#رفاه_همراه_شماست
۱۴:۲۸
باشگاه رفاهی شهرداری تهران
#طرح | قرار فتح
ویژه عکس پروفایل در فضای مجازی
بنا به توصیه امام شهیدمان برای پیروزی جبهه مقاومت، هفتمین جشنواره قرآنی آیههای مهربانی با محوریت «سوره مبارکه فتح» برگزار خواهد شد؛ با ثبت نام در این موعد سالانه، در «قرار همگانی سوره فتح» سهیم باشیم: https://survey.porsline.ir/s/lms7RDCr #رفاه_همراه_شماست
IMG_20260329_190514.jpg
۳.۰۵ مگابایت
#رفاه_همراه_شماست
۱۴:۲۹
سردار سلیمانی در بخشی از وصیتنامهاش نوشته است: «امروز قرارگاه حسین بن علی، ایران است. بدانید جمهوری اسلامی حرم است و این حرم اگر ماند، دیگر حرمها میمانند. اگر دشمن، این حرم را از بین برد، حرمی باقی نمیماند، نه حرم ابراهیمی و نه حرم محمدی (ص).»
#رفاه_همراه_شماست
۲۰:۳۰
۱۱:۱۹
عبدالمطهر محمدخانی سخنگوی شهرداری تهران:
#جهاد_خدمت
۱۱:۵۷
تو تنها نیستی
حسن خودش را تنهاترینِ آدم روی زمین میدانست. هیچ پشت و پناهی نداشت. هیچ یار و عشقی نداشت. هیچ دوست نزدیک و صمیمی. هیچ. تنهایِ تنها. فقط برای کار کردن از خانه خارج میشد. اهل معاشرت نبود چندان. پدر و مادرش فوت کرده بودند. ازدواج هم نکرده بود. فامیل و بستگان هم بندر انزلی بودند. خودش تنها در تهران زندگی میکرد. در یک خانهی چهل متری. پاکبان بود. متخصص تمیزی. این فقط یک شغل نبود. واقعاً به تمیزی حساس بود. خانهاش هم مثل دسته گل بود. خیابانهای شهر را هم مثل خانهی خودش میدانست. حتا در ساعتهایی که سر کار نبود اگر در بیرون از خانه جایی کر و کثیف بود حسن نمیتوانست نادیده بگیرد. دست به کار میشد و تمیز میکرد.
حسن مشکلی با تنهایی نداشت. حتا از خلوت لذت هم میبرد. فقط یک ترس داشت. اینکه در خانه بمیرد و جنازهاش بو بگیرد و کسی با خبر نشود. این فکر خیلی اذیتش میکرد. اینکه خانهی مثل دسته گلش بو بگیرد. اینکه جنازهاش روی زمین بماند و کسی نباشد که خاکاش کند. کسی نباشد جنازهاش را از غسالخانه تا قبرش ببرد. کسی نباشد شب اول قبر کنار مزارش بنشیند. با چیزهای دیگر زندگی کنار آمده بود. برای همین همیشه آرزو داشت در خانه نمیرد.
حسن گاهی زودتر از شیفت سرکار میرفت و بیشتر میماند. تمیزی برایاش اصل بود. آن روز هم زودتر از همیشه رفت. شروع به کار کرد. هنوز آفتاب نزده بود. خیابان خلوت بود. تهرانِ میانهی جنگِ رمضان در ابتدایِ فروردین. از این خلوتتر نمیشد. حسن خیابانها را جارو میکرد. با عشق و علاقه. مثل تمام این سالها. همانطور که خانهاش را تمیز میکرد. تا اینکه ناغافل مثل تندبادی هواپیماهای دشمن از راه رسیدند. جایی برای پناه گرفتن نبود. زمانی هم نبود. بمبها پایین آمدند. حسن از ترس همیشگیاش رها شد. در خانه نمرد. در خیابان به شهادت رسید.
از آن مهمتر اما روز بعد اتفاق افتاد. تشییع جنازهاش شلوغ شد. خیلیها آمدند و او را روی دست گرفتند. حسن خیران تنهایی و بیکسی را شکست داده بود. همه، کس و کار او بودند. همهی آنهایی که از دور و نزدیک میشناختندش. قیامتی به پا بود. تابوتش سر دستها سُر میخورد و جلو میرفت. حسن خیران همهی ترسهایش را شکست داد. همهی آرزوهایاش برآورده شد. خوشا حسن خیران بودن. خوشا در خیابان مردن، خوشا به مرگِ طبیعی نمردن.
