این دو رباعی را بعد از "جنگِ خیابانی" سرودم:
ای مرد! بخوان خیلِ شهیدانت رابردار و ببوس تیغ و قرآنت راآواز شو و به گوشِ عالَم آویزباران شو و زنده ساز ایرانت را
نابود و غمآلود شمردند آن رابیپا خواندند و بیثمر ایران رااز بین صفِ سیاهکاران اماخون راه کشید و شُست این بُهتان را
@veykhaterneshankard
ای مرد! بخوان خیلِ شهیدانت رابردار و ببوس تیغ و قرآنت راآواز شو و به گوشِ عالَم آویزباران شو و زنده ساز ایرانت را
نابود و غمآلود شمردند آن رابیپا خواندند و بیثمر ایران رااز بین صفِ سیاهکاران اماخون راه کشید و شُست این بُهتان را
@veykhaterneshankard
۱۵:۳۴
آنگاه که موسی به مقامِ پیامبری مشرّف شد، از درختِ شعلهور پرسید که اگر قومم نام و نشانِ تو را خواستند چه بگویم؟ جواب آمد: هستم آنکه هستم.
انسانهای والا، مخاطبی ندارند؛ مخاطبشان خودشاناند. زیرا آنها به مرتبهای از فردیت رسیدهاند که به جای درگیری با نفوسِ متکثر، با نفسِ خویش ملاقات میکنند. انسانهای هبوطکرده، میکوشند تا همشکلِ دیگران شوند و قواعدِ عمومی را بپذیرند. اما انسانهای والا، از آن رو که بینظیرند، بالاتر از حُسن و قُبحهای جامعه قرار میگیرند و خودشان معیارِ خودشان میشوند؛ کَما اینکه گفتهاند: علی مع الحق و الحق مع علی.
تِسوِتایوا، شاعرِ روس میگوید: پس وجهِ تمایزِ شعر و درخت چیست؟ هیچ. زایشِ طبیعت و اعجازِ آفرینشِ هنری، فارغ از مسیرشان، محصولِ واحدی دارند: هستن.
با تعریفِ بالا از هنر، فقط میتوان کسانی را هنرمند نامید که بتوانند آنچه "هست" را پذیرا شوند و سپس آن را آیینگی کنند. هنرمند، یا همانِ انسانِ والا، اجازه نمیدهد که فشارهای همعصرانش، بر آنچه "هست" سایه افکَنَد. او، خود را به زحمت نمیاندازد که اثری بازاری و رایج بسازد؛ بلکه در عُزلتِ فعالانهاش، همیشه مراقب است تا بتواند حتی لحظهای از تاریکیِ کُفر سر بیرون آوَرَد و دورنمای حقیقت را بنگرد.
@veykhaterneshankard
انسانهای والا، مخاطبی ندارند؛ مخاطبشان خودشاناند. زیرا آنها به مرتبهای از فردیت رسیدهاند که به جای درگیری با نفوسِ متکثر، با نفسِ خویش ملاقات میکنند. انسانهای هبوطکرده، میکوشند تا همشکلِ دیگران شوند و قواعدِ عمومی را بپذیرند. اما انسانهای والا، از آن رو که بینظیرند، بالاتر از حُسن و قُبحهای جامعه قرار میگیرند و خودشان معیارِ خودشان میشوند؛ کَما اینکه گفتهاند: علی مع الحق و الحق مع علی.
تِسوِتایوا، شاعرِ روس میگوید: پس وجهِ تمایزِ شعر و درخت چیست؟ هیچ. زایشِ طبیعت و اعجازِ آفرینشِ هنری، فارغ از مسیرشان، محصولِ واحدی دارند: هستن.
