• ~ Four fallen angels of the same blood, each descending from the Heavens above for reasons more important than eternal paradise... ~ •
• ° خاندانی از فرشتگان، که بهشت جاودان را برای دلایلی مهم تر ترک کردند... ° •
[این یک سری رمان با ژانر فانتزیست، اگر به کتاب داستان هایی از این ژانر علاقهمند هستید، اینجا جای شماست
~ Welcome yourself to a whole new universe ~
○ | @wings_of_harmony | ○
۶:۰۸
درود بر کتابخوان های عزیزم! 

من تنها ادمین این چنل هستم، و پارت هایی از سری کتابم، Wings of Harmony، برای شما به اشتراک خواهم گذاشت.

این سری حاوی چهار جلد اصلی و یک جلد فرعی(Sequel) است، و از چپتر ۱ - کتاب ۱ شروع خواهیم کرد.

همچنین این سری کتاب داره به زبان انگلیسی نوشته میشه، بنابراین من در اینجا به فارسی ترجمهش میکنم براتون

حتما این چنل را با علاقهمندان به رمان های فانتزی پیشنهاد کنید، ممنون میشوم

امیدوارم از خواندن داستانی که خلق کردم لذت ببرید!

با این هشتگ ها چپتر مورد نظر خودتون رو میتونین پیدا کنین (اگر گذاشته باشمش 🫠)
☆• هشتگ های کتابها:#Book1 , #Book2 , #Book3 , #Book4 , #Sequel☆• هشتگ های چپتر ها:#Chapters1_5 , #Chapters5_10 , #Chapters10_15 , #Chapters15_20 , #Chapters20_25 , #Chapters25_30 , #Chapters30_40 , #Chapters40_50 , #Chapters51_and_above
من تنها ادمین این چنل هستم، و پارت هایی از سری کتابم، Wings of Harmony، برای شما به اشتراک خواهم گذاشت.
این سری حاوی چهار جلد اصلی و یک جلد فرعی(Sequel) است، و از چپتر ۱ - کتاب ۱ شروع خواهیم کرد.
همچنین این سری کتاب داره به زبان انگلیسی نوشته میشه، بنابراین من در اینجا به فارسی ترجمهش میکنم براتون
حتما این چنل را با علاقهمندان به رمان های فانتزی پیشنهاد کنید، ممنون میشوم
امیدوارم از خواندن داستانی که خلق کردم لذت ببرید!
با این هشتگ ها چپتر مورد نظر خودتون رو میتونین پیدا کنین (اگر گذاشته باشمش 🫠)
☆• هشتگ های کتابها:#Book1 , #Book2 , #Book3 , #Book4 , #Sequel☆• هشتگ های چپتر ها:#Chapters1_5 , #Chapters5_10 , #Chapters10_15 , #Chapters15_20 , #Chapters20_25 , #Chapters25_30 , #Chapters30_40 , #Chapters40_50 , #Chapters51_and_above
۶:۱۴
☆•°Wings of Harmony 1: Eclipse's Story°•☆
[جلد ۱—چپتر ۱] ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~Chapter 1: Meet the Starwinds
داستان از جایی شروع میشه که نقش اصلیمون، سرکار بانو لیلیان استارویند (Lillian Starwind) ابتدای کتاب خود را با یک خاطره ای از کودکیش شروع میکنه.
روزگارانی پیش، لیلیان کوچولو کودک معصومی بیش نبود، و با برادر بزرگترش و دوتا فامیلهاش هرازگاهی تو پارک بازی میکردن، و والدینشون از گوشه کنارای پارک، زیر درختی جایی سفره پهن میکردن و بچه ها رو تماشا میکردند.
لیلیان از نوجوانی استارت نویسندگیاش رو زد، و از چاپ شدن و انتشار رمانهاش پول در میآورد و... خلاصه که زندگی خیلی موفقی داشت.
تا اینکه رویدادی رخ داد که تمام خانوادهی استارویند رو از هم پاشید و بین چهار تا جوون فاصله افتاد.
یکی دو سال پس از مرگ پدر لیلیان بر اثر سرطان (مادر لیلیان هم که موقع به دنیا آوردنش دار فانی را وداع گفت) لیلیان جوان ۲۲ ساله شبی که از کتابخانه برمیگشت خونه (خیلی دیروقت شب بود) یهو یه چیزی به پس سرش برخورد میکنه، چشماش سیاهی میره و بیهوش میشه.
وقتی دوباره به هوش میاد، خودشو تو یه زیرزمین متروکه ای پیدا میکنه و بسته شده به یه صندلی ای به وسیله ی غل و زنجیر، اونجا میبینه که یه دانشمند دیوونه ای، با یه لبخند پتوپهن از بالا داره نگاهش میکنه، و مشخصا پایان خوشی در پی نیست.
لیلیان بیچاره، از نویسندهی موفق تبدیل شد به موش آزمایشگاهی.
وقتی خبر قتل لیلیان به گوش ۳ تا جوون دیگه توی خانواده ی استارویند میرسه، برادرش که افسردگی میگیره، دوتا فامیل ها هم گوشه ی تاریخ گم و گور میشن—خلاصه که مرگ لیلیان باعث شد زندگی قشنگی که داشتن از هم بپاشه.
لیلیان پس از مرگش توی بهشت بیدار میشه، و پس از فکر کردن که من کیم، شما کی هستین اینجا کجاس؟ ، پا میشه و پس از تبدیل شدن به فرشته، وارد بهشت میشه.
