و تو نشان دادی،برای «تو شدن» چقدر «من» وجود دارد...و چقدر راه مانده است از این مسیرپس باید کُشت این «من»ها را،تا «تو» شد،تا به «تو» رسید...
@to_neveshte
۱۵:۱۰
گاه، دوری از خلق قهر نیست، پروازیست به خویشتن.رهایی از هیاهوی نامها و نانها، و پناه بردن به سکوتی که خدا در آن نفس میکشد.
دوری، گاهی نه بریدن است، که رسیدن؛ رسیدن به آن «من» که در ازدحامِ دیگران گم شده و در غبارِ خواهشها خاموش مانده است.
باید گاه از جهان چشم برداری، تا خویشتن را در چشمهی حضور شستوشو دهی.باید تنها شوی، تا صداهای درونت را بشنوی، تا بدانی میان هر تپش، نغمهای از بیکرانه میتپد.
مردمانِ بیهدف، از شادیِ دیگران لقمه میچینند و خیال میکنند که سیر شدهاند؛از نورِ عاریتی روشنی میطلبند و در سایهی خود گم میشوند.اما آنان که طعم خلوت چشیدهاند، میدانند:روشنایی از درون میجوشد، نه از چراغِ دیگری.
آری، باید گاهی سکوت کرد،سکوتی از جنسِ دریا،تا در ژرفای خویش فرو روی و گوهرِ ناپیدا را بیابیگوهرِ خویش، که همان اوست و چه بهتر همان "تو"ست!
«تو نوشته»
اینجا ایستادم تا برای تو بگویم
@to_neveshte
دوری، گاهی نه بریدن است، که رسیدن؛ رسیدن به آن «من» که در ازدحامِ دیگران گم شده و در غبارِ خواهشها خاموش مانده است.
باید گاه از جهان چشم برداری، تا خویشتن را در چشمهی حضور شستوشو دهی.باید تنها شوی، تا صداهای درونت را بشنوی، تا بدانی میان هر تپش، نغمهای از بیکرانه میتپد.
مردمانِ بیهدف، از شادیِ دیگران لقمه میچینند و خیال میکنند که سیر شدهاند؛از نورِ عاریتی روشنی میطلبند و در سایهی خود گم میشوند.اما آنان که طعم خلوت چشیدهاند، میدانند:روشنایی از درون میجوشد، نه از چراغِ دیگری.
آری، باید گاهی سکوت کرد،سکوتی از جنسِ دریا،تا در ژرفای خویش فرو روی و گوهرِ ناپیدا را بیابیگوهرِ خویش، که همان اوست و چه بهتر همان "تو"ست!
«تو نوشته»
اینجا ایستادم تا برای تو بگویم
۲۰:۴۱
زندگی، یعنی حرکت.یعنی نایستادن در خمِ هیچ دیروزی،یعنی روان بودن، چون رود در جستوجوی دریا.
زندگی، اگر بماند، میگندد؛اگر بایستد، میمیرد.روح، تا در سفر نباشد، زنده نمیماند.ما آمدهایم تا برویم، نه تا بمانیم.
هر گام، حدیثی از بودن است،و هر درنگ، سایهای از فراموشی.زمین زیر پای کسی سبز میماند که میرود،که میکارد، که میجوید گاه ساده و آسان و گاه در تلاطم طوفان!
حرکت، یعنی ایمان، و چه بهتر ایمان یعنی حرکت؛یعنی باور به نوری که هنوز نیامده،به صبحی که در پشتِ شبها پنهان است.
بایست، آن هم تنها، برای شنیدن صدای درونت،اما پس از آن، برخیز!زیرا ایستادن، کارِ سنگ است،و تو از جنسِ رود آفریده شدهای،از تبارِ جاریِ ابدیت.
برو، حتی اگر مقصد ناپیداست؛که در رفتن، خودِ راه معنا میگیرد،و در حرکت، زندگی به نیایش بدل میشود؛گویی که زندگی عِدل حرکت است!
«تو نوشته»
اینجا ایستادم تا برای تو بگویم
@to_neveshte
زندگی، اگر بماند، میگندد؛اگر بایستد، میمیرد.روح، تا در سفر نباشد، زنده نمیماند.ما آمدهایم تا برویم، نه تا بمانیم.
