بله | کانال # صباکاشانی پژوهشگر زنان بر تر
عکس پروفایل # صباکاشانی  پژوهشگر زنان بر تر#

# صباکاشانی پژوهشگر زنان بر تر

۲۳۱عضو
بازارسال شده از 💠کانال رسمی زنان موفق🦅 #صباکاشانی
آیا دیده‌ای؟  وقتی عمیقاً می‌خندی،تمام تنش‌ها ناپدید می شوند.  آیا تماشا کرده‌ای؟ وقتی عمیقاً می‌خندی، ناگهان گویی وارد یک آسمان باز شده‌ای، دیوارهای اطرافت ناپدید شده‌اند. اگر بتوانی بخندی، همیشه می‌توانی آسوده باشی.
در صومعه‌های ذن به راهبان آموزش داده می‌شود که نخستین کارشان در بامداد خندیدن باشد. روز را با خندیدن آغاز کنند. مسخره است، زیرا دلیلی برای خنده وجود ندارد ــ فقط از رختخواب بیرون می‌آیی و نخستین کاری که باید بکنی این است که بخندی. در ابتدا بسیار دشوار است، زیرا چیزی برای خندیدن به آن وجود ندارد!
ولی این یک مراقبه استو رفته‌رفته فرد با آن کوک می‌شود و فرد به این شناخت می‌رسد که می‌توان بدون دلیل خندید! خنده به خودیِ خودش چنان تمرین عظیمی است که چرا منتظر دلیل باشی؟و خنده تمام روز را برایتان راحت و آسوده می‌سازد.

۲۱:۴۵

به نام خدا من آهو هستم سالها پیش با جوانی خوش تیپ آشنا شدم  حسین برخورد خوبی با مردم داشت گشاده رو بود ولی من از همون اول باهاش چپ افتادم بهش شک داشتم حس حسادتم جوری بود که جرات نمی کرد منو با خودش ببره بیرون روزگارش رو سیاه می کردم یه بار دم غروب بود اسمان پر بود از ابرهای بارشی من جلو تراس در حالی که خودم رو مچاله کرده بودم مثل بقچه مثل وزق نگاه می کردمحسین کلید انداخت به در وارد حیاط شد مثل همیشه با خوشرویی سلام کرد و من اخمهایم را در هم کشیدم شروع کردم بهش توهین. نفرین و تهمت زدن جیغ.. داد و فریاد یهوو رنگش مثل گچ. شد افتاد روی مزایک ها من حیران. شدم بازم زخم زبان می زدم که معلوم نیست کجا رفته کثافت چی کار کرده حقش حقت مردیکه سرخوش دخترم از در وارد شد تا  چشمش به پدرش  افتاد  زد تو سرخودش تماس با اورژانس گرفت حسین را بردن دوماه تو کُما بود همه گفتند که کلا مُرده و من  ظاهراً ناراحت بودم ولی ته جیگرم خنک خنک بود مدام نفرینش می کردم اما بعداز دوماه به طور ناباورانه به هوش امد معجزه شد خیلی زود ازبیمارستان مرخص شد  ده روزی کشید که کلا سر پاشد بهش گفتم  چرا تو چرا باید زنده باشی فلان فلان شده باسکوت نگاهم کرد و من شش ماه  بعد اون ماجرا سکته کردم  از کمر فلج. شدم و زمین. گیر  با دستهای لرزان واما حسین زیباتر و جذاب تر شده بود اصلا به روی من نیاورد که چی شده حسین کلاسهای موسیقی میرفت چون. خیلی علاقه داشت و دختری در همان مؤسسه حضور داشت یک دل نه صد دل به حسین گرایش پیدا کردو داستان عاشقی و  دختر سی پنچ سال زنش شد چون من دیگه معلول بودم و ناتوان بله از اول تو همین افکارهای پوچ بودم آخرهم همان شد  هرچی بکاری همان  را برداشت خواهی کرد پایان نویسنده #صباکاشانی

۲۰:۴۹

بازارسال شده از 💠کانال رسمی زنان موفق🦅 #صباکاشانی
thumbnail
به نام خدا من مریم تعریف که یک بار اسنپ گرفتم اومدم سوارشم اشتباهی در راننده رو باز کردم چند ثانیه با راننده چشم تو چشم شدیم بعد فهمیدم چه غلطی کردم هیچی به ذهنم نرسید بگم درو بستم و رفتم عقب نشستم هر چی نگاه کردم چشم دور چرخوندم آدرسی که من گفته بودم نبود به راننده گفتم لطفا بزنید کنار بنده خدا ترمز رو کشیدم پرسید چی شده گفتم آقا شما مسیر رو کلا اشتباه رفتی راننده خیلی خون سر پرسید مگه شما خانم تهرانی نیستی اخم در هم کشیدم و جواب دادم چرا ولی من جای دیگه ای خواستم برم بعد گوشی اقای راننده به صدا در امد جوان پاسخ داد بله متوجه شدم که اشتباه شده چون اسنپ قبلی هم مسافرش به نام خانم تهرانی بودو هر دو مسافر همسایه بودند بله راننده منو باز گرداند و برد به مقصد کرایه هم نگرفت ولی چند روز بعد با من تماس چون شماره منو گرفته بودباهام تماس گرفت اجازه خواست بیایند خواستگاری منم زبانم لال شد بنده خدا دانشجو بود سال اخرگاهی روی ماشین پدرش کار می کرد اینجوری شد. که ما باهم ازدواج کردیم الهی شکر خوشبخت هستیم به قول مادر بزرگم قسمت هرچی باشه همون که روی پیشونی ها نوشته
#صباکاشانی undefinedundefined

