خوشحال میشم یه سر بزنید
🥺
۱۱:۵۰
بازارسال شده از (خاطرات یک خوناشام)🩸💀𝑣𝑎𝑚𝑝𝑖𝑟𝑒 𝐷𝑖𝑎𝑟𝑖𝑒𝑠🩸💀
لینک گروهمون بچه ها

۱۵:۳۵
بازارسال شده از (خاطرات یک خوناشام)🩸💀𝑣𝑎𝑚𝑝𝑖𝑟𝑒 𝐷𝑖𝑎𝑟𝑖𝑒𝑠🩸💀
خوشحال میشم یه سر بزنید
🥺
۱۵:۳۵
بازارسال شده از ربات پیام ناشناس
سلام خوبی میگم که چرا ی چالش نمیزاری برای بچه های چنل که همه از دندوناشونو بفرستنو ببینیم کی بیشتر به ومپایرا میخوره؟

۱۷:۱۱
(خاطرات یک خوناشام)🩸💀𝑣𝑎𝑚𝑝𝑖𝑟𝑒 𝐷𝑖𝑎𝑟𝑖𝑒𝑠🩸💀
سلام خوبی میگم که چرا ی چالش نمیزاری برای بچه های چنل که همه از دندوناشونو بفرستنو ببینیم کی بیشتر به ومپایرا میخوره؟

نظرتون راجب این ایده چیه 
این چالش بریم

۱۷:۱۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
اگه موافق باشین ساعت ۱٠این چالش بریم
۱۷:۱۴
(خاطرات یک خوناشام)🩸💀𝑣𝑎𝑚𝑝𝑖𝑟𝑒 𝐷𝑖𝑎𝑟𝑖𝑒𝑠🩸💀
سلام خوبی میگم که چرا ی چالش نمیزاری برای بچه های چنل که همه از دندوناشونو بفرستنو ببینیم کی بیشتر به ومپایرا میخوره؟

هرکی میخواد تو چالش شرکت کنه بهم پیام بده ایدیم
@vampire_015
۱۸:۱۱
بریم سراغ فعالیت

۶:۳۳
بچه ها نتم ضعیفع دیشب نشد پارت بزارم


۶:۳۳
دنیای خوناشامااا


اینجا با یه دنیای متفاوت روبه رو میشی
بیا قول میدم بهت خوشبگذره

لینک کانال
https://ble.ir/vampair_1386
اینجا با یه دنیای متفاوت روبه رو میشی
لینک کانال
۶:۵۷
(خاطرات یک خوناشام)🩸💀𝑣𝑎𝑚𝑝𝑖𝑟𝑒 𝐷𝑖𝑎𝑟𝑖𝑒𝑠🩸💀
دنیای خوناشامااا

اینجا با یه دنیای متفاوت روبه رو میشی
بیا قول میدم بهت خوشبگذره
لینک کانال
https://ble.ir/vampair_1386
لینککککک گپموننن بچه هاااا

۶:۵۸
عضو بشید دیگه🥺
۶:۵۸
(خاطرات یک خوناشام)🩸💀𝑣𝑎𝑚𝑝𝑖𝑟𝑒 𝐷𝑖𝑎𝑟𝑖𝑒𝑠🩸💀
دنیای خوناشامااا

اینجا با یه دنیای متفاوت روبه رو میشی
بیا قول میدم بهت خوشبگذره
لینک کانال
https://ble.ir/vampair_1386
جای ومپایر ها اینجاست