هر گام، حدیثی از بودن است،و هر درنگ، سایهای از فراموشی.زمین زیر پای کسی سبز میماند که میرود،که میکارد، که میجوید گاه ساده و آسان و گاه در تلاطم طوفان!
حرکت، یعنی ایمان، و چه بهتر ایمان یعنی حرکت؛یعنی باور به نوری که هنوز نیامده،به صبحی که در پشتِ شبها پنهان است.
بایست، آن هم تنها، برای شنیدن صدای درونت،اما پس از آن، برخیز!زیرا ایستادن، کارِ سنگ است،و تو از جنسِ رود آفریده شدهای،از تبارِ جاریِ ابدیت.
برو، حتی اگر مقصد ناپیداست؛که در رفتن، خودِ راه معنا میگیرد،و در حرکت، زندگی به نیایش بدل میشود؛گویی که زندگی عِدل حرکت است!
«تو نوشته»
اینجا ایستادم تا برای تو بگویم
۱۳:۱۱
ما با توایم و با تو نهایم، اینت بُلعجبدر حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
#سعدی
@to_neveshte
#سعدی
۲:۳۸
و فرزندان آدم باید در آستانهی هر سپیده، از خود بپرسند: در این جهان کجا ایستادهاند؟بر قلهای بلند که بادها بر آن فرمان میرانند؟ و یا در مغاکی تاریک که صدای انسان در آن گم میشود؟و یا اصلا در میانهی راهی که از خاک میگذرد و به آسمان ختم میشود؟!
ایستادهایم در جایی میان ضعف و قوّت،میان فراموشی و یاد،میان عشق و نفرت،میان پرواز و سقوط،میان سعادت و شقاوت،میان آنچه هستیم و آنچه میتوانیم باشیم؛
و درست در همین میانه و در همین تلاطم است که معنای حیات بر ما گشوده میشود؛زندگیای که نه در بیرون،بلکه در ژرفنای جان آغاز میشود.
حیات طیبه یعنی،در همین نقطهی کوچکِ میانِ زمین و آسمان،خودت را انتخاب کنی،آنچه که اصلا برای آن آفریده شده ای،و این تازه اول کلام است که برای چه آمدی و چه کرده ای؟!
اما آنچه از حرکت و جلو رفتن شاید مهم تر باشد، برگزیدن راستقامتی است، آن هم در جایی که پاها از رنج جهان میلرزد!
حال از خود میپرسیم:«اگر قرار است جهانی را تغییر دهیم،نقطهی آغازش کجاست؟»و پاسخ آن، آرام از دل میگذرد:«از همانجایی که ایستادهایم؛ از خودمان و شاید هم از تو؛ البته از توِ "تو" نه بلکه از نگاهمان به "تو"!»
انسان در این جهان ایستاده است،نه بهعنوان قطرهای گم در اقیانوس،بلکه بهعنوان گوهری که اگر صیقل یابد،آیینهی آسمان میشود.
و شاید،حقیقتِ ایستادن در این جهان همین باشد:که جایی میان خاک و خدا،زندگی را آنگونه برگزینیکه به زلالیِ حیات طیبه نزدیک شویزندگیای که در آن،هر قدم کوچک،جای پای نور باشد؛جای پای "تو"..!
«تو نوشته»
اینجا ایستادم تا برای تو بگویم
@to_neveshte
ایستادهایم در جایی میان ضعف و قوّت،میان فراموشی و یاد،میان عشق و نفرت،میان پرواز و سقوط،میان سعادت و شقاوت،میان آنچه هستیم و آنچه میتوانیم باشیم؛
و درست در همین میانه و در همین تلاطم است که معنای حیات بر ما گشوده میشود؛زندگیای که نه در بیرون،بلکه در ژرفنای جان آغاز میشود.
حیات طیبه یعنی،در همین نقطهی کوچکِ میانِ زمین و آسمان،خودت را انتخاب کنی،آنچه که اصلا برای آن آفریده شده ای،و این تازه اول کلام است که برای چه آمدی و چه کرده ای؟!
اما آنچه از حرکت و جلو رفتن شاید مهم تر باشد، برگزیدن راستقامتی است، آن هم در جایی که پاها از رنج جهان میلرزد!