۴:۵۹

به نام خدا من شیما هستم از  شهر زیبای رشت روزی مدرک دیپلم  را گرفتم با خوشحالی تمام به سمت خانه در حال  لیلی کنان بودم  یکی از پاچه ی شلوم افتاد گلوی اون پام مثل  عروسک  نقش زمین شدم تا سرم را اوردم بالا جوانی دیدم  با قدی رشید دستم را گرفت و بلندم کرد کف دستام پر شده بود از سنگهای ریز به زور جلو گریه ام رو گرفتممُردم از خجالت متوجه شدم سر زانوم پاره شده دیگه هیچی undefined مرد جوان من را تا منزل همراهی کرد وقتی مادرم چشمش بهم افتاد کلی مسخره کرد چند روز بعد خانمی خیلی باشخصیت به منزل ما مراجعه کرد بعد کلی سلام احوالی پرسی دوزاریِ ما افتاد که ایشان خواستگار هستند  مادر همان جوان بود که خدمت رسید بود مدتی باهم رفت و آمد کردیم هیچی با چه عروسی پر سر صدایی  بعد شش ماه رفتیم سر خانه زندگی شیک و اما چند هفته بعد همه مردم جمع شده بودن تو کوچه چه قیامتی بود منم از توی تراس تماشا می کردم  یک دفعه لابه لای جمعیت ویرو  که همسرم باشه دیدم تعجب کردم حالا نگو خاک تو سر من شده خودم خبرم ندارم ویرو  به سرعت امد سمت خانه از در که وارد شد صورتش گُر گرفته و به رنگ لبو  بود پرسیدم چی شده؟! گفت:  اون دختر عموم هست گفتم خب گفت رفته بالای پشت بام خانه می خواد خودکشی کنه گفتم برای چی جواب داد که حرفش اینکه من عاشق تو  بودم رفتی عروسی کردی دنیا رو سرم خراب شد تمام خانواده اش هجوم اوردن که ویرو شیما بیاید که ترانه می خواد خودکشی کنه باید جونش را نجات بدهید هرکاری کرده بودن حریف ترانه نشده بودن شناسنامه ی شوهرم را برداشتند همه رفتن بدون اینکه  بگن اینم ادم خب ولی من به شدت ویرو  دوست داشتم اصلا به روی خودم نیاوردم  چی شده اما فقط خدا و نماز دعا گریه undefined در عرض ده روز همه موهای سرم سفید شد هر خانوده ام گفتند باید این زندگی برای همیشه پرونده اش را مسدود کنی  ولی شوهرم حق من بود.  اصلا گوش به حرف کسی ندادمو اما مادر پدر ترانه از خانه تردش کردند هیچی بهش ندادند  با یک دست لباس از خانه مثل آشغال پرتش کرده بودن بیرون حالا باید خانم می امدم ور دل من تو زندگی من جلو چشم من با شوهرمن رفته بود عقد کرده بود منم خیر سرم تازه عروس بودمundefinedچند تا دستند طلا  به اضافه یک سرویس سنگین طلا  زود رفتم و فروختم براش خانه اجاره کردم نزدیک منزل خودمان  و کمی وسایل  براش چیدم  ومیسوختم و میساختم به حرف پدر ومادرم گوش نمی کردم من قصد زندگی امده بودم صبر کردم متوجه شدم باردار هستم همه دوربر من می چرخیدند تا نُه ماه تمام شد و  پسری نازنین و عزیز به دنیا اوردم و ویرو  دیگه کلا از ترانه سردشده  بود ضمن اینکه همه فامیل دور و نزدیک فقط بهت لعنت می فرستادند تا دیگه از تنهایی به سیم اخر زد یک روز امدو به همینجوری که عاشق شده بود فارق شد بازم به زور و عجله انگار کسی دنبالش کرده یا مجبوربپده به سرعت برق و باد طلاق گرفت و برای همیشه عازم تهران شد  کلا از رشت کوچ کرد و گورش را گم کردالبته همه زندگی که برایش با پول خودم خریده بود ترانه خانم رفت که رفت پیوست به خیلی از زنانی که ولگرد خیابان ها هستند و من بعد ازان پسرم  ده سال شد دختری ناز به دنیا اوردم صبرکردم  ولی داغون شدم داغون شدم ولیجا نزدم در مسیر زندگی  پیروز  میدان شدم
نویسنده #صباکاشانی
@ghccgghgh

۱۹:۰۵

بازارسال شده از 💠کانال رسمی زنان موفق🦅 #صباکاشانی
به نام خدا من  در شهر طالقان زندگی میکنم اسمم فرحناز شوهرم خیلی مرد اروم ومهربونی بود با همسرم ۱۵؛سال باهم زندگی کردیم و متاسفانه ایشون یک شب پای تلویزیون گردهم مشغول چای و تخمه خوردن بودیم داشتیم فیلم سینمایی تماشا می کردیم که یک دفعه کاظم اقا با تکرار سرم سرم  وای خدا سرم انگار چیزی تو سرم پاره شد فوری اورژانس خبر کردیم ولی جا به جا فوت کرد.حالا منم و تنهایی، منم و بی کسی کاظم اقا منو تنها گذاشت با دوتا بچه  و رفت گورستان خوابید که اونها هم رفتن کشور خارج خدا می دونه چجوری بچه هارو بزرگ کردم  undefinedخواستم به همسرانی که باهم بد برخورد میکنن، بگم قدر این لحظات رو بدونین.
معلوم نیست که هرکدوم، چن سال زنده اید. سعی کنید خوش باشید.هروقت اقاتون از سرکار اومد با خوش رویی استقبال کنید. جلوی پاش به احترام بلند شید.
اگه میخواین عاشقتون باشه، حرفتون را گوش کنه، اینا بدونید که «رفتار مردا بازتابی از رفتار شما زنان هست»یه مدت شما بدون چشم داشت، بهش سرویس بدین. بعد میبینید که چقدر مهربون میشن.
با مادرشوهرتون با احترام رفتار کنید. یادتون باشه که زحمتای اون بوده که این پسر بزرگ شده.هروقت خواستید بد رفتار کنید. فکر کنید که «ازهر دستی بدید، از همون دست پس میگیرید.»
من دیگه شوهرم نیست که قدرش را بدونم. شماها قدر بدونید. روزی از رفتار اشتباهتون پشیمون میشید که فایده ای نداره.