زمان توی بهشت عملا معنا نداره، اون میتونه ۵ دقیقه تو بهشت باشه، ولی روی زمین چندین سال بگذره.
پس از یه مدت گشت و گذار، تو یه ساختمون تقریبا پیشخوان دولت مانندی وارد میشه، و اونجا خود خدا رو میبینه.
از خدا میخواد که اون رو برگردونه زمین تا از اون قاتلش انتقام بگیره و برگرده پیش خانوادهش.
خدا هم میپذیره، اما به شرطی که لیلیان دیگه هرگز نتونه به بهشت برگرده.
لیلیان هم که خب، میگه مهم نیست، منو بفرست زمین.
مثل شهابسنگ از بهشت فرود میاد وسط یه جنگلی که انگار گل و گیاه ها و درختای اون دور و بر گل و برگهاشون انگار با اکلیل پوشیده شده.
اون در سرزمینی فرود اومد که به دور از دسترس انسانه—کانون تمام جادوی روی زمین.
سرزمین مقدس لیرینا (The Sacred Lands of Lyrina)
خب، لیلیان فرشته وقتی بلند میشه، بال هاشو باز میکنه که بره این قاتله رو پیدا کنه، یهو توی زمان متوقف میشه، گویا کل دنیا از چرخیدن دست برداشت.ترس وجود جدیدش رو در بر میگیره، و میگه نکنه اشتباه کردم؟ تا اینه نوری از اون بالا، از طرف بهشت، به سمتش فرود میاد....
To be Continued...
#Chapters1_5 #Book1
[جلد ۱—چپتر ۱] ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~Chapter 1: Meet the Starwinds
داستان از جایی شروع میشه که نقش اصلیمون، سرکار بانو لیلیان استارویند (Lillian Starwind) ابتدای کتاب خود را با یک خاطره ای از کودکیش شروع میکنه.
روزگارانی پیش، لیلیان کوچولو کودک معصومی بیش نبود، و با برادر بزرگترش و دوتا فامیلهاش هرازگاهی تو پارک بازی میکردن، و والدینشون از گوشه کنارای پارک، زیر درختی جایی سفره پهن میکردن و بچه ها رو تماشا میکردند.
لیلیان از نوجوانی استارت نویسندگیاش رو زد، و از چاپ شدن و انتشار رمانهاش پول در میآورد و... خلاصه که زندگی خیلی موفقی داشت.
تا اینکه رویدادی رخ داد که تمام خانوادهی استارویند رو از هم پاشید و بین چهار تا جوون فاصله افتاد.
یکی دو سال پس از مرگ پدر لیلیان بر اثر سرطان (مادر لیلیان هم که موقع به دنیا آوردنش دار فانی را وداع گفت) لیلیان جوان ۲۲ ساله شبی که از کتابخانه برمیگشت خونه (خیلی دیروقت شب بود) یهو یه چیزی به پس سرش برخورد میکنه، چشماش سیاهی میره و بیهوش میشه.
وقتی دوباره به هوش میاد، خودشو تو یه زیرزمین متروکه ای پیدا میکنه و بسته شده به یه صندلی ای به وسیله ی غل و زنجیر، اونجا میبینه که یه دانشمند دیوونه ای، با یه لبخند پتوپهن از بالا داره نگاهش میکنه، و مشخصا پایان خوشی در پی نیست.
لیلیان بیچاره، از نویسندهی موفق تبدیل شد به موش آزمایشگاهی.
وقتی خبر قتل لیلیان به گوش ۳ تا جوون دیگه توی خانواده ی استارویند میرسه، برادرش که افسردگی میگیره، دوتا فامیل ها هم گوشه ی تاریخ گم و گور میشن—خلاصه که مرگ لیلیان باعث شد زندگی قشنگی که داشتن از هم بپاشه.
لیلیان پس از مرگش توی بهشت بیدار میشه، و پس از فکر کردن که من کیم، شما کی هستین اینجا کجاس؟ ، پا میشه و پس از تبدیل شدن به فرشته، وارد بهشت میشه.
زمان توی بهشت عملا معنا نداره، اون میتونه ۵ دقیقه تو بهشت باشه، ولی روی زمین چندین سال بگذره.
پس از یه مدت گشت و گذار، تو یه ساختمون تقریبا پیشخوان دولت مانندی وارد میشه، و اونجا خود خدا رو میبینه.
از خدا میخواد که اون رو برگردونه زمین تا از اون قاتلش انتقام بگیره و برگرده پیش خانوادهش.
خدا هم میپذیره، اما به شرطی که لیلیان دیگه هرگز نتونه به بهشت برگرده.
لیلیان هم که خب، میگه مهم نیست، منو بفرست زمین.
مثل شهابسنگ از بهشت فرود میاد وسط یه جنگلی که انگار گل و گیاه ها و درختای اون دور و بر گل و برگهاشون انگار با اکلیل پوشیده شده.
اون در سرزمینی فرود اومد که به دور از دسترس انسانه—کانون تمام جادوی روی زمین.
سرزمین مقدس لیرینا (The Sacred Lands of Lyrina)
خب، لیلیان فرشته وقتی بلند میشه، بال هاشو باز میکنه که بره این قاتله رو پیدا کنه، یهو توی زمان متوقف میشه، گویا کل دنیا از چرخیدن دست برداشت.ترس وجود جدیدش رو در بر میگیره، و میگه نکنه اشتباه کردم؟ تا اینه نوری از اون بالا، از طرف بهشت، به سمتش فرود میاد....
To be Continued...
#Chapters1_5 #Book1
۱۰:۴۰
یه چند تا لایک که بخوره، امروز چپتر ۲ رو هم میزارم براتون 

