روز اول
خب اولین قدم این مسیرو به نظر من باید با این موضوع شروع کرد:
شناخت و آگاهی از اطرافمون و پذیرش بحران
بذارید با تجربهی شخصیم شروع کنم،من حدود ۶۰روز هیچ فعالیتی نداشتم،نه تو صفحههای اجتماعی نه تو زندگی شخصیم،کاملا مُعَلَق،کاملا گیج و ویج...انگار که وارد یه شوکی شده بودم که به باد رفتن تمام پلن های ذهنیم رو داشتم تماشا میکردم!میخوام برگردم به بچگیم جایی که ۹سالم بود،و برای اولین بار میخواستم تو یه استخر دومتری تنهایی شنا کنم،اون روز جدی داشتم غرق میشدم...چون کسی هم اون لحظه حواسش بهم نبود و دستم از لبه ی استخر سُر خورد و رفتم تا تَه، کُل اون ۲متر رو که داشتم طِی میکردم ثانیه به ثانیهش رو یادمه!حس عجیبی بود...یک دور تمام خوشحالیای زندگیم و کارتونامو خوراکی هایی که دوسشون داشتم از جلو چشام رد شدن،حس اینکه دیگه ندارمشون...از دستشون میدم!حس بدی بود و من با اون حس چند ثانیه ای درگیر بودم و همینطور داشتم میرفتم زیر آب ذره ذره...انقدر رفتم تا خوردم کف استخر! سرمو آوردم بالا دیدم هنوز اون بیرون دستی دراز نشده تو آب که بگیرمش،هیچکس هم از ته رفتن من خبردار نیست! اون موقع کارتون عصر یخبندان تازه ترین کارتونی بود که دیده بودم، توش دیِگو از شنا کردن میترسید! و با سید مجبور شد یه تیکه شنا کنه،همون برام الهام بخشِ این بود که،شاید منم تونستم ذاتی،پا بزنم و بیام بالا!و واقعا هم همین شد! پامو زدم به کف استخر و شروع کردم منظم دست و پامو باز و بسته کردن!خیلی جالب بود که من اصلا شنا بلد نبودم و تو استخرم کسی نبود و تونستم بیام بالا!بعده ها که بهش فکر کردم فهمیدم که یه چیز ذاتیای هست که ناخودآگاه تو رو میبره به سمتی که نابود نشی! شاید ندونی چطور باید نجات بدی خودتو،شاید بلد نباشی اون راهو،ولی ناخوداگاه مغزت بهت آلارم میده و میگه "باید به خودت بیای و نجات پیدا کنی!"وضعیت الان هم برای خیلی هامون همینه!
عین زمان غرق شدن من تو استخره...
ذره ذره دور شدن از هدفات رو ممکنه ببینی و بگی خب دیگه تموم شد دارم میرسم به آخرش! ولی همین که داری این متنو تا اینجا میخونی یعنی مغزت هنوز سرجاشه و دنبال یه راهه!#restart
شناخت و آگاهی از اطرافمون و پذیرش بحران
بذارید با تجربهی شخصیم شروع کنم،من حدود ۶۰روز هیچ فعالیتی نداشتم،نه تو صفحههای اجتماعی نه تو زندگی شخصیم،کاملا مُعَلَق،کاملا گیج و ویج...انگار که وارد یه شوکی شده بودم که به باد رفتن تمام پلن های ذهنیم رو داشتم تماشا میکردم!میخوام برگردم به بچگیم جایی که ۹سالم بود،و برای اولین بار میخواستم تو یه استخر دومتری تنهایی شنا کنم،اون روز جدی داشتم غرق میشدم...چون کسی هم اون لحظه حواسش بهم نبود و دستم از لبه ی استخر سُر خورد و رفتم تا تَه، کُل اون ۲متر رو که داشتم طِی میکردم ثانیه به ثانیهش رو یادمه!حس عجیبی بود...یک دور تمام خوشحالیای زندگیم و کارتونامو خوراکی هایی که دوسشون داشتم از جلو چشام رد شدن،حس اینکه دیگه ندارمشون...از دستشون میدم!حس بدی بود و من با اون حس چند ثانیه ای درگیر بودم و همینطور داشتم میرفتم زیر آب ذره ذره...انقدر رفتم تا خوردم کف استخر! سرمو آوردم بالا دیدم هنوز اون بیرون دستی دراز نشده تو آب که بگیرمش،هیچکس هم از ته رفتن من خبردار نیست! اون موقع کارتون عصر یخبندان تازه ترین کارتونی بود که دیده بودم، توش دیِگو از شنا کردن میترسید! و با سید مجبور شد یه تیکه شنا کنه،همون برام الهام بخشِ این بود که،شاید منم تونستم ذاتی،پا بزنم و بیام بالا!و واقعا هم همین شد! پامو زدم به کف استخر و شروع کردم منظم دست و پامو باز و بسته کردن!خیلی جالب بود که من اصلا شنا بلد نبودم و تو استخرم کسی نبود و تونستم بیام بالا!بعده ها که بهش فکر کردم فهمیدم که یه چیز ذاتیای هست که ناخودآگاه تو رو میبره به سمتی که نابود نشی! شاید ندونی چطور باید نجات بدی خودتو،شاید بلد نباشی اون راهو،ولی ناخوداگاه مغزت بهت آلارم میده و میگه "باید به خودت بیای و نجات پیدا کنی!"وضعیت الان هم برای خیلی هامون همینه!
عین زمان غرق شدن من تو استخره...
ذره ذره دور شدن از هدفات رو ممکنه ببینی و بگی خب دیگه تموم شد دارم میرسم به آخرش! ولی همین که داری این متنو تا اینجا میخونی یعنی مغزت هنوز سرجاشه و دنبال یه راهه!#restart
۲.۸K
۹:۰۳