𝖵𝖺𝗅𝖾𝗇𝗈𝗋𝖺 ' فیکشنـاتـ والــنــورا
رُز سیاه𝘣𝘭𝘢𝘤𝘬𝘳𝘰𝘴𝘦𓍯 𝖢𝗈𝗎𝗉𝗅e : Vkook 𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r 𝖶𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋 : L𝗂𝖺 ㅤㅤㅤㅤㅤ𝒱𝖺𝗅︎𝖾𝗇︎𝗈𝗋𝖺 𝖿︎ic𝗍𝗂𝗈𝗇︎
♡~𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝚁𝙾𝚂𝙴~♡𝖢𝗈𝖽𝖾 : #bla7r pα𐑾t 1 #Liaانرژی ای برای نفس کشیدن نداشت،ولی مجبور بود باید می دوید برای زخمی نشدن بدن عزیزش.زخمی شدن رو دوست نداشت،سگ وحشی ای که مال همسایه شون بود ولش نمیکرد.تا اینکه با پریدن از دیوار تقریبا کوتاه مقابلش از زخم های مزاحم جدید معاف شد.کلید خونشون رو یادش رفته بود برای همین مجبور بود از دیوار همسایه بالا بره،بعضی وقتا واقعا خیلی خنگ میشد خودش هم اینو خوب میدونست.دستش رو روی زانوهاش گذاشت تا نفس بگیره.وارد خونه شد،خوشبختانه در ورودی ای که به حیاط راه داشت قفل نبود."هی کوک دانشگاه چطور بود؟"هوسوک همخونه ایش با لبخند همیشگی روی صورتش پرسید"خسته کننده"جونگکوک درحالی که رو کاناپه کنار در،تو حالت دراز کشیده پرید و بدنش رو ول کرد اینو گفت:"نمیشه کلمه ی دیگه ای بجز خسته کننده برای وصف کردن روزت انتخاب کنی؟"هوسوک حالت چهره اش رو به شوخ تغییر کرد"متاسفم هیونگ حال فکر کردن ندارم...میخوام بخوابم دو ساعت دیگه باید برم کار پیدا کنم حواست باشه بیدارم کنی"چشماش رو بسته بود.خانواده ی پولداری داشت ولی تصمیم گرفته بود راهش رو جدا کنه تا مستقلا باشه."حله"هوسوک برای درست کردن نهار به سمت آشپزخونه حرکت کرد.جونگکوک درحالی که چشماش بسته بود به این فکر میکرد که چرا وقتی هوسوک خونه بود از دیوار همسایه پرید؟سوال خوبی بود ولی جوابی براش نداشت.یک ساعت گذشت-"بلند شو کوک!"همزمان داشت بدنشو هم تکون میداد...کوک نمیتونست بلند نشه"باشه،باشه! آروم باش!"کوک لنگ لنگان دنبال جیهوپ به آشپزخونه راه افتاد.روی میز نشست و نهارش رو چپوند تو دهنش،با اشاره از جیهوپ تشکر کرد و به سمت اتاقش پا تند کرد.لباسشو پوشید و به سرعت پرید بیرون،برای کار پیدا کردن خوشحال بود.غذا هنوز تو دهنش بود و اونو شبیه سنجاب کرده بود،از نوع پرنده اش چون داشت میپرید!به زور اون ماده رو تو آغوش شکمش فرو فرستاد.دوست داشت گارسون بشه،ولی فعلا هرجا کار کنه براش کافیه.چند تا رستوران اون طرف خیابون بود،همون سوال آشنایی که برای کار پیدا کردن پرسیده میشه"کارمند نیاز دارین؟"رو از همه رستوران و مغازه های خیابون نزدیک خونشون پرسید.ظاهرا باید محل کارش دورتر میبود.تا شب طول کشید و وارد آخرین رستوران شد،به اعصابش مسلط نبود برای همین دستش رو روی میز ثبت سفارش کوبید و گفت:"ببینم اینجا کارمند میخواد؟!"تقریبا که نه، میشد گفت که داشت فریاد میکشید،البته برای خودش زمزمه بود.کارمند رو به روش یا همون گارسون با آرامش کامل گفت:"متاسفم باید از مدیر بپرسین"جونگکوک حرصی پاش رو کوبید زمین و سمت میز رفت و با حالتی که انگار قهر کرده نشست."حداقل میشه برام شیرموز بیارین تا صبر کنم؟"ایندفعه واقعا زمزمه بود و گارسون به زور شنید،واقعا رفتارش عجیب شده بود چون گرسنه و همینطور خسته شده بود.گارسون شیرموز و یک بشقابی که چند تا کوکی روش بود جلوش گذاشت و رفت.در همین حین مردی با کت و شلوار مشکی جلوش نشست،مدیرِ اونجا بود؟"کاری داشتین؟"کوک پرسید"ببینم دوست داری گارسون بشی؟"اون مرد فکر میکرد که پسر به این جذابی مشتری جذب میکنه پس چرا باید ردش میکرد؟"بله""خب اوکیه فقط باید فرم مشخصات رو پر کنی و اینکه میتونی از فردا ساعت دو شروع کنی"او با جدیت گفت پس پرسیدن اینکه راست میگه یا نه بیهوده بود"باشه ممنون"بعد از اینکه فرم رو پر کرد از در خارج شد و به سمت خونه حرکت کرد،اصلا حوصله خوشحالی رو نداشت.ولی انرژیش رو که داشت،پس کل راه رو بپر بپر میکرد.بعد اینکه رسید خونه دوش سریعی گرفت و خوابید.فردا صبح....به سرعت آماده شد،دیشب یادش رفته بود ساعت رو کوک کنه،برای همین فقط ۵ دقیقه تا شروع کلاس مونده بود.کفشش رو درحالی که می پرید پوشید و دویید.خوشبختانه استادش سر کلاس نبود چون تو ترافیک مونده بود، کلاس رو نگاه ریزی انداخت و گوشش تیز شد"انتقالی جدید رو دیدی؟"همه داشتن درمورد این حرف میزدن.انتقالی؟یعنی کی میتونه باشه؟......
۳۰۱
۹:۱۳