با تعریفِ بالا از هنر، فقط میتوان کسانی را هنرمند نامید که بتوانند آنچه "هست" را پذیرا شوند و سپس آن را آیینگی کنند. هنرمند، یا همانِ انسانِ والا، اجازه نمیدهد که فشارهای همعصرانش، بر آنچه "هست" سایه افکَنَد. او، خود را به زحمت نمیاندازد که اثری بازاری و رایج بسازد؛ بلکه در عُزلتِ فعالانهاش، همیشه مراقب است تا بتواند حتی لحظهای از تاریکیِ کُفر سر بیرون آوَرَد و دورنمای حقیقت را بنگرد.
@veykhaterneshankard
۱۶:۱۹
انقلابِ ایران، بسطِ امام خمینی بود؛ همانگونه که دینِ اسلام، تفصیلِ نفسِ پیامبر.
انسانِ والا دنبالِ جمع کردنِ فالووِر نیست؛ بلکه در پیِ عَرضهی کاملِ "خود" است . تاییدها، به حرکتش سرعت نمیبخشد و تکذیبها، راهش را نمیبندد. چه نفرینش کنند، چه آفرینش گویند، بی هیچ تاثری ادامه مییابد.
بیدل، بیتی دارد عجیب و پُرمغز. میگوید: دل، حیرتآفرین است، هر جا نظر گشاییم / در خانه، هیچکس نیست، آیینه هست و ماییم. آنچه من میفهمم این است که انسانِ والا، در سیرِ توحیدیِ خود، به جایی میرسد که جز "خود" هیچ کسی را نمیبیند. این دیدارِ حیرتآفرین با نفسِ خویش، لحظهای است که او اتحاد با جهانِ آفرینش را درک کرده و "خود" را همان "جهان" مییابَد.
گفتهاند که: من عرف نفسه، فقد عرف ربه. انسانِ والا، ابتدا نفسِ خود را ملاقات میکند و یگانگیِ خود را میشناسد، آنگاه در ادامهی سیرش، به توحید میرسد.
انسانِ والا، روحِ زمانهی خویش است و مایهی آزمونِ مردمان. انسانِ موحد، پادشاهِ فَرَهمندی است که وحدت جز با مرکزیتِ او محقق نخواهد شد.
@veykhaterneshankard
انسانِ والا دنبالِ جمع کردنِ فالووِر نیست؛ بلکه در پیِ عَرضهی کاملِ "خود" است . تاییدها، به حرکتش سرعت نمیبخشد و تکذیبها، راهش را نمیبندد. چه نفرینش کنند، چه آفرینش گویند، بی هیچ تاثری ادامه مییابد.
بیدل، بیتی دارد عجیب و پُرمغز. میگوید: دل، حیرتآفرین است، هر جا نظر گشاییم / در خانه، هیچکس نیست، آیینه هست و ماییم. آنچه من میفهمم این است که انسانِ والا، در سیرِ توحیدیِ خود، به جایی میرسد که جز "خود" هیچ کسی را نمیبیند. این دیدارِ حیرتآفرین با نفسِ خویش، لحظهای است که او اتحاد با جهانِ آفرینش را درک کرده و "خود" را همان "جهان" مییابَد.
گفتهاند که: من عرف نفسه، فقد عرف ربه. انسانِ والا، ابتدا نفسِ خود را ملاقات میکند و یگانگیِ خود را میشناسد، آنگاه در ادامهی سیرش، به توحید میرسد.
انسانِ والا، روحِ زمانهی خویش است و مایهی آزمونِ مردمان. انسانِ موحد، پادشاهِ فَرَهمندی است که وحدت جز با مرکزیتِ او محقق نخواهد شد.
@veykhaterneshankard
۷:۱۰
ما در جامعهای غربزده زندگی میکنیم، نه غربی. یعنی آنقدر که از ضررهای تفکرِ غربی مجروح شدهایم، از مواهبش بهرهمند نشدهایم. به بیانِ روشنتر، ثروتِ عظیمی را پیشپیش تقدیم کرده و در اِزایش، با کلی منتکشی، اَلَنگدولَنگ گرفتهایم.
