𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
♡~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡ 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 2 #Lia استاد وارد کلاس شد و شروع کرد به سلام کردن و حرف زدن درمورد دانشجوی انتقالی جدید، اما هیچکس فکرشم نمیکرد که با او همکلاسی بشیم. وقتی که وقت تلف کردن رو تموم کرد اون پسر رو صدا زد تا وارد کلاس بشه. کوک از بقیه شنیده بود که جنسیتش پسره. براش مهم نبود انتقالی جدید توی کلاسشون باشه یا اینکه کی باشه. وارد کلاس شد،همه بهش زل زده بودن اما اون یجوری رفتار میکرد انگار هیچکس اینجا نیست و نگاهش هم نمیکرد،میشه گفت ری اکشنی نشون نمیداد.شاید خجالتی بود؟ بلاخره به حرف اومد: "سلام،من کیم تهیونگ ام و...از اینکه اینجام خوشحالم" طبق معمول همه براش دست زدن. "خب تهیونگ،هرجا دوست داری بشین" همه صندلی کنارشون رو خالی نگه داشتن که کنارشون بشینه یا فکر کنم فقط دخترا؟ قیافه جذابی داشت و دخترا رو به خودش جذب میکرد، این قیافه به کوک هم صدق میکرد اما به رفتارش نه. اون به هیچکس محل نمیداد،راستش تنهایی رو ترجیح میداد. شاید از نظر بقیه عجیب باشه ولی از نظر خودش اصلا عجیب نبود. مشکل اینجاست که همه فکر میکردن یه آدم مغرور و درون گراست ولی فقط هوسوک اون رو میشناخت. تهیونگ داشت به طرف جونگکوک میومد،کوک با خودش فکر کرد که میخواد کنار من بشینه؟بدبخت شدم. چیزی که فکر میکرد درست بود،صندلی خالی کنارش توسط تهیونگ پر شد. "سلام،همونطور که شنیدی من تهیونگم" با لبخند گفت که کوک هم لبخند متقابلی زد "منم جونگکوکم،جئون جونگکوک" "خوشبختم" "منم همینطور" تمرکزشون رو به تخته مقابلشون دادن. بعد از دانشگاه داشت به طرف خونه میرفت که با شنیدن صدای آشنایی به پشت برگشت،تهیونگ بود. "عام،من دنبال خونه اجاره ای تو همین اطراف میگردم برای اینکه به دانشگاه نزدیک باشه،میخواستم بگم که جایی رو میشناسی؟" خونه ی خودش و هوسوک هم اجاره شده بود،و سه تا اتاق هم داشت که یکیش خالی بود. تهیونگ مثل بقیه ی هم کلاسی هاش خسته کننده نبود،شاید میتونست اونجا رو بهش معرفی کنه؟هوسوک هم آدم خونگرمی بود و مشکلی با بقیه نداشت. "خب خونه ی من هست،یعنی اجاره کردمش با همخونه ایم" هوسوک هم به خاطر دانشگاهش اونجا میموند،ولی چون رشته شون باهم فرق داشت همدیگه رو نمیدیدن البته بعضی وقتا هوسوک وقتی کلاس نداشت به دیدنش میومد. "خب عالیه میتونم بیام اونجا؟" تهیونگ با این حرف جونگکوک به این نتیجه رسیده بود که کوک اونجوری که فکر میکرد نبود،راستش تهیونگ هم وقتی قیافه اش رو دید فکر کرد مغروره و با کسی حرف نمیزنه. "هرجور دوست داری" یکم فکرش رو پس گرفت. "باشه پس میتونم ببینمش؟" "اوکیه" کوک گوشیش رو در آورد و به هوسوک پیام فرستاد: -هوبی هیونگ،همخونه ایه جدید دارم میارم حواست باشه خونه رو مرتب کنی. بدون اینکه منتظر جواب باشه گذاشت تو جیبش. "بریم" تهیونگ دنبال کوک راه افتاد. تهیونگ تو فکر و خیالش بود. یعنی جونگکوک و همخونه ایش باهام خوب رفتار میکنن؟همخونه ایش دختره یا پسر؟خونه ی خوبیه؟اجاره اش زیاده؟ به نیمرخ جونگکوک خیره شد. باید سعی کنم باهاش صمیمی شم؟چون بزودی همخونه ایه جدیدم میشه، اگه باهاش صمیمی نشم دوست ندارم هرروز صبح تو خونه قیافه اش رو ببینم،این به همخونه ایه خود جونگکوک هم صدق میکنه. "چیزی شده؟" وقتی فهمید زیاد زل زده روش رو برگردوند و به تته پته افتاد. "نه...داشتم...فکر...میکردم" "آها باشه" به خونه رسیدن. نگاهی به داخل انداخت تا ببینه تمیزه یا نه،وقتی مطمئن شد تهیونگ رو به داخل راهنمایی کرد. "اطراف رو ببین،اتاقت هم کنار اتاق منه یعنی اتاق وسطی،اتاق من سمت راسته" هوسوک بلاخره از اتاقش بیرون اومد. "سلام من هوسوکم،اینجا رو خونه خودت بدون" "ممنون،منم تهیونگم" "عام،تهیونگ برو اتاقتو ببین اگه خوشت اومد برای چیدن وسایلت بهت کمک میکنم" "باشه" در اتاق رو باز کرد. تم اتاق طوسی و سفید بود،میز و صندلی سفید هم رو به روش بود. بدیش این بود که چون اتاق وسطی بود پنجره ای نداشت، ولی ازش خوشش اومده بود. کنار در کمد دیواری ای به رنگ طوسی بود که میتونست لباس هاش رو اونجا بزاره. "خب،عالیه فردا وسایلام رو میارم" بعد اینکه با تهیونگ خداحافظی کردن، نهارشون رو خوردن و جونگکوک رفت سرکار. .......
