مادر در حالی که با آستینهای بزرگ سوزندوزیاش، هوای گرم خانه را به چپ و راست میبرد تا در تقابل برخورد هوا، کمی خنکتر بشود، در هر جملهاش هزار بار «لِوار(۱)» را میکوبانَد به سرم و اصرار دارد نروم.من اما با افتخار سینه سپر کردهام و با خود میگویم: «یه سرباز واقعی لوار نمیشناسه.»مادر نچنچی میکند و تنهایم میگذارد. ذهنم میرود سمت دوکلمهای که چندی پیش گفته بودم؛ سرباز واقعی!با همین افکار روانۀ راه میشوم. اسنپ میگیرم، کولر ندارد. از آن ماشینهایی که هر کیلومتر را با اللهاکبرهای بلند و محکم راننده جلو میبرد. این بدشانسی را هم به فال نیک میگیرم و میگویم: «در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم/ سرزنشها گر کند خار مغیلان، غم مخور...»برای رسیدن به تشییع نمادین آقا در زاهدان، تمام این خار مغیلانِ خانه تا گلزار شهدا را در این لوارِ سوزناک، داوطلبانه به جان میخرم. خود را سرباز واقعی آقایی میدانستم که نه به اولین دیدارش رسیدم و نه به آخرین. این تشییع نمادین هم نماد آخرین وداع دردناکمان بود که فقط کمی آرامتر بشویم.از همان شروعِ سختیهای راه، از خانه تا گلزار شهدا، از لحظههای پیادهروی در شدیدترینِ لوارها به سمت کهفالشهدا، خود را سرباز واقعی آقا میدانستم که اینگونه دارد مسیر را به سختی و با لب تشنه میپیماید و معنای سرباز واقعی را رقم میزند.در خیالات خود به سر میبردم که دیدم طاقتم طاق شده و نمیتوانم قدم بردارم. به زحمت خود را به اولین موکب میرسانم تا گلویی تازه کنم.پیرزنی جلوی میز موکب، لیوان آبی دستم میدهد و وقتی حال زارم را میبیند، مرا به داخل موکب میکشاند.«گرما زده شدی نَنَه... بیا اینجا بشین، نفسی تازه کن.»لَچَّک(۲) بر سر، چادر دور کمرش را سفتتر میکند. اللهاکبر میگوید. سینی لیوانها را میبرد بیرون از موکب و به مردم اصرار دارد گلویی تازه کنند. کمرِ خم و چهرۀ محزون پیرزن، نشان از بار بزرگ سنگین زندگیای است که انگاری دارد لهش میکند.کمی مینشیند، میگویم: «از اهالی همین محلهاین؟»میخندد و میگوید: «نه ننه، من از جام جم میآم.»همینقدر بگویم که دو برابر مسیر خانۀ ما تا گلزار، میشد آدرسی که خانه پیرزن در آنجا بود. میدانم پیرزن حرفهای نگفتۀ زیادی دارد. میپرسم: «با کی اومدین؟»انگشت اشاره میبرد سمت پیرزنی که دارد بین مردم حلوا پخش میکند. میگوید: «با دوستم ننه. اونم پیاده...»کلمۀ آخرش سیلی محکمی است که به صورتم میخورد و گوشهایم سوت میزند.«پیاده ننه؟ مگه میشه؟ اصلاً چه ضرورتی داشت؟»از حال ظاهری و لباسهای پینهای پیرزن میدانم که نباید بپرسم چرا با اسنپ نیامدی...شروع به صحبت میکند و اجازه نمیدهد بیشتر از این فکر کنم: «راستش رو بخوای، چند وقت نیت کردیم برای سلامتی آقا خیرات بدیم تا سرشون سلامت باشه و درد و بلاشون بخوره توی سر دشمناشون، ولی چی بگم ننه که...»مکثی میکند و با کمی درنگ دوباره شروع میکند. میگوید: «راستش قرار بود پول بذاریم روی هم، آرد بخریم ولی پول کافی جور نشد. آقا که شهید شد، دنیا سرمون آوار شد. مدام با خودم میگفتم، سکینه کمکاری کردی... کاش میرفتی گدایی میکردی ولی پول خیرات سلامتی آقات رو جور میکردی...»اشک امانش را میبرد. از سادگیِ پاک پیرزن مبهوت میشوم؛ اینکه خودش را سرزنش میکند و حسرت به دل از خیرات سلامتی حرف میزند که تبدیل به خیرات عزا شده است.با گوشۀ چادر، چشمان خیسش را پاک میکند و میگوید: «وقتی آقا رو شهید کردن، حس کردم دوباره بیسرپرست شدیم. آقای بالاسرمون رو از دست دادیم. وقتی آقا شهید شد، خودم و بچههام رو بیکسترین میدونستم.»تا چند دقیقه لام تا کام حرف نمیزنم. چشمانم شده اندازۀ نعلبکیهای گوشۀ موکب. فرهنگ لغت ذهنم، حالا جلوی واژۀ سرباز واقعی را علامت سؤال گذاشته است. زمزمه میکنم:« خیلی مانده تا به شما برسم.»میگویم:« تا حالا دیدار داشتین؟ اصلاً آقا رو از کجا میدیدین؟»«تلویزیون ننه... من همیشه جمعهها منتظر سخنرانی آقا بودم. شاید باور نکنی بعد شهادت آقا من تا چند جمعه بازم پای تلویزیون مینشستم تا آقا شروع کنه به حرف زدن ولی...»خیسی صورتم نشان از بغض شکستهای بود که بدجوری داشت داخل گلویم سنگینی میکرد. از شدت عشق پیرزن به آقا شرمنده میشوم. یاد جملات پایانی یکی از دیدارهای آقا میافتم که گفته بود:«خوش به حال شما که من رو میبینین و دوسم دارین، در حالی که من شما رو نمیبینم و دوستتون دارم!»پیرزن برای اینکه مرا از وادی غم بیرون بیاورد، یک ظرف حلوای آردی ساده را به سمتم میگیرد: «دهنت رو شیرین کن نَنَه.»یک چشمم به حلواهاست و نیت پشت سرش و یک چشمم به دستهای چروک و پر از ترک پیرزن. نگاهش میکنم، دو غریبهایم که درد مشترک داریم. میپرسم: «چطور حلواها جور شد؟»(۱/۲)
۱۴۲
۱۸:۳۸