مثلاً یکی از این اسباببازیهای پُردردسر اتوماسیونِ اداری است. چیزی که قرار بوده جایگزینِ دفتر و دَستَک شود، اما بلایی بر سرِ ما آورده که حاضریم به ماقبلِ تاریخ بازگردیم. این کامپیوتریزه کردنِ همه چیز، نه تنها باری از دوشِ ما برنداشته، بلکه مسائلمان را پیچیده و لایَنحَل کرده است.
چند وقتِ پیش، مهمانِ یکی از مهمترین تیمهای فوتبالِ کشور بودم تا برای حلِ مسائلِ فرهنگیشان ایدهپردازی کنم. گفتم که فوتبال یک ورزش نیست، یک صنعتِ وارداتی است که با سیاست آلوده شده. آکادمیهایی که پیرامونش ساخته میشوند هم دستگاههای زبالهسازند. یعنی هزاران علاقمند را جذب کرده و فقط چند نفرشان را برای تیم دستچین میکنند. مابَقی چه میشوند؟ مثلِ پسماندِ کارخانهها، در رودخانهی جامعه سرریز میشوند.
حرفِ من این است که این نظامِ فکری و تولیداتِ عملیاش، نهایتاً به سرخوردگی و خشونت ختم میشود. جماعتی که از اراده تهی شده و فقط لبریز از میلاند، پشتِ ویترینِ مغازهها، ناکامی پشتِ ناکامی جمع میکنند و هیچ نمیخواهند جز اینکه در بازیِ "مصرف" بمانند.
در جامعهی اینستاگرامی، همه چیز پورنوگرافی است. من غذاهای فلان رستورانِ لاکچری را میبینم، از اشتها و میل انباشته میشوم، درِ یخچال را باز میکنم و پلومرغِ یخزدهی بیمزه را فقط برای رفعِ فشارِ غریزه میخورم. در کنارش، پر میشوم از خشم نسبت به هر کسی که نمیتواند آن غذای خوشرنگ و خوشطعم را برای من درست کند.
جامعهی غربی، این خشم را با "فِیکفروشی" فرومینشانَد. میگوید: اشکال ندارد که نمیتوانی پیتزای یک میلیونی بخوری. بیا و این پیتزای دویست تومانی را به جایَش بخور و با دریافتِ اشانتیون، خوشحال باش که یک نوشابه هم جلو افتادهای.
ما ناچاریم که یا دستِ مردم را پر کنیم که دائماً بخرند و بخورند، یا از این بازیِ اعتیادآورِ خشونتزا بیرون بیاییم؛ بازیای که هر دفعه برای جامعه هزینههای هنگفتی به بار میآورَد.
@veykhaterneshankard
مثلاً یکی از این اسباببازیهای پُردردسر اتوماسیونِ اداری است. چیزی که قرار بوده جایگزینِ دفتر و دَستَک شود، اما بلایی بر سرِ ما آورده که حاضریم به ماقبلِ تاریخ بازگردیم. این کامپیوتریزه کردنِ همه چیز، نه تنها باری از دوشِ ما برنداشته، بلکه مسائلمان را پیچیده و لایَنحَل کرده است.
چند وقتِ پیش، مهمانِ یکی از مهمترین تیمهای فوتبالِ کشور بودم تا برای حلِ مسائلِ فرهنگیشان ایدهپردازی کنم. گفتم که فوتبال یک ورزش نیست، یک صنعتِ وارداتی است که با سیاست آلوده شده. آکادمیهایی که پیرامونش ساخته میشوند هم دستگاههای زبالهسازند. یعنی هزاران علاقمند را جذب کرده و فقط چند نفرشان را برای تیم دستچین میکنند. مابَقی چه میشوند؟ مثلِ پسماندِ کارخانهها، در رودخانهی جامعه سرریز میشوند.