#صباکاشانی

۲۱:۱۲

یکی از دوسنان از گیلان سر سبز  تماس گرفتخودش السا معرفی کرد و این گونه توضیح داد که .من وهمسرم الان ۱۷ سال باهم هستیم ازدواج ما کاملا سنتی بود عاشقانه هم دیگه رو دوس داریم خانوادهامونم باهم خوبن.
خانواده همسرم هم خیلی عالی هستن هیچ مشکلی باهم نداریم undefined درسته یه وقتایی ازشون نارحت میشم ولی میدونم که این حس میشه دوطرفه هم باشه.
دوتا بچه دارم زندگی خوب وآرومی دارم ولی یه مشکل بزرگ تو زندگیم هس که میترسم دیگه کم بیارم
اونم کار آقامون هس که ثبات نداره الان درست ۱۵ ماه که بیکاره نمیدونم چیکار کنیم قبل اونم زیاد خوب نبود وضیعت کارشون ولی بدم نبود undefinedولی الان خیلی وقته که بیکار هست ماشین داشتیم با اون کار میکرد ولی اونم از دست دادیم.
از همه‌ی دوستا و خواهرای مجازیم التماس دعا دارم تا برا همسرم دعا کنن تا زندگیمون روبراه بشه.خودم کمک خرجش میشم خیاطی میکنم ولی تو این دور زمونه یه جاهایی هس که آدم کم میاره.
همه‌ی ایده های معنوی رو تقریبا انجام میدادم ولی بعد آشنایی با کانال تکمیلش کردم مرسی که هستین.نویسنده #صباکاشانی

۲۰:۲۸

به نام خدا فیلوفر از شهر  شلوغه تهران و پر از دود تر رو تازه تعریف می کرد من ۲۵؛سالم  چند سالی با احمد رضا  نامزد بودیم  حالا دوسالی هست که رسما ازواج.کردیم ولا هر دوی ما بی رَویِ وابسته به قیلیون بودیم بساط قیلیون  ما توی تراس  همیشه جور بود هرشب چاق می کردیم و هیچی دیگه تا اندازه ای که سرمون گیج می گرفت یه روز همه به سرم زد تمام خونه رو تمیز کردم بعد تبکه های قیلیون رو جمع کردم شستم مرتب در کیف خودش چیدم گذاشتم کنار تا فردا که منو احمدرضا رفتیم سراغش با تعجب دیدیم پرنده ای خیلی زیبا قشنگ لونه درست کرده  متوجه شدیم بله خانم دپتا هم تخم گذاشته هیچی دلمان نماید که آشیانه اشو بهم بزنیم فقط من در تعجب بودم کی چطوری به این سرعت روی کیف آشیانه ساخنه چند روز صبر کردیم صبر که چه عرض کنم    تحمل طاقت بله دوهفته کشید که جوجه ها ش از تخم بیرون اومدن دبگه هرشب ما سرگرم اونا بودیم خیلی زود شکل کرفتن و پرو بال در آوردن  تا یه شب  رفتیم دیدم نیستن باز زغال اتش در حالی داشتم  زغالها باد می زدم خپب سرخ بشه اومدم توی اشپزخونه چیزی بر دارم تا بر گشتیم دیدم وای بچه پرنده داره تو اتیش می سوزه مادرشون روی دیوار تراس داشت تو سرش بالهاش می زد و اصلا شیون می کشید منم حسابی هول کرده بودم  احمدرضا رو صدا زدم پرنده رو برداشتیم ولی جان کاملا سوخته بود احمدرضا خیلی ناراحت شد منقل رو پرت کرد تو حیاط  البته که زغال برای قیلیون بود هم برای کباب بودنمی دونم کی چه جوری بر گشته بودن اینجوری شد که ما با  ان خاطره  برای همیشه  قیلیون رو ترک کردیمundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedنویسنده  #صباکاشانی

