آرام در میزند. برای بار پنجم از اعماق وجودِ کتاب سمفونی مردگانِ عباس معروفی، سر برمیدارم. نگاهش میکنم. مشوش است.«مامانت شیر گذاشته. دیشب میوه خریدم همراه خودت ببری.»نمیدانم عصبی شوم یا از خنده سرم را بکوبانم به دیوار.«بابا، من به عنوان معلم میرم ها! دانشآموز نیستم.»خودت را لوس نکنی میگوید و میرود.ساعت را نگاه میکنم. هنوز یک ساعت دیگر وقت دارم. کنار سفرۀ صبحانه، پنیر و گوجه و خیاری را چپاندهاند داخل نان و انگاری برایم لقمه گرفتهاند تا ببرم به سبب زنگ تفریح! بگذریم از جشن باشکوه بدرقهام که از زیر قرآن رد شدم و بابا هم دوتا برگِ صدتومانی گذاشت کف دستم! لابد آن هم به خاطر آن بود که جلوی بقیۀ همکارانم در دفترِ مدرسه کم نیاورم.کل مسیر ذهنم درگیر این اضطراب شیرین بود. چرا آدمی هر چقدر هم که بزرگ شود، انگار از پشت لنز نگاه پدر و مادرش باز کودکی است که نگراناند گرسنه و تشنه نماند یا خاری به پایش نرود؟ جملۀ مادر نشدهای تا بفهمی را هم اصلاً نمیپذیرم و دنبال این چرایی میگردم.«همۀ دانشآموزا برن سر صف! مامانا خداحافظ!»معاون در را باز میکند. انگار آب باز کرده باشند داخل لانۀ مورچهها؛ اینطوری که یکهو همه شروع میکنند به این طرف و آن طرف رفتن. اضطراب والدین آنقدر بالاست که احساس میکنم تنها چیزی که نمیشنوند، صدای معاون است. معاون بلندتر داد میزند و مادران بیتوجهتر خودشان را سرگرم دخترانشان میکنند و قربان صدقهشان میروند. با خودم میگویم: «یعنی جداییِ چندساعته اینقدر براشون سخته که تن به دادوهوارِ ناظم نمیدن؟»سر بالا میبرم. حیاط مدرسه شبیه به باغچهای است که ناگهان با غنچههای رنگیِ مقنعهسفید، گلباران شده باشد؛ مثل گنجشککهای پرانرژی، عرض حیاط را میدوند و صدای جیکجیک خندههایشان در فضا میپیچد. از آن زاویه انگار کولهپشتیهای رنگیِ ترگلورگلی، دست و پا در آورده و در حیاط میچرخند. مادر و پدرها گاه با خنده و گاه هم با نگاهِ چاشنی غم، کودکانشان را از نظر میگذرانند و مشتاق و بیصبر منتظرند.آفتاب است؛ هوا گرم. باید زودتر کلاسبندی کنیم ولی بیشتر از دانشآموزان، این والدین هستند که دل نمیکَنَند. معاون عصبی است و صبر ندارد و من در دوراهیِ بین این دو حس مردد هستم.با اینکه بیست و اندی سال دارم، استرس و ذوق چشمهای بابا آخرین صحنهای است که از خانه در ذهنم مانده. مطمئنم اگر شرایطش بود و من اجازه میدادم، بابا تا خود کلاس همراهیام میکرد! حالا چگونه این فرصت را از این والدین و کوچولوهای هفتسالهشان بگیرم؟صحنه وصفناشدنی است و علیرغم همۀ حسهای خوب، برای لحظهای حالم میگیرد. جورابهای رنگی و قمقمههای برگردن و کیفهای صورتی و اینهمه ذوق والدین، تاریخ غمانگیزی را برایم زنده میکند. پرت میشوم سمت صحبتهای چند وقت پیش آقای ذاکری، پدر دو دانشآموز شهید مدرسۀ میناب.نفس عمیقی کشید و این آهِ پر از درد از زیر چشم امواج میکروفن در نرفت. صدا صاف کرد و گفت: «اول خوب پاهای سلما رو ماساژ دادم و مرطوبکننده چرب کردم. یادمه یه جوراب عروسکی پاش دادم... هی اخم میکرد و میگفت که بابا اینو درش بیار، عروسکش جلو بیفته... یادمه برای اینکه جوراب باب دل سلما باشه، چند بار درش آوردم و به پاش دادم.»چشمهایش را به دورها دوخته بود و بیآنکه به چیزی نگاه کند یا پلک بزند، آه سردی را دوباره سر داد: «اون جوراب سرصبحی، تنها عاملی بود که تونستم جنازۀ سلما رو از زیر آوارِ دو طبقۀ مدرسۀ میناب و موشک تشخیص بدم.»مکث کرد. نمیتوانست بغض گلویش را خفه کند.«اسرا رو هم از روی گوشوارههاش تشخیص دادیم... کاش اون روز سلما و اسرا رو بیشتر میبوسیدم و بغل میکردم.»برای لحظهای درد در تکتک سلولهای وجودم دوید. آقای ذاکری از صبر و استقامت گفت. از دست دادن دو دخترش را با آیۀ ابتلا با فرزند و اموال توجیه کرد. صبر و تحملش ستودنی بود ولی رد حسرتِ از دست دادن، اولین شاخصهای بود که با دیدن آقای ذاکری برداشت میشد.با سوت معاون به خودم میآیم. وارد اتاق معلمان میشوم. بوی مهر داخل فضای دفتر پیچیده است. سلام و روبوسی و خوشامدگوییِ بین همکاران که تمام میشود، عزم رفتن به جشن شکوفههای کلاس اولی را سر میدهیم.مدرسه پر است از دانشآموزانی که پدر یا مادر یا هر دو را همراهشان دارند. تاج کاغذی و بادکنک و گل، تم بانمکی را به مدرسه پوشانده است.لیست کلاسیام را میگیرم و اسامی را بلند میخوانم. به اسم هر دخترکی که میرسم، پدر یا مادرش با ذوقِ تمام پر میکشد به سوی من و میگوید: «خانم، اسم دختر ما رو صدا کردین.»گاهاً بعد از گفتن بعضی از اسامی، از نقطۀ خاصی از حیاط، صدای کف و جیغ و تشویق والدین را میشنوم.(۱/۲)
۸۰
۱۵:۵۶