توپ، تانک، فشفشه...
«جنگ باید تمام شود»، «اینگونه دوام نمیآوریم»، «صادرات نفت؛ صفر».اینها نه اظهارات مقامات کشوریاست که جنگی را به قصد کشورگشایی و بدون در نظر گرفتن جوانب آغاز کرده و یا به طمع غارت منابع یا به تحریک قدرتهای خارجی در دام یک تنش طولانیمدت و فرسایشی گرفتار شدهاند.
این صحبتها بر لسان دو رئیس قوه و رئیس بانکمرکزی کشوری جاری شدهاست که یکبار وقتی دیپلماتهایش در فکر انتخاب عطر برای دیدار دیپلماتیک بعدی در عمان بودند و خواب روبوسی با ونس را میدند، با صدای صوت موشکهای اسرائیلی از خواب پریدند. البته که ای کاش صوت موشکها قادر بودند پردههای خواب غفلت را هم بدرند.
آن روزها گذشت و پس از ۱۲ روز طرفین جنگی که آشکارا میان ظالم و مظلوم بود، با توییت ترامپ و دعای خیرش برای ایران و رژیم صهیونیستی ترک نبرد کردند. در این هنگام دگر باره آن پردههای پارهنشده غفلت کار دستمان داد. تخاصم به مثابه عاشورایی تعریف شد که از آن محتوای گوهرباری برای کلاسهای درس مذاکره بیرون آمد.
مقصد اینبار هم عمان بود. بازهم لبخند به روی متجاوز، بازهم زیربار پذیرش شروط رفتن برای فرار از جنگ، بازهم پالس ضعف و در نهایت بازهم فریب. فریبکار اما اینبار بسیار وقیحتر شده بود. او در خواب خودش فردای بدون جمهوری اسلامی را دیده بود و شیرینی این رویا او را برای آن ترور بزرگ و جنایت عظیم بهولع انداخته بود.
سید و آقای ما به دست اشقیالاشقیا به شهادت رسید. این شاید همان ضربه و تکانه عظیم بود که میخواست خواب غافلین را آشفته کند. جنگ به شدت زبانه میکشید. کشورها یکی پس از دیگری زیر ضربه میرفتند. در کسری از ساعت تصویر متفاوتی از کشورکهای نفتی در جهان مخابره شد. بمب و بود و موشک و حالا حکومتی که انگار دیگر تعارفات را کنار گذاشته است. بستن تنگه هرمز هم آمد تا قویترین موید این جنون و به سیمآخر زدگی باشد.
کمی بعد اما آرام آرام غبار انفجارها فرونشست. حالا آن لانه روباههایی که به عنوان جانپناه برخی #خزندگان_سیاسی عمل میکرد در حال خالی شدن بود. دلواپسها دوباره به میدان آمدند. به هرحال چند سالی بود میشنیدیم هاشمی هنوز زندهاست و حالا قرار بود آن را بهعینه ببینیم. تکرار دوباره تاریخ را آن جایی دیدیم که اخبار آن نامه کذایی شش نفره منتشر شد و فهمیدیم برخی در لباس خیلی خیلی خودی خیال دارند فرمانده رهبری باشند نه سرباز ولایت.
بالاخره مذاکرات انجام شد. هرچند هیچ یک از پیششرطهای آن انجام نشد و مطابق معمول به هیچ یک از بندهای آن از طرف مقابل عمل نشد. حالا فکر میکنید رفتار مناسب با این وضعیت چیست؟ احتمالا در ذهنتان به غلط فکر کردهاید باید کمربندها را محکم کرد و ایستاد تا حقِ در مذاکره وصول نشده را عزتمندانه در میدان بازپس گرفت؟خیر، آقایان به ما آموختند در چنین شرایطی باید بازهم به مذاکره بازگشت و عزتمندانه جنگ را خاتمه داد. به هرحال دنیا قاعده و قانون دارد. دوره توپ و تانک گذشته؛ ما میخواهیم در تولد ترامپ فشفشه روشن کنیم و صلح هرمز را پیشکش ببریم.
