۳:۱۰
۲۳:۴۸
〔گوریلﺍخمــوﻯمن
〕
#part172⋅•༄──────•
•──────༄•⋅
دهنم باز شد، گیج بهش زل زدم.وقتی دید هیچی نمیفهمم دستم رو به طرف میز کشید.صندلی کنار خودش رو عقب کشید و وادارم کرد بشینم، _بشینابروهام بالا پرید، متعجب گفتم_بشینم که چی بشه؟!
کلافه نگاهم کرد و یهو دستم و محکم کشید که پرت شدم رو صندلی...دستی به کمرم کشیدم و خانومانه نشستم،
پرس های غذا رو تو ظرف ها خالی کرد،بشقابی رو جلوم گذاشت و اشاره ای کرد بخورم..
نگاهی به کباب های تو ظرف انداختم، با دیدنشون با اون هیکل با اون جذبه، با اون همه مردونگی دلم قیلی ویلی رفت...
نیشم شل شد.بدون توجه به نگاه خیره آرمان حمله کردم به غذا...مثل قحطی زده ها داشتم میخوردم؛_سرکار خانوم یه موقعه رو دل نکنی..
یکم جا به جا شدم._جناب شما سرت تو ظرف خودت باشه،خدایا شکرت اون دوتا تخم مرغه افتاد شکست...
هی دل غافل هیچی دیگه تو ظرف نبود، ی نگاه به ظرف پر آرمان کردم، تازه اولین قاشق رو میخورد.
شاید میل نداره حیفه بندازتش توی سطل آشغالاینجا هم دیگه صفا ندارهتوی یک حرکت ظرف غذا رو قاپیدم، نگاهی به جای خالی غذا انداخت.
نگاهش کشید به ظرف داخل دستم، قبل اینکه بگیرتم جیغی کشیدم و پرواز کردم سمت حیاط..
نگاهی به پشتم انداختم وقتی دیدم کسی پشتم نیست، سرعتم رو کم کردم:_نانای اصغر و صغرانانای کباب و پیتزانانای آرمان عنتـ...همانا یهویی گیر کردن پام به ناکجا آباد و توی باغچه فرود اومدنم.نگاهی به دست های خالیم انداختم، ناخداگاه بغض کردم،کوش؟!جن؟!ارواح؟!نگاهم به غذای ریخته شده روی زمین که افتاد جیغی کشیدم.
⋅•༄──────•
•──────༄•⋅•❥︎•𝐉𝐎𝐈𝐍「 https://ble.ir/vmelinayip1400」
#part172⋅•༄──────•
دهنم باز شد، گیج بهش زل زدم.وقتی دید هیچی نمیفهمم دستم رو به طرف میز کشید.صندلی کنار خودش رو عقب کشید و وادارم کرد بشینم، _بشینابروهام بالا پرید، متعجب گفتم_بشینم که چی بشه؟!
کلافه نگاهم کرد و یهو دستم و محکم کشید که پرت شدم رو صندلی...دستی به کمرم کشیدم و خانومانه نشستم،
پرس های غذا رو تو ظرف ها خالی کرد،بشقابی رو جلوم گذاشت و اشاره ای کرد بخورم..
نگاهی به کباب های تو ظرف انداختم، با دیدنشون با اون هیکل با اون جذبه، با اون همه مردونگی دلم قیلی ویلی رفت...
نیشم شل شد.بدون توجه به نگاه خیره آرمان حمله کردم به غذا...مثل قحطی زده ها داشتم میخوردم؛_سرکار خانوم یه موقعه رو دل نکنی..
یکم جا به جا شدم._جناب شما سرت تو ظرف خودت باشه،خدایا شکرت اون دوتا تخم مرغه افتاد شکست...
هی دل غافل هیچی دیگه تو ظرف نبود، ی نگاه به ظرف پر آرمان کردم، تازه اولین قاشق رو میخورد.
شاید میل نداره حیفه بندازتش توی سطل آشغالاینجا هم دیگه صفا ندارهتوی یک حرکت ظرف غذا رو قاپیدم، نگاهی به جای خالی غذا انداخت.
نگاهش کشید به ظرف داخل دستم، قبل اینکه بگیرتم جیغی کشیدم و پرواز کردم سمت حیاط..
نگاهی به پشتم انداختم وقتی دیدم کسی پشتم نیست، سرعتم رو کم کردم:_نانای اصغر و صغرانانای کباب و پیتزانانای آرمان عنتـ...همانا یهویی گیر کردن پام به ناکجا آباد و توی باغچه فرود اومدنم.نگاهی به دست های خالیم انداختم، ناخداگاه بغض کردم،کوش؟!جن؟!ارواح؟!نگاهم به غذای ریخته شده روی زمین که افتاد جیغی کشیدم.
⋅•༄──────•
۱:۲۵
〔گوریلﺍخمــوﻯمن
〕
#part173⋅•༄──────•
•──────༄•⋅
خودم رو کشون کشون به سمت عشقولم و نفسولکم کشوند، دهن باز شد و صدای ناله ام کل شهر رو در بر گرفت...
زار زار گریه میکردم، عشقولکم را در آغوش پر مهر و سفایم گرفتم...
چنگی به خاک داخل باغچه زدم ی گودال کوچیک کندم، زندگیم آقا اصغر رو با آقای گوجه رو در دست گرفتم،آستین لباسم رو به صورتم نزدیک کردم و آب دماغم بالا کشیدم،
نگاهی به هیکل چهار شونه آقای اصغر زوم شد.آخ، چرا من هرچی مرد جنتلمن سر راهم قرار میگیره در عرض دو ثانیه به دست این آرمان نفله می شه...
عشق فقط همون آقای اکبر جورابه...جورابی که به دست آرمان جر وا جر شد..
چینی به بینیم دادم و محتوای سبز رنگ داخل دماغم رو محکم بالا کشیدم.
با دستام اشکام رو پاک کردم، چشمم افتاد به برگ هیکلی و پهن درخت توت...
چهار پنج تا از برگ ها رو کندم، کباب رو گذاشتم رو برگ پیچوندم.
دیگه صدام رفته بود بالا اصغرم، مرد خوب و چهار شونم الهی آرمان تو اون دنیا فدات بشه...عشق فقط اصغرعمرم اصغرچیزی بر زبانم نیست جز اصغر و کفتر...
با کشیده شدنم به عقب چشمام رو باز کردم، نگاهم بین ظرف غذای تو دستم و چهره ی زاقارت آرمان در حال چرخش بود.دستی به ریش بزی نداشتم کشیدم و به غذای داخل دستم خیره شدم..
⋅•༄──────•
•──────༄•⋅•❥︎•𝐉𝐎𝐈𝐍「 https://ble.ir/vmelinayip1400 」
#part173⋅•༄──────•
خودم رو کشون کشون به سمت عشقولم و نفسولکم کشوند، دهن باز شد و صدای ناله ام کل شهر رو در بر گرفت...
زار زار گریه میکردم، عشقولکم را در آغوش پر مهر و سفایم گرفتم...