۱۰:۴۳
•☆ بریم چپتر ۲؟ 

۱۷:۲۶
[جلد ۱—چپتر ۲]~~~~~~~~~~~~~~~~~~~Chapter 2: What goes down, Must come up
خب! در اون لحظه که اون نور یواش یواش از سمت بهشت به سوی زمین و در نهایت به سوی لیلیان میومد، لیلیان متوجه شد که این فقط یک نور بهشتی نبود.
شبحی بود از آن دنیا (The Afterlife)(این با بهشت و جهنم متفاوته ها!)
اشباح معمولا مو سفید هستن و پوستشون مثل گچ دیوار سفیده، مردمک چشماشون همیشه سفیده، انگار نور از خودشون میدن بیرون به جای اینکه نور رو جذب کنن.
این شبح یک سبد پر از گوی هایی بود که حاوی جادوی عنصری بودن.
هر گوی یک رنگ بود، و هر رنگ نماد یک عنصر.
مثلا آبی عنصر آب خالص بود، و نارنجی هم نماد آتش خالص، یا زرد شبرنگی نماد نور خالص و بی کران.
شبح لبخندی مادرانه زد و گفت فرزندم، من از طرف خدا اومدم تا عنصر جادوت رو تقدیمت کنم، و تغییر هویتت رو پیش ببریم، از اون پس دیگه از زندگی جدیدت روی زمین میتونی لذت ببری
لیلیان به درون سبد نگاهی انداخت؛ هوم.. باشه...و بعدش گوی سرخ رنگی توجهش رو جلب کرد...
اون گوی همرنگ خون بود، قرمز یاقوتی تیره و جذابی که لیلیان بهش همیشه میگفت رنگ مورد علاقهم.
همون رو برداشت.
خیر، قرمز نماد آتش نیست.
نماد تاریکی خالصه_.
همون لحظه که لیلیان گوی قرمز رو در دستاش گرفت، شبح ساکت شد، انگاری داشت فکر میکرد که اسم جدیدشو چی بزاره.
موهای سفید-نقرهای فرفری لیلیان به سیاه نیمه شب تغییر یافت.
چشمای آبی کبودش به سرخی سنگخونین در اومد (Bloodstone بهش میگن، خیلی سنگ خوشگلیه، شبیه یاقوته)
حاله ی سفید رنگ حلقوی بالای سرش به قرمزی همان گوی درخشید.
بال های سفیدرنگش به سیاهی سنگ آذرین درآمد و خطی نقرهفام از میان هر یک از بال هاش میگذشت، مثل تابیدن نور ماه در نیمهشب.
او از انسانی ساده به نخستین فرشته ی تاریکی تبدیل شد.
شبح با اون چشمای یاسیرنگ و مردمک های سفیدش به ظاهر جدید لیلیان نگاهی انداخت و لبخند زد— امیدوارم از زندگی جدیدت لذت ببری، اکلیپس شدو (Eclipse Shadow)
اینگونه لیلیان به اکلیپس تغییر هویت داد.
پس از این پروسه، اکلیپس بال هایش را برافراشته و توی دل شب پرواز کرد و رفت ماجراجویی.
زیر آسمون شب که داشتن پرواز میکرد و به جنگل درخشان زیر پایش نگاه میکرد، پی برد که دنیای متعلق به انسان ها از مکان فعلیش خیلی دوره، و نمیتونه به عنوان فرشته ای با این ابهت اونجا بره، دردسر میشه براش—واقعا انتقام اونقدر ها هم نمیارزه.
پس تصمیم گرفت زندگی جدیدش رو، همانطور که شبح گفت، از نو آغاز کنه.
در این زمان که او ماجراجویی میکرد، موجودی به چشم دید که نه پری بود، نه شبح و نه اژدها.
چی میتونست باشه؟
با همین فکر توی سرش، دنبال اون موجود کرد، و سعی کرد از دیدش پنهون بمونه...