حرفِ من این است که این نظامِ فکری و تولیداتِ عملیاش، نهایتاً به سرخوردگی و خشونت ختم میشود. جماعتی که از اراده تهی شده و فقط لبریز از میلاند، پشتِ ویترینِ مغازهها، ناکامی پشتِ ناکامی جمع میکنند و هیچ نمیخواهند جز اینکه در بازیِ "مصرف" بمانند.
در جامعهی اینستاگرامی، همه چیز پورنوگرافی است. من غذاهای فلان رستورانِ لاکچری را میبینم، از اشتها و میل انباشته میشوم، درِ یخچال را باز میکنم و پلومرغِ یخزدهی بیمزه را فقط برای رفعِ فشارِ غریزه میخورم. در کنارش، پر میشوم از خشم نسبت به هر کسی که نمیتواند آن غذای خوشرنگ و خوشطعم را برای من درست کند.
جامعهی غربی، این خشم را با "فِیکفروشی" فرومینشانَد. میگوید: اشکال ندارد که نمیتوانی پیتزای یک میلیونی بخوری. بیا و این پیتزای دویست تومانی را به جایَش بخور و با دریافتِ اشانتیون، خوشحال باش که یک نوشابه هم جلو افتادهای.
ما ناچاریم که یا دستِ مردم را پر کنیم که دائماً بخرند و بخورند، یا از این بازیِ اعتیادآورِ خشونتزا بیرون بیاییم؛ بازیای که هر دفعه برای جامعه هزینههای هنگفتی به بار میآورَد.
@veykhaterneshankard
۱۴:۳۸
به دنبالِ یادداشتِ قبلی، با یکی دیگر از تحفههای غرب و نتایجِ نکبتبارش آشنا میشویم: مدرسه. بله، مدرسه؛ یکی از مهمترین کانونهای خشونت. مهم نیست که شما در مدرسهی قرآنی درس میخوانید یا در مدرسهی کنکورمحور. مهم نیست که علاوه بر درس، بِهِتان باستانشناسی یاد میدهند یا رقصِ بندری. مدرسه، به شکلِ امروزینش، در همهی شئون، تولیدکنندهی خشم است.
کافی است سری به مدارس بزنید. بچههای زبانبسته و گیجی را میبینید که از زورِ بیحوصلگی، دارند به همدیگر سیخونَک میزنند یا دیوار را زخمی میکنند یا صندلی را تکانتکان میدهند. تمامِ این حرکات، مصادیقِ حداقلیِ خشونت است که با اندکی آزادی اوج میگیرد و میتواند به آزارها و آسیبهای بزرگتری هم منجر شود.
بچهها نمیدانند که چرا اینجایند و چرا دارند مطالبی را میخوانند که هیچ ربطی به مسائل و علاقههایشان ندارد و چرا میبایست برای دریافتِ این محتوا، ششِ صبح از خانه بیرون بزنند و دوی بعدازظهر برگردند. نمیدانند که چرا باید در یک خانهی اجارهای، روی صندلیهای سِفت، ساعتها تنگِ هم بنشینند و جُم نخورند.
به این معجونِ بلاتکلیفی، مشکلاتِ خانواده و استرسهای امتحان و سربازی و شغلِ آینده را هم اضافه کنید. آن وقت دیگر تعجب نخواهید کرد که یک کودکِ چهارده ساله عصبانیت و عقدهاش را سرِ چراغراهنمائی خالی کند.
@veykhaterneshankard
کافی است سری به مدارس بزنید. بچههای زبانبسته و گیجی را میبینید که از زورِ بیحوصلگی، دارند به همدیگر سیخونَک میزنند یا دیوار را زخمی میکنند یا صندلی را تکانتکان میدهند. تمامِ این حرکات، مصادیقِ حداقلیِ خشونت است که با اندکی آزادی اوج میگیرد و میتواند به آزارها و آسیبهای بزرگتری هم منجر شود.