حال از خود میپرسیم:«اگر قرار است جهانی را تغییر دهیم،نقطهی آغازش کجاست؟»و پاسخ آن، آرام از دل میگذرد:«از همانجایی که ایستادهایم؛ از خودمان و شاید هم از تو؛ البته از توِ "تو" نه بلکه از نگاهمان به "تو"!»
انسان در این جهان ایستاده است،نه بهعنوان قطرهای گم در اقیانوس،بلکه بهعنوان گوهری که اگر صیقل یابد،آیینهی آسمان میشود.
و شاید،حقیقتِ ایستادن در این جهان همین باشد:که جایی میان خاک و خدا،زندگی را آنگونه برگزینیکه به زلالیِ حیات طیبه نزدیک شویزندگیای که در آن،هر قدم کوچک،جای پای نور باشد؛جای پای "تو"..!
«تو نوشته»
اینجا ایستادم تا برای تو بگویم
۲۱:۴۴
در هیاهوی بیپایانِ جهان، جایی میان خندهها و رفتوآمدِ آدمهایی که بیوقفه از کنارش عبور میکنند، "تنهایی" همچون سایهای قدیمی به پشتِ وجودش چسبیده است. او در میان جمع میایستد، اما گویی در جزیرهای دورافتاده زندگی میکند؛ جایی که نه دستی برای رسیدن هست، نه نگاهی برای دیدن، و نه گوشی برای شنیدن!
دغدغههایش چون پرندههایی شبزیند که بر شانههای خستهاش مینشینند و آوازِ بیکسی میخوانند؛ بیآنکه کسی بداند روزها در دلش چه آشوبیست. رازی در سینهاش میتپد که نه زبانِ گفتن دارد و نه گوشی برای شنیدنش پیدا میشود. مردم از کنارش رد میشوند، بیخبر از طوفانی که پشت چشمان آرامش آشیان کرده است. گمان میکنند لبخندش آسمانی بیابر است؛ نمیدانند ابرهای سنگین تنها فرصت گریستن نیافتهاند!
عجیب است این بودن و نبودنِ در هم تنیده! او در جمع است، اما بیجمع؛ در روشنایی، اما در حصارِ سایهها. گاهی شاید دلش بخواهد کسی بینیاز از کلام، معنایش را بفهمد؛ سکوتِ او را بخواند، لرزشِ پنهانِ روحش را حس کند و راهی به شهر خاموشِ دغدغههای نهفتهاش بیابد.
با این همه، حقیقت پابرجاست: هیچکس نمیداند زخم او کجاست؟ هیچکس نمیفهمد بارَش چیست؟ و همین ندانستن، همین ندیدن، تقدیر تنهایی اوست؛ تنهایی عمیقی که در ازدحام جهان نیز رهایش نمیکند.
پس چه خوب است کسی حرف های او را بشنود، با او گفتگو کند، بیهیچ دلیل و بیهیچ پرسشی؛ مثل "تو"
«تو نوشته»
اینجا ایستادم تا برای تو بگویم
@to_neveshte
دغدغههایش چون پرندههایی شبزیند که بر شانههای خستهاش مینشینند و آوازِ بیکسی میخوانند؛ بیآنکه کسی بداند روزها در دلش چه آشوبیست. رازی در سینهاش میتپد که نه زبانِ گفتن دارد و نه گوشی برای شنیدنش پیدا میشود. مردم از کنارش رد میشوند، بیخبر از طوفانی که پشت چشمان آرامش آشیان کرده است. گمان میکنند لبخندش آسمانی بیابر است؛ نمیدانند ابرهای سنگین تنها فرصت گریستن نیافتهاند!
عجیب است این بودن و نبودنِ در هم تنیده! او در جمع است، اما بیجمع؛ در روشنایی، اما در حصارِ سایهها. گاهی شاید دلش بخواهد کسی بینیاز از کلام، معنایش را بفهمد؛ سکوتِ او را بخواند، لرزشِ پنهانِ روحش را حس کند و راهی به شهر خاموشِ دغدغههای نهفتهاش بیابد.
