روز هشتم
فکر کنم یکی از ترسناکترین اتفاقایی که بعد بحران برای آدم میفته اینه که…کمکم از «فکر کردن به آینده» میترسه.نه چون تنبله، نه چون بیخیاله…چون یهبار برای یه آیندهای برنامه ریخته، بهش امید بسته، براش تلاش کرده… و بعد یهو همهچی بهم ریخته.برای همین الان، هر بار میخواد دوباره برنامهریزی کنه، تهِ ذهنش یه صدا میگه:«اگر دوباره خراب شد چی؟»و خب این حس کاملاً طبیعیه.مغز وقتی یهبار شوکه میشه، برای محافظت از آدم، کمکم از «امید بستن» میترسه.
چون امید، ریسکِ ناامید شدن داره.ولی یه نکته خیلی مهم هست: «نداشتن برنامه، آدمو کمتر آسیبپذیر نمیکنه… فقط بیشتر گمش میکنه.»
و شاید الان، ما بیشتر از “برنامهی کامل”، نیاز به “جهت” داشته باشیم.
لازم نیست بدونی دقیقاً ۲ سال دیگه کجایی… فقط لازمه بدونی: الان دوست داری به کدوم سمت حرکت کنی.#restart
چون امید، ریسکِ ناامید شدن داره.ولی یه نکته خیلی مهم هست: «نداشتن برنامه، آدمو کمتر آسیبپذیر نمیکنه… فقط بیشتر گمش میکنه.»
و شاید الان، ما بیشتر از “برنامهی کامل”، نیاز به “جهت” داشته باشیم.
۱.۴K
۲۰:۵۸