_To be Continued...
#Chapters1_5 #Book1
خب! در اون لحظه که اون نور یواش یواش از سمت بهشت به سوی زمین و در نهایت به سوی لیلیان میومد، لیلیان متوجه شد که این فقط یک نور بهشتی نبود.
شبحی بود از آن دنیا (The Afterlife)(این با بهشت و جهنم متفاوته ها!)
اشباح معمولا مو سفید هستن و پوستشون مثل گچ دیوار سفیده، مردمک چشماشون همیشه سفیده، انگار نور از خودشون میدن بیرون به جای اینکه نور رو جذب کنن.
این شبح یک سبد پر از گوی هایی بود که حاوی جادوی عنصری بودن.
هر گوی یک رنگ بود، و هر رنگ نماد یک عنصر.
مثلا آبی عنصر آب خالص بود، و نارنجی هم نماد آتش خالص، یا زرد شبرنگی نماد نور خالص و بی کران.
شبح لبخندی مادرانه زد و گفت فرزندم، من از طرف خدا اومدم تا عنصر جادوت رو تقدیمت کنم، و تغییر هویتت رو پیش ببریم، از اون پس دیگه از زندگی جدیدت روی زمین میتونی لذت ببری
لیلیان به درون سبد نگاهی انداخت؛ هوم.. باشه...و بعدش گوی سرخ رنگی توجهش رو جلب کرد...
اون گوی همرنگ خون بود، قرمز یاقوتی تیره و جذابی که لیلیان بهش همیشه میگفت رنگ مورد علاقهم.
همون رو برداشت.
خیر، قرمز نماد آتش نیست.
نماد تاریکی خالصه_.
همون لحظه که لیلیان گوی قرمز رو در دستاش گرفت، شبح ساکت شد، انگاری داشت فکر میکرد که اسم جدیدشو چی بزاره.
موهای سفید-نقرهای فرفری لیلیان به سیاه نیمه شب تغییر یافت.
چشمای آبی کبودش به سرخی سنگخونین در اومد (Bloodstone بهش میگن، خیلی سنگ خوشگلیه، شبیه یاقوته)
حاله ی سفید رنگ حلقوی بالای سرش به قرمزی همان گوی درخشید.
بال های سفیدرنگش به سیاهی سنگ آذرین درآمد و خطی نقرهفام از میان هر یک از بال هاش میگذشت، مثل تابیدن نور ماه در نیمهشب.
او از انسانی ساده به نخستین فرشته ی تاریکی تبدیل شد.
شبح با اون چشمای یاسیرنگ و مردمک های سفیدش به ظاهر جدید لیلیان نگاهی انداخت و لبخند زد— امیدوارم از زندگی جدیدت لذت ببری، اکلیپس شدو (Eclipse Shadow)
اینگونه لیلیان به اکلیپس تغییر هویت داد.
پس از این پروسه، اکلیپس بال هایش را برافراشته و توی دل شب پرواز کرد و رفت ماجراجویی.
زیر آسمون شب که داشتن پرواز میکرد و به جنگل درخشان زیر پایش نگاه میکرد، پی برد که دنیای متعلق به انسان ها از مکان فعلیش خیلی دوره، و نمیتونه به عنوان فرشته ای با این ابهت اونجا بره، دردسر میشه براش—واقعا انتقام اونقدر ها هم نمیارزه.
پس تصمیم گرفت زندگی جدیدش رو، همانطور که شبح گفت، از نو آغاز کنه.
در این زمان که او ماجراجویی میکرد، موجودی به چشم دید که نه پری بود، نه شبح و نه اژدها.
چی میتونست باشه؟
با همین فکر توی سرش، دنبال اون موجود کرد، و سعی کرد از دیدش پنهون بمونه...
_To be Continued...
#Chapters1_5 #Book1
۲۰:۲۰
تا صبح لایکا بالا 