با این همه، حقیقت پابرجاست: هیچکس نمیداند زخم او کجاست؟ هیچکس نمیفهمد بارَش چیست؟ و همین ندانستن، همین ندیدن، تقدیر تنهایی اوست؛ تنهایی عمیقی که در ازدحام جهان نیز رهایش نمیکند.
پس چه خوب است کسی حرف های او را بشنود، با او گفتگو کند، بیهیچ دلیل و بیهیچ پرسشی؛ مثل "تو"
«تو نوشته»
اینجا ایستادم تا برای تو بگویم
۲۱:۴۰
دیدار با دانش آموزان کرج.mp3
۲۵:۴۶-۱۸.۲۵ مگابایت
❈ نتیجهٔ تقوا، نزول نصرت الهی در لحظهٔ ناامیدیآیت الله میرباقری
۱۴ آبانماه ۱۴۰۴#پيشنهاد
۱۵:۴۴
تو نوشته
❈ نتیجهٔ تقوا، نزول نصرت الهی در لحظهٔ ناامیدی آیت الله میرباقری
۱۴ آبانماه ۱۴۰۴ #پيشنهاد
شرح حال انسانهای موفق همیشه برای ما آموزنده است. اگر حواسات به خدا باشد، هر جایی که باشی موفق خواهی شد. بیتوجهی به خدا هیچ فایدهای ندارد. جوان وقتی قرآن میخواند، نور آن در جسم و روحش اثر میگذارد.
فضای پیش رو، فضای سختی است؛ پس باید حواسات را جمع کنی. گاهی احساس میکنیم راههای حلال بسته و راههای حرام باز است، اما خدا وعده داده: «وَ مَن یَتَّقِ اللهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجاً».تمسک به این آیه کافی است؛ تقوا یعنی راه خروج. سختیها گاهی امتحاناند.
راه خروج دو گونه دارد:۱. رفع نیاز۲. رهایی از اسباب [و رسیدن به اسما]؛ یعنی عبور از بنبست ظاهری و اتصال به حقیقت.
مانند حضرت موسی که با ۶۰۰ هزار نفر از مصر بیرون آمدند و پشت سرشان یک میلیون نفر از لشکر فرعون بود. ظاهر ماجرا میگفت «اِنّا لَمُدرَکون» اما او گفت: «کَلّا اِنَّ مَعِیَ رَبّی».خدا برای دوازده طایفه، دوازده راه در دریا گشود. یک دقیقه قبل در آستانه نابودی بودند و یک دقیقه بعد پیروزی کامل نصیبشان شد.گرچه ظاهراً امکانات در دست دشمن بود، اما وقتی تکلیف را انجام دادند، راه برایشان باز شد.
رمز ایستادگی توکل است:«وَ مَن یَتَوَکَّل عَلَی الله فَهُوَ حَسبُه».توکل یعنی از غیر خدا نترسی.تقوا، که ریشهاش توکل است، باعث باز شدن راه میشود. انسان به بهترین نگهبان یعنی خدا سپرده شده است.
اوایل سخت است، خیلی هم سخت است؛ اما بعداً «یَرزُقهُ مِن حَیثُ لایَحتَسِب».
شما در آغاز مسیر تکالیف هستید. اگر حواستان به خدا باشد، در هر شرایطی موفق میشوید؛ از یک راننده ساده گرفته تا یک عالم حوزه. تقوا امتحان دارد و گاهی بنبست پیش میآید. باید بایستید تا راه باز شود و رشد کنید؛ کلید این راه نیز توکل است، زیرا مقدرات در دست اوست.
در شرایط عادی همه دم از خدا میزنند؛ اما در شرایط محاصره چه؟ تکلیف هیچگاه بیش از قدرت شما نیست. اگر بایستید، کمک الهی میرسد و راه گشوده میشود.
شما ابتدای راه هستید؛ توبه یعنی بازگشت از مسیر اشتباه تا رسیدن به نقطه درست. توبه کردن سختتر از گناه نکردن است. اما هر بار زمین خوردید، بلند شوید. اگر اصرار بر گناه نداشته باشید و لغزشی رخ دهد، خدا میبخشد: «وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَمَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ وَلَمْ يُصِرُّوا عَلَىٰ مَا فَعَلُوا وَهُمْ يَعْلَمُونَ».
در روایات آمده که پس از نزول این آیه، شیطان فرماندهانش را جمع کرد و گفت: خدا به جنگ ما آمده است!