چنگی به خاک داخل باغچه زدم ی گودال کوچیک کندم، زندگیم آقا اصغر رو با آقای گوجه رو در دست گرفتم،آستین لباسم رو به صورتم نزدیک کردم و آب دماغم بالا کشیدم،
نگاهی به هیکل چهار شونه آقای اصغر زوم شد.آخ، چرا من هرچی مرد جنتلمن سر راهم قرار میگیره در عرض دو ثانیه به دست این آرمان نفله می شه...
عشق فقط همون آقای اکبر جورابه...جورابی که به دست آرمان جر وا جر شد..
چینی به بینیم دادم و محتوای سبز رنگ داخل دماغم رو محکم بالا کشیدم.
با دستام اشکام رو پاک کردم، چشمم افتاد به برگ هیکلی و پهن درخت توت...
چهار پنج تا از برگ ها رو کندم، کباب رو گذاشتم رو برگ پیچوندم.
دیگه صدام رفته بود بالا اصغرم، مرد خوب و چهار شونم الهی آرمان تو اون دنیا فدات بشه...عشق فقط اصغرعمرم اصغرچیزی بر زبانم نیست جز اصغر و کفتر...
با کشیده شدنم به عقب چشمام رو باز کردم، نگاهم بین ظرف غذای تو دستم و چهره ی زاقارت آرمان در حال چرخش بود.دستی به ریش بزی نداشتم کشیدم و به غذای داخل دستم خیره شدم..
⋅•༄──────•
۱:۲۵
〔گوریلﺍخمــوﻯمن
〕
#part174⋅•༄──────•
•──────༄•⋅
لبخند ضایعی زدم.همون طور که به غذای داخل دستم خیره میشدم رشته به رشته نوشته: بازم مثل همیشه مهسا برنده میشه بازم مثل همیشه مهسا برنده میشه...با فکر به افکارم لبم به دو طرف کش اومد.
نگاهی به لباسام انداختم،با دیدن لباسام که بخاطر اصغر خاکی شده بودن گل از گلم شکوفا شد.
یه نگاه به راست، یه نگاه به چپ، زرت نشستم وسط باغچه!
هی اصغر دیدی تو رفتی داداشت جاتو برام پر کرد، خاک بر سرت دیگه پول کفن، سوم، چهارماه دهروز رو عمه های افریتت میدن...
کاره مفیدی که تو این چند قیقه برام نکردی با یه تیر دوتا نشون میزنم.
_هوی مهساسرمو گرفتم بالا:_هوی چیه نکبت بگو مهسا خانوم دهنت عادت کنه..درحالی که میخواست بشینه گفت:_خوب حالا بیا بری...اومد حرفشو کامل کنه که پاش لیز خورد، همانا شپلق افتاد تو آب، قطرات آب و خاک که باهم مخلوط شده بودن و تبدیل به شن شده بودن ریخت روی صورتم...
دستم رو محکم روی چشمام و صورتم کشیدم.نگاهم روی ظرف غذای توی دستم زوم شد.
نگاهی به غذایی که دیگه قابل خوردن نبود و یه نگاهی به آرمان قاتل دو فرزند دلبندم بود کردم.
دلم میخواست دهن باز کنم و محبت های درونم رو با کمی چاشنی عصبانیت رو آرمان خالی کنم.
ظرف رو برداشتم، دستی روی زانوهام گذاشتم و بلند شدم...به طرفش خم شدم؛اول کمی برنج رو ریختم رو سرش،بعد تو یک حرکت دستم روی سرش گذاشتم و سرش رو فرو کردم توی ظرف...
صاف ایستادم و به طرف خونه رفتم، باید ریلکس میکردم.
⋅•༄──────•
•──────༄•⋅https://ble.ir/vmelinayip1400」
#part174⋅•༄──────•
لبخند ضایعی زدم.همون طور که به غذای داخل دستم خیره میشدم رشته به رشته نوشته: بازم مثل همیشه مهسا برنده میشه بازم مثل همیشه مهسا برنده میشه...با فکر به افکارم لبم به دو طرف کش اومد.
نگاهی به لباسام انداختم،با دیدن لباسام که بخاطر اصغر خاکی شده بودن گل از گلم شکوفا شد.
یه نگاه به راست، یه نگاه به چپ، زرت نشستم وسط باغچه!
هی اصغر دیدی تو رفتی داداشت جاتو برام پر کرد، خاک بر سرت دیگه پول کفن، سوم، چهارماه دهروز رو عمه های افریتت میدن...
کاره مفیدی که تو این چند قیقه برام نکردی با یه تیر دوتا نشون میزنم.
_هوی مهساسرمو گرفتم بالا:_هوی چیه نکبت بگو مهسا خانوم دهنت عادت کنه..درحالی که میخواست بشینه گفت:_خوب حالا بیا بری...اومد حرفشو کامل کنه که پاش لیز خورد، همانا شپلق افتاد تو آب، قطرات آب و خاک که باهم مخلوط شده بودن و تبدیل به شن شده بودن ریخت روی صورتم...
دستم رو محکم روی چشمام و صورتم کشیدم.نگاهم روی ظرف غذای توی دستم زوم شد.
نگاهی به غذایی که دیگه قابل خوردن نبود و یه نگاهی به آرمان قاتل دو فرزند دلبندم بود کردم.
دلم میخواست دهن باز کنم و محبت های درونم رو با کمی چاشنی عصبانیت رو آرمان خالی کنم.
ظرف رو برداشتم، دستی روی زانوهام گذاشتم و بلند شدم...به طرفش خم شدم؛اول کمی برنج رو ریختم رو سرش،بعد تو یک حرکت دستم روی سرش گذاشتم و سرش رو فرو کردم توی ظرف...
صاف ایستادم و به طرف خونه رفتم، باید ریلکس میکردم.
⋅•༄──────•
۱:۲۵
〔گوریلﺍخمــوﻯمن
〕
#part175⋅•༄──────•
•──────༄•⋅
مثل این مالفیسنت خشن راه میرفتم،در رو محکم زدم بهم،
رفتم توی فاز خوانندگی:- مهوش پریوش مهسا چه بد کرد با اصغر شوهر کرد،آخر خودشو بدبخت کرد.آی اصغر آی صغرا، کجا میرین حالا..
به گویش مهسا خان،به نویسندگی از مهسا جان، طی یک لحظه کمرم گرفت...مثل پیرزن های قبل از انقلاب دستم رو به کمرم زدم و نشستم روی زمین و چس ناله کردم:
_الهی زلیل بشی اصغر تو اوج پیری رهایم کردی بچهات هم از بس مثل خودت خر بود اونم چص کشی کرد.دهن اندازه غار باز شده ام رو بستم، کمی راست شدم.
خواستم بلند شم که شونم شروع کرد به خاریدن،نگاهی به راست چشمم به طلای با ارزش جد آرمان خورد،" کمر خارون "یا همون جون خارش کن خودمون،
بال هایم را باز کردم و به سوی کمر خارون پرواز کردم، طی یک لحظه با چنگول های طلایی ام دریافتمش..
با چشمای ستاره ای به قد و بالای رعناش نگریستم.