بچهها نمیدانند که چرا اینجایند و چرا دارند مطالبی را میخوانند که هیچ ربطی به مسائل و علاقههایشان ندارد و چرا میبایست برای دریافتِ این محتوا، ششِ صبح از خانه بیرون بزنند و دوی بعدازظهر برگردند. نمیدانند که چرا باید در یک خانهی اجارهای، روی صندلیهای سِفت، ساعتها تنگِ هم بنشینند و جُم نخورند.
به این معجونِ بلاتکلیفی، مشکلاتِ خانواده و استرسهای امتحان و سربازی و شغلِ آینده را هم اضافه کنید. آن وقت دیگر تعجب نخواهید کرد که یک کودکِ چهارده ساله عصبانیت و عقدهاش را سرِ چراغراهنمائی خالی کند.
@veykhaterneshankard
۹:۵۵
دورانِ سیطرهی مردان به پایان رسیده و نشانهها فرارسیدنِ حکومتِ زنان را ندا میدهند. آنچه عقل، خصوصاً عقلِ تکنیکی، به دست آورده، دیگر چندان به کارِ جهان نمیآید و گرهی را باز نمیکند. در مقابل، توجه به دل و آنچه با آن قابلِ دریافت است، رونق گرفته و فاصلهها را درنوردیده.
طبیعتاً در این تغییرِ فاز، آن قسمتِ دین که وَجهی ظاهریتر و مردانهتر دارد موردِ بیمهری قرار میگیرد و تاکیدِ بیش از اندازه بر آن، نه تنها مشکلات را حل نمیکند بلکه میتواند پیچیدهترش کند. فقه، در عینِ احترامی که به عنوانِ یک متشرع برایش قائلم، دیگر فصلالخطاب و مرجع و وحدتبخش نیست. بسیاری از احکام، خصوصاً آنهایی که به جنسیت مربوط است، در معرضِ خدشه و نقد قرار گرفته. در عوض، چهرهی باطنی و عرفانیِ دین، علیالخصوص آنجاهایی که توانسته لنگرگاهی در میانهی امواجِ بیمعنایی بسازد، هنوز خواهان دارد.
نامهای از امامِ آخرین برای شیعیان باقی مانده که در آن اشاره فرموده: دخترِ پیامبر اسوهی حسنهای است برای من. در تفسیرِ این جمله نکاتی گفتهاند که از نظرِ من قابلِ تطبیق بر سایرِ اهلبیت نیز هست. پس علتِ تاکید بر مادرِ هستی چیست؟ حدس میزنم که این سخن دارد نکتهای سربسته دربارهی وزنِ مردانگی و زنانگی در جهانِ پساظهور میگوید.
پُرواضح است که منظور از زنانگی و مردانگی برجسته کردنِ فیزیولوژی و تفاوتهای ظاهری نیست؛ انحرافی که خیلی از غربزدهها را به وادیِ عریاننمائی و تقدسِ بعضی ویژگیهای زنانه یا مردانه نظیرِ عادتِ ماهیانه کشانده است. مقصود را باید در ادیان و فرهنگهای شرقی جُست؛ جایی که انسانها، سالهای سال، در تعادل و صلح میانِ دو جنسِ مکمل زیستهاند.
اعتراضاتِ زنانهی ۴۰۱ که راه افتاد، به دوستان گفتم که من هیچ میانهای با این حرکت ندارم اما حس میکنم که این اتفاقات بیدلیل نیست. غرب دریافته که جهانِ آینده جهانی زنانه است، پس میکوشد که اگر نمیتواند جلویَش را بگیرد تقلیلش بدهد. نهایتاً هم شعارهایی که داده و اهدافی که دنبال شد، به تسلطِ مردانگی انجامید و خود را در تقلیدِ بیشتر از مردان در پوشش و کلام نشان داد.
