بله | کانال او می کشد قلاب را
عکس پروفایل او می کشد قلاب راا

او می کشد قلاب را

۱۷۱ عضو
thumbnail

۸:۱۳

thumbnail

۸:۱۳

thumbnail

۸:۱۳

undefinedپارسال این روزها تازه از مکه برگشته بودیم (دقیقا شب قبل از تاسوعا) و اگر روزهایمان با تاسوعا و عاشورا گره نخورده بود چقدر سخت‌تر می‌گذشت. امروز مدام فکر می‌کردم عجب سالی گذشت! پر از تجربه‌های ویژه چه در سطح فردی و چه اجتماعی. شاید اتفاقهای این یکسال با تجربه های حداقل پنج سال عمرم برابری کند. اما آیا به اندازه پنج سال رشد کرده‌ام؟ وقتی سراغ اعداد می‌روم چقدر احساس نقص می‌کنم. بگذریم از این همه شمارش و چرتکه انداختن...undefinedدر این یکسال کمتر کتاب خواندم، کار علمی و فرهنگی کمتری انجام داد، ارتباطات کمتری با دیگران (بخصوص نهادهای علمی فرهنگی) داشتم، بیشتر خوابیدم، بیشتر خلوت داشتم، هر روز نوشتم. و مهمتر از همه تغییر نگاهم به زندگی و انتخابهایم را به روشنی می‌بینم. آیا این سالی که گذشت طلیعه خیری است در زندگی من؟undefinedاین روزها به خیر و شر بیشتر فکر کرده‌ام. به انسان و غایتی که برای او هست، به مسیری که طی می‌کند، به مفهوم رشد و رستگاری، به فقر و غنا. پیچیدگی اندیشه و اثر آن در عمل و کردار را بیش از پیش استخوان خرد کن می‌یابم. این روزها سادگی را بیشتر دوست دارم. دلم می‌خواهد از معادلات چند مجهولی که محاصره‌ام کرده رها باشم. لحظاتی هست که شیرینی رهایی را حس می‌کنم اما زیاد طول نمی‌کشد. مثل نسیم می‌گذرد و باز منم؛ قطره محال اندیش در محاصره چیزهایی که زندگی نامیده‌ام!undefinedچشمهایم را می‌بندم و لحظات سرخوشی سال گذشته را در بهشت تجسم می‌کنم.... همین است: انسانی که هبوط کرده هیچگاه طعم راحتی را نخواهد چشید. بپذیر و زندگی کن. مهره‌هایت را درست حرکت بده، با همه ترس و لرزی که هست. با درک همه ناتوانی ات. این تنها راه است. ایمان داشته باش نقشه‌ای که او خلق کرده پر از جذابیت و هیجان است و برای انسان شدن در قوس صعود کار کسی است که می‌داند تو را چگونه برساند به جایی که باید برسی. تو فقط نقش خودت را خوب بازی کن. همین. undefinedو دشواری از همینجا آغاز می‌شود...
روز عاشورا، ۱۵ تیر ۱۴۰۴#میم_ب_حقیرhttps://ble.ir/vafdorahmant.me/vafdorahman

۱۴:۴۰

thumbnail
دیروز همکاران مدرسه قرآنی دانشگاه تهران که به حج مشرف شده بودند دورهمی داشتند و از تجربه هایشان می‌گفتند‌‌. دوستی که اشتیاق مرا می‌دانست خبر داد و من هم مجازی شرکت کردم. چقدر تجربه ها، حس‌ها و دریافت‌ها شبیه و قابل درک بودند. احساس نزدیکی به مرگ، تجربه بهشت و برآورده شدن آنچه در دل داری، جذبه منا، دشواری جدال با شیطان، آرامش بازگشت به مکه، سختی اما شیرینی سفر، حس مهربانی رسول خدا، امید به پذیرفته شدن و اغاز سفر جدید در زندگی.و این آخری... *آغاز سفر جدید*... همین آخری امید به رحمت خداوند را پر رنگ تر از قبل باز در دلم کاشت!انگار این خاطره‌های جمعی مانند عبادت است. تو را به او بازمی‌گرداند.
#میم_ب_حقیرhttps://ble.ir/vafdorahmant.me/vafdorahman

