۱۴:۲۹
مسیر پیاده روی
طریق طویریج
#اربعین_1403#وروجک@voroojakplays
۱۴:۲۹
مسیر پیاده رویطریق طویریج
#اربعین_1403#وروجک
@voroojakplays
۱۲:۲۶
این قاب برای روزهای مادری ات می تواند به درد بخورد.مثلا زیر آن بنویسی: آن روز که شش ساله بودم نمی دانستم این عکس یک روز برایم میشود یک کتاب خاطره. حتما همه این دخترهای توی عکس الان مثل من مادرهستند. کاش می دانستم مادر چند کودکند؟! و الان کجای مشایه درحال خدمت اند؟!
مسیر پیاده رویطریق طویریج
#اربعین_1403#وروجک@voroojakplays
۱۲:۲۷
🪞شانه، بخشی از حریم خصوصی توست. این را وقتی فهمیدی که در خانه هر دو مادربزرگ هم یک شانه مخصوص برایت خریدند. امشب چیز جدیدی دستگیرت شد:شانه میتواند یک وسیله عمومی باشد که با نخی بلند از دیواری آویزان شده و هر عابر کوچک و بزرگی اجازه دارد به آن نزدیک شود و موهایش را شانه بزند.شانه ی تو فقط از قصه موهای بلند و کوتاه تو خبر دارد. و اما این شانه ی آویزان شده از دیوار، قصه ی نانوشته موهای زیادی را دل دارد.
مسیر پیاده رویطریق طویریج
#اربعین_1403#وروجک
@voroojakplays
مسیر پیاده رویطریق طویریج
#اربعین_1403#وروجک
@voroojakplays
۱۲:۲۸
منزل ابوعلیروستای زیبیلیهحوالی کربلا
#اربعین_1403#وروجک
@voroojakplays
۷:۱۹
منزل ابوعلیروستای زیبیلیهحوالی کربلا
#اربعین_1403#وروجک
@vorookjakplays
۷:۲۰
منزل ابوعلیروستای زیبیلیهحوالی کربلا
#اربعین_1403#وروجک
@voroojakplays
۷:۲۳
منزل ابوعلی
روستای زیبیلیه
حوالی کربلا
#اربعین_1403 #وروجک @voroojakplays
۱۱:۳۴
منزل ابوعلی
روستای زیبیلیه
حوالی کربلا
#اربعین_1403 #وروجک@voroojakplays
۱۱:۳۵
شیرینی آلو قیصی پیغام بر کدام پیام امامت برای توست فاطمه جان؟!
منزل ابوعلی
روستای زیبیلیه
حوالی کربلا
#اربعین_1403#وروجک @voroojakplays
۱۱:۳۸
۶:۴۹
🫙 فعالیت «شیشهی خاطرات پدر–فرزندی»+7سالدر این فعالیت، بچههانه جملههای قشنگ و کلیشهای،بلکه خاطرههای واقعی و زنده از رابطهشان با پدر را ثبت میکنند.خاطرههایی کوچک، دقیق و گرم… از جنس «دیدهشدن».مراحل اجرا
۱️⃣ نوشتن خاطرهیک اتفاق واقعی، مشخص، با زمان، مکان یا حس.۲️⃣ نقاشی همان خاطرهفقط برای زندهکردن لحظه، نه کار هنری.۳️⃣ لوله کردن کاغذ خاطره۴️⃣ تزیین با پولک، استیکر یا نخو قرار دادن داخل شیشه / قوطی / زیپکیپ.۵️⃣ اضافه کردن هرچند خاطره که دوست داریم۶️⃣ انتخاب یک عنوان برای بستهی خاطراتو چسباندن روی شیشه.
این فعالیت رقابتی نیست
خواندن خاطرهها اجباری نیست
قضاوت و اصلاح وجود نداردآخرش چی میمونه؟یک شیشهی پر از کاغذاما برای پدر یعنی: «من دیده شدم»و برای کودک یعنی: «رابطهام واقعی بوده»
#هدیه_روز_پدر #روز_پدر #پدر_حاضر #پدر_فرزندی #هدیه_معنادار #خاطره_سازی #یادگاری #پدرانهvoroojakplays.ir@voroojakplays
#هدیه_روز_پدر #روز_پدر #پدر_حاضر #پدر_فرزندی #هدیه_معنادار #خاطره_سازی #یادگاری #پدرانهvoroojakplays.ir@voroojakplays
۱۶:۴۵
نیت، مهربانی بود.اما بعضی تصمیمهای «بهظاهر مهربان»به کودک یاد میدهندوقتی احساسش سنگین است،بهتر است نباشد…کودک با یادآوری فقدان آسیب نمیبیند؛با تنها ماندن در احساسش آسیب میبیند.روزهای حساس را حذف نکنیم؛انسانی ادارهشان کنیم.شما اگر مربی بودید، چه میکردید. میلاد امیرالمومنین علیهالسلام و روز پدر مبارک#تربیت_کودک#روانشناسی_کودک#مربی_کودک#پدر#سوگ_کودک#تربیت_آگاهانه
۸:۰۴
به مادرِ ملینا
مدتی است به این می اندیشیدم که چطور میشود حلاوت روزهای ظهور را بر کام مادران چشاند؟!
