عکس پروفایل پرندهٔ آسمون آبی🕊️پ
۱۹۴ عضو

پرندهٔ آسمون آبی🕊️

☫آویخته به نورundefinedعکس‌هاکتاب‌ها و گاها نوشته‌ها همین!دانشجوی ارشد روانشناسی درگیر با هنر و رسانه#رَوَند (موضوعات روانشناسی)#بارقه_نور ( نهج البلاغه)
@talktobirdbot
پرندهٔ آسمون آبی🕊️
۲۸ پیامبر ﷺ وارد مدینه شد. undefinedundefined هجرت پیغمبر به این شهر، اول مثل نسیمی وزید در فضای شهر؛ یک نسیم خوش‌بهاری! undefinedundefined همه احساس می‌کردند یک گشایشی به وجود آمده؛ دل‌ها متوجه شد، بیدار شد! undefinedundefined شوق دیدن پیغمبر، روز به روز در دل مردم مدینه بیشتر می‌شد! undefined هرچند بعضی‌ها می‌رفتند قبا، پیغمبر ﷺ را زیارت می‌کردند، برمی‌گشتند؛ عده‌ای هم در مدینه منتظر بودند پیغمبر بیایند! undefinedundefined بعد که پیغمبر وارد شد، این شوق، این نسیم لطیف و ملایم، تبدیل شد به توفانی در دل‌های این‌ها؛ دل‌ها را عوض کرد! undefinedundefined ○ دل طوفانی ما هم شوق دیدار فرزند آخر پیامبر خدا را دارد. undefined خدایا! اگرچه از دیدار مهدی ﷺ محرومیم، اما تو سلام و درود ما را به او برسان و عرض دل‌تنگی که درمانش دیر شده است... undefinedundefined اللهم صل علی محمد ﷺ و آل محمد ﷺ و عجل فرجهم undefinedundefined #محبوب_من
۲۹از اول ورود، موضع گیری خود را مشخص کرد. undefined ناقه ای که پیغمبر سوار آن بود، وارد شهر یثرب شد، مردم دور ناقه را گرفتند. undefinedشهر مدینه، آنوقت محله محله بود. هر محله ای هم برای خودش خانه هایی، کوچه هایی، حصاری، بزرگانی داشت. undefined هر محله برای یک قبیله ای بود؛ قبایل وابسته به «اوس»، قبایل وابسته به «خزرج». undefinedشتر پیغمبر که وارد شهر مدینه شد، جلوی هرکدام از محله های قبایل رسید، بزرگان آمدند بیرون، جلوی شتر را گرفتند: undefinedیارسول الله! بیا این جا؛ خانه، زندگی، همه چیز ما، ثروت ما، راحتی ما در اختیار تو، در منزل ما وارد بشو! undefinedپیغمبر فرمود:جلوی این شتر را باز کنید؛ «إنّها مأمورة»؛ دنبال دستور حرکت میکند؛ بگذارید برود. undefinedجلوی شتر را باز کردند، رسید به محله بعدی. باز بزرگان، اشراف، پیرمردها، شخصیت ها، جوان ها آمدند جلوی ناقه پیغمبر را گرفتند:یا رسول الله! این جا فرود بیا؛ این جا خانه توست؛ هرچه بخواهی در اختیارت می گذاریم؛ همه ما در خدمت هستیم. undefinedفرمود:بگذارید شتر برود؛ «إنّها مأمورة». undefinedهمین طور محله به محله، رسید به محله بنی النجار که مادر پیغمبر جزو این خانواده بود. undefined این ها خاله ها و دایی های پیغمبر محسوب میشدند؛ آمدند جلو؛ یا رسول الله! ما خویشاوند توایم، رَحِم توایم؛ در منزل ما فرود بیا، همه چیز ما، هستی ما در اختیار توست. undefinedundefinedفرمود:نه؛ «إنّها مأمورة»؛ بروید کنار! undefined راه را باز کردند. شتر آمد در فقیرنشین ترین محلات مدینه، یک جایی نشست. undefinedنگاه کردند خانه کیست؛ جلوی در خانه ابی ایوب انصاری؛ فقیرترین یا یکی از فقیرترین آدم های مدینه. undefined خودش و زنش آمدند اثاث پیغمبر را برداشتند، بردند داخل خانه. undefined پیغمبر هم رفت شد مهمان این ها! 🥹○دست رد به اعیان و اشراف و متنفذین و صاحبان قبیله و صاحبان فرزندان و این ها زد؛ undefinedدر خانه فقیرترین آدم مدینه وارد شد! undefined یعنی موضع اجتماعی خودش را مشخص کرد؛ معلوم شد که وابسته به پول، وابسته به حیثیت قبیله ای، وابسته به شرف ریاست فلان قبیله، وابسته به قوم و خویش و فامیل، وابسته به آدم های پُررو و پشت هم انداز و این ها نیست و نخواهد شد! undefinedundefinedاز همان ساعت اول و لحظه اول مشخص کرد که در برخورد و تعامل اجتماعی، طرف کدام گروه است، طرف دار کدام جمعیت است، برای چه کسانی وجود او بیشتر نافع خواهد بود؛ undefinedهمه نفع میبرند، همه حق میبرند از پیغمبر و تعالیم پیغمبر؛ اما آنی که محروم تر است، او حق بیشتری قهراً میبرد! undefined🤍 جبران محرومیتش باید بشود! undefined#محبوب_من

۷۲

۲۰:۱۹