برای پاکبانانِ عزیز ایرانابراهیم امینیفروردین ۴۰۵شماره چهارم فتحنامه
حسن خودش را تنهاترینِ آدم روی زمین میدانست. هیچ پشت و پناهی نداشت. هیچ یار و عشقی نداشت. هیچ دوست نزدیک و صمیمی. هیچ. تنهایِ تنها. فقط برای کار کردن از خانه خارج میشد. اهل معاشرت نبود چندان. پدر و مادرش فوت کرده بودند. ازدواج هم نکرده بود. فامیل و بستگان هم بندر انزلی بودند. خودش تنها در تهران زندگی میکرد. در یک خانهی چهل متری. پاکبان بود. متخصص تمیزی. این فقط یک شغل نبود. واقعاً به تمیزی حساس بود. خانهاش هم مثل دسته گل بود. خیابانهای شهر را هم مثل خانهی خودش میدانست. حتا در ساعتهایی که سر کار نبود اگر در بیرون از خانه جایی کر و کثیف بود حسن نمیتوانست نادیده بگیرد. دست به کار میشد و تمیز میکرد.
حسن مشکلی با تنهایی نداشت. حتا از خلوت لذت هم میبرد. فقط یک ترس داشت. اینکه در خانه بمیرد و جنازهاش بو بگیرد و کسی با خبر نشود. این فکر خیلی اذیتش میکرد. اینکه خانهی مثل دسته گلش بو بگیرد. اینکه جنازهاش روی زمین بماند و کسی نباشد که خاکاش کند. کسی نباشد جنازهاش را از غسالخانه تا قبرش ببرد. کسی نباشد شب اول قبر کنار مزارش بنشیند. با چیزهای دیگر زندگی کنار آمده بود. برای همین همیشه آرزو داشت در خانه نمیرد.
حسن گاهی زودتر از شیفت سرکار میرفت و بیشتر میماند. تمیزی برایاش اصل بود. آن روز هم زودتر از همیشه رفت. شروع به کار کرد. هنوز آفتاب نزده بود. خیابان خلوت بود. تهرانِ میانهی جنگِ رمضان در ابتدایِ فروردین. از این خلوتتر نمیشد. حسن خیابانها را جارو میکرد. با عشق و علاقه. مثل تمام این سالها. همانطور که خانهاش را تمیز میکرد. تا اینکه ناغافل مثل تندبادی هواپیماهای دشمن از راه رسیدند. جایی برای پناه گرفتن نبود. زمانی هم نبود. بمبها پایین آمدند. حسن از ترس همیشگیاش رها شد. در خانه نمرد. در خیابان به شهادت رسید.
از آن مهمتر اما روز بعد اتفاق افتاد. تشییع جنازهاش شلوغ شد. خیلیها آمدند و او را روی دست گرفتند. حسن خیران تنهایی و بیکسی را شکست داده بود. همه، کس و کار او بودند. همهی آنهایی که از دور و نزدیک میشناختندش. قیامتی به پا بود. تابوتش سر دستها سُر میخورد و جلو میرفت. حسن خیران همهی ترسهایش را شکست داد. همهی آرزوهایاش برآورده شد. خوشا حسن خیران بودن. خوشا در خیابان مردن، خوشا به مرگِ طبیعی نمردن.
برای پاکبانانِ عزیز ایرانابراهیم امینیفروردین ۴۰۵شماره چهارم فتحنامه
۱۲:۱۳
۱۴:۳۲
بخشی از پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی به مناسبت گرامیداشت روز جمهوری اسلامی ایران و روز طبیعت
🟢 از جمله این کارهای پسندیده آن است که آحاد مردم در همه شهرها و روستاها با کمک یکدیگر و با همکاری و هماهنگی دستگاههای مربوطه، از روز طبیعت تا پایان بهار خصوصاً روزهای فروردین ماه به کاشت درختان مُثمِر و نیز مراقبتهای بعدی مورد نیاز اقدام کنند.
🟢 دیوصفتان کودککش آمریکایی و صهیونیستی، نونهالان مدرسه شجره طیبه را وحشیانه به شهادت رساندند؛ اما ملت ایران به نیّت همه شهدا، خصوصاً شهدای جنگ تحمیلی سوم، #نهال_امید را در پهنه سرزمین خود غرس میکند تا هر یک از این نهالها در سالهای آینده به شجرهای طیبه و درختی پرثمر تبدیل شود، انشاءالله.