فردا براتون چپتر ۳ رو میزارم

فردا براتون چپتر ۳ رو میزارم
۲۰:۲۲
☆☆:☆☆
۲۰:۳۰
خب! بریم چپتر ۳؟ ریاکتا بالا! 


۱۲:۴۶
[جلد ۱—چپتر ۳]~~~~~~~~~~~~~~~~~~~Chapter 3: Together on new wings
اون موجودی که اکلیپس به دنبالش افتاد و مخفیانه هر جا میرفت اونم میرفت، در اصل یک فرشته ی یخ بود.
موهاش سفید-نقرهای، چشمای نافذ آبی یخی، و حاله ی فیروزهای رنگی بالای سرش میدرخشید، کت و شلوار همرنگ حالهش پوشیده بود انگار پیانیستی بود که میخواست بره روی صحنهی اجرا.
ولی بال هاش دقیقا مثل اکلیپس بود، فقط کمی بزرگتر.
جالب اینه که همین ک اکلیپس یه کم دقت کرد به ظاهر این فرشته ی یخ، پیش خودش فکر کرد که این چقدر شبیه داداشمه...
برادر لیلیان(اکلیپس وقتی انسان بود)، یه بندهخدایی بود به اسم فینیگان استارویند (Finnigan Starwind).۲۴۶ سانت قدش و از لحاظ قیافه کپی خواهرش بود. (طرف نردبونه میدونم
)
پس از مرگ خواهرش، فین(Finn, کوتاه شده ی فینیگان) افسردگی گرفت، و در ۹۰ سالگی بر اثر کهولت سن درگذشت.
خب، برمیگردیم سراغ این فرشته ی یخ، اکلیپس همینجور که دنبالش میکرد، یهو با صورت رفت توی یه درخت...
☆: آخخخ- لعنت بهش!
◇: تو دیگه کدوم دستوپا چلفتی ای هستی که دنبالم افتادی؟
☆: اولا دستوپا چلفتی هفت جد و آبادته—دوما تو چرا اینقدر شبیه برادر منی؟ ها؟ نکنه خودشی؟
یهو چشمای آبییخی اون فرشته درشت شد، و با ناباوری به فرشته ی تاریکی جلوی روش نگاه کرد.
◇: لیلیان... خودتی..؟
☆: فینی؟ (Finny, ی مدل کوتاه شده ی اسم برادر اکلیپس، که فقط خود اکلیپس معمولا ازش استفاده میکنه)
و اینگونه شد که خواهر و برادر دوباره به هم پیوستند...
پس از گفتوگو و گشتوگذار توی جنگل جادویی (Enchanted Forest)، اکلیپس از آنچه بر سر برادرش اتفاق افتاد آگاه شد.
فینیگان استارویند پس از مرگش سراغ خواهرش رو توی بهشت گرفته بود، ولی خدا بهش گفت که خواهرش روی زمین حضور داره، و همین شد که بهشت جاودان رو برای خواهرش ترک کرد.
فین توسط همان شبحی که برای خواهرش تغییر هویت اعمال کرد نیز هویت جدیدی گرفت.
از اون پس دیگه اسمش شده بود فراستبایت شدو(Frostbite Shadow)نخستین فرشته ی یخ.
اکلیپس این ایده به سرش زد که اسم خودشون رو دوقلو های سایه بزارن. (The Shadow Twins, واژه ی شدو به معنای سایه، شده فامیلی جدید این دوتا)
و از این پس، دیگه خواهر و برادری، سوار بر بال های نوین خود، بنای زندگی جدیدشون رو در سرزمین مقدس لیرینا آغاز کردند...