که تصویری ساخت از ذوق نفس کشیدن در روزهای پس از غیبت برای تمام مادران و فرزندانشان.که چطور میشود کودکان را از دنیای پس از ظهور چنان آگاه کرد که برای آمدن آن روز سر از پا نشناسند؟!!
مادر ملینا صورتت را که از قاب تلویزیون تماشا کردم فهمیدم که همان گم شده ام را یافتم!تو سِرّ شوق عصر ظهور را بر من آشکار کردی.سه ساله که در خانه داشته باشی نه آنقدر بزرگ است که صدای تیر و تفنگ را فهم کند نه آنقدر کوچک است که طعم شیرین کلمات دست و پاشکسته اش را نچشیده باشی.و غم تو و ملینای کوچکت شد پاسخی بزرگ برای من:جواب سوال من جایی در چشمان حیرت زده ی مادرانه ی تو و دستان پدرانه ی همسرت نهفته بود:در دستان پدر ملینای سه ساله که دستانش به جای قرمز شدن با رنگ انگشتی ملینا، با گُلِ وجود پیکر او قرمز شد.صف مادران پیش از ظهور مگر می توانند قاب اندوه میان چشم های تو را تماشا کنند و نیاز ظهور را فریاد نکشند؟!برخی از ما هنوز تمنای ظهور را نداریم،ظهور برای ما لقلقه بر زبان است و این همه یعنی انگیزه ای برای تغییر سبک زندگی از عصر پیش از ظهور برای رسیدن به آن چه نداریم. از ظهورآگاهی چندان چیزی نمی دانیم.و امام زمان برای ما معنا می شود در همین جشن ها و کف زدن ها و پخش کردن شکلات در نیمه ی ماه شعبان.مادر ملینا! راستش را بخواهی ما اصلا نیازی به ظهور نداریم. داریم زندگی مان را می کنیم. سرمان به بچه های مان گرم است و مشغول کم و زیاد دنیا هستیم. دروغ نگفته باشم، هر از گاهی جمعه ها غروب هم امام غائب مان را صدا می زنیم و شاید این جمعه بیاید را از سر عادت در غروب های جمعه می خوانیم. مادر ملینا!جنس انتظار تو حقیقی است. مصنوعی و لب پر شده نیست.چنانی است که از تمام خطوط صورت تو خوانده می شود.
مادر ملینا*، جنس داغ تو واقعی است. ملینای سه ساله ای که هر شب باید دست در دست پدر به فروشگاه میرفت و خوراکی میخرید و کمی هم در آن حوالی تاب و سرسره بازی میکرد.. با آن موهای دم خرگوشی اش که حتما مادرانه آن ها را با دستانت شانه میزدی..
تو نمیتوانی برای در آغوش کشیدن دوباره ی ملینایت انتظار نکشی. برای برگشتش. برای روزهای دوباره با او بودن برای شیرین زبانی های گاه و بیگاهش. تمنای بازگشت ملینا در بند بند وجودت فزیادمیزند
بیا و مشق *خواستن را ، بیا و مشق انتقام را بیا و مشق *نیاز به برگشت عزیزترینت را*، برای تمام ما مادران، برای در آغوش کشیدن عصر بودن عزیزترینمان سرمشق کن. #انتظار_شهیده_سهساله#ملینا_اسدی#مادران_منتظر#انتظار_حقیقیvoroojakplays.ir@voroojakplays
مدتی است به این می اندیشیدم که چطور میشود حلاوت روزهای ظهور را بر کام مادران چشاند؟!
که تصویری ساخت از ذوق نفس کشیدن در روزهای پس از غیبت برای تمام مادران و فرزندانشان.که چطور میشود کودکان را از دنیای پس از ظهور چنان آگاه کرد که برای آمدن آن روز سر از پا نشناسند؟!!