۶:۵۸
بریم سراغ پارت رمان
۶:۵۹
#بوسه_خوناشام #جلد_دوم#_145
استیفن به دیمن گفت:" من هیچ وقت فکر نمی کردم که تو یه دروغگو باشی." تلخی صدایش تغییری نکرده بود. " هر چیز دیگهای غیر از این یه مورد. پیش از این هیچ وقت ندیده بودم که به خاطر خودت سعی کنی داستان سر هم کنی." دیمن گفت:" تا یه دقیقه ی دیگه صبرم تموم میشه." استفن جواب فرستاد که بیشتر از این چی می تونی سر من بیاری؟ کشتن من ، رحم و شفقته ! دیمن با صدای بلند گفت :" یه قرن پیش، رحم و شفقت من نسبت به تو به آخر رسید." بالاخره، چانه ی الینا را رها کرد. از اوپرسید:" در باره ی امروز چی به یاد میاری ؟ " الینا با خستگی صحبت می کرد، مانند کودکی که درسی را که از آن متنفر باشد، از حفظ بخواند " امروز جشن روز موسسان بود." در حالیکه انگشتانش را در انگشتان او می پیچاند، به دیمن نگاه کرد. این تمام آن چیزی بود که به تنهایی می توانست به یادآورد اما کافی نبود. بی صبرانه، سعی کرد چیز دیگری به یاد آورد. " کسی در کافه تریا بود ... کرولاین!" خشنودانه، اسم را به او پیشکش کرد. " می خواست خاطرات منو جلوی همه بخونه و این بدبود چون ... " کورکورانه خاطره را دنبال کرد اما از دستش داد. " یادم نمیاد چرا. اما ما بهش کلک زدیم." به گرمی و توطئه آمیز،لبخندی به او زد. - " اوه، ما بهش کلک زدیم، واقعا؟"آره. تو ازش گرفتیش . برای من این کارو کردی." انگشتان دست آزادش به زیر ژاکت او خزیدند. به دنبال سختی کتابچهکوچک. گفت:" چون تو منو دوست داری." پیدایش کرد و آهسته بر آن ضربه زد. " تو منو دوست داری، مگه نه؟ " صدای ضعیفی از مرکز چمنزار آمد. الینا چرخید و دید که استفن رویش را برگردانده است. صدای دیمن او را باز خواند :" الینا، بعدش چی شد؟" - " بعدش؟ بعدش خاله جودیت شروع کرد به مشاجره کردن با من." الینا برای لحظه ای در این مورد فکر کرد و در آخر شانه بالاانداخت. " راجع به ... چیزی. من عصبانی شدم. اون مادرم نیست. نمی تونه بهم بگه چی کار کنم." صدای دیمن خشک بود : " فکر نمی کنم حالا دیگه، این مشکلی به حساب بیاد. بعد چی؟" الینا آه سنگینی کشید:" بعد من رفتم و ماشین مت رو گرفتم. مت ." اندیشمند این اسم را گفت و زبانش را بر دندان های نیششکشید. در ذهن خود، صورت خوش قیافه، موی بلوند و شانه ی ستبری را مجسم کرد. " مت . " - " و با ماشین مت کجا رفتی ؟" ✩⃘ྂ⃗⃖⃟
𝑚𝑒𝑙𝑖࿆⎇▴⃯↳̽𖡟
استیفن به دیمن گفت:" من هیچ وقت فکر نمی کردم که تو یه دروغگو باشی." تلخی صدایش تغییری نکرده بود. " هر چیز دیگهای غیر از این یه مورد. پیش از این هیچ وقت ندیده بودم که به خاطر خودت سعی کنی داستان سر هم کنی." دیمن گفت:" تا یه دقیقه ی دیگه صبرم تموم میشه." استفن جواب فرستاد که بیشتر از این چی می تونی سر من بیاری؟ کشتن من ، رحم و شفقته ! دیمن با صدای بلند گفت :" یه قرن پیش، رحم و شفقت من نسبت به تو به آخر رسید." بالاخره، چانه ی الینا را رها کرد. از اوپرسید:" در باره ی امروز چی به یاد میاری ؟ " الینا با خستگی صحبت می کرد، مانند کودکی که درسی را که از آن متنفر باشد، از حفظ بخواند " امروز جشن روز موسسان بود." در حالیکه انگشتانش را در انگشتان او می پیچاند، به دیمن نگاه کرد. این تمام آن چیزی بود که به تنهایی می توانست به یادآورد اما کافی نبود. بی صبرانه، سعی کرد چیز دیگری به یاد آورد. " کسی در کافه تریا بود ... کرولاین!" خشنودانه، اسم را به او پیشکش کرد. " می خواست خاطرات منو جلوی همه بخونه و این بدبود چون ... " کورکورانه خاطره را دنبال کرد اما از دستش داد. " یادم نمیاد چرا. اما ما بهش کلک زدیم." به گرمی و توطئه آمیز،لبخندی به او زد. - " اوه، ما بهش کلک زدیم، واقعا؟"آره. تو ازش گرفتیش . برای من این کارو کردی." انگشتان دست آزادش به زیر ژاکت او خزیدند. به دنبال سختی کتابچهکوچک. گفت:" چون تو منو دوست داری." پیدایش کرد و آهسته بر آن ضربه زد. " تو منو دوست داری، مگه نه؟ " صدای ضعیفی از مرکز چمنزار آمد. الینا چرخید و دید که استفن رویش را برگردانده است. صدای دیمن او را باز خواند :" الینا، بعدش چی شد؟" - " بعدش؟ بعدش خاله جودیت شروع کرد به مشاجره کردن با من." الینا برای لحظه ای در این مورد فکر کرد و در آخر شانه بالاانداخت. " راجع به ... چیزی. من عصبانی شدم. اون مادرم نیست. نمی تونه بهم بگه چی کار کنم." صدای دیمن خشک بود : " فکر نمی کنم حالا دیگه، این مشکلی به حساب بیاد. بعد چی؟" الینا آه سنگینی کشید:" بعد من رفتم و ماشین مت رو گرفتم. مت ." اندیشمند این اسم را گفت و زبانش را بر دندان های نیششکشید. در ذهن خود، صورت خوش قیافه، موی بلوند و شانه ی ستبری را مجسم کرد. " مت . " - " و با ماشین مت کجا رفتی ؟" ✩⃘ྂ⃗⃖⃟
۷:۰۰
#بوسه_خوناشام #جلد_دوم #_146استفن گفت:" به پل ویکری ." و رویش را به آن ها برگرداند. چشمانش تهی بودند. الینا خشمگین تصحیح کرد :" نه ، به پانسیون. که منتظر ... اوم ... یادم رفته. به هر حال، اونجا منتظر موندم. بعد ... بعد توفانشروع شد. باد، بارون، همه ی این چیزا . دوست نداشتم. رفتم تو ماشین. اما چیزی دنبالم کرد. " استفن که به دیمن نگاه می کرد، گفت:" یک نفر اومد دنبالت." الینا مصرانه گفت:" یه چیزی." به اندازه ی کافی وقفه هایی را که او ایجاد می کرد، تحمل کرده بود. در حالیکه بر زانو می نشستتا صورتش نزدیک صورت دیمن قرار گیرد، به او گفت:" بیا بریم یه جایی، فقط ما. " او گفت:" الان، چه جور چیزی دنبالت کرد؟ " الینا خشمگین بر جای خود نشست:" نمی دونم چه جور چیزی! شبیه هیچ چیزی که دیده باشم نبود. نه شبیه تو یا استفن. مثله..." تصاویر همچون امواجی در ذهنش سرازیر شدند. مه که بر روی زمین شناور بود. باد که جیغ می کشید. شی سفید و عظیمالجثه ای که به نظر می آمد خودش از مه درست شده است که همچون ابر سوار بر باد، به او نزدیک می شد. گفت:" شاید فقط قسمتی از طوفان بوده . اما فکر می کردم می خواد به من آسیب برسونه. هر چند من در رفتم." در حالیکه بازیپ ژاکت چرمی دیمن بازی می کرد، لبخند اسرار آمیزی زد و از میان مژه هایش به او نگاه می کرد. برای اولین بار چهره ی دیمن احساسی نشان داد. لبانش اندکی کج شدند:" در رفتی.✩⃘ྂ⃗⃖⃟
𝑚𝑒𝑙𝑖࿆⎇▴⃯↳̽𖡟
۷:۰۰
(خاطرات یک خوناشام)🩸💀𝑣𝑎𝑚𝑝𝑖𝑟𝑒 𝐷𝑖𝑎𝑟𝑖𝑒𝑠🩸💀
#بوسه_خوناشام #جلد_دوم #_146 استفن گفت:" به پل ویکری ." و رویش را به آن ها برگرداند. چشمانش تهی بودند.
الینا خشمگین تصحیح کرد :" نه ، به پانسیون. که منتظر ... اوم ... یادم رفته. به هر حال، اونجا منتظر موندم. بعد ... بعد توفان