۸:۴۸

thumbnail
undefinedداده بودم دوستی نازنین با خودش ببرد حج. شاد بودم چیزی از من امسال هم در آن سرزمین هست، همراه کسی از دوستان خداوند که بیش از خودم اشتیاق دارد به این حضور. undefinedچندباری بعد از حج همدیگر را دیده بودیم اما... دو شب پیش دلم میخواست پیام بدهم که «امانتی مرا نمی آورید؟» رویش را نداشتم. چقدر کلنجار رفتم با این دلخواسته ام!undefinedدیروز صبح آمد و خندان گذاشتش کف دستم. شعف خاصی بود! چیزی از جوار رسول رحمت و کعبه برایم رسیده بود؛ انگار مژده ای دیگر که هنوز می‌خواهی و برآورده می‌شود مثل بهشت...undefinedظهر دو دوست که یکی حج عمره رمضانیه و دیگری حج تمتع را تجربه کرده بودند به دیدنم آمدند. چه حسی بود در آغوش کشیدنشان. ناگفته هم را می‌خواندیم. آغوش هایشان گرمی رهایی داشت از بند هر تعلقی و خنده هایی شاد اما نگران از هبوطی دیگر... undefinedامروز سحر هوس نماز بود! بهشت اگر مزه اش چشیده نشود، ایمان به وعده اش محال است.
#میم_ب_حقیرhttps://ble.ir/vafdorahmant.me/vafdorahman

۳:۲۷

thumbnail
قاری در گرماگرم قرائت قرآن، از اخراج انسانی جلوگیری و وی را غرق شادی می‌کند و باز تمنای مهربانی و باز شادمانی«قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: عَلَيْكُمْ بِمَكَارِمِ اَلْأَخْلاَقِ فَإِنَّ رَبِّي بَعَثَنِي بِهَا وَ إِنَّ مِنْ مَكَارِمِ اَلْأَخْلاَقِ أَنْ يَعْفُوَ اَلرَّجُلُ عَمَّنْ ظَلَمَهُ»(وسائل الشیعة  ج۱۵ ص۱۹۹)ترجمه: على بن موسى الرضا(ع)، از پدرانش نقل كرده‌است كه پيغمبر(ص) فرمود: شما را به کرامت‌های اخلاقی سفارش مى‌كنم،(چون) همانا خداوند مرا براى آن مبعوث نموده است. از جمله مکارم اخلاق این است که انسان کسی را که به او ستم کرده، ببخشد.
undefinedاین روزها مدام به اخلاقمندی خودمان و آنچه باعث دوری و نزدیکی دیگران به دینداری بدین واسطه می‌شود فکر می‌کنم. هنوز عنوان دیندار ما را امیدوار می‌کند به اعتماد. و اعتماد کلید رفاقت و همراهی است. undefinedاین روزها فکر می‌کنم به رسول رحمت و امام کریم و امام رئوف و می‌بینم آیا جز اخلاقمندی و مراوده انسانی با دیگران می‌شود چنین ماندگار شد و دوست داشتنی ماند و پناه دیگران شد و نسبت با خداوند برقرار کرد؟ undefinedهرجا پای حرص، پای جدل، پای دروغ، پای حسد و مقایسه نابه‌جا در میان بیاید، هرجا دنبال فرصت گشتیم تا کسی یا چیزی را برای اثبات خویش بنا یا تخریب کنیم، قطعاً فاصله از دین آشکار است. گویی دینداری کار ساده ای نیست. به قول استاد شفایی ابتدا باید انسان شد، سپس دیندار...
#میم_ب_حقیر#کنش_اخلاقی_به_عنوان_غایت_دینداری.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌https://ble.ir/vafdorahmant.me/vafdorahman

۶:۰۴

thumbnail
undefinedدلم هوایی است... جوری است غیرقابل وصف. در کلمه نمی گنجد. انگار ایام گذشته اند و اتفاقات رخ داده اند و ایستاده ام به تماشا و دلم لبریز بیم‌ها و امیدها... چگونه معنا بدهم به آنچه هست؟ برای انسان عاصی ظلوم جهول راه چیست؟undefinedسر از گریبان برون می آید وقتی مسیر انگشت اشاره امام رحمت را پی میگیرم که از زبان خداوند فرمود «تعالوا...» از جاذبه خاک کندن دشوار نیست اگر دستان مهر تو بر شانه ام باشد.
۱۹ شهریور ۱۴۰۴ ولادت محمد مصطفی رسول خوبیها#میم_ب_حقیرhttps://ble.ir/vafdorahmant.me/vafdorahman

