صدای زنم رو که برای دخترم لالایی میخوند شنیدم رو تخت قلت خوردم دستم به زنم که کنارم خوابید خورد#amirارسالی

۱۶:۵۵
با خواهرم در خانه تنها بودیم یه چیزی با لباس سفید از جلوم رد شد فک کردم خواهرمه رفتم تو اتاق خواهرم خواب بود با لباس سبز#amir ارسالی 

۱۶:۵۶
سلام من یه روز بود رفته بودم خونه مادربزرگم مادربزرگم فوت کرده پدربزرگمم همینطوریعنی فقط عمو اونجاست اون خونه خیلی قدیمیه بعد من رو پله اش نشسته بودم که دیدم یه چیز سیاه از بقلم رد شد با ترس و لرز رفتم تو آشپزخونه حس کردم داره بهم نگاه میکنه از ترس بیهوش شدم بعد بیدار شدم دیدم همه بالا سرم هستن و خداروشکر خونمون هستیم این ماجرا واسه ۲ روز پیشه#amir ارسالی
۱۳:۵۰
سلام
این اتفاق ماله ۱۰ سال پیش هست که من ۳ سالم بود ما به مراسم عزاداری پدر بزرگ پدرم و ساعت نزدیک ۲ یا ۳ شب بود من به مادرم گفتم مامان من دستشویی دارم اون به من گفت برو بیرون دستشویی اونجاست من نمیدونستم منظور مامانم از بیرون حیاطه و گفتم احتمالا بیرون از خونه رو میگه و من از خونه خارج شدم که کنار اون خونه یک قبرستان ترسناک و کوچیک بود من دنبال دستشویی بود که یک صدایی اسمم رو صدا میزد من برگشتم و یک گربه سیاه رنگ که شکل روح بود و داشت حرف میزد و اینده ی من رو میگفت همین الان که دارم تایپ میکنم تن و بدنم میلرزه و مو به تنم سیخ شده من که ترسیده بودم به سمت قبرستون فرار کردم یکی نبود به خنگول چرا نرفتی خونه و به وسط قبرستون رسیدم یه زن جوان رو دیدم که انگار داشت روی یک قبری فاتحه میفرستاد رسیدم ازش پرسیدم که خونه حاج حسین کجاست چونپدر بزرگ پدرم رو همه میشناختن و اون یه سمتی رو نشون داده داشتم راه میرفتم که خرس قرمز رنگم افتاد روی یک قبر و وقتی عروسکم رو برداشتم دقیقا همون زن رو دیدم که بهم ادرس داد اونجا بود که میدویدم و جیغ میزدم و گریه میکردم به خونه رسیدم و وقتی داشتیم میرفتیم اون گربه و زنه بهم دست تکون دادن و به هرکی میگفتم حرفم رو باور نمیکرد امیدوارم شما دوستان عزیز حرفم رو باور کنید چون کاملا واقعی مرسی #amirارسالی

این اتفاق ماله ۱۰ سال پیش هست که من ۳ سالم بود ما به مراسم عزاداری پدر بزرگ پدرم و ساعت نزدیک ۲ یا ۳ شب بود من به مادرم گفتم مامان من دستشویی دارم اون به من گفت برو بیرون دستشویی اونجاست من نمیدونستم منظور مامانم از بیرون حیاطه و گفتم احتمالا بیرون از خونه رو میگه و من از خونه خارج شدم که کنار اون خونه یک قبرستان ترسناک و کوچیک بود من دنبال دستشویی بود که یک صدایی اسمم رو صدا میزد من برگشتم و یک گربه سیاه رنگ که شکل روح بود و داشت حرف میزد و اینده ی من رو میگفت همین الان که دارم تایپ میکنم تن و بدنم میلرزه و مو به تنم سیخ شده من که ترسیده بودم به سمت قبرستون فرار کردم یکی نبود به خنگول چرا نرفتی خونه و به وسط قبرستون رسیدم یه زن جوان رو دیدم که انگار داشت روی یک قبری فاتحه میفرستاد رسیدم ازش پرسیدم که خونه حاج حسین کجاست چونپدر بزرگ پدرم رو همه میشناختن و اون یه سمتی رو نشون داده داشتم راه میرفتم که خرس قرمز رنگم افتاد روی یک قبر و وقتی عروسکم رو برداشتم دقیقا همون زن رو دیدم که بهم ادرس داد اونجا بود که میدویدم و جیغ میزدم و گریه میکردم به خونه رسیدم و وقتی داشتیم میرفتیم اون گربه و زنه بهم دست تکون دادن و به هرکی میگفتم حرفم رو باور نمیکرد امیدوارم شما دوستان عزیز حرفم رو باور کنید چون کاملا واقعی مرسی #amirارسالی
۱۰:۵۴
فروشی
پیام
#amir
۱۱:۵۷
خب رفقا
۱۷:۴۳
۲۴ روز فعالیت نداشتیم

۱۷:۴۳
هعی
۱۷:۴۴
کانالو چالشی کنیم؟
۱۰:۴۳
۱۸:۵۱
فروشی
پیام
کیستی؟
۱۷:۴۵
اون کسی ک اینارو اینجا میفرسته پیدا کنم
۱۱:۲۴
سلام

۲۰:۱۲
پاکت هدیه
۱۰:۴۴
آماده پرتاببب؟؟؟
۱۰:۵۰
آماده پرتاب پاکت؟؟
۱۹:۴۹
پاکت هدیه
۱۳:۰۲