سیدمجتبی حسینی خامنهای۱۲/فروردین/۱۴۰۵
🟢 از جمله این کارهای پسندیده آن است که آحاد مردم در همه شهرها و روستاها با کمک یکدیگر و با همکاری و هماهنگی دستگاههای مربوطه، از روز طبیعت تا پایان بهار خصوصاً روزهای فروردین ماه به کاشت درختان مُثمِر و نیز مراقبتهای بعدی مورد نیاز اقدام کنند.
🟢 دیوصفتان کودککش آمریکایی و صهیونیستی، نونهالان مدرسه شجره طیبه را وحشیانه به شهادت رساندند؛ اما ملت ایران به نیّت همه شهدا، خصوصاً شهدای جنگ تحمیلی سوم، #نهال_امید را در پهنه سرزمین خود غرس میکند تا هر یک از این نهالها در سالهای آینده به شجرهای طیبه و درختی پرثمر تبدیل شود، انشاءالله.
سیدمجتبی حسینی خامنهای۱۲/فروردین/۱۴۰۵
۱۹:۴۴
باشگاه رفاهی شهرداری تهران
بخشی از پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی به مناسبت گرامیداشت روز جمهوری اسلامی ایران و روز طبیعت 🟢 از جمله این کارهای پسندیده آن است که آحاد مردم در همه شهرها و روستاها با کمک یکدیگر و با همکاری و هماهنگی دستگاههای مربوطه، از روز طبیعت تا پایان بهار خصوصاً روزهای فروردین ماه به کاشت درختان مُثمِر و نیز مراقبتهای بعدی مورد نیاز اقدام کنند. 🟢 دیوصفتان کودککش آمریکایی و صهیونیستی، نونهالان مدرسه شجره طیبه را وحشیانه به شهادت رساندند؛ اما ملت ایران به نیّت همه شهدا، خصوصاً شهدای جنگ تحمیلی سوم، #نهال_امید را در پهنه سرزمین خود غرس میکند تا هر یک از این نهالها در سالهای آینده به شجرهای طیبه و درختی پرثمر تبدیل شود، انشاءالله. سیدمجتبی حسینی خامنهای ۱۲/فروردین/۱۴۰۵
#جهاد_خدمت
۲۰:۱۴
#جهاد_خدمت
۲۰:۲۴
۲۰:۲۴
۲۰:۲۴
۲۰:۲۴
#جهاد_خدمت
۲۰:۳۷
باشگاه رفاهی شهرداری تهران
تصویر
دلهای روشن؛ روایتی خواندنی از حاشیه دیدار با خانواده شهید رحیمی
چند روز قبل، وقتی که تهران هنوز کاملاً بیدار نشده بود؛ از همان صبحهایی که هوا انگار آهستهتر نفس میکشد، من با همکارهای اداره رفاه شهرداری تهران راه افتاده بودیم برای دیدار با خانواده شهید مصطفی رحیمی؛ همکار آرام و بیصدایی که چند روز پیش، خبر شهادتش مثل صدای شکستن چیزی در دلمان پیچید. هیچکس حرف نمیزد. نه اینکه حرفی نباشد… حس میکردی هر کلمه اگر گفته شود، ممکن است چیزی در دل همکار ها واژگون شود.
۲ تا دوچرخه کوچک، پشت وانت تکیه داده بودند؛ رنگشان روشن بود و زیبا، اما عجیب سنگینی میکردند. هر بار که نگاهم به آنها میافتاد، انگار صدای خندهای را میشنیدم که دیگر قرار نبود کسی آن را جواب بدهد.
راننده اولش مثل همیشه بود. فرمان را محکم گرفته بود و با حوصله از میان خیابانها عبور میکرد. اما وقتی پرسید: «این دوچرخهها مال کیه؟» و جواب شنید: «برای بچههای یه شهیده»، چیزی در نگاهش تغییر کرد. انگار جمله را نه با گوش، که با دل شنید. چند ثانیه هیچ چیزی نگفت. بعد آرام و مردد پرسید: «بنده خدا کی بوده؟ کجا شهید شده؟»
وقتی فهمید شهید از بچههای شهرداری بوده، صدای رادیو رو قطع کرد و نگاهش رو انداخت به خیابان و دیگر او فقط میرفت. گاهی لبش را روی هم فشار میداد، نفسی سنگین از سینهاش میگذشت؛ مثل کسی که میخواهد چیزی بگوید اما جملهها از گلویش عبور نمیکنند. سکوتش شبیه احترام بود؛ از همان احترامهایی که بیصداست، اما پر از معنا.
