بله | کانال وهم سبز
عکس پروفایل وهم سبزو

وهم سبز

۱۳۴ عضو
تمام روز در ‌آینه گریه می کردمبهار پنجره ام رابه وهم سبز درختان سپرده بودتنم به پیله تنهاییم نمی گنجیدو بوی تاج کاغذیمفضای آن قلمرو بی آفتابرا
#فروغ_فرخزاد

۱۰:۲۵

آسمان امروز هم به سرخی رسیده است و من هنوز از خانه بیرون نزده‌ام. چشمان خسته‌ام هنوز میان برگ برگ دفاترم به دنبال شعری کوتاه می‌گردد. هر چند لحظه به خود می‌گویم شاید شاعرش قبل از سرودن مرده که من اینگونه در احتضار یافتنش هستم. شعر نگفته را برای تو می‌خواهم. ساعت‌های بسیاری در میان خط به خط واژه‌ها گشت زده‌ام تا از یاد ببرم چیزی که برای تو مناسب باشد نمی‌یابم. من خود نیز تلاش بسیار کرده‌ام تا برای تو سروده‌ای داشته باشم. اما همه‌اش را در چشم بهم زدن میان خواب و بیداری از یاد می‌برم. من آنقدر خود را میان کلمات مدفون کرده‌ام تا از یاد ببرم شعر و کلمات بهانه است برای از تو سخن گفتن.روزهای زیادی است که محبوس در خانه‌ام تا میان کاغذهای پاره‌ و اشک‌های ضبطِ صوت گوش‌هایم از یاد ببرم که همه چیز میان دریایی از خون غرق شد. من، چشمانِ بیمارِ بیدار مانده‌ام، قلب زخمی خون گرفته‌ام و تو که برای رفتن از همان اندک بودن هم لبخند نزدی! ما میان معرکه‌ای بودیم که من با موجی از نخواستن و نشدن در حرب بودم و تو با چهره‌ای رنگین و لبخندی از دور مرا نظاره می‌کردی. گاه زبان به استغاثه می‌رساندم که بگویی دست بردارند از من اما تو منتظر ماندی تا مرا در آتش و خون، تسلیم ببینی! نه تسلیم خود که من تسلیم تو روزهاست که هستم. بعد دست بردی در توبره‌ای که من به قصد دل‌دادگی به تو رسانده بودم. آن را بر سرم هوار کردی. همه ما شدن‌هایی که برایت خوانده بودم، همه شعرهایی که یافته و برایت خوانده بودم اما تو شنیدن نمی‌دانستی، همه روزهایی که دویدم و زمین خورده بودم که همان باشم که برای تو مناسب است، همه را بر سرم ریختی. نوش داروی رسیدنت را از جیب بیرون کشیدی و آن را به مانند آبی از چشمانم بر زمین ریختی. من همان جا ماندم. جایی که میان تمام خواب‌هایم گیرکرده و هراسناک بیدارم می‌کند.حال، من آدمی محبوس میان دلتنگی، شکسته و زخمی از نخواستن و نرسیدن گوشه‌ای قرار گرفته‌ام! آدمی که همه‌اش را خرج کرده باشد و تنها چشمانی تماشاگر نصیبش شده باشد. جز رقص خون و آتش، تنها می‌تواند سایه‌ای پیدا کند تا با اشک زخم‌هایش را شست و شو دهد و در خیالاتش خود را بمیراند و لبخند رضایت بزند. شاید قبل از آنکه خود بداند مرده است. میان همان واژه‌ها که سر هم قطار می‌کرد و او که باید می‌شنید، تنها نظاره‌گر بود. سرباز شکست خورده از مبارزه دیگر تنی برای مبارزه ندارد. او جز صبر بر زخم‌ها و کنار آمدن با صحنه صحنه‌ی مرگ و نیستی‌اش در میدان چیزی نمی‌تواند بخواهد.گاهی که دلتنگی و بی‌قراری از حد می‌گذرد، چشم می‌بندم تا خود را میان خاطراتم رها کنم. اما انگار از تمام خاطرات دل‌فریب تنها همان به زانو افتادن آخر باقی‌ست. به هر ضرب که زدم فکر می‌کنم تا به یاد آورم چه کم داشتم که اینگونه زمین خورده باقی مانده‌ام. هر بار به نداشتن تو می‌رسم. انگار اگر تو با من بودی، منِ بی‌سپاه، همه بودم و همه را حریف.
#محمدجواد_تقیپور