~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 3 #Liaوارد رستوران شد،رستوران بزرگی بود ولی تقریبا نصف میز ها خالی از مشتری بودن.یکم واسه ی روز اول هیجان داشت،ولی از اونجایی که اولین باره گارسون میشه یکم سخت بود.لباس جدیدش رو پوشید و دست به کار شد،لباس قشنگی بود.جلیقه شلوار زرشکی،فیت تنش شده بود و اندامش رو به خوبی نشون میداد.باید سفارش ها رو ثبت میکرد و غذا ها رو سر میز میبرد."خب، آسونه"نفس عمیقی کشید و کارهاش رو مرور کرد:طبق چیزی که میدونم باید لبخند بزنم،استرس یا ترسی نداشته باشم و آهسته سفارش رو تحویل بدم تا نریزه.دختری وارد رستوران شد."سلام،چی میل دارین خانوم؟""سلام،عام یدونه ساندویچ ژامبون و نوشابه میخوام"با لحن لوسی گفت،جونگکوک تو ذهنش چند بار بالا آورد،اییی الان داشت عشوه میرفت؟؟"بله،بفرمایین بشینین تا براتون بیارم""ممنون ولی قبلش،شما سینگلین؟""نخیر خانوم"دروغ گفت،قصد داشت ضایعش کنه و همینطور شد.دختر گونه هاش سرخ شد و با دستپاچگی میزی رو برای نشستن انتخاب کرد.کوک گاهی وقتا دوست داشت صورتش رو بِکَنه تا اینقد آدم رو جذب خودش نکنه،اما نمیدونست حتی بدنش هم همه رو جذب میکنه؟مگه آهن ربا بود؟دست هاش رو بیرون انداخته بود و کار میکرد،خب معلوم بود که.سفارش رو به میز چسبوند تا سرآشپز آمادش کنه.بعد پنج دقیقه وقتی آماده شد سینی رو برداشت و سمت میز دختر رفت.دختره از خجالت سرش رو پایین گرفته بود،نیشخندی زد و پیش میز ایستاد.وسایل رو گذاشت و سینی رو به دست گرفت."چیز دیگه ای میل دارین؟""ن-نه م-ممنون"سری تکون داد و بی اهمیت بهش سمت میز سفارش رفت.کل روز همین روند سپری شد،یاد گرفته بود ولی نه کاملا.با همکارهاش هم یکم جور شده بود.کارها رو به طور منصفانه با هم تقسیم میکردن بخاطر همین زود تموم میشد.بعد اینکه میز ها رو تمیز کرد،به سمت اتاق کارمندا رفت و لباسش رو عوض کرد.ده شب بود و رستوران تعطیل شده بود.کل روز رو اونجا کار میکرد،پول خوبی داشت و ازش راضی بود.درس هاش رو هم نیم ساعته تموم میکرد.ماشین نداشت و باید پیاده میرفت،نیم ساعت راه بود.به خونه رسید،کلیدش رو داخل قفل انداخت و بازش کرد."ووف،خسته کننده بود"هوسوک روی کاناپه دراز شده بود و تو گوشی رفته بود،بدون اینکه نگاهش رو برداره گفت:"اومدی؟ببینم شام خوردی؟""عام،آره...خستم میرم بخوابم،شب بخیر""شب بخیر"در اتاق رو باز کرد و فهمید که خونه خیلی چیز خوبیه.روی تختش پرید،با فکر اینکه باید بره حموم ناله ای سر داد.با بی حوصلگی لباس هاش رو در آورد و وارد حموم شد.آب گرم رو باز کرد و دوش کوتاهی گرفت.از حموم بیرون اومد حوله رو به خودش پیچید و سمت کمد رفت،چند تا لباس و همینطور باکسرش رو زمین انداخت و دونه به دونه پوشید.روی تخت افتاد پتو رو بالا کشید و چشمش رو بست،حالا میتونست با خیال راحت استراحت کنه اما قبلش باید جزوه اش رو میخوند.بعد نیم ساعت خوندن،کتاب رو کناری انداخت و خوابش برد...فردا صبح...یک ساعت وقت داشت.از در اتاق بیرون رفت و رو صندلی آشپزخونه نشست،صبحونه آماده بود.هوسوک صبحونه آماده کرده بود و الان داشت آماده میشد.خورده نون روی میز دیده میشد پس میشه گفت صبحونه اش رو خورده.شروع به لقمه درست کردن کرد،به جای نامعلومی خیره شد بود و لقمه میخورد.مربای توت فرنگی با نون تست...خوشمزه بود.به خودش اومد که صبحونه اش تموم شده بود.از جاش پا شد و به سمت اتاق رفت تا لباس هاش رو بپوشه.وقتی پوشید به سمت در خروجی رفت.خیابون شلوغ نبود،باید هم همین انتظارش رو داشت...ساعت شش صبح کی میومد بیرون؟وارد دانشگاه شد،خدا رو شکر میکرد که کلاسش طبقه اول بود.......
۲۹۹
۹:۱۵