To be Continued...
#Book1 #Chapters1_5
اون موجودی که اکلیپس به دنبالش افتاد و مخفیانه هر جا میرفت اونم میرفت، در اصل یک فرشته ی یخ بود.
موهاش سفید-نقرهای، چشمای نافذ آبی یخی، و حاله ی فیروزهای رنگی بالای سرش میدرخشید، کت و شلوار همرنگ حالهش پوشیده بود انگار پیانیستی بود که میخواست بره روی صحنهی اجرا.
ولی بال هاش دقیقا مثل اکلیپس بود، فقط کمی بزرگتر.
جالب اینه که همین ک اکلیپس یه کم دقت کرد به ظاهر این فرشته ی یخ، پیش خودش فکر کرد که این چقدر شبیه داداشمه...
برادر لیلیان(اکلیپس وقتی انسان بود)، یه بندهخدایی بود به اسم فینیگان استارویند (Finnigan Starwind).۲۴۶ سانت قدش و از لحاظ قیافه کپی خواهرش بود. (طرف نردبونه میدونم
پس از مرگ خواهرش، فین(Finn, کوتاه شده ی فینیگان) افسردگی گرفت، و در ۹۰ سالگی بر اثر کهولت سن درگذشت.
خب، برمیگردیم سراغ این فرشته ی یخ، اکلیپس همینجور که دنبالش میکرد، یهو با صورت رفت توی یه درخت...
☆: آخخخ- لعنت بهش!
◇: تو دیگه کدوم دستوپا چلفتی ای هستی که دنبالم افتادی؟
☆: اولا دستوپا چلفتی هفت جد و آبادته—دوما تو چرا اینقدر شبیه برادر منی؟ ها؟ نکنه خودشی؟
یهو چشمای آبییخی اون فرشته درشت شد، و با ناباوری به فرشته ی تاریکی جلوی روش نگاه کرد.
◇: لیلیان... خودتی..؟
☆: فینی؟ (Finny, ی مدل کوتاه شده ی اسم برادر اکلیپس، که فقط خود اکلیپس معمولا ازش استفاده میکنه)
و اینگونه شد که خواهر و برادر دوباره به هم پیوستند...
پس از گفتوگو و گشتوگذار توی جنگل جادویی (Enchanted Forest)، اکلیپس از آنچه بر سر برادرش اتفاق افتاد آگاه شد.
فینیگان استارویند پس از مرگش سراغ خواهرش رو توی بهشت گرفته بود، ولی خدا بهش گفت که خواهرش روی زمین حضور داره، و همین شد که بهشت جاودان رو برای خواهرش ترک کرد.
فین توسط همان شبحی که برای خواهرش تغییر هویت اعمال کرد نیز هویت جدیدی گرفت.
از اون پس دیگه اسمش شده بود فراستبایت شدو(Frostbite Shadow)نخستین فرشته ی یخ.
اکلیپس این ایده به سرش زد که اسم خودشون رو دوقلو های سایه بزارن. (The Shadow Twins, واژه ی شدو به معنای سایه، شده فامیلی جدید این دوتا)
و از این پس، دیگه خواهر و برادری، سوار بر بال های نوین خود، بنای زندگی جدیدشون رو در سرزمین مقدس لیرینا آغاز کردند...
To be Continued...
#Book1 #Chapters1_5
۱۴:۳۱
ببینم چند تا لایک میخوره، امشبم اگر فرصت شد چپتر ۴ رو میزارم 