۲:۳۷

thumbnail
گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتانآمد آن گلعُذار کوفت مَرا بَر دَهانگفت که سلطان مَنم، جانِ گلستان مَنمحَضرتِ چون مَن شَهی، وآنگه یادِ فُلان؟دفِّ مَنی هین مَخور سیلیِ هَر ناکَسی
نایِ مَنی هین مَکُن از دَمِ هَر کَس فَغان
پیشِ چو مَن کِیقُباد، چَشمِ بَدم دور باد!حیف نَباشَد که تو یاد کُنی از کِهان؟جُغد بُوَد کو به باغ یادِ خَرابه کندزاغ بُوَد کو بَهار، یاد کند از خَزانچَنگ به مَن دَر زدی، چَنگِ مَنی دَر کنارتار که دَر زَخمه‌ام سُست شَوَد، بُگسَلانپُشتِ جهان دیده‌ای رویِ جَهان را ببینپُشت به خود کن که تا روی نَماید جَهانای قمرِ زیر میغ! خویش نَدیدی، دریغ!
چند چو سایه دَوی، در پیِ این دیگران؟

#میم_ب_حقیرhttps://ble.ir/vafdorahmant.me/vafdorahman

۸:۱۸

thumbnail
مرا به خودم وامگذار...
#میم_ب_حقیرhttps://ble.ir/vafdorahmant.me/vafdorahman

۲:۲۶

thumbnail
زندگی و مرگ چنان درهم پیچیده که گیج شده ام این روزها. نه گیج از این معادله؛ از خودم که با این معادله طبیعی جاری در زندگی باز هم فراموش می‌کنم و وارد بازی‌های بی معنا می‌شوم. خودم را می‌بینم پیچیده در پارچه های سفید و راهی دیار ابدی. یاد احرام می‌افتم که شیرین بود؛ مراقبه و حضوری در حد وسع ناچیز اما تلاشی مدام. خوف هم داشت؛ وقتی چیزی برای عرضه نباشد در محضر سلطان! جسارت انسان تا کجا... انگار همه چیز را پشت سر بگذاری و کاسه فقر را رو کنی و بگویی: آفریده خودت، فقیر خودت، ظلوم جهول بی ادعا... و منتظر عنایت باشی.و حال کسی که چنین لحظاتی را تجربه کرده در مواجهه با مرگ چگونه می‌شود؟ آیا تمرین آن لحظات راهگشای لحظات سخت مرگ هست؟ در سرم می‌پیچد: تا این جاده سهمگین زندگی را چگونه طی کرده باشی مریم... تو لحظه ای رها نیستی!
#میم_ب_حقیرhttps://ble.ir/vafdorahmant.me/vafdorahman

۳:۱۳

thumbnail
در مسیر آمدنم به سرکار میدانگاهی است، محل تجمع پرندگان. اغلب مشغول دانه برچیدن. چند روز پیش آمدنی مردی ایستاده بود و به دقت عکس و فیلم می‌گرفت. نگاه کردم: پرندگان همه روی درختی مجاور میدان تنگ هم نشسته بودند. کمتر پیش می آید! امروز اما صحنه دیگری بود؛ همگی بر بلندای ساختمانی با فاصله از میدان رو به میدان ایستاده بودند و نمیدانم چه چیزی را نظاره می‌کردند. هرچه بود گویی دانسته اند هرچه بیشتر از میدان فاصله بگیری و نگاهش کنی کوچکی میدان و مسخره بودن بازیهایش را بهتر درک می‌کنی. آنوقت شیوه بازی کردنت تغییر خواهد کرد. شاید قدر خود دانستن از همین بالانشینی آغاز می‌شود.
#غار_حرا#میم_ب_حقیرhttps://ble.ir/vafdorahmant.me/vafdorahman

۳:۲۰

thumbnail
یکی از دانشجویانم به حج عمره رفته است و فیلمی از مسجدالحرام پس از نیمه شب امروز برایم فرستاد. نگاهش میکنم و انگار ذهنم خالی می‌شود از قصه های دنیا. با شما به اشتراک گذاشتم که نفسی عمیق بکشید و حسرت‌ها و غم‌های دنیا را با بازدم خالی کنید.
#میم_ب_حقیرhttps://ble.ir/vafdorahmant.me/vafdorahman