بیخیال ذوقم شدم و به طرف کمرم بردمش شروع کردم به خاروندن،همینطور که می خاروندم به طرف اتاق رفتم،چشمام از لذت زیاد چپ شد.
_ای جان چه حالی میده!
با لذت پایین بالاش کردم،چپ و راست حالا پایین بالا_ترق!
اولش فکر کردم صدای قورچم بود،کمی دستم رو بالا پایین کردم.
دیگه اون چنگالرو حس نمیکردم،بدون نگاه کردن بهش، باقی مونده اش رو انداختمش به دور ترین قسمت...
پاهام رو روی تخت گذاشتم، خودم روی تخت پرت کردم که بلافاصلهچهار پنج تا میخ رفت توی کمرم، صورتم از درد جمع شداصلا نمیتونستم تکون بخورم.
دستم و کردم زیر کمرم و سعی کردم ریلکس بیرونش بیارم،با لمس کردن چیزی کشیدمش بیرون که با چنگال کمر خارون مواجه شدم...
⋅•༄──────•
•──────༄•⋅•❥︎•𝐉𝐎𝐈𝐍「 https://ble.ir/vmelinayip1400」
#part175⋅•༄──────•
مثل این مالفیسنت خشن راه میرفتم،در رو محکم زدم بهم،
رفتم توی فاز خوانندگی:- مهوش پریوش مهسا چه بد کرد با اصغر شوهر کرد،آخر خودشو بدبخت کرد.آی اصغر آی صغرا، کجا میرین حالا..
به گویش مهسا خان،به نویسندگی از مهسا جان، طی یک لحظه کمرم گرفت...مثل پیرزن های قبل از انقلاب دستم رو به کمرم زدم و نشستم روی زمین و چس ناله کردم:
_الهی زلیل بشی اصغر تو اوج پیری رهایم کردی بچهات هم از بس مثل خودت خر بود اونم چص کشی کرد.دهن اندازه غار باز شده ام رو بستم، کمی راست شدم.
خواستم بلند شم که شونم شروع کرد به خاریدن،نگاهی به راست چشمم به طلای با ارزش جد آرمان خورد،" کمر خارون "یا همون جون خارش کن خودمون،
بال هایم را باز کردم و به سوی کمر خارون پرواز کردم، طی یک لحظه با چنگول های طلایی ام دریافتمش..
با چشمای ستاره ای به قد و بالای رعناش نگریستم.
بیخیال ذوقم شدم و به طرف کمرم بردمش شروع کردم به خاروندن،همینطور که می خاروندم به طرف اتاق رفتم،چشمام از لذت زیاد چپ شد.
_ای جان چه حالی میده!
با لذت پایین بالاش کردم،چپ و راست حالا پایین بالا_ترق!
اولش فکر کردم صدای قورچم بود،کمی دستم رو بالا پایین کردم.
دیگه اون چنگالرو حس نمیکردم،بدون نگاه کردن بهش، باقی مونده اش رو انداختمش به دور ترین قسمت...
پاهام رو روی تخت گذاشتم، خودم روی تخت پرت کردم که بلافاصلهچهار پنج تا میخ رفت توی کمرم، صورتم از درد جمع شداصلا نمیتونستم تکون بخورم.
دستم و کردم زیر کمرم و سعی کردم ریلکس بیرونش بیارم،با لمس کردن چیزی کشیدمش بیرون که با چنگال کمر خارون مواجه شدم...
⋅•༄──────•
۱:۲۵
〔گوریلﺍخمــوﻯمن
〕
#part176⋅•༄──────•
•──────༄•⋅
جیغ بلندی کشیدم: ای آرمان ذلیل شده تو نمیتونی یه برقیش رو بخری خوبه پول داری خاک برسرت کنن اگه نداشتی یه چیزی...
پاهام رو دراز کردم:
_یه سایز 0.5 شو بگیری هم خوبه قیمتشم فقط یک میلیون و پانصد هزار تومن
از "دیجی کالا"..
همینطور داشتم چرت و پرت بلغور میکردم که در باشتاب باز شد و آرمان با لباسایی ژولیده نمایان شد.
_مهسا اون کمر خارون رو ندیدی؟
سری تکون دادم:
_چرا
نفس عمیقی کشید و گفت:
_خوب کجاست؟!
تو دلم گفتم، سر قبرم.
برخلاف حرف دلم ریلکس گفتم:
_یه تیکش توی پذیرایی،
اون چنگالشم اونوره تخته!
مثل مجسمه وایساده بود نگاهم میکرد.
صدای دادش کل خونه رو برداشت:
_مهسا چه غلطی کردی؟!
از روی تخت بلند شدم طلبکار گفتم:
میخواستی برقیش رو بگیری..
دادش رفت هوا:لامصب اون دوتا از دندونه هاش طلا بود، یه قسمت دیگشم یشم بود، چیکار کردی؟!
نگاهم رو به نوک بینیم دوختم، یعنی چی؟! کدوم آدم عاقلی با طلا و یشم جون خارش کن درست میکنه؟!
گیج نگاهش کردم و متعجب گفتم؛
_دوتا و یک قسمتش، مطمئنی؟! ارمان شوخی نکن!
نشست روی زمین با ناله گفت:
_مهسا من الان چه غلطی کنم هان؟!مامانم خیلی بهش وابسته بود.
چشمام از فرت تعجب گرد شد این خانواده هیچیشون عادی نیست!
لبخند ملیحی زدم:
_بابا چیزی نیست که داری چس ناله میکنی...
گوشه لبش کج شد.
_مهسا میفهمی چی میگی؟! اون ماله پدر بزرگم بود پدربزرگم...
در اتاق رو باز کردم و به سمت پایین حرکت کردم
_خوب توهم حالا با این بابا بزرگت،
همچین میگی بابا بزرگم انگار محمد شاه قاجاره...
با اعتراض گفت
_مهسا
زیر لب گفتم:
مهسا و درد مهسا و زهرمار، ماشینت رو بفرش یه برقیش رو بخر...با شوق پریدم بالا دوستام رو بهم کوبیدم:_وای خدا یه کمر خارون برقی از طلا..
⋅•༄──────•
•──────༄•⋅•❥︎•𝐉𝐎𝐈𝐍「 https://ble.ir/vmelinayip1400」
#part176⋅•༄──────•
جیغ بلندی کشیدم: ای آرمان ذلیل شده تو نمیتونی یه برقیش رو بخری خوبه پول داری خاک برسرت کنن اگه نداشتی یه چیزی...
پاهام رو دراز کردم:
_یه سایز 0.5 شو بگیری هم خوبه قیمتشم فقط یک میلیون و پانصد هزار تومن
از "دیجی کالا"..
همینطور داشتم چرت و پرت بلغور میکردم که در باشتاب باز شد و آرمان با لباسایی ژولیده نمایان شد.
_مهسا اون کمر خارون رو ندیدی؟
سری تکون دادم:
_چرا
نفس عمیقی کشید و گفت:
_خوب کجاست؟!
تو دلم گفتم، سر قبرم.
برخلاف حرف دلم ریلکس گفتم:
_یه تیکش توی پذیرایی،
اون چنگالشم اونوره تخته!