دیدار با خانواده شهید با کمال احترام البته در فضایی صمیمی تمام شد؛ وقتی برگشتیم، حال راننده هنوز همان بود. نگاهش از جاده جدا نمیشد، اما انگار جای دیگری بود… شاید کنار همان دوچرخه کوچک، شاید کنار عکس شهید، شاید در خاطرهای که برای خودش زنده شده بود.
بعد از مدتی، بیآنکه به ما نگاه کند، گفت: «خونهشون نزدیک ماست…» مکث کرد؛ انگار باید چیزی از میان دلش عبور میداد تا برسد به زبان. «میتونید منو به پدرش برسونید؟» صدا لرز داشت؛ از همان لرزهایی که آدم حتی اگر نبیند، میفهمد.
«دوست دارم یه کاری براشون بکنم… هر کاری… بیمزد، بیمنت. فقط دلم میخواد یه سهم کوچیکی من هم داشته باشم.»
تو راه برگشت هم درباره سکوت شد؛ اما این یکی شبیه سکوت اول صبح نبود. عمیقتر بود؛ مثل سکوت یک شهر که یک قهرمان را از دست داده، اما رد حضورش هنوز در دل همکار ها جریان دارد.
برای من، تمام آن روز در همین لحظه خلاصه شد؛ لحظهای که فهمیدم گاهی یک اسم، یک قصه، یک یاد، میتواند دل آدمی را زیر و رو کند. این شهر، همین تهران شلوغ و خاکستری، هنوز هم قلبهایی دارد که با شنیدن نام یک شهید، روشن میشود… بیصدا، اما واقعی. و شاید همین روشنایی است که شهر را سر پا نگه داشته.
چند روز قبل، وقتی که تهران هنوز کاملاً بیدار نشده بود؛ از همان صبحهایی که هوا انگار آهستهتر نفس میکشد، من با همکارهای اداره رفاه شهرداری تهران راه افتاده بودیم برای دیدار با خانواده شهید مصطفی رحیمی؛ همکار آرام و بیصدایی که چند روز پیش، خبر شهادتش مثل صدای شکستن چیزی در دلمان پیچید. هیچکس حرف نمیزد. نه اینکه حرفی نباشد… حس میکردی هر کلمه اگر گفته شود، ممکن است چیزی در دل همکار ها واژگون شود.
۲ تا دوچرخه کوچک، پشت وانت تکیه داده بودند؛ رنگشان روشن بود و زیبا، اما عجیب سنگینی میکردند. هر بار که نگاهم به آنها میافتاد، انگار صدای خندهای را میشنیدم که دیگر قرار نبود کسی آن را جواب بدهد.
راننده اولش مثل همیشه بود. فرمان را محکم گرفته بود و با حوصله از میان خیابانها عبور میکرد. اما وقتی پرسید: «این دوچرخهها مال کیه؟» و جواب شنید: «برای بچههای یه شهیده»، چیزی در نگاهش تغییر کرد. انگار جمله را نه با گوش، که با دل شنید. چند ثانیه هیچ چیزی نگفت. بعد آرام و مردد پرسید: «بنده خدا کی بوده؟ کجا شهید شده؟»
وقتی فهمید شهید از بچههای شهرداری بوده، صدای رادیو رو قطع کرد و نگاهش رو انداخت به خیابان و دیگر او فقط میرفت. گاهی لبش را روی هم فشار میداد، نفسی سنگین از سینهاش میگذشت؛ مثل کسی که میخواهد چیزی بگوید اما جملهها از گلویش عبور نمیکنند. سکوتش شبیه احترام بود؛ از همان احترامهایی که بیصداست، اما پر از معنا.
دیدار با خانواده شهید با کمال احترام البته در فضایی صمیمی تمام شد؛ وقتی برگشتیم، حال راننده هنوز همان بود. نگاهش از جاده جدا نمیشد، اما انگار جای دیگری بود… شاید کنار همان دوچرخه کوچک، شاید کنار عکس شهید، شاید در خاطرهای که برای خودش زنده شده بود.