۱۸:۳۸

به  نام خدا اسم من زهرا ست دختر خاله عزیزی  داشتم که اسمش فاطمه  بود هر دو جوان بودیم پر از شر وشور و هم سن ۱۸ سال داشتیم  من زودتر از اون ازدواج کرده بودم اتفاقا پشت خونه خاله ما منزل اجاره کرده بودیم دیگه خیلی با فاطمه نزدیک بودیم گاهی غروب ها دختر خاله می امد خونه که خیلی قدیمی  با اتاق های که دور حیاط قرار داشت یه حوض بزرگ ابی داشت  کنار حوض می نشستیم باهم گپ می زدیم و می خندیدیم یه دفعه جوانی با ظاهری زیبا وارد حیاط شد سلام کردو ردشد رفته  اتاق بغلی ما پسر موهای مصری داشت و با لباس های شیک و مرتب با لهجه تهرانی ماهم با لهجه غلیظ یزدی اون روز گذشت فاطمه به خونه خودشون برگشت خاله جان یه مغازه بقالی داشتند بغل خونه یی که زندگی می کردن این پسر میره اونجا از فاطمه آدامس می خره بعد باهاش اشنا میشه فاطمه چشمهای آبی جادویی داشت اون روز یک  دل نه صد دل عاشق همدیکه میشن زیاد طول نکشید ان دو باهم عروسی کردن محمد که خیاط لباس زیر زنان بود از تهران به یزد نقل مکان کرد مغازه وخونه  اجاره کرد زندگی شروع شد بد نبود تا روزی یه زنی تقریبا جوان وسبزه رو میاد تولیدی محمد که لباس زیر سفارش بده زن بی شرف از خیاط خواهش می کنه که اندازه های لباس زیر را خودش اندازه بزنه نه شاگرد زن که در مغازه کار می کرده محمد هم در کل بی سرو زبان بود این شد زن محمد را هرگز رها نکرد بعد مشخص شد که زن از شوهر اول بچه دار نمیشده برای محمد زن پاپوش دوخت و صیغه اون شد و هیچی زندگی فاطمه برای همیشه نابودشد از بس دختر خاله من مظلوم بود  هر بلایی سرش می امد به حساب بی ابرویی میذاشت و تحمل می کرد تا چند وقت پیش با دوتا بچه دق کرد و به رحمت خدا رفت undefinedundefined  بعضی از زنها خیلی نامرد هستند نویسند #صباکاشانی

۱۹:۴۸

بازارسال شده از صفایی
به نام خدا احساس ميکردماگر اوضاع همین طوری بماند دق میکنم ..اوضاع همان طور ماند و دق نکردم!همه ما اینگونه ایم.لحظه های تلخی  داریم که تا مرز سکته پیش میرویم،اما میگذرد ..می زنم به خیابان های شهر با لبخند و سلام  ومصاحبه اغاز می شود هیچوقت خاطرات  سربازی که  از جنگ برگشت را فراموش نخواهم کرد:هرگز خاطرات فوتبالیست  های موفق را از یاد نخواهم بردهیچگاه حرفها و گریه های دکترهای که چه شبهایی را بیدار مانند و درس خوانند را به دست فراموشی نخواهم سپرد،چقدر تلاش کردم تا به تمرکز   شطرنج بازها پی ببرم اما نشد  تا کجاها رفتم که شاید از  رازهای زنهای موفق و صبور سر در بیاورماما  نشد که نشد تا  چه اندازه با زن ها و مَرد های دست فروشمُصاحبه کردم که شاید متوجه.بشوم چی شد که این غُرور مردانه یا زنانه را زیر پا گذاشتندتا به کنار خیابان رسیدندساعتها در خیابان ها می گردم از مغازه های  زرگری رد می شوم سؤال می پرسمچی شد که تا این  اندازه بی رحم شدیدکه  سنگ و سخره ها  از روح  و روان شما نرم تر شدندو آدمهایی که ماشیهای میلیاردی سوار بودند به قد یک جو  معرفت و چشم رو احساس نداشتند خسته سر در گم به خانه باز می گردمدر تراس منزل چند ساعت به شکل مُچاله به  خورشید زل. می زدم  و هی می  پرسیدم تو دیگر از جان من چه می خواهی برو چند روزی گم وگور شو تا ابرها بیایند تا باران مهربان بر این سرزمین خشک ببارد تا من نفس تازه کنم   همسرم صدایم می زند برایت نان خریده ام خانمی کجایی؟! #صباکاشانی

۱۸:۲۷

بازارسال شده از 💠کانال رسمی زنان موفق🦅 #صباکاشانی
به نام خدا روی نیمکت پارک نشسته بودم زنی زیبا و خیلی جوان روبه رویم نشست با لبخند باهم اشنا شدیم ماجرای تلخ یک مَرد و زنی را با جزئیات تعریف کرد که یک روز احساس کسالت کردم به  قلبم  فشار می امد رفتم  درمانگاه نوبت گرفتم و نشستم زنی تکیده و رنجور نوبتش بود رفت داخل در اتاق پزشک نیمه باز بود یه دفعه صدای دکتر را شنیدم که می گفت خانم این  چه قبلی داری اصلا باید تا حالا ده باره مُرده باشی زن با صدای تّه افتاد پاسخ داد والا من چهار تا پسر بزرگ کردم همه رشید و دارا ولی هیچ کدوم به من کمک نمی کنند و اما شوهرم میگه تو دیگه قراضه و داغون شدی پول خرج کردن بی فایده است منم  خودم هستم و چادر سرم هیچی ندارم آقای دکتر شب تاصبح ناله می زنم ولی شوهرم فقط بهم میگه مرگ چرا نمیمیری راحت بشم دکتر گفت باید همین الان بستری بشی وقتی زن با ورقه پزشک از در خارج شد بهش سلام کردم و رفتم جلو نسخه را گرفتم و گفتم بیا بریم گفت کجا جواب دادم باید بستری شویی بردمش بهش گفتم اصلا به شوهر پسرهات خبر نده بذار مدتی دنبالت بگردند. چون من وضعیت مالی خوبی داشتم  حسابی بهش رسیدم  شش ماه در خانه خودم ازش نگهداری کردم،  چند تا عمل زیبایی از دندانها گرفته تا صورت بردمش ورزش انگار سی سال جوان شده بود بهترین لباسها را برایش خریدم و قدری آرایش  رفتیم به منزل خودش شوهرش انگار خانمش رو نشناخت اما وقتی همسرش رو با این سر و وضع  اینقدر ناراحت شد که هیچی بهش گفتم من این خانم  را در درمانگاه که اصلا حالش خوب نبود پیدا کردم شوهرش داشت از حسادت قالب تهی می کرد با دادو فریاد گفت خانم تو چکار حسنی بودی فردا برایت شکایت خواهم  کرد،پسرهای  زن زیبا و سرحال امدند بعد کلی تشکر و شنیدن داستان من گفتند شما خواهر ما هستی چون من کسی را نداشتم اون زن  شد مادر من اون پسرها برادرهای من شدند و اما من عروسی کردم وسرو سامان گرفتم بچه دار شدم  شوهر خانم   سکته کرد و مُرد بچه هاش همه اموال  پدر  را به نام مادر کردند تا چندی نفس راحت بکشه و مادر  همه قرض هایش را به زور بهم پس داد چرا بعضی از مَرد ها به اندازه  ارزن  چشم و رو ندارند تا می توانند مثل دشمن با  همسرشان رفتار می کنند  undefinedundefinedundefinedundefinedنویسنده  #صباکاشانی