● در سختیها، یکی از نامهایی که مانند ذکر اعظم اثر دارد، «یا صاحبالزمان» است.
فضای پیش رو، فضای سختی است؛ پس باید حواسات را جمع کنی. گاهی احساس میکنیم راههای حلال بسته و راههای حرام باز است، اما خدا وعده داده: «وَ مَن یَتَّقِ اللهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجاً».تمسک به این آیه کافی است؛ تقوا یعنی راه خروج. سختیها گاهی امتحاناند.
راه خروج دو گونه دارد:۱. رفع نیاز۲. رهایی از اسباب [و رسیدن به اسما]؛ یعنی عبور از بنبست ظاهری و اتصال به حقیقت.
مانند حضرت موسی که با ۶۰۰ هزار نفر از مصر بیرون آمدند و پشت سرشان یک میلیون نفر از لشکر فرعون بود. ظاهر ماجرا میگفت «اِنّا لَمُدرَکون» اما او گفت: «کَلّا اِنَّ مَعِیَ رَبّی».خدا برای دوازده طایفه، دوازده راه در دریا گشود. یک دقیقه قبل در آستانه نابودی بودند و یک دقیقه بعد پیروزی کامل نصیبشان شد.گرچه ظاهراً امکانات در دست دشمن بود، اما وقتی تکلیف را انجام دادند، راه برایشان باز شد.
رمز ایستادگی توکل است:«وَ مَن یَتَوَکَّل عَلَی الله فَهُوَ حَسبُه».توکل یعنی از غیر خدا نترسی.تقوا، که ریشهاش توکل است، باعث باز شدن راه میشود. انسان به بهترین نگهبان یعنی خدا سپرده شده است.
اوایل سخت است، خیلی هم سخت است؛ اما بعداً «یَرزُقهُ مِن حَیثُ لایَحتَسِب».
شما در آغاز مسیر تکالیف هستید. اگر حواستان به خدا باشد، در هر شرایطی موفق میشوید؛ از یک راننده ساده گرفته تا یک عالم حوزه. تقوا امتحان دارد و گاهی بنبست پیش میآید. باید بایستید تا راه باز شود و رشد کنید؛ کلید این راه نیز توکل است، زیرا مقدرات در دست اوست.
در شرایط عادی همه دم از خدا میزنند؛ اما در شرایط محاصره چه؟ تکلیف هیچگاه بیش از قدرت شما نیست. اگر بایستید، کمک الهی میرسد و راه گشوده میشود.
شما ابتدای راه هستید؛ توبه یعنی بازگشت از مسیر اشتباه تا رسیدن به نقطه درست. توبه کردن سختتر از گناه نکردن است. اما هر بار زمین خوردید، بلند شوید. اگر اصرار بر گناه نداشته باشید و لغزشی رخ دهد، خدا میبخشد: «وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَمَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ وَلَمْ يُصِرُّوا عَلَىٰ مَا فَعَلُوا وَهُمْ يَعْلَمُونَ».
در روایات آمده که پس از نزول این آیه، شیطان فرماندهانش را جمع کرد و گفت: خدا به جنگ ما آمده است!
● در سختیها، یکی از نامهایی که مانند ذکر اعظم اثر دارد، «یا صاحبالزمان» است.
۱۵:۴۴
در مهآلودترین ساعتهای دل، گاهی آدمی میفهمد که نخستین زخمِ زندگی، نه از جهان میآید و نه از دیگران؛ از همان جایی میجوشد که باید آرامترین باشد یعنی از فکر و آن هم: «فکرِ داشتنِ مشکل»!
آدم هنوز قدم از قدم برنداشته، در خیالِ هزار گره افتاده؛ گرههایی که شاید هیچگاه وجود نداشتهاند. و همین خیالات، همچون طنابی نامرئی، آرامآرام دور گلوی روحش پیچیده میشوند؛ تا جایی که دیگر نمیفهمد درد از کجاست و تاریکی از کجا شروع شده است؟!