بعد از مدتی، بیآنکه به ما نگاه کند، گفت: «خونهشون نزدیک ماست…» مکث کرد؛ انگار باید چیزی از میان دلش عبور میداد تا برسد به زبان. «میتونید منو به پدرش برسونید؟» صدا لرز داشت؛ از همان لرزهایی که آدم حتی اگر نبیند، میفهمد.
«دوست دارم یه کاری براشون بکنم… هر کاری… بیمزد، بیمنت. فقط دلم میخواد یه سهم کوچیکی من هم داشته باشم.»
تو راه برگشت هم درباره سکوت شد؛ اما این یکی شبیه سکوت اول صبح نبود. عمیقتر بود؛ مثل سکوت یک شهر که یک قهرمان را از دست داده، اما رد حضورش هنوز در دل همکار ها جریان دارد.
برای من، تمام آن روز در همین لحظه خلاصه شد؛ لحظهای که فهمیدم گاهی یک اسم، یک قصه، یک یاد، میتواند دل آدمی را زیر و رو کند. این شهر، همین تهران شلوغ و خاکستری، هنوز هم قلبهایی دارد که با شنیدن نام یک شهید، روشن میشود… بیصدا، اما واقعی. و شاید همین روشنایی است که شهر را سر پا نگه داشته.
۷:۵۹
هدیه به مردم تهران در روزهای جنگی؛ورود ۵۰ اتوبوس برقی و ۳۵ اتوبوس دوکابین ویژه خطوط تندرو به پایتخت
توییت دکتر علیرضا زاکانی، شهردار تهران:
در روزهای اخیر و در میان بمباران؛ ۵۰ اتوبوس برقی باقیمانده از ۵۰۰ اتوبوس وعده داده شده تا پایان ١۴٠۴ ترخیص و به تهران رسید.
۳۵ اتوبوس دوکابین جدید و باکیفیت برای خطوط تندرو اتوبوس هم که وارد پایتخت شده بود در روزهای آینده وارد خیابانها خواهد شد.
تهران دوستداشتنی این روزها به داشتن چنین مردم حاضر در میدان و شجاع افتخار میکند و باید برازندهتر برای میزبانی از شما شود.
#جهاد_خدمت
توییت دکتر علیرضا زاکانی، شهردار تهران:
#جهاد_خدمت
۱۳:۴۵
۱۷:۵۵
موج ۹۰ عملیات وعده صادق ۴، تقدیم به همکاران شهرداری تهران
شهردار تهران:
دلاورمردان سپاه مقتدر موج ۹۰ عملیات وعده صادق را به همکاران شهرداری و گروههای امدادی که جهادی در صحنه حاضرند، تقدیم کردند.
این لطف برادران عزیزم مدال افتخاری برای همکارانم در شهرداری تهران است. برای نوکری مردم انگیزه مضاعف گرفتیم.
شهردار تهران:
۱۸:۰۶
واکنش شهردار تهران به حمله ناجوانمردانه موشکی آمریکا به پل بی۱ در کرج
دکتر علیرضا زاکانی، رئیس مجمع کلانشهرهای ایران:
پلی که ترامپ به نابودی آن افتخار میکند، توسط شهرداری کرج احداث و در آستانه افتتاح قرار داشت. پلی که با کاهش ترافیک، زندگی میلیونها شهروند ایرانی را تسهیل میکرد.
به عنوان رئیس مجمع کلانشهرهای ایران، از سازمانهای جهانی متروپلیس و UCLG درخواست میکنم که حمله به زیرساختهای شهری را محکوم کنند.
دکتر علیرضا زاکانی، رئیس مجمع کلانشهرهای ایران:
۲۱:۱۲
رضایت ۷۵ درصدی مردم از خدمات شهری در جنگعبدالمطهر محمدخانی، سخنگوی شهرداری تهران:
مردم تهران لایق بهترینها هستند، ما جواب حملات وحشیانه ائتلاف آمریکایی-صهیونی را با خدمات بیشتر انجام میدهیم.
تا آخرین روز جنگ تحمیلی و شکست دشمن در کنار مردم تهران هستیم تا کمتر دچار رنج شوند.
#جهاد_خدمت
#جهاد_خدمت
۲۱:۵۲