۷:۱۵

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedبه نام خدا مردان و زنان باید یادشان باشد  که جلو چشم بچه ها تا قستمی مثل فصل بهار  باشند به هم مهر بورزند چه اشتباهبزرگی مهربانی حرف های  زیبا دوستت دارم  همه پنهانیو مثل دشمن باهم رفتار کردن و با واژه های زشت برخورد کردن جلو چشمها درخانه، کوچه خیابان undefined این داستان بزرگترین آفت یک جامعه است  که به چشم می آید و می ماند  نگذاریم طرف مقابلمان احساس فقر و کمبود کند. و دچار قحطی عشق شود  هم دیگر را تخریب نکنیمهمسران نباید برای خودشان زندگی کنند. بلکه باید برای همدیگر زندگی کنندتا فرزندان هم بیاموزند وقتی زن و مرد کنار هم آرامش ندارند  بهم عشق نمی ورزند هیچ جای مملکت رشد نخواهد کردچون بچه ها دقیقاً در همین دامنه ی ماجرا رُشت خواهند کرداینجاست که  خدا نعمتهایش را اندک اندک از ما خواهد گرفت این رفتار با کلمه هاست که جهان زیباو خلاقیت ما  را گرفته undefinedرفتار ها کردار های شایسته ، یعنی دعا خواندن یعنی نماز باران خواندن یعنی نماز عشق به جا آوردن یعنی با خدا مهربان بودن خدا در هیچ آیه ای در کتاب آسمانیش کلامهای  زُمخت و ناامیدی به کار نبرده یا کلمه های که ما در این دورو زمانه بر زبان جاری می کنیم  اگر رسم مهربانی و احترام و گرمی نباشد هیچ اتفاقفوق العاده ای نه تنها درهیچ انسانی بلکه در   هیچ کشوری نخواهد افتاد انقدر زخم زبان بهم می زنیم بعد مسجد و دعا همه اش بر باد خواهد شد جلسه قرآن گرفته و آش نذر می کنیم اینجاست که یک باره اتفاقی غیره قابل جبران خواهد افتاد به تخلی سَم مار   مواظب رفتارها و جمله ها باشیم با دوستان مُروت با دشمنان مُدارا ای صبا تا می توانی مهربانی کن مهربانی فدای چشم و دل و زبانی که یکیست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined#صباکاشانی

۱۲:۳۶

بازارسال شده از 💠کانال رسمی زنان موفق🦅 #صباکاشانی
thumbnail
به نام خدا داستان کوتاه اسم من تینا ست میدان بهارستان تهران  به دنیا اومدم همانجا بزرگ شدم مدرسه رفتم من دختری بودم که در خانواده ای با اعتقادات پایین زندگی میکردم....پدرم زیاد به نماز اهمیت نمیداد...مادرم زنی بی حجاب و کم اعتقاد بود...
منم دقیقا همونجور تااینکه بعد از دانشگاه شدم خانم دکتر دکترا مو گرفتم سرو کارم  افتاد به .به وزارت کشور روز به روز با ادمهای جدید آشنا میشدم خلاصه اونجا بود که اولین بار همسرمو دیدم..ایشون یه جوان جذاب ولی مذهبی به تمام معنا...یه جوری بود  به وقت نماز به جا می اورداولش ازش بدم میومد و فکر میکردم همش تظاهره ولی کاملا زیر نظرش گرفتم چون زیبا و خوش تیپ بود  کم کم دیدم نه بابا خیلی  جوان  خوبیه.خلاصه مثل اینکه دلشو برده بودم و اومدن خواستگاری...من شب خواستگاری  بر گشتم  بهش گفتم   آقا محسن  شما چرا فکر کردین من به کار شما میام...گفت من اونقدری سابقه ای  کار اداری دارم  که بتونم تا حدودی ذات هر آدمی رو بشناسم.و اینکه خیلی با مردم کشور مصاحبه  داشتمبه راحتی می تونم  تشخیص  بدم خلاصه با رفتار و اعمالش کاری کرد که اون دختر بی‌حجاب و شیطون مامانی که حتی بلد نبود نماز بخونه،الان شده  خانم  محجبه  و گاهی مامانش مسخره ش می کنهولی واقعا برام مهم نیست  undefinedهمیشه میگم  عشقی خوبه که به خدا وصل بشه و تمامundefined
#صباکاشانی

