دنیا شبیه یک دریای بی انتها ست ولی تو با خیال راحت با صبوریکنارش بنشین با آرامش قلابت را رها کن ذهنت را روی اندازه ی ماهی تمرکز کن حتما خودش به سراغت خواهد آمد فقط ساکت باش و منتظر موفق خواهی شد
#صباکاشانی
#صباکاشانی
۱۷:۳۲
یکی از فامیلامون چند هفته ای رفت خونه عروسش، بنده خدا همون جا کرونا گرفت مُرد... منم رفتم مراسم، اومدم تسلیت بگم نمیدونم چرا زبونم نچرخید جلو همه به عروسش گفتم : خدا خیرش بده که مُرد واقعا فاطمه جان خوش به حالت راحت شدیباید بعضی از آدم ها که اخلاق ندارن وقتی مردن فقط به خانواده هاشون تبریک گفت بیا دست راستت رو بذار رو سر من :/بیچاره اینقدر جا خورد با ناراحتی گفت:و خجالت جلو بقیه جواب داد نه والا مادرشوهرم خوب بود خدا رحمتش کنه 



#صباکاشانی 

۳:۵۶
۶:۲۸
رفته بودم دانشگاه آزاد بچه ها ازم خواستند تا داستان حجاب را تعریف کنم گفتم بچه های خوب من هرچی باید به اندازه کافی پوشش برای جذاب بودن داشته باشد هر مردی یا زنی اگر زبانش آزاد باشد هرگز نخواهد توانست ناموسش را حفظ کند اگر بی برنامه باشد هرچه پسانداز داشته باشد برای بیخودی ها خرج کند هرگز نخواهد توانست خانواده اش را حفظ کند اگر بلد نباشد نگاهها را بخواند یا نتواند چشمش را به اندازه لازم بیدار نگهدارد هرگز نخواهد توانست زندگی و خانواده اش را مدیریت کند اگه نتواند حرفهای بیهوده را دور بریزد و انبار کند هرگز نخواهد توانست حرف های مهم و چیز های را نگهدارد و اگر ما بخواهیم به شخصی هدیه ای تقدیم کنیم هدیه را بدون هیچ پوششی یا نشانی جلویش خواهیم انداخت هرگز چون هرچیزی آدابی دارد ذهن
زبان
فکر
قلم
چشم
و بدن انسان باید به اندازه ی کافی حجاب داشته باشد والا خود و دیگران را آشفته خواهد کرد ورزشکاری بود خیلی خیلی معروف در چند سال گذشته مردم بهش افتخار می کردند یک بار حیا و حجاب زبانش را کنترل نکرد به تعداد حرفهای زشتی که از دهانش بیرون ریخته بود چاقو خورد و به بدترین شکل ممکن و دل خراش کشته شد وحتی کلمات زیبا هم باید پسانداز شود جایی که لازم و واجب است خرج شود پرونده های داریم که در زندان افتاده به جرم واژه های محبت انگیز بی جا که برای دیگران خرج شده بود و طرف به بدترین شکل زندگی و آبرویش از دست رفته پس هر کاری یا نیتی یا حرفی باید حجاب و حساب کتاب داشته باشد چون حجاب مقررات زندگی است در هر کجای دنیا داستان همین لطفا کمی پژوهشگر باشیم کمی مصاحبه کنیم کمی با انسان های موفق نشست و بر خواست کنیم #نویسنده #صبا کاشانی
۹:۳۹
همین که در کشور دلم هستی حالم خوب است همین که می دانم در یک رویا در حال پرواز هستیمهوای تو در خانه ام می گردد عمیق تورا نفس می کشم در شالیزار های خنده هایم جاری هستیبهار شاعرانه در راه استشک ندارم، به وقت نم نم بارانِ
یک غروب تماشاییمرا به قدم زدن در کوچه ای سنگفرش وتن پوش ازگلبرگ های محبت در کافه دنجیبه یک دمنوش بهار نارنج دعوت خواهی کرد من تورا با شعرهای عاشقانهخواهم بُرد به جای دیگر پس در همین بهار پیش رومنتظر پیامت می مانم بی قرارم چون به قرار تو اميدوارم
#صباکاشانی
#صباکاشانی
۲۲:۴۸
به نام خدا این داستان شکایت از خودم چند سال پیش برادرم و زنش دادیمدر زیرزمین خونه مادرم ساکن شد روز به دیدن مادرم رفتم خیلی ناراحت بود ازش پرسیدم چی شده؟ شروع کرد به آره زن برادرت نمی دونی چیکار می کنه این پسرر و اذیت می کنه اینجور اونجوری وای خدا چیکار کرد هر کاری جلو خودم رو بگیرم نشد طلبکاران رفتم پایین زنداداشم گفت سلام گفتم سلام و سکه ی مغزی تو چرا اینقدر پُرو شدی سیاسوخته بی خاصیت چرا برادر بدبخت منو شکنجه می کنی جواب بده ببینم خیلی آروم و با ادب جواب داد فاطمه خانم چرا خودت رو ناراحت می کنی رفت تو آشپزخونه لیوان آب شربت چایی قشنگ با سینی گذاشت جلو من با عزت و احترام منو میگی سینی با تمام چیزهای که داخلش بود کوبیدم سینه دیوار گفتم به جای این کار را درست زندگی کن گفت چشم ولی اینجوری نیست منم دارم سعی خودم رو برا زندگی می کنم تمام اون دسته گلهای که به آب داده بودم رو جمع کرد و گفت ممنونم فاطمه خانم که دلسوزه ما هستی خدا از خواهری کمت کنه زود از پله ها اومدم بالا خونه مادرم مثل باغ رفتم زیر درخت شاه توت نشستم انگار تمام گناه های دنیا رو انجام داده بودم خیلی از دست خودم دلخور شدم ولی به روی خودم نیاوردم زن و شوهر آشتی کردن و اولین بچه اش که پسر بودبه دنیا اومد در اون سال یکبار هم به روی من نیاورد بعدها متوجه شدم خانواده خودم مقصر بودن هرچه کردم حتی از خانواده این زن صبور بی حرمتی ندیدمونشنیدم وقتی برای بچه اش کادو بردم بهش گفتم زنداداش تو از دست من دلخوری نداری کینه ای چیزی اصلا نمی خوای بری ازم شکایت کنی با خنده جواب داد ای خواهر شوهر چی میگی تو دیگه عمه بچه منی تازه ازت ممنونم هم هستمیه روز چادر چاقچور کردم و رفتم دادگاه خانواده منشی ازم پرسید شما شکایت دارد پاسخ دادم بله چه جور باز گفت از کی اینقدر اعصابی هستی گفتم راستش از خودم اینقدر خندید گفتم باور کن شکایت رو نوشتم بردم پیش آقای قاضی اون روز همه قاضی ها انکار بیکار بود شهر ما هم خیلی کوچیک قاضیپرسید چی شده گفتم از خودم خسته شدم این همه جرم انجام میدم هیچ کس با من کار نداره گفت مثلا همه رو براش تعریف کردم مات بود گفت مگه نمی دونی آدمها همه میگن ما خوبیم ولی دیگران خطاکار حالا شما اومدی شکایت از خودت پاشو برو دیگه هم از این جرمها رو انجام نده 


صباکاشانی
۷:۱۵
۶:۱۹
۲۱:۳۴
۲۱:۳۸
۱۶:۵۱
۲۲:۳۳
۱۶:۲۵
۶:۳۱
۲۲:۳۰
۱۴:۰۲
۹:۲۹
۲۲:۳۷
۱۷:۴۴
۱۹:۱۷
۲۱:۳۳