هفتۀ اول سال تحصیلی بود. هنوز به صبح زود بیدار شدن عادت نکرده بودم. با چشمهایی نیمه باز، همین که پایم را داخل مدرسه گذاشتم، انگار وسط صحنه یک فیلم جنگی پرت شدم. صدای طبل و مارش نظامی در هوا میپیچید، مردهایی سبز پوش با پوتینهای براق، گوشه به گوشه حیاط ایستاده بودند و بچهها با چهرههایی لود نشده، روی خطوط سفید رنگ درون حیاط، صف کشیده بودند. پا تند کردم سمت کلاس خودمان تا ببینم چه خبر است. دوستم سرش را جلو آورد و گفت: «هفته دفاع مقدسه.»همین که دو هزاریام جا افتاد، با هیجان گفتم: «یعنی...»«درسته! ریاضی پَر!»همین سه کلمه کافی بود تا آن همه سرباز سبزپوش، حالا در نظرم به فرشتههایی تبدیل شوند که مستقیم از بهشت هبوط کردهاند.برنامه با پخش قرآن شروع شد، گروه نوازندهها سرود ملی را نواختند و ما زیر نگاه سنگین مدیر، معاون و دوربینهای صدا و سیما، صدایمان را چند درجهای بالاتر بردیم. رژه، صعود و فرود از دیوار با طناب، سخنرانی جانبازان و مسئولین و مدعوین و کادر مدرسه، ادامۀ برنامهای بود که ما تماشاچیانش بودیم. تماشاچیانی خسته از حرفها و برنامههای کلیشهای و تکراری اما خوشحال از این که زنگ ریاضی فدای وطن شده بود!چند سال پیش هم به همین مناسبت ما را به میدان خاکی وسط بیابان، زیر نور تند خورشید بردند. مسئولین روی صندلی نشستند و ما روی موکت و اکثراً روی خاک. چند ساعت سخنرانی و بعد در حد ده دقیقهای صدای نامفهوم رژه و تانک که در نهایت چیزی جز تشنگی و گرمازدگی برایمان نداشت.تنها آورده این مراسمها، برای من خلاصه شدن دفاع مقدس در چند جمله همیشگی بود: «ما مدیون خون شهداییم»، «جوانهایی برای راحتی ما جان دادند»، «شهدا زندهاند» اما هیچ کدام از این جملهها در من رسوخ نمیکردند.نمیدانم سریال «Silo» را دیدهاید یا نه، یک عده آدم را صدها سال در سولهای جمع کردند و مفهوم دنیا را برایشان در همان سوله تعریف کردند. تنها سهم آن آدمها از دنیای بیرون از سوله، پنجرهای بود که نشان میداد بیرون چقدر برهوت و خاکی و درب و داغان است؛ درختها خشک، سطح زمین پر از اسکلت و آسمان قهوهای و پر از خاک. نسبت من با دنیای دفاع مقدس، همانند نسبت آن آدمها با دنیای بیرون بود، تمام آن مراسمات و حرفها، درون ذهنم از دفاع مقدس، دنیایی دور، رنگ و رو رفته، خاک گرفته و بیجان ساخته بودند که نه راهی به آن داشتم و نه تمایلی به پیدا کردن راه.تنها نفوذش در من، القای حس بدهکاریای بود که حتی دلیلش را نمیدانستم. شاید عقلم میپذیرفت اما دلم فقط سنگینی منتش را احساس میکرد.(۱/۲)
۵۰۱
۲۰:۱۶