۱۴:۳۲
۱۰ + ۲ ممبر شدنمون مبارکککک




۱۹:۱۹
امشب دیگه ی کم دیره، وگرنه چپتر ۴ رو هم تقدیم شما عزیزان میکردم
🤌
شب همگی بخیر

شب همگی بخیر
۲۰:۰۳
خب! امروز دیگه چپتر ۴ رو نزارم براتون خیلی دیگه نامردیه-

بریم چپتر ۴؟ 


۸:۵۰
[جلد ۱—چپتر ۴]~~~~~~~~~~~~~~~~~~~Chapter 4: Never judge a book by its cover
خب، یه جفت فرشته ی با ابهت مثل اکلیپس و فراستبایت که نمیشه همینجوری توی جنگل ول بچرخن که!بنابراین دنبال جایی گشتند تا همانجا مستقر شوند.
در همین هنگام، یه کلبه ی متروکه ای پیدا کردن، نزدیک قلمرو ی فِی ها(Faes, نوعی پری، بعدا تو یه پاورقی توضیح میدم تفاوت بین پری ها رو)
کلبه هه کاملا خالی بود، انگار صاحبان قبلی اسبابکشی کرده بودند و خونه ی قبلیشونو به حال خود رها کردند.
خب، پس دوقلوهای سایه دست به کار شدن و شروع کردن به بازسازی کلبه.
توی سرزمین مقدس لیرینا، کانون تمام جادوی کره ی زمین، تقریبا هر چیزی ممکنه—و طولی نکشید که اون کلبه به خونه ی گرم و صمیمی ای تبدیل شد که دو تا فرشته توش زندگی میکردند.
ی نکته ی کوچولو جالبه بدونین اینکه فراستبایت الکی کت و شلوار همیشه تنش نیس-واقعا پیانیسته
(منم خیلی دوسش دارم خدایا کمک-)
بعد از ظهری که داشت تو اتاقش پیانو میزد (با چشم بسته ها!) اکلیپس همینجوری وایساد دم در داشت گوش میکرد.
آهنگ ک تموم شد، چشماشو باز کرد و با دیدن خواهرش لبخند زد
◇: عه، اکلیپس اینجایی؟ همهچی اوکیه؟
☆: آره، خیالت جمع—عه اون چیه؟
اکلیپس به یه عکسی ک از جیب کت داداشش زده بود بیرون اشاره کرد، اونم زود قایمش کرد.
◇: هیچی نیست! تو نگرانش نباش-خب دیگه منم برم یه دوری تو آسمون بزنم و برگردم، بدرود آبجی-
و ب همین صورت فراستبایت از کلبه خارج شد و توی افق ناپدید شد.
اکلیپس آهی کشید که آخ از دست این داداشم... ، و سر تکون داد.
زمان ک گذشت و یواش یواش غروب شد، یهو یکی در کلبه رو زد.
اکلیپس غرغر کنان از چرت بعد از ظهریش پاشد و رفت سمت در کدوم خری این وقت غروب میاد سراغ ما آخه-
یه اکیپ از شکارچیان پری (Fairy hunters، اینا انسانن، ک فِیری ها (نوعی پری) رو برای جادوشون و قدرت ماورایی داخل بال هاشون شکار میکنن) همینجور جلو در وایساده بودن، تیر کمون ب دست، انگار نه انگار اکلیپس فرشتهس و پری نیست.
خب! دعوا!
سعی کردن اکلیپس رو ببرن، ولی زهی خیال باطل! نخستین فرشته ی تاریکیه ها!
یه سریشون ک ب خاکستر تبدیل شدن، یکی هم که طلسم شد فرار کرد.
خلاصه اکلیپس پیروز میدان