۱۰:۲۶

برای ذهن‌های مانده در کانکس فلزی و یخ‌زده‌، متاعی وارداتی از وطن بیگانه از خود، هیچ مرثیه‌ای کارگر نیست!ذهن‌هایی که تنها توهمی بیش نیستند از اختیار، اراده، آزادی و فهم و هزار واژه خود ساخته!چراکه خیلی وقت است نور حقیقت را لمس نکرده‌اند و در وطن «خود» قدم نزده‌اند!#محمدجواد_تقیپور

۹:۰۷

من آدمی بودم که امید برایم در انتهای هر سیاهی به مانند نوری کم رمق بود که چشمان خون‌آلود و خسته‌ام آن را گم نمی‌کرد. در جنگ و رفت و آمد مداوم زندگی همان سوسوی نور مرا سرپا نگه می‌داشت. من حتی آدمی بودم که اگر روزی از آن‌ها که دوستشان داشتم جدا می‌شدم نیز امید داشتم که هنوز در انتهای قلب سرد شده‌شان اندکی دوست داشتن برایم نگه‌داشته‌اند، حتی آن‌ها که بی‌خبر مرا ترک گفته بودند. اما حالا پس از این همه رفتن و فراموش شدن، احساس می‌کنم کسی دست خیسش را به نور کم رمق انتهای سیاهی زندگیم کشانده و آن را خاموش کرده است. دیگر حالا به مانند کودکی هستم که در سیاهی انباری تار گرفته‌ای چمباتمه زده و حتی صدایش به والدینش نمی‌رسد تا او را از این ترسِ تاریکی نجات دهند. حالا دیگر همه چیز خالی از معناست. در این تاریکی و تنهایی نه دوست داشتن را می‌فهمم، نه زنده بودن و نه زندگی را. انگار کسی در سرم شلیک کرده و من را کشته است. شاید نفس‌هایم را بشنوم اما دیگر هیچ نمی‌دانم. امیدِ خاموش شده، همه چیز را تارانده و اشک را نیز خشکانده است. آن کس که اشک می‌ریزد هنوز امید دارد مرده یا رفته‌اش برخیزد و برگردد و دمی را با او سر کند. اما او که خیره خیره در سیاهی و روشنی خاموش باقی‌ست، نه می‌تواند بپذیرد و دیگر می‌داند بدون نداشته‌اش چه باید بکند.در سرم چیزی نجوا می‌کند که از جا برخیزم و در همین چهار دیواری رنگ و رو رفته کورمال کورمال قدم بزنم و از نو بشناسم. از نو دست بکشم به تک تک چیزهایی که فکر می‌کردم می‌شناختم، شاید میان این همه بستگی و رفتگی مجرایی بیابم و نور کم رمقی را به خود بتابانم. نجوایی دیگر فریاد می‌کشد که نه از جا برنخیز که این انتهای زیستن بود و تا به آن دم که نفسی نباشد، تاریکی تقدیر توست. میان هر دو مانده‌ام و امیدی هم نیست به کسی بیرون از خودم، آدمی، نیرویی که مرا بتکاند یا از این انباری سوت و کور از خودم، مرا برهاند.میان این همه، چیزی به یاد دارم که شاید دوایم باشد؛ می‌گفت آنجا که تو از همه چیز امید بریده باشی، «او» خود پیش می‌آید و دست بر قلبت می‌نهد و زندگی را به تو برمی‌گرداند. شاید این خیالی بیش نباشد اما من به همین خیال دل‌بسته‌ام.
#محمدجواد_تقیپور

