روز چهاردهم(آخر)
۱۴ روز پیش… داشتیم دربارهی “غرق شدن” حرف میزدیم.دربارهی اون لحظهای که آدم حس میکنه: داره از هدفاش، آیندش، و حتی خودش دور میشه.حسی شبیه وقتی که زیر آب میری و فقط دنبال یه ذره هوا میگردی…
و راستش؟ فکر نمیکنم توی این ۱۴ روز، زندگی هیچکدوممون معجزهای عوض شده باشه.نه مشکلات کامل حل شدن، نه دنیا یهو آروم شد، نه همه چی برگشت مثل قبلاما فکر میکنم یه چیز مهم تغییر کرد: الان دیگه میدونیم وقتی زندگی سخت میشه، چطور دوباره خودمونو جمع کنیم.تو این ۱۴ روز:
بحرانهامونو شناختیمفهمیدیم دقیقاً چی داره ما رو از زندگی دور میکنهیاد گرفتیم با قدمهای کوچیک حرکت کنیمفهمیدیم استمرار مهمتر از هیجانهمرز ساختیمپلن B چیدیمدوباره برای آینده فکر کردیمو فهمیدیم قرار نیست کامل باشیم تا ادامه بدیم.
شاید هنوز وسطِ آب باشیم… ولی فرقش اینه که:الان شنا کردن بلدیم.
و این، کم دستاوردی نیست!#restart
و راستش؟ فکر نمیکنم توی این ۱۴ روز، زندگی هیچکدوممون معجزهای عوض شده باشه.نه مشکلات کامل حل شدن، نه دنیا یهو آروم شد، نه همه چی برگشت مثل قبلاما فکر میکنم یه چیز مهم تغییر کرد: الان دیگه میدونیم وقتی زندگی سخت میشه، چطور دوباره خودمونو جمع کنیم.تو این ۱۴ روز:
بحرانهامونو شناختیمفهمیدیم دقیقاً چی داره ما رو از زندگی دور میکنهیاد گرفتیم با قدمهای کوچیک حرکت کنیمفهمیدیم استمرار مهمتر از هیجانهمرز ساختیمپلن B چیدیمدوباره برای آینده فکر کردیمو فهمیدیم قرار نیست کامل باشیم تا ادامه بدیم.
شاید هنوز وسطِ آب باشیم… ولی فرقش اینه که:الان شنا کردن بلدیم.
۹۵۲
۲۰:۲۵