۱۸:۲۳

thumbnail

۲۰:۱۲

به نام خدا این داستان عُناب روستای سیوجان که نابترین میوه عُناب را دارد در ایستگاه اتوبوس با دختری به نام فرانک آشنا شدم موهایش را به دو طرف بافته بود خیلی ریزنقش و زیبا تعریف می کرد که خیلی کوچیک بودم که مادرم تب و لرز کرد و به رحمت خدا رفت منم خیلی بچه بودم زیاد از سرنوشت و دوری از  مادر چیزی متوجه نمیشدم undefined پدرم خیلی زود با اصرار خانواده اش  ازدواج کرد یعنی یه جورایی مجبورش کردن وقتی زینت وارد زندگی پدرم شد کم کم با رفتارهاش بهم فهماند که نه جونم هرگز هیچ خانمی مادر خودم نخواهدشد  یه روز تا جاداشتم کتکم زد گورستان نزدیک خونه ما بود منم بی اختیار رفتم سر مزار مادرم تا جایی که  نفس داشتم اشکundefined ریختم خوابم برد مادرم را در خواب دیدم داشت نوازشم می کرد و گفت چند تا درخت عُناب کاشتم با دستای خودم  دخترم اصلا غصه نخور میوه های همان درختان تورا نجات خواهد  اونا در باغ کوچیک پدرم هستند در حالی که  می خندیدم از خواب بیدار شدم بدوبدو رفتم سراغ باباحاجی پدر مادرم  همه جا روگشتم پیداش نکردم و خودم را به دشت رساندم در باغ باز بود باباحاجی زیر درختان نماز می خواند به حالت  پرواز  پریدم درآغوشش و خوابم را براش تعریف کردم و باباحاجی در حالی که  می لرزید درختان را نشانم داد با صدای گرفته گفت اره بابا جون  اون پنج درخت را مادرت به نیت پنچ تن آل محمد کاشته مال تو پیرمرد را بوسیدم بدون آنکه  کتک خوردنم را بُروز بدم به پدرم هم چیزی نگفتم بیشتر به سفارش معلم مهربانم تمام تمرگزم را گذاشتم روی درس خواندن قوت تازه ای گرفته بودم سالها گذاشت هرچی زینت من را اذیت می کرد من جدی تر درس می خوانم  بعد.چند سال.و دیپلمم دانشگاه قبول شدم  پدرم چند تا بچه پشت سرهم داشت زینت  گفت هی دختر ما توانایی نداریم گفتم پدرجان من فقط اجازه می خواهم براش حرفی نماند بگذریم  امان از حسادت و سنگ انداختن زینت فصل عُناب رسید رفتم به کمک دایی جانم چند تا گونی پُر کردم با مینی بوس روستا برای اولین بار پا به خاک تهران گذاشتم در ترمینال همین که گونی ها رو پایین گذاشتم به کمک شاگرد راننده زنی به سمتم امد پرسید دخترجان کجا میری بهش گفتم این گونی ها پر از عناب ناب تازه است باید بفروشم با پولش دانشگاه ثبت نام کنم گفت خب حالا کجا می خوای بری پاسخ دادم همینجا جایی ندارم برق مهربانی در چشمانش موج می زد گفت بیا خونه من، من که بچه ندارم شوهرم فوت شده دارم از سفر مشهد میام یاد خواب مادرم افتادم و بسم الله گفتم به دعوتش لبیک گفتم وانت گرفت باهم رفتیم خونه جمع و جوری داشت بعد فهمیدم کارگران بود اون تقریبا مذهبی بود سعی می کرد مسجد رفتنش ترک نشه درعرض چند روز همه عنابها را فروخت و من به پشتوانه ی خانم کِشمشی نازنین وارد دانشگاه برزگ تهران شدم تقریبا دختر خوانده زهرا خانم اون یک خواهر داشت گاهی به ما سر می زد پسرش در آمریکا مشغول تحصیل بود آقای دکتر بعد سالها  به ایران باز گشت و ما دعوت بودیم کامران تا چشمش در ان مهمانی به من افتاد سخت دلش را بُردم دنبال من را گرفت  صحبت در صحبت آشنایی خیلی کامران به دلم نشست بود اومدم روبه روی مسجد که گلدسته هاش  به چشم می خورد گفتم خدایا اگه کامران قسمت من بشه نذر می کنم تا درختان عناب سرپا هستند و من زنده  باشم یه گونی اون ها رو در این مسجد پخش کنم خوشبت بشم چون هیچی از خودم ندارم به جز همینهاخدا صدایم را شنید  بعد یک هفته پدر و زینت خانم به تهران امدن و کامران تا همیشه مال من شد و اما زینت خانم چه می سوختundefinedحالا شده بود مادر دلسوز ومهربانمن نیز رُشت کردم و دکترای خودم را گرفتم خدا رحمت کنه همه مادارانی که  در  دامن خاک همبه فکر بچه هاشون هستند پایان داستان نویسنده #صباکاشانی