از آن مهم تر اینکه ، جهان همیشه یک قدم عقبتر میایستد، آدمها همیشه یک لحظه دیرتر میرسند، و قلبها… دیر یا زود، خلافِ آنچه قول میدهند عمل میکنند!و بدتر آنکه حتی خودت هم گاهی، در لحظهای که بیش از همیشه به حضورِ خویش محتاجی، از زیر بارِ بودنت شانه خالی میکنی؛ و چه اندوهی سنگینتر از اینکه آدم نتواند به خودش تکیه کند؟
اینگونه است که آدم در سکوتِ شب میماند؛ با ذهنی که مشکل میسازد، با دلی که فرو میریزد، و با خودی که پشتش را خالی میکند!و شاید همینجاست که میفهمیم: تنهایی فقط نبودِ دیگران نیست؛ گاهی نبودنِ خود در لحظهایست که نفس میکشی، اما حس نمیکنی زندهای...!
«تو نوشته»
اینجا ایستادم تا برای تو بگویم
@to_neveshte
آدم هنوز قدم از قدم برنداشته، در خیالِ هزار گره افتاده؛ گرههایی که شاید هیچگاه وجود نداشتهاند. و همین خیالات، همچون طنابی نامرئی، آرامآرام دور گلوی روحش پیچیده میشوند؛ تا جایی که دیگر نمیفهمد درد از کجاست و تاریکی از کجا شروع شده است؟!
از آن مهم تر اینکه ، جهان همیشه یک قدم عقبتر میایستد، آدمها همیشه یک لحظه دیرتر میرسند، و قلبها… دیر یا زود، خلافِ آنچه قول میدهند عمل میکنند!و بدتر آنکه حتی خودت هم گاهی، در لحظهای که بیش از همیشه به حضورِ خویش محتاجی، از زیر بارِ بودنت شانه خالی میکنی؛ و چه اندوهی سنگینتر از اینکه آدم نتواند به خودش تکیه کند؟
اینگونه است که آدم در سکوتِ شب میماند؛ با ذهنی که مشکل میسازد، با دلی که فرو میریزد، و با خودی که پشتش را خالی میکند!و شاید همینجاست که میفهمیم: تنهایی فقط نبودِ دیگران نیست؛ گاهی نبودنِ خود در لحظهایست که نفس میکشی، اما حس نمیکنی زندهای...!
«تو نوشته»
اینجا ایستادم تا برای تو بگویم
۱۳:۱۶
در دوردستترین فصلِ عمرم، جایی میان غبارِ راهها و سایهی روزهای بینام، دلی مانده که نمیداند دلتنگِ کدام آغوش است؟!آهوییست سرگردان، که ردّ پا میجوید اما نمیداند به کدام جاده وفادار بماند؛ دستی را میخواهد که شکلش را نمیشناسد، صدایی را که تنها پژواکش را شنیده، یاری را که شاید هرگز نامی نداشته است!
ما تبعیدیانِ عشقیم؛از یاری دور که شاید وجود دارد، شاید نه؛از مهری پنهان که تنها در لرزشِ شبانهی دل، حضورش را به زمزمهای کوتاه اعتراف میکنیم!
گاهی خیال میکنم یار، همان ستارهایست که هر شب میدرخشد و هر صبح میمیرد؛میآید تا امید دهد و غروب که شد، دل را با تنهاییاش رها میکند.گاهی هم فکر میکنم یار، تنها سایهایست که خودم بر دیوار انداختهام تا از هراسِ بیکسی نگریزم!
اما حقیقت هرچه باشد، فاصله همان است که هر شب خنجر میشود میان سینه!درد از آن نیست که یار دور است؛از آن است که نمیدانیم دور از چه کسی به این اندازه شکستهایم!و اینگونه، هر شب قصهای مینویسیم برای یاری که شاید هرگز نبود، اما نبودنش از هزار بودن واقعیتر است...
«تو نوشته»
اینجا ایستادم تا برای تو بگویم
@to_neveshte
ما تبعیدیانِ عشقیم؛از یاری دور که شاید وجود دارد، شاید نه؛از مهری پنهان که تنها در لرزشِ شبانهی دل، حضورش را به زمزمهای کوتاه اعتراف میکنیم!
گاهی خیال میکنم یار، همان ستارهایست که هر شب میدرخشد و هر صبح میمیرد؛میآید تا امید دهد و غروب که شد، دل را با تنهاییاش رها میکند.گاهی هم فکر میکنم یار، تنها سایهایست که خودم بر دیوار انداختهام تا از هراسِ بیکسی نگریزم!
