چشمم میخورد به کودکانِ خندانِ هندوانهبهدستی که رد آب هندوانه از روی چانهشان سر میخورد و میافتد زمین. در همان لحظه، تازه میفهمم این موکب چه کرده!هر کسی مشغول کاری است. نه لباس رسمی به تن دارند، نه شخص خاصی بالای سرشان؛ انگار دارم ولاگ یک روز زندگی این خانواده را میدیدم.یک پیرزن در گوشهای از موکب اسپند دود میکند. خانم محجبهای حوالی همین موکب خرما تعارف میکند. دو زن جوان کنار میز قاچ هندوانهها، به ترتیب به مردم هندوانه تعارف میکنند.پسرانی طبل مینواختند و مردان مسنتر هم سینهزنی میکردند. در این موکب حتی کودکان هم بیکار ننشسته بودند. از آنجا که، پلاستیک به دست منتظر بودند تا قبل از اینکه اشغالی روی زمین بیفتد، آن را در هوا شکار کنند.(۱/۲)
۹۳
۱۸:۱۷