مثل مجسمه وایساده بود نگاهم میکرد.
صدای دادش کل خونه رو برداشت:
_مهسا چه غلطی کردی؟!
از روی تخت بلند شدم طلبکار گفتم:
میخواستی برقیش رو بگیری..
دادش رفت هوا:لامصب اون دوتا از دندونه هاش طلا بود، یه قسمت دیگشم یشم بود، چیکار کردی؟!
نگاهم رو به نوک بینیم دوختم، یعنی چی؟! کدوم آدم عاقلی با طلا و یشم جون خارش کن درست میکنه؟!
گیج نگاهش کردم و متعجب گفتم؛
_دوتا و یک قسمتش، مطمئنی؟! ارمان شوخی نکن!
نشست روی زمین با ناله گفت:
_مهسا من الان چه غلطی کنم هان؟!مامانم خیلی بهش وابسته بود.
چشمام از فرت تعجب گرد شد این خانواده هیچیشون عادی نیست!
لبخند ملیحی زدم:
_بابا چیزی نیست که داری چس ناله میکنی...
گوشه لبش کج شد.
_مهسا میفهمی چی میگی؟! اون ماله پدر بزرگم بود پدربزرگم...
در اتاق رو باز کردم و به سمت پایین حرکت کردم
_خوب توهم حالا با این بابا بزرگت،
همچین میگی بابا بزرگم انگار محمد شاه قاجاره...
با اعتراض گفت
_مهسا
زیر لب گفتم:
مهسا و درد مهسا و زهرمار، ماشینت رو بفرش یه برقیش رو بخر...با شوق پریدم بالا دوستام رو بهم کوبیدم:_وای خدا یه کمر خارون برقی از طلا..
⋅•༄──────•
۱:۲۶
〔گوریلﺍخمــوﻯمن
〕
#part177⋅•༄──────•
•──────༄•⋅
نگاهش روم زوم شد.ی لحظه به عقل خودم شک کردم،
با زنگ خوردن گوشی نگاهش رو از من گرفت، دستش رو داخل جیبش کرد.چند لحظه به صفحه گوشی خیره شد، اخماش رو توهم کشید.همون طور که ازم دور می شد تماس رو وصل کرد.
بعد از یک ساعت از موبایل لامصبش دل کندبا اخمی که شبیه گوریل کرده بودش، به سمتم اومد.
عصبانیت توی نگاهش موج میزد.مهسا برو آماده شو باید بریم بیرون..
متعجب گفتم:
_الان تو که تا همین ده دقیقه پیش داشتی چس ناله میکردی...
با دادی که زد چشمام گرد شد.
_میگم برو آماده شو..
همین طور که به سمت پله ها میرفتم آروم گفتم:
_خوب بابا توهم..
در اتاق رو با شتاب باز کردم، به سمت بقچه ی آیدا که چند روز پیش از زیر تخت پیدا کردم رفتم...
بازش کردم که چشمم به کاغذ افتاد، متعجب بازش کردم:
هرکسی در این توقچه رو باز کرد بداند هیچ گونه پد در آن قرار ندارد.
یعنی خاک توسر من کنن با این رفیقام درش رو مگه توجه در داره خره..پایینش هم نوشته بود.حرص نخور شیرت خشک میشه بچههات گشنه میمونن...
نگاهم به دیوار خورد.خودم رو به طرفش کشیدم و چهار بار سرمو زدم تو دیوار..خدایا..صدای آرمان به گوشم رسید:- مهسا آماده شدی؟!
هول شده با گنگی گفتم:- آره، آره دارم میامسریع سمت بقچه رفتم و یک دست لباس مناسب برداشتم..پیری رو احساس میکردم، نگاهی به لباس ها انداختممناسب که نه ولی از همشون بهتر بود.
مرگ یک بار شیون هم یک بار..
⋅•༄──────•
•──────༄•⋅•❥︎•𝐉𝐎𝐈𝐍「https://ble.ir/vmelinayip1400」
#part177⋅•༄──────•
نگاهش روم زوم شد.ی لحظه به عقل خودم شک کردم،
با زنگ خوردن گوشی نگاهش رو از من گرفت، دستش رو داخل جیبش کرد.چند لحظه به صفحه گوشی خیره شد، اخماش رو توهم کشید.همون طور که ازم دور می شد تماس رو وصل کرد.
بعد از یک ساعت از موبایل لامصبش دل کندبا اخمی که شبیه گوریل کرده بودش، به سمتم اومد.
عصبانیت توی نگاهش موج میزد.مهسا برو آماده شو باید بریم بیرون..
متعجب گفتم:
_الان تو که تا همین ده دقیقه پیش داشتی چس ناله میکردی...
با دادی که زد چشمام گرد شد.
_میگم برو آماده شو..
همین طور که به سمت پله ها میرفتم آروم گفتم:
_خوب بابا توهم..
در اتاق رو با شتاب باز کردم، به سمت بقچه ی آیدا که چند روز پیش از زیر تخت پیدا کردم رفتم...
بازش کردم که چشمم به کاغذ افتاد، متعجب بازش کردم:
هرکسی در این توقچه رو باز کرد بداند هیچ گونه پد در آن قرار ندارد.
یعنی خاک توسر من کنن با این رفیقام درش رو مگه توجه در داره خره..پایینش هم نوشته بود.حرص نخور شیرت خشک میشه بچههات گشنه میمونن...
نگاهم به دیوار خورد.خودم رو به طرفش کشیدم و چهار بار سرمو زدم تو دیوار..خدایا..صدای آرمان به گوشم رسید:- مهسا آماده شدی؟!
هول شده با گنگی گفتم:- آره، آره دارم میامسریع سمت بقچه رفتم و یک دست لباس مناسب برداشتم..پیری رو احساس میکردم، نگاهی به لباس ها انداختممناسب که نه ولی از همشون بهتر بود.
مرگ یک بار شیون هم یک بار..
⋅•༄──────•
۱:۲۶
〔گوریلﺍخمــوﻯمن
〕
#part178⋅•༄──────•
•──────༄•⋅
با کلی فس فس وسایلام رو جمع کردم، اصلا من چرا به حرف این یارو گوش میدم؟اصلا چرا دیگه بلا ملا سرش نمیارم؟
با فریاد ارمان پریدم هوا..از کله اش دود می زد بیرون،
_بیا دیگه دو ساعت منتظر تو ام.حرصی لب زدم:_اصلا نمیام.بی هوا هرچی تو دستم بود رو ول کردم و نشستم روی سرامیک.
دیگه نزدیک بود از فشاری که بهش وارد کردم بترکه.._مهسا بلند شوجیغ زدم:_من با تو بهشتم نمیام، اصلا منو برگردون میخوام برم پیش ملیکا.
عصبی به طرفم خیز برداشت، مچ دستم رو گرفت و به طرف در کشید.سعی کردم دستم رو از تو دستش بکشم بیرون که فشار محکمی به دستم داد.
ی لحظه احساس کردم استخون هام ترک خورد.در ماشین رو با ی دستش باز کرد، به معنای واقعی پرتم کرد تو ماشین...خواستم پیاده شدم که قفل مرکزی رو زد.