شروع شد. باد، بارون، همه ی این چیزا . دوست نداشتم. رفتم تو ماشین. اما چیزی دنبالم کرد. "
استفن که به دیمن نگاه می کرد، گفت:" یک نفر اومد دنبالت."
الینا مصرانه گفت:" یه چیزی." به اندازه ی کافی وقفه هایی را که او ایجاد می کرد، تحمل کرده بود. در حالیکه بر زانو می نشست
تا صورتش نزدیک صورت دیمن قرار گیرد، به او گفت:" بیا بریم یه جایی، فقط ما. "
او گفت:" الان، چه جور چیزی دنبالت کرد؟ "
الینا خشمگین بر جای خود نشست:" نمی دونم چه جور چیزی! شبیه هیچ چیزی که دیده باشم نبود. نه شبیه تو یا استفن.
مثله..." تصاویر همچون امواجی در ذهنش سرازیر شدند. مه که بر روی زمین شناور بود. باد که جیغ می کشید. شی سفید و عظیم
الجثه ای که به نظر می آمد خودش از مه درست شده است که همچون ابر سوار بر باد، به او نزدیک می شد.
گفت:" شاید فقط قسمتی از طوفان بوده . اما فکر می کردم می خواد به من آسیب برسونه. هر چند من در رفتم." در حالیکه با
زیپ ژاکت چرمی دیمن بازی می کرد، لبخند اسرار آمیزی زد و از میان مژه هایش به او نگاه می کرد.
برای اولین بار چهره ی دیمن احساسی نشان داد. لبانش اندکی کج شدند:" در رفتی. ✩⃘ྂ⃗⃖⃟
𝑚𝑒𝑙𝑖࿆⎇▴⃯↳̽𖡟
#خونآشـآمـ_آصـیل #پآرت_28موقع شام بود و پوالد هنوز خونه نیومده بود شینا و روزبه نگران بودن ولی من میدونستم چرا نیومده و به خاطر همین دلشوره داشتم...بعداز گذشت یه ساعت شینا گفت:ما شام می خوری م برای پوالد هم کنار م یذاریم...لبه پنجره ایستاده و داشتم بی رونو نگاه میکردم که احساس کردم چندتا سا یه دیدم اولش فکر کردم سایه ی شاخه ها و درختاست ولی وقتی جلوتر اومدن از چیزی که دیدم ترسی ده جیغ بلندی کش یدم که شینا و روزبه به سرعت خودشونو بهم رسوندن شینا شوکه و ترسیده گفت:رپتایل ها و ارگها!!!!و بعد فریاد زد:روشا زود برو جایی مخفی شو!روزبه گفت:به ما حمله کردن...و به حالت گرگ شیفت داد و رفت بیرون...″مرسده″شینا : چرا وای سادی ...زود باش برو جایی قایم شو...وبعد به حالت گرگ شی فت داد و بی رون.سراسیمه به طبقه باال رفتم بای د جایی مخفی میشدم...داشتم اتاقا رو یکی یکیمیگشتم که صدای جیغ بلند شینا رو شنی دم وحشت زده رفتم دم پنجره که دیدم شینا به حالت انسانی برگشته و افتاده رو زمین و یکی از ارگها روی سینه اش نشسته و با سالحی شبیه تبر ولی بزرگتر و تی زتر در یه دستش و با دست دیگه اش گلوی شینا رو گرفته بود...روزبه هم دندونا ی تیزشو تو کتف یکی از رپتایل ها کرد ولی اون موجود لعنتی با گرفتن گردن روزبه اونو پرت کرد که محکم به درخت بزرگ ی برخورد کرد...همه ی اینها در عرض چند ثانی ه اتفاق افتاد...نه نه نه نباید دوباره به خاطر من برای کسی اتفاقی میوفتاد...نمیدونم با چه سرعت ی خودمو رسوندم طبقه پایین ورفتم بیرون فریاد زدم:ولش کن موجود عوضی...مگه دنباله من نیست ی...من اینجام اونو ولش کن...یکدفعه متوجه ام شدن...اون ارگی که رو سینه شینا بود، بلند شد و به سمتم اومد...شینا با درد لب زد:نه...فرارکن روشاسعی کردم خودمو محکم و نترس نشون بدم ولی درونم پر از ترس و ناام یدی بود...𝑚𝑒𝑙𝑖:)
۷:۰۴