۱۰:۰۶

undefinedقال‌الصادق(علیه‌السلام)لَوْ أَدْرَکْتُهُ لَخَدَمْتُهُ أَیامَ حَیاتِیاگر او (امام‌زمان-عج) را دریابم، تمام عمرم را به او خدمت می‌کنم.
undefinedاقلام مورد نیازundefinedجهت برپایی موکب ایام نیمه شعبانو خدمت به زوار مسجدمقدس‌جمکران
undefinedجهت واریز کمک‌ های نقدی:
undefined شماره کارت:5029381032773913 undefinedبانک دی - به نام برادر رضا نصیری
undefined شماره شبا:IR820660000000304940495001 undefinedبانک دی - به نام برادر رضا نصیری
undefinedتلفن جهت هماهنگی کمک های غیر نقدی:09354881164
undefinedبا نشر این پوستر خادمان موکب را در برپایی هرچه بهتر موکب و خدمت به زوار مسجدمقدس‌جمکران یاری فرمایید.
هیئت یازینب (سلامﷲعلیها) قم

۴:۳۳

گاهی زندگی چنان می‌نماید که هیچ چیز معنایی ندارد. همه چیز پوچ است حتی همین نفس کشیدن. من خودم بارها سرم را در دریایی از آب تشتی فرو برده‌ام و فراموش کرده‌ام که نفس کشیدن نیاز است که اگر نباشد بودن را ملغا می‌کند. از آینه‌ها فرار می‌کنی چراکه در آن‌ها هیچ چیز برای خواستن نمی‌یابی. آدم باید یک چیزی داشته باشد که خود را معنا کند. اصلاً آدم‌ها این همه باید را از کجا می‌آورند. باید صبح بیدار شد، باید تلاش کرد، باید زیبا بود، باید زندگی کرد، باید مُرد. آدم بزرگترین سازنده بایدهایی است که خود را درون آن‌ها زندانی کرده و بسیاریشان بی‌معناست یا حداقل برای اندک آدمی بی‌معنا هستند. برای هر چیزی چهارچوبی تعیین کرده‌اند که فراموش کنند معنا خیلی وقت است از آن دیار رخت بر بسته. چیزی که معنا داشته باشد نیاز به چهارچوب و آیین ندارد اصلاً. چارچوب فقط صورت‌بندی می‌کند آن چیز که معنا دارد. اصلاً همه درد آدم از این صورت‌بندی‌ها و خط و خطوطی است که خیلی‌هایش را به ما می‌فروشند. چگونه لباس بپوش، چگونه آرایش کن، چگونه عکس بگیر، چگونه زندگی کن. همین است که این همه تکرار دنیا را برداشته است و آدم هر طرف را می‌نگرد به یاد نمی‌آورد که اصالت و واقعیت کجا گم شده است. همه چیز به سمت بی‌معنایی پیش می‌رود. همین است که هر کسی در این جهان چند پاره تریبونی دارد و همه را به سمت خود دعوت می‌کند. یکی نامش را هنر می‌گذارد، دیگری درمان، دیگری راه سعادت و خودشناسی و دیگری مرد بودن یا زن قوی شدن. آدمی اگر انسان نباشد چه سود که یک سری صورت‌بندی و رسم و رسوم را به خوردش بدهی و بگویی حالا این باش یا آن نباش. اصلاً ادیان آمده بودند که به یاد آورند آدمی برای چه خلق شده است و او که آفریده چه می‌خواسته از این همه عمر عطا کردن به موجود دو پایش. اما آدم‌ها به جای بازگشتن به خود و فطرتشان از آن فرار می‌کنند و نامش را روشنفکری و عبور از سنت می‌گذارند. آدمی باید به خود برگردد...#محمدجواد_تقیپور

۱۳:۳۳

در این دیار تنها زیستن هنر استاما چه کسی می‌داند در تنهایی چه بر سر آدمی می‌آید؟ هیچکس نمی‌داند جز او که انتهای تاریکی را دیده باشد...#محمدجواد_تقیپور