مادر ملینا صورتت را که از قاب تلویزیون تماشا کردم فهمیدم که همان گم شده ام را یافتم!تو سِرّ شوق عصر ظهور را بر من آشکار کردی.سه ساله که در خانه داشته باشی نه آنقدر بزرگ است که صدای تیر و تفنگ را فهم کند نه آنقدر کوچک است که طعم شیرین کلمات دست و پاشکسته اش را نچشیده باشی.و غم تو و ملینای کوچکت شد پاسخی بزرگ برای من:جواب سوال من جایی در چشمان حیرت زده ی مادرانه ی تو و دستان پدرانه ی همسرت نهفته بود:در دستان پدر ملینای سه ساله که دستانش به جای قرمز شدن با رنگ انگشتی ملینا، با گُلِ وجود پیکر او قرمز شد.صف مادران پیش از ظهور مگر می توانند قاب اندوه میان چشم های تو را تماشا کنند و نیاز ظهور را فریاد نکشند؟!برخی از ما هنوز تمنای ظهور را نداریم،ظهور برای ما لقلقه بر زبان است و این همه یعنی انگیزه ای برای تغییر سبک زندگی از عصر پیش از ظهور برای رسیدن به آن چه نداریم. از ظهورآگاهی چندان چیزی نمی دانیم.و امام زمان برای ما معنا می شود در همین جشن ها و کف زدن ها و پخش کردن شکلات در نیمه ی ماه شعبان.مادر ملینا! راستش را بخواهی ما اصلا نیازی به ظهور نداریم. داریم زندگی مان را می کنیم. سرمان به بچه های مان گرم است و مشغول کم و زیاد دنیا هستیم. دروغ نگفته باشم، هر از گاهی جمعه ها غروب هم امام غائب مان را صدا می زنیم و شاید این جمعه بیاید را از سر عادت در غروب های جمعه می خوانیم. مادر ملینا!جنس انتظار تو حقیقی است. مصنوعی و لب پر شده نیست.چنانی است که از تمام خطوط صورت تو خوانده می شود.
مادر ملینا*، جنس داغ تو واقعی است. ملینای سه ساله ای که هر شب باید دست در دست پدر به فروشگاه میرفت و خوراکی میخرید و کمی هم در آن حوالی تاب و سرسره بازی میکرد.. با آن موهای دم خرگوشی اش که حتما مادرانه آن ها را با دستانت شانه میزدی..
تو نمیتوانی برای در آغوش کشیدن دوباره ی ملینایت انتظار نکشی. برای برگشتش. برای روزهای دوباره با او بودن برای شیرین زبانی های گاه و بیگاهش. تمنای بازگشت ملینا در بند بند وجودت فزیادمیزند
بیا و مشق *خواستن را ، بیا و مشق انتقام را بیا و مشق *نیاز به برگشت عزیزترینت را*، برای تمام ما مادران، برای در آغوش کشیدن عصر بودن عزیزترینمان سرمشق کن. #انتظار_شهیده_سهساله#ملینا_اسدی#مادران_منتظر#انتظار_حقیقیvoroojakplays.ir@voroojakplays
۶:۰۲
🪴 قیمت با احترام: ۹۰ هزار تومان سفارش ساده از طریق:@voroojaksociety voroojakplays.ir
۱۵:۱۲
۱۵:۱۲
۷:۱۱
روز دوم ماه مبارک
روز تزیین خانه
رمضان که میشود،باید صدای ماه و ستارهاز بام هر خانه بلند شود.
تو با همین قد کوچکتاز چهارپایه بالا برو؛دستت که به آسمان رسید،کمی ماه و ستاره بچین.
قرآن را که آوردی،من رحل را باز میکنم؛با هم خانه را مهمانِ آسمان میکنیم.
یک گوشهی دنجِ نورانیحالِ خانه را برای این سی روزقشنگتر میکند.
همراه ما بمان@voroojakplays
voroojakplays.ir
رمضان که میشود،باید صدای ماه و ستارهاز بام هر خانه بلند شود.
تو با همین قد کوچکتاز چهارپایه بالا برو؛دستت که به آسمان رسید،کمی ماه و ستاره بچین.
قرآن را که آوردی،من رحل را باز میکنم؛با هم خانه را مهمانِ آسمان میکنیم.
یک گوشهی دنجِ نورانیحالِ خانه را برای این سی روزقشنگتر میکند.
۳:۴۶
۳:۴۶