#خونآشـآمـ_آصـیل #پآرت_29نزدیکم شدن،اون ارگ کریه و ترسناک دستشو جلو آورد و میخواست گردنبند رو از گردنم بگیره که یهو گردنبند درخشی د و موج عظیمی از نیرویی ازش ساطع شد و تمام شیشه های پنجره ها رو شکست و اون موجودات نفرت انگی ز رو چندین متر پرتاب کرد رو زمین...مایعی سیاه رنگ ی از چشمها و دهنشون بیرون زده و صحنه تهوع آوری رو بوجود آورده بود ...گردنبند همچنان میدرخش ید...شینا خشک شده و مبهوت نگام میکرد به سمتش رفتم زخمهاش عم یق نبود...کمک کردم بلند شه، همون طور حیرت زده گفت:ت_و...تو این گردنبند رو از کجا آوردی ؟_شینا خواهش میکنم باید زخماتو ببندمروزبه بیهوش افتاده بعداً همه چیو توضیح می دم...شینا...روشا... اینجا چه اتفاقی افتاده؟ این صدای ترس یده ی پوالد بود برگشتیم طرفش که دیدم آریاز هم همراه پوالد اومده...با عجله به طرف روزبه که به حالت انسانی برگشته بود رفت بلندش کرد که شینا گفت:بهمون حمله کردن..._شینا!!!!!پوالد بود که اخطار آمی ز صداش زد.با شرمساری گفتم:من نمیخواستم براتون دردسر درست کنم واقعا متاسفم جونتون رو به خطر انداختم...برای خودمم هنوز این اتفاقات هضم نشده در عرض چند روز زندگیم زیرو رو شد...روزبه گفت:پس اون روز تو جنگل که بیهوش بودی ...سریع گفتم:اون موقع تازه به این زمان اومده بودم به خاطر همین ترسی دهو گیج بودم.شینا دوباره گفت 𝑚𝑒𝑙𝑖:)
۷:۰۶
(خاطرات یک خوناشام)🩸💀𝑣𝑎𝑚𝑝𝑖𝑟𝑒 𝐷𝑖𝑎𝑟𝑖𝑒𝑠🩸💀
#خونآشـآمـ_آصـیل #پآرت_28 موقع شام بود و پوالد هنوز خونه نیومده بود شینا و روزبه
نگران بودن ولی من میدونستم چرا نیومده و به خاطر همین
دلشوره داشتم...
بعداز گذشت یه ساعت شینا گفت:
ما شام می خوری م برای پوالد هم کنار م یذاریم... لبه پنجره ایستاده و داشتم بی رونو نگاه میکردم که احساس
کردم چندتا سا یه دیدم اولش فکر کردم سایه ی شاخه ها و
درختاست ولی وقتی جلوتر اومدن از چیزی که دیدم ترسی ده
جیغ بلندی کش یدم که شینا و روزبه به سرعت خودشونو بهم
رسوندن شینا شوکه و ترسیده گفت:
رپتایل ها و ارگها!!!!
و بعد فریاد زد:
روشا زود برو جایی مخفی شو!
روزبه گفت:
به ما حمله کردن...و به حالت گرگ شیفت
داد و رفت بیرون...
″
مرسده
″
شینا : چرا وای سادی ...زود باش برو جایی قایم شو...وبعد به
حالت گرگ شی فت داد و بی رون. سراسیمه به طبقه باال رفتم بای د جایی مخفی میشدم...داشتم
اتاقا رو یکی یکی
میگشتم که صدای جیغ بلند شینا رو شنی دم وحشت زده
رفتم دم پنجره که دیدم شینا به حالت انسانی برگشته و افتاده
رو زمین و یکی از ارگها روی سینه اش نشسته و با سالحی
شبیه تبر ولی بزرگتر و تی زتر در یه دستش و با دست دیگه
اش گلوی شینا رو گرفته بود...
روزبه هم دندونا ی تیزشو تو کتف یکی از
رپتایل ها کرد ولی اون موجود لعنتی با
گرفتن گردن روزبه اونو پرت کرد که محکم به درخت بزرگ ی
برخورد کرد...
همه ی اینها در عرض چند ثانی ه اتفاق افتاد... نه نه نه نباید دوباره به خاطر من برای کسی اتفاقی
میوفتاد...نمیدونم با چه سرعت ی خودمو رسوندم طبقه پایین
و
رفتم بیرون فریاد زدم:
ولش کن موجود عوضی...مگه دنباله من نیست ی...من اینجام
اونو ولش کن...
یکدفعه متوجه ام شدن...اون ارگی که رو سینه شینا بود، بلند
شد و به سمتم اومد...
شینا با درد لب زد:
نه...فرارکن روشا
سعی کردم خودمو محکم و نترس نشون بدم ولی درونم پر از
ترس و ناام یدی بود... 𝑚𝑒𝑙𝑖:)
اینم دو پارت خوناشام اصیل


۷:۰۷