۹:۱۸

اندوه من، آدمی برای زندگانی کردن، دویدن و زمین خوردن، دلیل می‌خواهد! آدمی باید بداند چرا می‌دود و اگر زمین خورد برای چه بوده که نای ایستادن داشته باشد! من روزهای بسیاریست که زمین خورده‌ام و بر زمین مانده‌ام، هر چه تقلا کرده‌ام از زمین خود را جمع کنم، نشد! کسی هم نبود که دستم بگیرد، بلندم کند و خاک لباسم را بگیرد. من بر زمین مانده‌ام و می‌ترسم بو بگیرم، می‌ترسم کمی دیگر از یاد ببرم ایستادن و دویدن چگونه بود! می‌ترسم همین فردا ندانم زیستن را چگونه می‌خواستم! آری من می‌ترسم و این ترس از جا برخاستن را سخت‌تر کرده است!اندوه من، آدمی تنها که عمری را یک تنه دویده، یک جا می‌بُرد! آن‌جاست که وقتی به عقب نگاه می‌کند، تنها یک دلیل می‌خواهد برای این همه رفتن! اگر نیابد یا بیابد و ارزشش را نداشته باشد چه؟ اگر این همه رفتن و صبر کردن را برای هیچ تحمل کرده باشد، وقتی زمین بخورد برای چه و چگونه باید بایستد؟! تا به کی تنها برود و همه چیز را به دوش خود بکشد؟اندوه من، گاهی دلم می‌خواهد زندگانی اتاقکی بود با دری آهنین و چراغی روشن، این وقت‌ها که نمی‌دانم برای چه هستم، چراغ خاموش کنم و خود را پشت درب آهنین تنها کنم! بیش از این که هستم! گاهی فکر می‌کنم چرا آن‌ها که رفته‌اند را مذمت می‌کنیم! آن‌ها که برای نماندن و رفتن دلیلی داشته‌اند! این ما هستیم که همیشه بوده‌ایم و ندانستیم این همه بودنمان برای چه بود! ما فکر می‌کردیم می‌دانیم اما از یاد برده بودیم که ما همیشه تنها دویده‌ایم و زمین خورده‌ایم! آن‌جا که باید هیچ‌کس نبود!
#محمدجواد_تقیپور

۶:۳۹

تازگی‌ها جهانم را گم کرده‌ام! انگار در جایی گیر کرده‌ام که شناختی از آن ندارم و همیشه چیزی درونم بلند بلند می‌گوید :«این جا، جای تو نیست!» انگار چیزی درونم خاموش شده که این جهان را نمی‌شناسم! چهره‌ها پر از فراموشی فروخورده هستند و چشم‌ها مرا خجالت زده می‌کنند از اینکه نمی‌دانم کجا هستم! وقتی در این جهان قدم برمی‌دارم، نمی‌دانم که قدم بعدیم را درست برداشته‌ام و به مقصدی که نمی‌دانم کدام است نزدیک شده‌ام یا نه! گاهی از اندوه میان این ندانستن، نشناختن سرگیجه می‌گیرم و نمی‌توانم از جا بلند شوم، حرکت کنم! شده‌ام کودکی گم شده در شهربازی پرهیاهویی که هر سو می‌دود، بیشتر از خود و جایی که به آن تعلق دارد دور می‌شود! هر نرسیدن ترس را بیشتر در او فریاد می‌زند!شب‌ها وقتی می‌خواهم به خواب بروم، نوایی مرا بیدار می‌کند. آن صدا زره صبری که تمام روز بر تن خود کرده بودم را از هم می‌پاشاند! هر بار، می‌ترسم در این اقیانوس نمکین برآمده از این شکسته شدن غرق شوم و آن صدا را نشونم! بارها از جا برخاسته‌ام و به دور خود گشته‌ام تا آن را بیابم، شاید آن مرا به جهان خود برگرداند. اما همین آخری‌ها میان سرگیجه و اشک که گوش‌هایم را گرفته بودم. آن را از درون اتاقک تاریک قفل شده در انتهای سرم شنیدم. صدا مفهوم نیست، هیچوقت، اما چیزی را درونم روشن می‌کند و خواب را از سرم می‌پراند.گاهی فکر می‌کنم بهتر است چشم ببندم و تنها بدوم! نه فریادی، نه اشکی، تنها میان علفزار آدم‌ها بدوم، حتماً مقصدی آن نهایت پیدا می‌شود. شاید آن‌جا گل‌های آفتاب‌گردان را بیابم و نور را از آن‌ها طلب کنم. آخر شنیده‌ام هر جا که باشی اگر به سمت نور فرار کنی، حتماً آبادی خواهی یافت! شاید من هم جایی، کلبه‌ای پر نور و گرم با قاب‌هایی خالی به انتظار داشته باشم.
#محمدجواد_تقیپور

۱۲:۱۱

اهل کدامین دیاری که عشق را نمی‌فهمی؟!

