جاده خلوتتر از آن چیزی بود که فکر میکردم، البته به این دلیل که مردم محلی به خاطر جادۀ غیرایمن بمپشت از تردد در شب خودداری میکردند و مهمتر اینکه با بسته شدن مرز به علت حادثۀ تفتان خبری از سوختکشها هم نبود. غیرایمن بود، چون پیمانکار به هنگام احداث جاده به طور کامل همۀ استانداردها را گویا رعایت نکرده بود تا هیچکس جز سوختکشها جرأت رانندگی در شب را نداشته باشند. برخلاف همیشه این بار مجبور بودم خود را شبانه به سیرکان برسانم، آن هم به دلیل حضور خَیِر محترم خانم سریع برای افتتاح کتابخانههای مدارس ابتدایی که البته زحمت تهیهشان را هم خودش از تهران کشیده بود. رساندن این کتابها به دست دانشآموزان برای من بسیار حائز اهمیت بود؛ چون بهترین راه برای تغییر آرزوهای کودکانِ این سرزمین از سمتوسوی قاچاق سوخت، آسیبهای اجتماعی دیگر و حتی مواد مخدر، همین کتاب است.بمپشت علیرغم قرابت با مرز اما منطقهای امن، آرام و به دور از هیاهو است که در شرقیترین نقطۀ ایران قرار دارد. مردمانش به دلیل کمبود آب و نبود زمین کشاورزی به جهت طبیعت کوهستانی آن، از همان قدیمالایام درآمد خویش را از طریق تبادلات مرزی با پاکستان به دست میآوردهاند. از زمان حضورم در این منطقه امنیت و آرامش را بارها احساس کردهام؛ طوری که بارها درِ حیاط خانه یا ماشین بازمانده است اما هیچکدام از اهالی منطقه چشم طمع به مال دیگری نداشتهاند.حوالی ساعت یک بامداد بود که به ۱۵ کیلومتری شهر سیرکان رسیدم. بیش از نیمی از قرص ماه روشن بود و به زمین نزدیکتر به نظر میرسید و با نور مهتابش در آن ظلمات شب خودنمایی میکرد. ناگهان نزدیک به ۲۰ ماشین که اغلب تویوتای دوکابینِ شاسیبلند بودند، هنگام عبور از یک پیچ خطرناک پشت سر هم و با سرعت بالا از کنارم عبور کردند. نور چراغهایشان به حدی زیاد بود که به سختی جاده را میدیدم، بنابراین مجبور شدم ناگهانی سرعتم را پایین بیاورم.برای اینکه نگرانی همسرم کم شود، گفتم: «چیزی نیست، خیالت راحت باشد.»با تجربۀ دو سال حضور در بمپشت، توضیحات بیشتری هم در ادامه گفتم: «حتماً کسی فوت کرده است و احتمالاً اینها اقوام و بستگانش بودند که برای تسلیت گفتن از سراوان به اینجا آمدهاند.»چون در بمپشت اتفاق افتاده بود که حتی ساعت ده شب هم مرده را دفن کنند؛ شاید این فرهنگ از گذشته به این برمیگردد که سردخانهای برای نگهداری از جنازه نداشتهاند. اما این سؤال در ذهن خودم ایجاد شده بود که چرا با اینهمه تویوتای دوکابین شاسیبلند؟از آنجا که در حین رانندگی گوشی را بیخیال میشوم و پیام و حتی تماس تلفنی را جواب نمیدهم، به محض رسیدن به سیرکان، گوشی را برداشتم تا اگر برای برنامههای فردا نکتهای باقی مانده باشد، آنها را برنامهریزی کنم اما تعداد پیامهای خواندهنشده در گروههای آموزش و پرورشِ بمپشت در نرمافزار شاد بیش از حد انتظارم در آن چند ساعت بیخبری بود.پیامها همه بیانگر یک موضوع بود: «شهادت ۵ نفر از بسیجیان طرح امنیت بلوچ و اهل سنت در برجک گُدارِ بلبل». گُدار در زبان بلوچی به معنای گردنه است؛ البته که منطقۀ گدار بلبل دارای تنها یک گردنه نیست و باید به آن گدارهای بلبل گفت؛ چون جادۀ مارپیچ آن منطقه از روستای بلبل تا روستای گِرَوانی پر از گردنههایی با درههای عمیق است که البته بالاجبار استفاده میگردد، چون تنها راه آسفالت در منطقه برای دسترسی به مرز پاکستان است.خبر آنقدر ناگوار بود که دل هر آزادهای را به درد میآورد؛ چون آنطور که استاندار با شبکۀ خبر مصاحبه کرده بود، گویا این عزیزان را در حین نماز به شهادت رسانده بودند؛ درست مانند انفجار مسجد علیبنابیطالبِ زاهدان در ۷ خرداد ۱۳۸۸ که پیر، جوان و کودک را قتل عام کرده بودند، بهخصوص شهید علی یوسفی که حالا اگر زنده بود، شاید دانشجوی فرهنگیان شده بود و حتی ممکن بود همراه با من معلم دانشآموزانِ بمپشت شود.صبح دوشنبه در ادارۀ آموزش و پرورش اطلاع پیدا کردم که تشییع پیکرها سهشنبه خواهد بود؛ چون سه پیکری که به هیچوجه قابل شناسایی نبودهاند، شب گذشته برای انجام آزمایشات ژنتیکی به همراه دو پیکر دیگر جهت تشخیص هویت به سراوان انتقال پیدا کردهاند. گویا مهاجمان پس از آنکه همۀ افراد برجک را به شهادت میرسانند، آنجا را به آتش میکشند که در نتیجه سه نفر از شهدا به طور کامل میسوزند؛ در حدی که از آنها تنها جمجمه و استخوانهایشان باقی میماند.حالم با آنهمه سنگدلی دشمن تعریفی نداشت ولی باید آن روز در مدارس ابتدایی کتابخانهها را افتتاح میکردیم؛ کتابخانههایی که اگرچه کوچک بودند اما امید ما به آنها تربیت انسانهایی بزرگ برای بمپشت بود.(۱/۳)
۲۲۷
۱۷:۵۳