۱۵:۰۶

thumbnail

۱۹:۴۹

بازارسال شده از 💠کانال رسمی زنان موفق🦅 #صباکاشانی
به نام خدا من خورشید  هستم و درشهر زیبای هرات  چشم به جهان گشودم خیلی کوچیک بودم در کشور من  افغانستان جنگ بالا گرفت و ما آواره شدیم با هزار مصیبت  از  به ایران پهناور مهاجرت کردیم  من زیاد  درست به خاطرم نیست چند سالم بود متوجه شدم در اطراف تهران ساکن شدیم  به گفته مادرم پدربزرگم آهنگر و کشاورز بود و هرگز حاضر به مهاجرت به هیچ ‌کشوری نشد در افغانستان به درجه شهادت نایل آمد ومن در شهر جمع و جور ورامین به مدرسه رفتم و رشد کردم چون خیلی باهوش بودم همیشه بهترین نمراه ها نصیب من میشد حسادت بچه های مدرسه خیلی منو آزار میداند با تمام مشکلات چیزی رو تغيير نداد و من نخبه بودم به پایان تحصیلات رسیدم و در سفارت کشور خودم مشغول کار شدم گاهی در انجمن‌های ادبی شرکت می کردم در یکی از جلسه ها با علی آشنا شدم جوان بدی به نظر نمی امد کم کم  ناجور عاشق من شده بود منم زیاد بهش علاقه نداشتم ولی خب ازش بیزار هم نبودم اول کمی برام طلا خرید باهم یه زندگی ساده ای رو شروع کردیم اوائل خوش بودیم ولیاروم اروم  متوجه کم بینایی علی شدم ولی هنوز پی به عمق فاجعه نبرده بودم ولی این داستان جدید منو نگران کرده بود به اصرار من رفتیم دکتر بعد کلی آزمایش عکس معاینه های مختلف دست اخر نظر همه  چشم‌پزشکان یکی بود نابینایی ارثي بود بازهم من چیزی نمی گفتم به خاطره مادرم که غصه نخورهتحمل می کردم کار و کاسبی درستی هم نداشت همه چی پای خودم بود تا یه روز علی گفت میره تا به مادرش سر بزنه منم ناهار دُرس کردم چون جمعه و اداره تعطیل بود هرچی منظر شدم ازش خبری نشد باهاش تماس گرفتم انگار اونجا خيلي شلوغ بود سرو صدا به راحتی شنیده میشد گفت مادر مهمان داره منم بعداز خداحافظی ناهار خوردم و دراز کشیدم یک آن چرتم بُرد دیدم علی با دختر خاله اش میگه می خنده خودم رو زود جمع وجور کردم از خونه زدم بیرون یک راست رفتم به منزل مادر شوهرم زنگ را فشردم در بازشد در مکانی خیلی قدیمی ساکن بودن و بزرگ و دلباز بود واردشدم با کمال تعجب دیدم علی با دختری زیبا چشم رنگی پشت پنجره دارن گل میگن غنچه می گیرند علی تا چشمش به من افتاد دست تکان داد من با دیدن اون صحنه وحشی شدم نفهمیدم چجوری خودم رو به کنار اون تا رسوندم محکم زدم زیر گوش علیمادرش  دید خواست حمله کنه علی اجازه نداد
مادرش با اون صدای گرفته اش فریاد کشید خب گوش کنید این دختر خورشید به زور خودش رو به پسر من چسبانده از بس پسرم گریه کرده  عاشق شکوفه بود داره نور چشماش و از دست میده یعنی داره کور میشه هی هی تو خورشید دختر خواهرم رو علی می خواد منم بدون هیچ حرفی به سرعت اونجا رو ترک کردم وقتی علی به خونه اومد بهش گفتم میشه حقیقت رو برام  بگی علی باچشم اشکبار جواب داد خورشيد تو دختر خیلی خوبی هستی ولی من به دختر خاله ام علاقه دارم راستش اونها چهار ماه که در نزدیکی مادرم ساکن شدن و من نمی تونم ازش بگذرم دیگه ساکت شدم فردای اون روز رفتم دنبال کار طلاق خیلی هم زود  با موافقت هر دوی ما بدون هیچ حق و حقوقی تمام شد حالا یک سال از ماجرا گذشته شکوفه  بامرد موردنظرش عروسی کرده چشمهای علی بدتر شده و حالا پیام پشت پیام که باز خورشيد عالم تاب من  برگرد و کار من گریه کردن چقدر مردها راحت می توانند دخترها را به بازی بگیرند و باز رها کنند باز برگردند  آرزو می کنم قانونی تصویب شود تا پدر   و مادرشوهرها  یا مردها به این راحتی تا این اندازه  جسارت نداشته باشند که هر کاری که دوست دارند را انجام ندهند با سر نوشت دختران مردم بازی نکنند نويسنده #صباکاشانی