خب، ما کجای ماجراییم؟ هیچ جا. فقط در برابرِ رویدادها واکنش نشان میدهیم. خیال میکنیم که اگر مثلاً مجریهای زنِ تلویزیون را زیادتر کنیم، بازی را دست گرفتهایم؛ یا اگر زنِ بیربطی را به عنوانِ سخنگوی دولت یا وزیرِ راه قرار دهیم، امتیازِ این مرحله را به دست آوردهایم؛ یا اگر زن و دخترِ نامزدهای انتخاباتی را اینوَر و آنوَر بکشانیم و سوژهی خندهشان کنیم، میتوانیم بازیگری شبیهِ میشِل اوباما بسازیم.
ماجرا این است که دریافتِ ما از مسئله، ظاهرگرایانه و سادهانگارانه و کوتاهمدت و تبلیغاتی است؛ چیزی که دقیقاً غرب میخواهد.
@veykhaterneshankard
طبیعتاً در این تغییرِ فاز، آن قسمتِ دین که وَجهی ظاهریتر و مردانهتر دارد موردِ بیمهری قرار میگیرد و تاکیدِ بیش از اندازه بر آن، نه تنها مشکلات را حل نمیکند بلکه میتواند پیچیدهترش کند. فقه، در عینِ احترامی که به عنوانِ یک متشرع برایش قائلم، دیگر فصلالخطاب و مرجع و وحدتبخش نیست. بسیاری از احکام، خصوصاً آنهایی که به جنسیت مربوط است، در معرضِ خدشه و نقد قرار گرفته. در عوض، چهرهی باطنی و عرفانیِ دین، علیالخصوص آنجاهایی که توانسته لنگرگاهی در میانهی امواجِ بیمعنایی بسازد، هنوز خواهان دارد.
نامهای از امامِ آخرین برای شیعیان باقی مانده که در آن اشاره فرموده: دخترِ پیامبر اسوهی حسنهای است برای من. در تفسیرِ این جمله نکاتی گفتهاند که از نظرِ من قابلِ تطبیق بر سایرِ اهلبیت نیز هست. پس علتِ تاکید بر مادرِ هستی چیست؟ حدس میزنم که این سخن دارد نکتهای سربسته دربارهی وزنِ مردانگی و زنانگی در جهانِ پساظهور میگوید.
پُرواضح است که منظور از زنانگی و مردانگی برجسته کردنِ فیزیولوژی و تفاوتهای ظاهری نیست؛ انحرافی که خیلی از غربزدهها را به وادیِ عریاننمائی و تقدسِ بعضی ویژگیهای زنانه یا مردانه نظیرِ عادتِ ماهیانه کشانده است. مقصود را باید در ادیان و فرهنگهای شرقی جُست؛ جایی که انسانها، سالهای سال، در تعادل و صلح میانِ دو جنسِ مکمل زیستهاند.
اعتراضاتِ زنانهی ۴۰۱ که راه افتاد، به دوستان گفتم که من هیچ میانهای با این حرکت ندارم اما حس میکنم که این اتفاقات بیدلیل نیست. غرب دریافته که جهانِ آینده جهانی زنانه است، پس میکوشد که اگر نمیتواند جلویَش را بگیرد تقلیلش بدهد. نهایتاً هم شعارهایی که داده و اهدافی که دنبال شد، به تسلطِ مردانگی انجامید و خود را در تقلیدِ بیشتر از مردان در پوشش و کلام نشان داد.
خب، ما کجای ماجراییم؟ هیچ جا. فقط در برابرِ رویدادها واکنش نشان میدهیم. خیال میکنیم که اگر مثلاً مجریهای زنِ تلویزیون را زیادتر کنیم، بازی را دست گرفتهایم؛ یا اگر زنِ بیربطی را به عنوانِ سخنگوی دولت یا وزیرِ راه قرار دهیم، امتیازِ این مرحله را به دست آوردهایم؛ یا اگر زن و دخترِ نامزدهای انتخاباتی را اینوَر و آنوَر بکشانیم و سوژهی خندهشان کنیم، میتوانیم بازیگری شبیهِ میشِل اوباما بسازیم.