۶:۴۷

محبوب من، این منِ تنها مانده پر از توست حتی اگر تو را یک بار هم به آغوش نکشیده باشد. قلب من وارث تمام لحظاتی است که با تو نگذرانده‌ام، تمام رویاهایی که در آن دویده‌ام، زمین خورده‌ام و این تو بودی که مرا از جا بلند کرده‌ای. زخم‌هایم را مرحم گذاشته‌ای و با چشمان خندانت مرگ را از من دور کرده‌ای! از پا افتاده که می‌شوم، تنها انتظار آغوش توست که مرا از جا برپا می‌کند اما این حسرت دنباله‌دار در این کوتاه عمر مرا همچون شمعی کرده است که نورش را گم کرده اما همچنان می‌سوزد!محبوب من، فاصله‌ی زاده شدن با مرگ چیزی جز پلک زدنی نیست! در همین کوتاه پلک زدن من انتظار تو را می‌کشم! در آن تاریک و روشن بسته شدن چشم‌ها، تو را در آن فاصله‌ی دور دیده‌ام اما هر چی می‌دوم، نمی‌رسم! قدری بایست و از من فاصله نگیر تا این تن مجروح را به تو برسانم. قدری لبخند هایت را برای قلب من بگذار تا با آن‌ها این اندک زندگی را از سر بگذرانم.
#محمدجواد_تقیپور

۶:۴۷

دیگر نمی‌رنجم، لغزش اشک بر گونه‌هایم را پنهان کرده‌ام و لبخند کشیده‌ای را تحویل چشمان مشتاق دروغ‌های ساختگی می‌دهم. زمان به عقب برنمی‌گردد و هیچ چیز جز دلتنگی و اندوه نمی‌ماند، رنج را از سر گذارنده‌ام. اصلاً اندوه همان رنج مانده شده است که تمام مرا گرفته است. اندوه من آغشته به سکوتی است که مرا به نبودن‌ها، نرسیدن‌ها، ترس‌ها و دلتنگی‌هایم نزدیک می‌کند و درد قلبم را عمیق‌تر. اما من نمی‌رنجم...#محمدجواد_تقیپور

۸:۵۰

گاهی چنان میانه شهر گیر کرده‌ام که نمی‌دانم من گم شده‌ام میان آن یا او کم شده است در نگاه من..‌.

۸:۵۰

زندگی چیست که این همه نبودن کسی که دوستش داری تو را دچار سختی می‌کند؟ آدمی چقدر مگر زنده است که روزهایش را به کسی فکر کند که حتی او را به یاد نمی‌آورد؟ اینگونه، آدمی تمام زندگیش را جوری می‌گذراند که انگار دارد در منجلابی از اندوه می‌گذراند، وقتی کسی که دوستش دارد کنارش نیست یا کنارش احساس نمی‌کند. آدمی اگر بخواهد همیشه در رویاهایش غرق باشد، پس کی زندگی را زیست کند؟ در رویا زیستن آدمی را درون حبابی هل می‌دهد که همه چیز را با لایه‌ای از دروغ، توهم یا آرزو ببیند!آدمی خیلی وقت‌ها آرزویی دارد که ساعت‌ها برای رسیدن به آن اندیشه است. سال‌ها برای رسیدن به نقطه‌ای که بگوید رسیدن را تجربه کرده است رنج می‌کشد. اما مگر دوست داشتن کسی آرزوست که تو گوشه‌ای از جهانت آن را بخواهی و تلاش کنی و روزی بگویی حالا نقطه‌ای هستم که عشق را رسیده‌ام. دوست داشتن آرزویی است که دو سر دارد. اگر این سیم دو طرفه وصل نباشد. شاید آدمی تا جان دارد تلاش کند و گاهی چراغ چشمکی بزند اما روشن نمی‌شود، نمی‌ماند! دوست داشتن به ساختن دو طرفه برمی‌گردد، هیچ چیز هم پنجاه پنچاه نیست. شاید باید جایی کسی هفتاد باشد و طرف مقابل سی اما مهم این است هر دو می‌خواهند، تلاش می‌کنند. باید این حباب‌های خیالی رویاساز را دید و چشم بست! دوست داشتن، عشق، را ساختن است، نه رسیدن!#محمدجواد_تقیپور

۱۷:۵۰