۶:۴۹

به‌نام خدا ما هشتا بچه بودیم  همه پشت سر هم بودیم من بزرگتر بودم اسم من فاطمه و اسم خواهرم زهرا اون خواهر و برادر هام قد ونیم قد بودنبرای خواهر کوچیکم یک خواستگار سمج اومده بود.خواهرم اصرار داشت که باهاش ازدواج کنه..
من گفتم حرفی ندارم.راستش از خدام بود اون زودتر بره.من بدون فشار و با فراغت درس بخونم  بعدش با  یه انتخاب  عالی ازدواج کنم.اما خواهرم  اجازه نمیدادولی من اینقدر تو گوشش خوندم تا راضی شد یه شب پاییزی  سرد که باران تندی می بارید باز اون شب سرو کله خواستگاران  پیدا شد مثلا شب چره  اومده  بودن  که شب نشینی و باز خانواده منو محک بزننخواهرم در پوست خودش نمی گنجیداز سرخ شدن صورتش معلوم بود ولی زیاد به روی خودش نمی آورد  یه دفعه مادر هامان  حاج خانم گفت ، اصغر آقا اجازه بدید این دو جوون برن بیرون باهم صحبت کنن مادرم پاسخ داد حرفی نیست ولی بیرون خیلی هوا  سرده حاج خانم با لخند جواب داد ای بابا طاهره خانم سخت نگیر انگار خودت جوون نبودی  این دوتا چمی دوننسرما چی خلاصه  خواهرم چادر سفید سرش انداخت بود خیلی هم زیبا شده بود ولی  یه اخلاق بدی که داشت از گربه خیلی خیلی ترس داشت حالا این دوتا رفتن تو حیاط کنار اون پنجرهای چوبی رنگ پریده  با لباس گرم  هوای سرد نم نم باران  در حال دل  دادن و  دل می گرفتن بودن   وای یه گربه سیاه از دیوار  می پره پایین توی دامن  خواهرم اونم ازترس شیون میکشه چادرش رو باز می کنه می پره تو بغل  هامان  همه ما هر کدوم به یه جور فکری  پریدم بیرون  که دیدم وای خواهرم در اغوش هامان داره میلرزه مادرم  با داد و فریاد گفت زهره هلال  مرگ  دختر پُروو پسر مردم رو رها کن  بی حیاundefinedundefinedبیچاره جوون مردم گفت نه مادرجان جریان چیز دیگه ای مادرم با عصبانیت  گفت بازم خاک توسرت که از یه گربه می ترسی و الان ده سالی هست که زندگی خوبی رو باهم  دارند

نويسنده #صباکاشانی

۱۹:۳۴

thumbnail
دلم بهانه‌گیر شده است زندگی می‌خواهد فصل پاییز  زمستان دلم تکه های ابر پر بارمی خواهد نه بهار نه تابستان بادهای هوهو کنان  که  در حیاط خانه پدرم در گوشه ی شهر کاشانکه یک باره بنده لباس‌ها پاره شود ننه عزت فریاد بزند وای یعنی رختها کجا رفتند خونه چراغعلی یا رحمت همسایه وای نه رخت ها  گیره کردن لا به لای شاخه های درخت انجیل افتاده اند پشت ناودان یا گیره کردن  پشت پنجره چوبی جوراب های پدر در حال پرواز در اوج آسمان ننه عزت تا رختها را می آورد  داخل اتاقخیس خیس شده از شدت‌ رگبار باران  ننه سکینه ریسه می رود از خنده undefinedدلم اون روز ها را می خواهد یادش بخیر  ممد نفتی که داد می زد نفت اوردم نفت تازهدلم عشق undefinedدلم سفر می‌خواهد هوای تازه می‌خواهدقشنگی می‌خواهددایی ها undefined خاله ها را می خواهد مادربزرگundefined پدربزرگ undefinedundefined ،هیچکدام  اینها در اطرافم نیستنددلم  زمان دور دور  می خواهد دلم جوانی اون  کوچه ی  چالقره  زمان قدیم را می خواهد با ان ادم های  لطیف و مهربان با خدا دلم یک کوچه آشنا می خواهد خودی ها همه پِر زدند  به آسمان  و ناپدید شدند و یک مُشت غریبه امدند و ننه عزت و بابا محمد آقاجان دلشان  گرفته در آن کوچه هیچ آشنای ندارند با دلتنگی عزیزان  دوستان همسایه‌ها ی   قدیمی خیلی سخت می گذرد برایشان و من این روزها  چقدر از صدای زنگ وحشتناک  تلفن  می ترسم undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined#صباکاشانی

۲۰:۵۷

بازارسال شده از 💠کانال رسمی زنان موفق🦅 #صباکاشانی
thumbnail
به نام خدا سلام به روی ماهتبرایت  آزرو دارم شنیدن واژه های ترو تازه سرودهای عاشقانه مهربانی به رنگ یاسدوش گرفتن زیر رگبارهای بهاری خواندن آوازهای زمانِ بچه گیبارون میاد شر شر پشت خونهundefined هاجرانتظار در ایستگاه اتوبوس  یا رو به روی نانوایی شاطر ممد سر کوچه گُلپَری و یک مهمانی پر از سرو صداآرزو می کنم برایت، دیدن عشق بازی کبوتران داشتن شانه های صمیمیکف زدن های شادمانهبعد از ظهرهای آرامکنار خیابان های باران خوردهبا ردیف کاج های سر حالپر از کلاغ های خوش خبر undefinedundefinedحرفهای زیبای دونفری که دوستش داری و یک دنیا عشق آرزو مى کنم#صباکاشانی

۲۰:۱۰

thumbnail
.سلام ای حضرت دوستچیزی بگو، مثل آسمان غُرش کن رعد و برق شوببار شکوفه‌ ببخش بر کاج های خاک گرفته مانند رحمتی بیا به ملاقات ما بیا و شبیه بعد باران شو  رنگین کمان شوکشورم را در آغوش خودت بگیرکه می دانم  پُر از جُرم و پُراز وجِرم استچیزی بگو،یک فنجان خنده بیاور با لطف بارانبا گل های سرخ کاشان برای این اهالي که فراتر از حرف های عاشقانه است یادمان را لمس کن  با همان خاطره‌ های کاغذی قدیمی که روی طاقچه اتاق‌های مان قرار داردیادش بخیر سیاه و سفید بودیم و ساده  چیزی بگو تورا می بینیم  و می شنویم  تو را می بوسیم و می بوییم پس چیزی بگوای حضرت دوست
#صبا کاشانی

۲۳:۴۰