بین رنگینکمان لباسها مانده بودم که کدام را انتخاب کنم. از پایین تا بالای هر طبقه از مغازه با پارچههایی متفاوت پر شده بود. هر چقدر بالا و پایین را میگشتم، بهترین گزینه یکی از همین رنگهای تیره بود. از وقتی خبر دادند که میتوانم همراه کاروان مولویها و علمای اهل سنت برای مراسم تشییع رهبر شهید شرکت کنم، به ذهنم زد بالاخره بعد از پنج سال دوری از یزد و زندگی در زاهدان، لباس بلوچی را به بهانۀ یکدست شدن با کاروان هم که شده، بخرم. اصلاً چرا این همه سال لباس را نخریده بودم؟نمیدانم اولین بار چه موقع بود که آن عکس معروف رهبر را دیده بودم؛ همان عکسی که رهبر با آن لباس و عمامۀ بلوچی سفید پشت تریبون ایستاده و دارد برای مردم سخنرانی میکند. نمیدانم چه موقع بود ولی مطمئن هستم تماشای آن عکس برمیگردد به قبل از شهادت رهبر. همان موقعِ تماشا بود که به فکر خرید لباس بلوچی افتاده بودم ولی انگار برایم ضروری نشده بود.لباسها به صورت ردیف از دیوار مغازه آویزان شده بودند؛ همه ساده و با پارچهای کاملاً مشابه؛ بدون کوچکترین تفاوت در نوع لباس. شاید یک جوان تهرانی در انتخاب لباس، دغدغۀ اصلیاش مدل آستین کوتاه و بلند یا طرحهای خاص برای لباسش باشد ولی حالا مطمئن بودم که دغدغۀ یک جوان بلوچ، انتخاب رنگ و نهایتاً جنس لباسش است؛ مثل من. البته دغدغۀ من کمی متفاوت بود. من باید لباسی مشکی یا حداقل تیره برای عزاداری میگرفتم. هر چقدر دورتادور مغازه را چرخ میزدم، لباس مشکی بلوچی پیدا نمیکردم.فروشنده به حیرانی من فقط نگاه میکرد. بدون اینکه بگویم لباس تیره برای مراسم تشییع و عزا میخواهم، پرسیدم: «کدوم یکی از این رنگها به نظرتون به من میآد؟ برای سایز ۴۲.»فروشندۀ جوان گفت: «از رنگ لیمویی تا آخر سایز ۴۲ هست.»هفت رنگی را که فروشنده نشانم داد، برانداز کردم. فروشنده که لباس بلوچی خودش آبی بود، ادامه داد: «این دوتا برای شما قشنگن.» و من به دوتا آبیِ روشن نگاه کردم که نمیدانستم اسم رنگشان چیست؛ فقط میفهمیدم یکی از آبیها در همین روشنی، باز روشنتر از دیگریست.تمام ذهنیتم به هم ریخت. من داشتم بین رنگهای تیره برای عزاداری میگشتم و فروشنده دوتا آبی روشن پیشنهاد داده بود. کمی بیشتر گذاشتم فروشنده به گیجی من خیره بماند و به فکر فرو رفتم. نخواستم بپرسم برای عزاداری چه رنگی بهتر است، چون یادم آمد چند باری که در مراسمات عزاداری اهل سنت شرکت کرده بودم، همیشه لباسهای روشن جمعیت توجهام را جلب کرده بود. اهل سنت فرهنگی به نام فرهنگِ مشکی پوشیدن برای عزا نداشتند.آخر سر، دل دادم به نظر فروشندۀ جوان و بیخیال رنگ تیره شدم. بعد از آموزش نحوۀ پوشیدن لباس و شلوار بلوچی از فروشنده، سریع حرکت کردم که از کاروان جا نمانم. تکهتکه راه درون شیشۀ مغازهها تیپِ روشنم را برانداز میکردم. هنوز نمیدانستم قرار است از کاری که کردم پشیمان شوم یا نه.(۱/۲)
۳۲۳
۱۹:۱۵