اما حقیقت هرچه باشد، فاصله همان است که هر شب خنجر میشود میان سینه!درد از آن نیست که یار دور است؛از آن است که نمیدانیم دور از چه کسی به این اندازه شکستهایم!و اینگونه، هر شب قصهای مینویسیم برای یاری که شاید هرگز نبود، اما نبودنش از هزار بودن واقعیتر است...
«تو نوشته»
اینجا ایستادم تا برای تو بگویم
۲۱:۵۶
محکوم به تنهایی است آنکس که به جای یاد تو، یاد غیر را بر مسند دل مینشاند؛که دل، خانهایست از نور و نجوا، و هر که بیتأمل درهایش را به بیگانه بگشاید، روزی درمییابد که "روشنایی"، بیدعوتِ "عشقِ راستین"، دوام نخواهد آورد.
آری، آنکه سایه حضورت را از آستانه جان میزدایدو نقش نامحرمی را بر پرده خیال میآویزد،خویشتن را به غربتی میسپارد که انتهایی ندارد؛غربتی که در آن، حتی آینهها نیز از بازتاب چهرهاش پرهیز میکنند.
چه بسیارند آنان که گمان میبرند دل را میتوانبا یادهای گذرا و خاطرههای بیریشه آباد نگاه داشت،اما نمیدانند که دل، تشنه حضوریست که ریشه در وفا داردو هر که از این حضور چشم بپوشد،در بیابان سرد بیکسی، رهگذر خاطراتی بیجان خواهد شد.
یاد تو، نه یک خاطره ساده، که پناهگاهیست
که طوفانها را به تمکین وامیدارد و شبها را کوتاه میکند.
و آنان که این پناه را رها میکنند،
چارهای جز همنشینی با سکوتهای سنگین و سایههای بیرحم ندارند.
آری!آنکه دل از تو برمیگیرد و بر غیر مینهد،نه از سر اختیار، که به حکم سرنوشت،محکوم است در تنهایی خویشسالها به دنبال نوری بگردد که تنها در یاد "تو" میدرخشید.
«تو نوشته»
اینجا ایستادم تا برای تو بگویم
@to_neveshte
آری، آنکه سایه حضورت را از آستانه جان میزدایدو نقش نامحرمی را بر پرده خیال میآویزد،خویشتن را به غربتی میسپارد که انتهایی ندارد؛غربتی که در آن، حتی آینهها نیز از بازتاب چهرهاش پرهیز میکنند.
چه بسیارند آنان که گمان میبرند دل را میتوانبا یادهای گذرا و خاطرههای بیریشه آباد نگاه داشت،اما نمیدانند که دل، تشنه حضوریست که ریشه در وفا داردو هر که از این حضور چشم بپوشد،در بیابان سرد بیکسی، رهگذر خاطراتی بیجان خواهد شد.
یاد تو، نه یک خاطره ساده، که پناهگاهیست
که طوفانها را به تمکین وامیدارد و شبها را کوتاه میکند.
و آنان که این پناه را رها میکنند،
چارهای جز همنشینی با سکوتهای سنگین و سایههای بیرحم ندارند.
آری!آنکه دل از تو برمیگیرد و بر غیر مینهد،نه از سر اختیار، که به حکم سرنوشت،محکوم است در تنهایی خویشسالها به دنبال نوری بگردد که تنها در یاد "تو" میدرخشید.
«تو نوشته»
اینجا ایستادم تا برای تو بگویم
۱۲:۱۸
shahidbaghani (1).pdf
۱۱.۹۶ مگابایت
حضرت آقا: یک جوان پرشور مؤمن ازجانگذشتهی سبزواری، شهید ناصر باغانی، وصیّتنامه دارد. او یک جوانِ در سنین حدود بیست سال است. جا دارد که انسان آن وصیّتنامهاش را ده بار بخواند، بیست بار بخواند! بنده مکرّر خواندهام.