۹:۲۷

thumbnail
نور خودت را بر زخم های ما بتابان...
#میم_ب_حقیرhttps://ble.ir/vafdorahmant.me/vafdorahman

۱۷:۲۳

-3533196035701137661_2620023993384.mp3

۰۴:۱۶-۹.۹۸ مگابایت
نفس کشیدنمچشم گشودنم از مرگ کوچک قبل از شنیدن صدای زنگ ساعتاز رختخواب کنده شدنمراه رفتنمآب به صورت زدنمسلام کردنم به خانوادهگام زدن کنار مردمآمدنم به محیط کاربودنم بین دانشجویان و همکارانتنفس در بین پرسشهای پیچیده مطالعه کتابجدال در سازماننشستن در مطب پزشکطعم ترافیکگرمای خانهانار شب یلدا خواندن شعر خوش که طرب انگیزدخواب شبانگاهی و هزار ماجرایی ریز و درشت
مگر بدون تو معنایی دارد؟ آسمان من بمان و با تلنگرهای ریز ریز نگذار پایم به زمین بچسبد.
#میم_ب_حقیرhttps://ble.ir/vafdorahmant.me/vafdorahman

۴:۱۷

thumbnail
غم‌ها بیش از شادی‌ها به یادمان می آید و می ماند! انگار غم سنگین است، ته نشین می‌شود و شادی سیال؛ پرواز می‌کند. زیاد پیش می آید که به ترکیب «غمِ شاد» فکر کنم. شاید این گره خوردن شادی به غم، ماندگارترش می‌کند، تعادلی دارد که ما را به انسان شدن نزدیکتر می‌کند. و اگر نیک بنگری در واقع همه شادی‌های عالم با غم آمیخته و غم‌ها به شادی ممزوج است؛ اگر این دو مبنا را بپذیریم که انسان تنها رها نشده و لحظات در گذرند. و بعضی لحظات هست که می‌گذرد اما می‌ماند و گاهی در لحظاتی هستی و گذشته اند! و *حضور*، قدر انسان است...
@ تصویر را دوستی که در جوار رسول مهربانیهاست برایم فرستاده است. #میم_ب_حقیرhttps://ble.ir/vafdorahmant.me/vafdorahman

۴:۱۳

thumbnail
خانه‌ت آباد. همه جوره خوشگلی! ظل افتاب، شرشر باران، و حالا سپیدی برف.و زیباتر خودت و مردمی که وقتی به تو می‌رسند گم می‌شوند در زیبایی تو.
#میم_ب_حقیر#خیال_خوشhttps://ble.ir/vafdorahmant.me/vafdorahman

۵:۰۱

thumbnail
«آدم‌ها مانند پنجره‌هایی با شیشه‌های رنگی‌اند. وقتی آفتاب می‌تابد برق می‌زنند و می‌درخشند. اما وقتی تاریکی سایه می‌گسترد، زیبایی حقیقی آن‌ها فقط در صورتی پدیدار می‌شود که نوری در درونشان باشد.»از وقتی این متن را خواندم مدام می اندیشم چیزی جز تسلیم همان نور زیبایی بخش نیست.
#میم_ب_حقیر#کتاب_چرخ_زندگی#الیزابت_کوبلر_راسhttps://ble.ir/vafdorahmant.me/vafdorahman

۱۸:۰۶

thumbnail
طلبکارم آگاهی و خرد رابدهکارم شکر و قدردانی بابت نواقصم راسهم خودم را نمیتوانم آنطور که باید ادا کنماما تو خدایی؛ امید دارم به اینکه سهم خودت را ادا کنی به لطف و کرمت و به امید تولدی دیگر...
#میم_ب_حقیرhttps://ble.ir/vafdorahmant.me/vafdorahman

۱۰:۲۳

thumbnail
امروز این آیه جور دیگری به دلم نشست. شیرینی این لحظات حج در دلم جاری شد. یادم افتاد به شکوه ورودمان به مکه پس از اعمال منا. چقدر حس فتح و ظفر داشت؛ فتح خویشتن و گذر از نفس... دلم آرام شد. این روزها هم می‌گذرد. فتح نزدیک است؛ چه درونی چه بیرونی انشاءالله

#میم_ب_حقیرhttps://ble.ir/vafdorahmant.me/vafdorahman

۳:۱۶