دهنم باز شد حرفی بزنم که دستش روی لبم نشست._هیسدستش رو پس زدم و عصبی گفتم:_دستت رو به من نزن
عصبی سرم رو به پنجره تکیه دادم و به بیرون خیره شدم.
⋅•༄──────•
•──────༄•⋅•❥︎•𝐉𝐎𝐈𝐍「 https://ble.ir/vmelinayip1400 」
#part178⋅•༄──────•
با کلی فس فس وسایلام رو جمع کردم، اصلا من چرا به حرف این یارو گوش میدم؟اصلا چرا دیگه بلا ملا سرش نمیارم؟
با فریاد ارمان پریدم هوا..از کله اش دود می زد بیرون،
_بیا دیگه دو ساعت منتظر تو ام.حرصی لب زدم:_اصلا نمیام.بی هوا هرچی تو دستم بود رو ول کردم و نشستم روی سرامیک.
دیگه نزدیک بود از فشاری که بهش وارد کردم بترکه.._مهسا بلند شوجیغ زدم:_من با تو بهشتم نمیام، اصلا منو برگردون میخوام برم پیش ملیکا.
عصبی به طرفم خیز برداشت، مچ دستم رو گرفت و به طرف در کشید.سعی کردم دستم رو از تو دستش بکشم بیرون که فشار محکمی به دستم داد.
ی لحظه احساس کردم استخون هام ترک خورد.در ماشین رو با ی دستش باز کرد، به معنای واقعی پرتم کرد تو ماشین...خواستم پیاده شدم که قفل مرکزی رو زد.
دهنم باز شد حرفی بزنم که دستش روی لبم نشست._هیسدستش رو پس زدم و عصبی گفتم:_دستت رو به من نزن
عصبی سرم رو به پنجره تکیه دادم و به بیرون خیره شدم.
⋅•༄──────•
۱:۲۷
〔گوریلﺍخمــوﻯمن
〕
#part179⋅•༄──────•
•──────༄•⋅
تو کل راه هیچ حرفی نزدیم، بیخودی کلافه بودم.دلم میخواست موهاش رو دونه دونه بکنم بعد با چاقو سرش رو از بدنش جدا کنم.
نگاهی به کف دستام کردم از بس ناخن هام روش فشار داده بودم، ورم کرده بود.
مهسا
بی حواس گفتم:
_جانم
چند لحظه سکوت کل ماشین رو دربر گرفت، تازه فهمیدم چه گندی زدم.
هول شده دستی به روسریم کشیدم، آب دهنم رو پر صدا قورت دادم.
_نه...بل...نه یعنی..ها چته؟
با ایستادن ماشین سرم رو بالا آوردم و نگاهی به اطراف
دستی به یقه اش زد و همون طور که پیاده می شد گفت:
_پیاده شو
_کجا
نگاهش روم زوم شد.
_لجبازی نکن
_من لجباز نیستم
_هستی
_نیستم
در طرف منو باز کرد و دستم رو محکم کشید، جیغ کشیدم:
_باشه ولم کن خودم میام.
نیم نگاهی بهم انداخت و بی توجه به من دستام رو محکم تر کشید.
از ماشین کشون کشون پیاده شدم، درو بست دوباره میخواست استینم رو بکشه که جیغی کشیدم:
_نکن دیگه حیا کن الا میجرونیش..
استینم رو ول کرد و گفت:
_خیلی خوب زود باش
چند قدم ازش فاصله گرفتم و گفتم:
_مگه من اسیرتم که اینطوری باهام حرف میزنی.
زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم، بی توجه به من جلو تر راه افتاد.
با دیدن شوکوفه های درخت گل از گلم شکفت
به سمت درخت نمیدونم چی چی رفتم.
همین طور توی فاز بودم که لباسم کشیده شد.
خواستم حرکتی بزنم که صدای عصبیش تو گوشم پیچید:
باید حتما بقول خودت لباستو بجرونم که بیای..
دیگه داشت کم کم دود از گوشام بیرون میزد.لباسم رو با ضرب از توی دستاش کشیدم وجلوتر ازش راه افتادم.
⋅•༄──────•
•──────༄•⋅•❥︎•𝐉𝐎𝐈𝐍「 https://ble.ir/vmelinayip1400」
#part179⋅•༄──────•
تو کل راه هیچ حرفی نزدیم، بیخودی کلافه بودم.دلم میخواست موهاش رو دونه دونه بکنم بعد با چاقو سرش رو از بدنش جدا کنم.
نگاهی به کف دستام کردم از بس ناخن هام روش فشار داده بودم، ورم کرده بود.
مهسا
بی حواس گفتم:
_جانم
چند لحظه سکوت کل ماشین رو دربر گرفت، تازه فهمیدم چه گندی زدم.
هول شده دستی به روسریم کشیدم، آب دهنم رو پر صدا قورت دادم.
_نه...بل...نه یعنی..ها چته؟
با ایستادن ماشین سرم رو بالا آوردم و نگاهی به اطراف
دستی به یقه اش زد و همون طور که پیاده می شد گفت:
_پیاده شو
_کجا
نگاهش روم زوم شد.
_لجبازی نکن
_من لجباز نیستم
_هستی
_نیستم
در طرف منو باز کرد و دستم رو محکم کشید، جیغ کشیدم:
_باشه ولم کن خودم میام.
نیم نگاهی بهم انداخت و بی توجه به من دستام رو محکم تر کشید.
از ماشین کشون کشون پیاده شدم، درو بست دوباره میخواست استینم رو بکشه که جیغی کشیدم:
_نکن دیگه حیا کن الا میجرونیش..
استینم رو ول کرد و گفت:
_خیلی خوب زود باش
چند قدم ازش فاصله گرفتم و گفتم:
_مگه من اسیرتم که اینطوری باهام حرف میزنی.
زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم، بی توجه به من جلو تر راه افتاد.
با دیدن شوکوفه های درخت گل از گلم شکفت
به سمت درخت نمیدونم چی چی رفتم.
همین طور توی فاز بودم که لباسم کشیده شد.
خواستم حرکتی بزنم که صدای عصبیش تو گوشم پیچید:
باید حتما بقول خودت لباستو بجرونم که بیای..
دیگه داشت کم کم دود از گوشام بیرون میزد.لباسم رو با ضرب از توی دستاش کشیدم وجلوتر ازش راه افتادم.
⋅•༄──────•
۱:۲۷
〔گوریلﺍخمــوﻯمن
〕
#part180⋅•༄──────•
•──────༄•⋅
نگاهش روی میز کنج کافه ثابت موند.سرم رو به طرفش چرخوندم و چند قدم جلو رفتم و کنارش ایستادم،زل زدم به مردی گنده ای که روی همون میز نشسته بود.
کنجکاو تر از قبل بهش خیره شدم، انگار سنگینی نگاهم رو حس کرد که سرش رو بالا آورد.با دیدن نگاه سرد و خشک اش تمام وجودم یخ بست...