از دانشجویان امام صادق علیه السلام
@to_neveshte
از دانشجویان امام صادق علیه السلام
۱۲:۴۳
بوی کشندهٔ او خود همره صبا شدخلق از سموم وادی، من از صبا گریزمهر جانور که باشد بگریزد از بلاییمن خود بلای خویشم، از خود کجا گریزم؟
@to_neveshte
۲۱:۰۸
در آسمان قدم میزنم؛ جایی که مرز میان خیال و حقیقت آنقدر باریک میشود که گاه نمیفهمم بر ابرها راه میروم یا بر استخوان فرسودهی رویاها.از خود میپرسم آیا اینگونه رفتن، اینگونه آرام و بیبال گام برداشتن، راه درستیست؟مگر میتوان در آسمان فقط راه رفت؟شاید باید پرواز را آموخت…اما مگر نه اینکه گاهی قدمزدن، خودِ پرواز است؟شاید پرواز همیشه اوجگرفتن نیست؛ شاید نوعی سبکشدنِ بیصداست که در گامها رخ میدهد، نه در بالها!
بالا رفتن برای کسی که از مادر با بال زاده شده آسان است؛ هنر، آنسوی این آسانیهاست!ارزش آنجاست که انسانی فرورفته در ژرفای زمین، با گردنی که طنابها از هزار سوی آن را اسیر کردهاند، تصمیم بگیرد حتی به اندازهی ذرهای، ذرهای کوچکتر از امید، خود را بالا بکشد.او اگر تنها چندی از خاک جدا شود، پرواز کرده است؛پروازی که برای پرندگان زمین خورده عادتیست تکراری و برای انسانهایی که سالها در آسمان زندگی میکنند، خاطرهایست دور.اما برای او، برای کسی که سالها زیر بار زمین مانده، این بالگشودن کوچک، معجزهایست که جهان را از نو تعریف میکند؛ جهانی که تو در آن حضور داری و جهانی که تو در آن نفس میکشی!
گاهی پرواز همین است:
نه اوجِ شکوهمندِ عقاب،
که لرزشی خفیف در زنجیرهایی که دیگر نمیخواهند تو را نگه دارند.
«تو نوشته»
اینجا ایستادم تا برای تو بگویم
@to_neveshte
بالا رفتن برای کسی که از مادر با بال زاده شده آسان است؛ هنر، آنسوی این آسانیهاست!ارزش آنجاست که انسانی فرورفته در ژرفای زمین، با گردنی که طنابها از هزار سوی آن را اسیر کردهاند، تصمیم بگیرد حتی به اندازهی ذرهای، ذرهای کوچکتر از امید، خود را بالا بکشد.او اگر تنها چندی از خاک جدا شود، پرواز کرده است؛پروازی که برای پرندگان زمین خورده عادتیست تکراری و برای انسانهایی که سالها در آسمان زندگی میکنند، خاطرهایست دور.اما برای او، برای کسی که سالها زیر بار زمین مانده، این بالگشودن کوچک، معجزهایست که جهان را از نو تعریف میکند؛ جهانی که تو در آن حضور داری و جهانی که تو در آن نفس میکشی!
گاهی پرواز همین است:
نه اوجِ شکوهمندِ عقاب،
که لرزشی خفیف در زنجیرهایی که دیگر نمیخواهند تو را نگه دارند.
«تو نوشته»
اینجا ایستادم تا برای تو بگویم
۲۱:۵۵
رو آر سوی ما که بهسوی تو رو کنیموز غیر ما بهسوی تو رو آورد بلا
@to_neveshte
۲:۳۹
فغان که همسفر غیر شد حبیب و برفتمرا گذاشت درین مملکت غریب و برفتچو گفتمش که نصیبم دگر ز لعل تو نیستگشود لب به تبسم که یا نصیب و برفت
@to_neveshte
۲۱:۵۲
والمراد بها فلا یشارک فی نفسه غیره
۱۹:۰۱
Alireza Ghorbani - Booye Gisoo.mp3
۰۴:۳۶-۸.۴۸ مگابایت
فکر زنجیری کنید ای عاقلان ...
@to_neveshte
۲۰:۰۸
از سنگ و صخره سر زدم از دره رد شدمدریا شدن مرا به چه کاری که وانداشت!
۱۴:۳۸
سرگشتهی محضیم در این وادیِ حیرت ؛ عاقلتر از آنیم ك دیوانه نباشیم
۲۰:۴۱