«جنگ باید تمام شود»، «اینگونه دوام نمیآوریم»، «صادرات نفت؛ صفر».اینها نه اظهارات مقامات کشوریاست که جنگی را به قصد کشورگشایی و بدون در نظر گرفتن جوانب آغاز کرده و یا به طمع غارت منابع یا به تحریک قدرتهای خارجی در دام یک تنش طولانیمدت و فرسایشی گرفتار شدهاند.
این صحبتها بر لسان دو رئیس قوه و رئیس بانکمرکزی کشوری جاری شدهاست که یکبار وقتی دیپلماتهایش در فکر انتخاب عطر برای دیدار دیپلماتیک بعدی در عمان بودند و خواب روبوسی با ونس را میدند، با صدای صوت موشکهای اسرائیلی از خواب پریدند. البته که ای کاش صوت موشکها قادر بودند پردههای خواب غفلت را هم بدرند.
آن روزها گذشت و پس از ۱۲ روز طرفین جنگی که آشکارا میان ظالم و مظلوم بود، با توییت ترامپ و دعای خیرش برای ایران و رژیم صهیونیستی ترک نبرد کردند. در این هنگام دگر باره آن پردههای پارهنشده غفلت کار دستمان داد. تخاصم به مثابه عاشورایی تعریف شد که از آن محتوای گوهرباری برای کلاسهای درس مذاکره بیرون آمد.
مقصد اینبار هم عمان بود. بازهم لبخند به روی متجاوز، بازهم زیربار پذیرش شروط رفتن برای فرار از جنگ، بازهم پالس ضعف و در نهایت بازهم فریب. فریبکار اما اینبار بسیار وقیحتر شده بود. او در خواب خودش فردای بدون جمهوری اسلامی را دیده بود و شیرینی این رویا او را برای آن ترور بزرگ و جنایت عظیم بهولع انداخته بود.
سید و آقای ما به دست اشقیالاشقیا به شهادت رسید. این شاید همان ضربه و تکانه عظیم بود که میخواست خواب غافلین را آشفته کند. جنگ به شدت زبانه میکشید. کشورها یکی پس از دیگری زیر ضربه میرفتند. در کسری از ساعت تصویر متفاوتی از کشورکهای نفتی در جهان مخابره شد. بمب و بود و موشک و حالا حکومتی که انگار دیگر تعارفات را کنار گذاشته است. بستن تنگه هرمز هم آمد تا قویترین موید این جنون و به سیمآخر زدگی باشد.
کمی بعد اما آرام آرام غبار انفجارها فرونشست. حالا آن لانه روباههایی که به عنوان جانپناه برخی #خزندگان_سیاسی عمل میکرد در حال خالی شدن بود. دلواپسها دوباره به میدان آمدند. به هرحال چند سالی بود میشنیدیم هاشمی هنوز زندهاست و حالا قرار بود آن را بهعینه ببینیم. تکرار دوباره تاریخ را آن جایی دیدیم که اخبار آن نامه کذایی شش نفره منتشر شد و فهمیدیم برخی در لباس خیلی خیلی خودی خیال دارند فرمانده رهبری باشند نه سرباز ولایت.
بالاخره مذاکرات انجام شد. هرچند هیچ یک از پیششرطهای آن انجام نشد و مطابق معمول به هیچ یک از بندهای آن از طرف مقابل عمل نشد. حالا فکر میکنید رفتار مناسب با این وضعیت چیست؟ احتمالا در ذهنتان به غلط فکر کردهاید باید کمربندها را محکم کرد و ایستاد تا حقِ در مذاکره وصول نشده را عزتمندانه در میدان بازپس گرفت؟خیر، آقایان به ما آموختند در چنین شرایطی باید بازهم به مذاکره بازگشت و عزتمندانه جنگ را خاتمه داد. به هرحال دنیا قاعده و قانون دارد. دوره توپ و تانک گذشته؛ ما میخواهیم در تولد ترامپ فشفشه روشن کنیم و صلح هرمز را پیشکش ببریم.
۲۰۸
۷:۴۸