با غرور تکبر عظیمی پاهاش رو روی هم انداخته بود خطه اتوی شلوارش هندونه رو از وسط نصف میکرد.دوباره نگاهی بهش انداختم اخمی که روی پیشونیش نقش بسته بود معلوم نبود از اعصبانیته یا از خود خواهی و غرور زیاد؟
با کشیده شدن آستینم توسط آرمان چشم از چشمای عجیب او مرد گرفتم،جلوتر از من راه افتاد و به طرف میز رفت، هول شده خودم رو با چند قدم بهش رسوندم،
با نزدیک شدنمون صندلی رو عقب کشید و ایستاد.دستش رو به طرف آرمان بلند کرد، آرمان همون طور که لبخند کم رنگی گوشه لبش می نشوند دستش رو گرفت.به صندلی اشاره کرد، با لحن نسبتا آروم و معمولی لب زد:_بفرمایید بشینید
آرمان صندلی روبه رویش رو عقب کشید.دستش رو پشت کمرم گذاشت من بلا تکلیف رو که تا الا ماتم زده بهشون نگاه می کردم و به سمت میز هدایت کرد.
کنارم نشست و نگاهش رو به مرد روبه روش دوخت...
⋅•༄──────•
•──────༄•⋅•❥︎•𝐉𝐎𝐈𝐍「 https://ble.ir/vmelinayip1400」
#part180⋅•༄──────•
نگاهش روی میز کنج کافه ثابت موند.سرم رو به طرفش چرخوندم و چند قدم جلو رفتم و کنارش ایستادم،زل زدم به مردی گنده ای که روی همون میز نشسته بود.
کنجکاو تر از قبل بهش خیره شدم، انگار سنگینی نگاهم رو حس کرد که سرش رو بالا آورد.با دیدن نگاه سرد و خشک اش تمام وجودم یخ بست...
با غرور تکبر عظیمی پاهاش رو روی هم انداخته بود خطه اتوی شلوارش هندونه رو از وسط نصف میکرد.دوباره نگاهی بهش انداختم اخمی که روی پیشونیش نقش بسته بود معلوم نبود از اعصبانیته یا از خود خواهی و غرور زیاد؟
با کشیده شدن آستینم توسط آرمان چشم از چشمای عجیب او مرد گرفتم،جلوتر از من راه افتاد و به طرف میز رفت، هول شده خودم رو با چند قدم بهش رسوندم،
با نزدیک شدنمون صندلی رو عقب کشید و ایستاد.دستش رو به طرف آرمان بلند کرد، آرمان همون طور که لبخند کم رنگی گوشه لبش می نشوند دستش رو گرفت.به صندلی اشاره کرد، با لحن نسبتا آروم و معمولی لب زد:_بفرمایید بشینید
آرمان صندلی روبه رویش رو عقب کشید.دستش رو پشت کمرم گذاشت من بلا تکلیف رو که تا الا ماتم زده بهشون نگاه می کردم و به سمت میز هدایت کرد.
کنارم نشست و نگاهش رو به مرد روبه روش دوخت...
⋅•༄──────•
۱:۲۷
ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ
دلبر جانَم ...♡نمیدونم گناه "تُـــــوئه"یا عیب "چِشمــــای" مناینکه بعد از "تُو∞" تموم عالم از "چِشمَــــم" افتادن

•⊰ https://ble.ir/vmelinayip1400⊱•
•⊰ https://ble.ir/vmelinayip1400⊱•
۱:۲۸
〔گوریلﺍخمــوﻯمن
〕
#part181⋅•༄──────•
•──────༄•⋅
_ بده اون مدارکو کار دارم باید برم.همون مرده بینام و نشون صندلیش رو جلو کشید و گفت:_عجله نکن ارمان..
ارمان بلند شد ایستاد و باکمی عصبانت شروع به فک زدن کرد._امیر اون مدارکو رد کن بیاد تا بیشتر از این عصبی نشدم.همون مرده که الا فهمیدم اسمش امیره و غرور عظیمی هم نداشتو فقط قمپز در می کرد، پوشه ی مشکی روی میز گذاشت و به طرف آرمان پرتش کرد.أه أه چه بی فرهنگ!آرمان همون طور که به محتوای داخل پوشه نگاه می کرد گفت:_همین؟ بقیش کو؟دست به سینه به به صندلی تکیه داد._نبوداخم هاش رو توهم کشید._نبود؟ یعنی چی نبود؟کامل نیست اینا
کلافه نگاهش رو دور تا دور کافه چرخوند._نبود دیگه نبود!غیب شده انگار آب شده رفته تو زمین اصلا نیست فقط همینا مونده بود.
دستی به موهای خرمایی با رگه های طلاییش کشید، کلافه و بلند گفت:_بدون اونا دستمون به هیچ جا بند نیست امیر میفهمی؟سری تکون داد و گفت:_می تونیم بیشتر جمع کنیم.
آرمان آستین دستم و کشید که بلند شدم، مچ دستم و گرفت، همون طور که پوشه رو از روی میز برمیداشت لب زد:_نمیدونم هرکاری میخوای بکن.
⋅•༄──────•
•──────༄•⋅•❥︎•𝐉𝐎𝐈𝐍「 https://ble.ir/vmelinayip1400 」
#part181⋅•༄──────•
_ بده اون مدارکو کار دارم باید برم.همون مرده بینام و نشون صندلیش رو جلو کشید و گفت:_عجله نکن ارمان..
ارمان بلند شد ایستاد و باکمی عصبانت شروع به فک زدن کرد._امیر اون مدارکو رد کن بیاد تا بیشتر از این عصبی نشدم.همون مرده که الا فهمیدم اسمش امیره و غرور عظیمی هم نداشتو فقط قمپز در می کرد، پوشه ی مشکی روی میز گذاشت و به طرف آرمان پرتش کرد.أه أه چه بی فرهنگ!آرمان همون طور که به محتوای داخل پوشه نگاه می کرد گفت:_همین؟ بقیش کو؟دست به سینه به به صندلی تکیه داد._نبوداخم هاش رو توهم کشید._نبود؟ یعنی چی نبود؟کامل نیست اینا
کلافه نگاهش رو دور تا دور کافه چرخوند._نبود دیگه نبود!غیب شده انگار آب شده رفته تو زمین اصلا نیست فقط همینا مونده بود.
دستی به موهای خرمایی با رگه های طلاییش کشید، کلافه و بلند گفت:_بدون اونا دستمون به هیچ جا بند نیست امیر میفهمی؟سری تکون داد و گفت:_می تونیم بیشتر جمع کنیم.
آرمان آستین دستم و کشید که بلند شدم، مچ دستم و گرفت، همون طور که پوشه رو از روی میز برمیداشت لب زد:_نمیدونم هرکاری میخوای بکن.
⋅•༄──────•
۱:۲۸
ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ

⃟
•• 🅤🅡 🅜🅨 🅦🅗🅞🅛🅔 🅦🅞🅡🅛🅓
«« طُ شدي همِه دنيـــام... »»
•⊰ https://ble.ir/vmelinayip1400⊱•
«« طُ شدي همِه دنيـــام... »»
•⊰ https://ble.ir/vmelinayip1400⊱•
۱:۲۸
۲۰:۵۱
〔گوریلﺍخمــوﻯمن
〕
#part182⋅•༄──────•
•──────༄•⋅
_اینجوری نمیشه که، آرمان صبر کن..آرمان بدون اینکه ذره ای به حرفش گوش بده، مچ دستم و کشید و از کافه خارج شدیم.