ماجرا این است که دریافتِ ما از مسئله، ظاهرگرایانه و سادهانگارانه و کوتاهمدت و تبلیغاتی است؛ چیزی که دقیقاً غرب میخواهد.
@veykhaterneshankard
۷:۲۸
هِنری میلِر، یکی از نویسندگانِ محبوبِ من است. او را به این خاطر دوست دارم که به اندازهی کافی وحشی است. کماند نویسندگانی که توانسته باشند ماهیتِ سیاهِ آمریکا را دریابند و با شجاعت و آزادگی بیانش کنند. میلر، با وجودِ اینکه یک آمریکایی است، اما چندین مقاله و کتاب بر ضدِ این سرزمینِ فرصتها و فرصتطلبها نوشته است؛ یادداشتهایی که چند دهه ممنوعالچاپ بودند.
اینک، بدونِ هیچ حاشیهپردازی و مقدمهچینیای، چند تکه از نوشتههایش را میآورم:
احساسی را که همیشه نسبت به نیویورک داشتم تغییرناپذیر یافتم، که این شهر وحشتناکترین مکان بر روی زمینِ خداست.
آنچه میدیدم تلنباری از تضییع و تخریب بود که در اوجِ فورانِ حرص و آز توسط هیولایی از نوعِ مادونِبشر خلق شده است.
این کشور از نظرِ جغرافیایی شکوهمند است و وحشتانگیز. چرا وحشتانگیز؟ به این دلیل که در هیچ نقطه از دنیا بیگانگی بین انسان و طبیعت اینچنین به اوج نرسیده است. در هیچ جای دنیا بافتِ زندگی اینگونه کسلکننده و یکنواخت نیست.
ساعاتِ روز سرشار از کار و کوشش و فعالیت است اما شب لبریز از کابوس میشود. در ظاهرِ امر همه چیز خوب پیش میرود. همه چیز روغنکاریشده و براق است. اما وقتی نوبت به رویا میرسد، کینگکونگ از پنجره وارد میشود و آسمانخراشها را با یک مشت درهممیکوبد؛ آسمانخراشِ روح. این آخرین پیامی بود که یک شب قبل از عزیمت به اروپا در خیابانِ چمپسالیسیز از آمریکا دریافت کردم.
@veykhaterneshankard
اینک، بدونِ هیچ حاشیهپردازی و مقدمهچینیای، چند تکه از نوشتههایش را میآورم:
احساسی را که همیشه نسبت به نیویورک داشتم تغییرناپذیر یافتم، که این شهر وحشتناکترین مکان بر روی زمینِ خداست.
آنچه میدیدم تلنباری از تضییع و تخریب بود که در اوجِ فورانِ حرص و آز توسط هیولایی از نوعِ مادونِبشر خلق شده است.
این کشور از نظرِ جغرافیایی شکوهمند است و وحشتانگیز. چرا وحشتانگیز؟ به این دلیل که در هیچ نقطه از دنیا بیگانگی بین انسان و طبیعت اینچنین به اوج نرسیده است. در هیچ جای دنیا بافتِ زندگی اینگونه کسلکننده و یکنواخت نیست.
ساعاتِ روز سرشار از کار و کوشش و فعالیت است اما شب لبریز از کابوس میشود. در ظاهرِ امر همه چیز خوب پیش میرود. همه چیز روغنکاریشده و براق است. اما وقتی نوبت به رویا میرسد، کینگکونگ از پنجره وارد میشود و آسمانخراشها را با یک مشت درهممیکوبد؛ آسمانخراشِ روح. این آخرین پیامی بود که یک شب قبل از عزیمت به اروپا در خیابانِ چمپسالیسیز از آمریکا دریافت کردم.
@veykhaterneshankard
۱۴:۴۲