توی ذهنم سئوالای جور وا جور پر می زد، لب هام تکونی خورد قبل اینکه حرفی بزنم صداش بلند شد:_مهسا بعدا جواب تک تک سئوالاتت رو میدم.
گنگ بهش خیره شدم، چرا آنقدر عجیب رفتار می کردن؟ درباره چی حرف میزدن؟
لب گزیدم، به من چه اصلا، والا همیشه همه چی که نباید بدونم به منم ربطی نداره!ربط نداره؟ پس چرا گفت توضیح میده؟نکنه نیمه گم شدم پیدا شده بهم نمیگه؟
وای خدا..نامحسوس با دست کوبیدم به پیشونیم.چرا انقدر چرت و پرت میگم؟ سرم رو کمی چرخوندم که نگاهم به پوشه روی صندلی افتاد.
قبل اینکه دوباره غده فضولیم اوت کنه سرم رو چرخوندم، سعی کردم خودم و قانع کنم.
با ایستادن ماشین رشته افکارم پاره شد، خیر سرم میخواستم خودم و درگیر نکنم اما بدتر درگیر شدم.
با پیاده شدن آرمان از ماشین پریدم بیرون..._عه کجا کجاهمون طور که گوشیش رو تو جیبش فرو می کرد لب زد:_میرم چند تا خرت و پرت بخرم برای شام گشنه نمونیم.
لب و لوچم از ذوق زیاد آب افتاد.لبخند گشادی زدم، در ماشین رو بازم کردمکمی خم شدم و گوشی رو از روی داشبورد برداشتم.
#part182⋅•༄──────•
_اینجوری نمیشه که، آرمان صبر کن..آرمان بدون اینکه ذره ای به حرفش گوش بده، مچ دستم و کشید و از کافه خارج شدیم.
توی ذهنم سئوالای جور وا جور پر می زد، لب هام تکونی خورد قبل اینکه حرفی بزنم صداش بلند شد:_مهسا بعدا جواب تک تک سئوالاتت رو میدم.
گنگ بهش خیره شدم، چرا آنقدر عجیب رفتار می کردن؟ درباره چی حرف میزدن؟
لب گزیدم، به من چه اصلا، والا همیشه همه چی که نباید بدونم به منم ربطی نداره!ربط نداره؟ پس چرا گفت توضیح میده؟نکنه نیمه گم شدم پیدا شده بهم نمیگه؟
وای خدا..نامحسوس با دست کوبیدم به پیشونیم.چرا انقدر چرت و پرت میگم؟ سرم رو کمی چرخوندم که نگاهم به پوشه روی صندلی افتاد.
قبل اینکه دوباره غده فضولیم اوت کنه سرم رو چرخوندم، سعی کردم خودم و قانع کنم.
با ایستادن ماشین رشته افکارم پاره شد، خیر سرم میخواستم خودم و درگیر نکنم اما بدتر درگیر شدم.
با پیاده شدن آرمان از ماشین پریدم بیرون..._عه کجا کجاهمون طور که گوشیش رو تو جیبش فرو می کرد لب زد:_میرم چند تا خرت و پرت بخرم برای شام گشنه نمونیم.
لب و لوچم از ذوق زیاد آب افتاد.لبخند گشادی زدم، در ماشین رو بازم کردمکمی خم شدم و گوشی رو از روی داشبورد برداشتم.
۴:۵۸
〔گوریلﺍخمــوﻯمن
〕
#part183⋅•༄──────•
•──────༄•⋅
متعجب بهم نگاه کرد:_تو دیگه واسه چی پیاده شدی؟ خودم داشتم میرفتم دیگه...
پشت چشمی نازک کردم و بی هوا خواستم برم اون طرف خیابون که دستم کشیده شد.حرصی گفتم:_ای بابا دیگه چیه
بدون توجه به من ریموت و زد، مثل این مادرایی که میچسبن به بچشون دستم رو محکم گرفت.مثل بچه ها باهام رفتار می کرد.
پسره ی عنتر، پسره ی چلغوز آبادی پسره ی بی فرهنگ، پسره تی تیش مامانی،مرتیکه چپر چلاغ...
باهم وارد فروشگاه شدیم، دستم و از داخل دستش کشیدم بیرون،بی توجه به اخم های در همش با ذوق به طرف چرخ دستیایی رفتم که کنار در فروشگاه بود.
محکم دستش رو گرفتم، خیلی حال میده تو فروشگاه چرخ چرخ بزنی هرچی دستت میاد بندازی توش...
به امید خدا در آینده ای نزدیک آرمان برشکست میشه، چهار تا سکته ریز و درشت میزنهبه امید حق الیه باطل به آقای افشار بگه آقای فشرده، بعدشم کل ثروت و اموالش رو بالا میکشن و در نهایت
با سکته آبداری خلاص میشه، از اون جایی که من آدم بسیار بخشنده و دین دوستیم کل اعضای بدنش رو به خیره میدم تا در امور مناسب و مهم بخرج بره،
آینده پیش روی ما بسیار بسیار روشن است!
#part183⋅•༄──────•
متعجب بهم نگاه کرد:_تو دیگه واسه چی پیاده شدی؟ خودم داشتم میرفتم دیگه...
پشت چشمی نازک کردم و بی هوا خواستم برم اون طرف خیابون که دستم کشیده شد.حرصی گفتم:_ای بابا دیگه چیه
بدون توجه به من ریموت و زد، مثل این مادرایی که میچسبن به بچشون دستم رو محکم گرفت.مثل بچه ها باهام رفتار می کرد.
پسره ی عنتر، پسره ی چلغوز آبادی پسره ی بی فرهنگ، پسره تی تیش مامانی،مرتیکه چپر چلاغ...
باهم وارد فروشگاه شدیم، دستم و از داخل دستش کشیدم بیرون،بی توجه به اخم های در همش با ذوق به طرف چرخ دستیایی رفتم که کنار در فروشگاه بود.
محکم دستش رو گرفتم، خیلی حال میده تو فروشگاه چرخ چرخ بزنی هرچی دستت میاد بندازی توش...
به امید خدا در آینده ای نزدیک آرمان برشکست میشه، چهار تا سکته ریز و درشت میزنهبه امید حق الیه باطل به آقای افشار بگه آقای فشرده، بعدشم کل ثروت و اموالش رو بالا میکشن و در نهایت
با سکته آبداری خلاص میشه، از اون جایی که من آدم بسیار بخشنده و دین دوستیم کل اعضای بدنش رو به خیره میدم تا در امور مناسب و مهم بخرج بره،
آینده پیش روی ما بسیار بسیار روشن است!
۵:۰۰
〔گوریلﺍخمــوﻯمن
〕
#part184⋅•༄──────•
•──────༄•⋅
یکی از چرخ دستی هارو انتخاب کردم و چرخ دستی به دست راه افتادم.
بین قفسه ها چرخ چرخ میزدم هرچی دستم می اومد از پودر و شامپو و... گرفته تا گوشت و چیپس و جون آدمی زاد میریختم توش..
با ذوق شوق خاصی کل فروشگاه رو پارو می کردم و از هرچیزی که خوشم می اومد چند تا می ریختم،هرکی از کنارم رد می شد، چنان نگاهی بهم می کرد که انگار تا الا آدمیزاد ندیده..
اصلا حواسم به زمان و این آرمان نبود.بعد پنج دقیقه کل فروشگاه رو چرخ چرخ زدن چرخ دستی پر پر شد.
سرعتم رو بیشتر کردم، به معنای واقعی داشتم بین قفسه ها ویراژ می دادم،خواستم برم طرف صندوق که نگاهم خورد به آرمان،
زیر لب غر غر کنان هرچی دستش می اومد وارسی می کرد و می انداخت داخل چرخ دستی...
قبل اینکه متوجه ام بشه گوشیش زنگ خورد._سلام عزیزم
جانم؟ عزیزش؟ یعنی چی عزیزشه!؟گوشامو تیز کردم و خیلی نا محسوس جلو رفتم، قبل اینکه بهش برسم گوشی اش رو قطع کرد.
همون طور که گوشی اش رو تو جیبش فرو می برد، چرخ دستی به دست برگشت که نگاهش بهم افتاد.ی نگاهی به چهره ی کنجکاو من کرد ی نگاهی به دوتا چرخ دستی های کنارم،با دیدن محتوای داخل چرخ دستی چشماش چهارتا شد.
⋅•༄──────•
•──────༄•⋅•❥︎•𝐉𝐎𝐈𝐍「 https://ble.ir/vmelinayip1400」
#part184⋅•༄──────•
یکی از چرخ دستی هارو انتخاب کردم و چرخ دستی به دست راه افتادم.
بین قفسه ها چرخ چرخ میزدم هرچی دستم می اومد از پودر و شامپو و... گرفته تا گوشت و چیپس و جون آدمی زاد میریختم توش..
با ذوق شوق خاصی کل فروشگاه رو پارو می کردم و از هرچیزی که خوشم می اومد چند تا می ریختم،هرکی از کنارم رد می شد، چنان نگاهی بهم می کرد که انگار تا الا آدمیزاد ندیده..
اصلا حواسم به زمان و این آرمان نبود.بعد پنج دقیقه کل فروشگاه رو چرخ چرخ زدن چرخ دستی پر پر شد.
سرعتم رو بیشتر کردم، به معنای واقعی داشتم بین قفسه ها ویراژ می دادم،خواستم برم طرف صندوق که نگاهم خورد به آرمان،
زیر لب غر غر کنان هرچی دستش می اومد وارسی می کرد و می انداخت داخل چرخ دستی...
قبل اینکه متوجه ام بشه گوشیش زنگ خورد._سلام عزیزم
جانم؟ عزیزش؟ یعنی چی عزیزشه!؟گوشامو تیز کردم و خیلی نا محسوس جلو رفتم، قبل اینکه بهش برسم گوشی اش رو قطع کرد.
همون طور که گوشی اش رو تو جیبش فرو می برد، چرخ دستی به دست برگشت که نگاهش بهم افتاد.ی نگاهی به چهره ی کنجکاو من کرد ی نگاهی به دوتا چرخ دستی های کنارم،با دیدن محتوای داخل چرخ دستی چشماش چهارتا شد.
⋅•༄──────•
۵:۰۰
〔گوریلﺍخمــوﻯمن
〕
#part185⋅•༄──────•
•──────༄•⋅
با دیدن محتوای داخل چرخ دستی چشماش چهارتا شد.
_این آت و آشغالا چیه؟ به خوراکی ها اشاره کرد:
_این همه رو باهم بخوری میترکی، موندم این همه میخوری کجا میره..
ناخود آگاه دستم روی دلم نشست، از لای خرت و پرتایی که تو چرخ دستی بود جعبه عروسک رو کشید بیرون...
با صورتی مچاله شده نگاهم کرد._خدایی اینو برای چی میخوای؟ بچه شدی؟
وا خب برای مصارف شخصیه...همون طور که چرخ دستی به دست به طرف صندوق میرفت به بقیه وسایلا نگاه کرد،آرمان کلافه و بی حوصله توی صف ایستاده بود.هر دفعه به محتوای چرخ دستی نگاه می کرد یچی کم میکرد بعد برمی گشت ی چشم غره به من می رفت..
قبل اینکه اعتراضی کنه، نوبت ما شد.کنار آرمان ایستادم، با هرنگاهی که به خوراکی ها می انداختم لب و لوچم آویزون می شد.
بلاخره از فروشگاه جدا شدم، نگاهم به چهره کل کدو آرمان افتاد.خیلی سعی می کرد نزنه چالم کنه...ریز ریز خندیدم که صدای عصبیش اومد._اره بخند بخند نوبت منم میرسه دیگه..
خنده ام شدت گرفت، همون طور که سعی میکرد پلاستیکارو بزار داخل ماشین چشم غره ای بهم رفت.در صندوق رو بهم کوبید و چشم غره ی دوباره ای بهم رفت.
⋅•༄──────•
•──────༄•⋅•❥︎•𝐉𝐎𝐈𝐍「 https://ble.ir/vmelinayip1400 」
#part185⋅•༄──────•
با دیدن محتوای داخل چرخ دستی چشماش چهارتا شد.
_این آت و آشغالا چیه؟ به خوراکی ها اشاره کرد:
_این همه رو باهم بخوری میترکی، موندم این همه میخوری کجا میره..
ناخود آگاه دستم روی دلم نشست، از لای خرت و پرتایی که تو چرخ دستی بود جعبه عروسک رو کشید بیرون...
با صورتی مچاله شده نگاهم کرد._خدایی اینو برای چی میخوای؟ بچه شدی؟
وا خب برای مصارف شخصیه...همون طور که چرخ دستی به دست به طرف صندوق میرفت به بقیه وسایلا نگاه کرد،آرمان کلافه و بی حوصله توی صف ایستاده بود.هر دفعه به محتوای چرخ دستی نگاه می کرد یچی کم میکرد بعد برمی گشت ی چشم غره به من می رفت..
قبل اینکه اعتراضی کنه، نوبت ما شد.کنار آرمان ایستادم، با هرنگاهی که به خوراکی ها می انداختم لب و لوچم آویزون می شد.
بلاخره از فروشگاه جدا شدم، نگاهم به چهره کل کدو آرمان افتاد.خیلی سعی می کرد نزنه چالم کنه...ریز ریز خندیدم که صدای عصبیش اومد._اره بخند بخند نوبت منم میرسه دیگه..
خنده ام شدت گرفت، همون طور که سعی میکرد پلاستیکارو بزار داخل ماشین چشم غره ای بهم رفت.در صندوق رو بهم کوبید و چشم غره ی دوباره ای بهم رفت.
⋅•༄──────•
۵:۰۰
۵:۰۲