برگشت تو کلبه، رفت تو آشپزخونه و دست به کار شد ک برای خودش شیرینی بپزه (اکلیپس کدبانو
)
کوکی پخت، و نتیجهشونم عالی شد 🤌
همین هنگام باد های شدید بیرون میومد، و فراستبایت از پرواز بعد از ظهریش برگشت خونه.
اکلیپس هم بهش ی کوکی داد و گفت خسته نباشی
آبجی و داداش همینجور تو هال نشسته بودن، کوکی میخوردن، و... خلاصه خیلی زندگیشون آروم و بی تنشه...
ولی در که همیشه رو یه پاشنه نمیچرخه نه؟...
To be Continued...
#Book1 #Chapters1_5
خب، یه جفت فرشته ی با ابهت مثل اکلیپس و فراستبایت که نمیشه همینجوری توی جنگل ول بچرخن که!بنابراین دنبال جایی گشتند تا همانجا مستقر شوند.
در همین هنگام، یه کلبه ی متروکه ای پیدا کردن، نزدیک قلمرو ی فِی ها(Faes, نوعی پری، بعدا تو یه پاورقی توضیح میدم تفاوت بین پری ها رو)
کلبه هه کاملا خالی بود، انگار صاحبان قبلی اسبابکشی کرده بودند و خونه ی قبلیشونو به حال خود رها کردند.
خب، پس دوقلوهای سایه دست به کار شدن و شروع کردن به بازسازی کلبه.
توی سرزمین مقدس لیرینا، کانون تمام جادوی کره ی زمین، تقریبا هر چیزی ممکنه—و طولی نکشید که اون کلبه به خونه ی گرم و صمیمی ای تبدیل شد که دو تا فرشته توش زندگی میکردند.
ی نکته ی کوچولو جالبه بدونین اینکه فراستبایت الکی کت و شلوار همیشه تنش نیس-واقعا پیانیسته
بعد از ظهری که داشت تو اتاقش پیانو میزد (با چشم بسته ها!) اکلیپس همینجوری وایساد دم در داشت گوش میکرد.
آهنگ ک تموم شد، چشماشو باز کرد و با دیدن خواهرش لبخند زد
◇: عه، اکلیپس اینجایی؟ همهچی اوکیه؟
☆: آره، خیالت جمع—عه اون چیه؟
اکلیپس به یه عکسی ک از جیب کت داداشش زده بود بیرون اشاره کرد، اونم زود قایمش کرد.
◇: هیچی نیست! تو نگرانش نباش-خب دیگه منم برم یه دوری تو آسمون بزنم و برگردم، بدرود آبجی-
و ب همین صورت فراستبایت از کلبه خارج شد و توی افق ناپدید شد.
اکلیپس آهی کشید که آخ از دست این داداشم... ، و سر تکون داد.
زمان ک گذشت و یواش یواش غروب شد، یهو یکی در کلبه رو زد.
اکلیپس غرغر کنان از چرت بعد از ظهریش پاشد و رفت سمت در کدوم خری این وقت غروب میاد سراغ ما آخه-
یه اکیپ از شکارچیان پری (Fairy hunters، اینا انسانن، ک فِیری ها (نوعی پری) رو برای جادوشون و قدرت ماورایی داخل بال هاشون شکار میکنن) همینجور جلو در وایساده بودن، تیر کمون ب دست، انگار نه انگار اکلیپس فرشتهس و پری نیست.
خب! دعوا!
سعی کردن اکلیپس رو ببرن، ولی زهی خیال باطل! نخستین فرشته ی تاریکیه ها!
یه سریشون ک ب خاکستر تبدیل شدن، یکی هم که طلسم شد فرار کرد.
خلاصه اکلیپس پیروز میدان
برگشت تو کلبه، رفت تو آشپزخونه و دست به کار شد ک برای خودش شیرینی بپزه (اکلیپس کدبانو
کوکی پخت، و نتیجهشونم عالی شد 🤌
همین هنگام باد های شدید بیرون میومد، و فراستبایت از پرواز بعد از ظهریش برگشت خونه.
اکلیپس هم بهش ی کوکی داد و گفت خسته نباشی
آبجی و داداش همینجور تو هال نشسته بودن، کوکی میخوردن، و... خلاصه خیلی زندگیشون آروم و بی تنشه...
ولی در که همیشه رو یه پاشنه نمیچرخه نه؟...
To be Continued...
#Book1 #Chapters1_5
۱۰:۰۸
تا شب لایک بخوره، چپتر ۵ و یدونه پاورقی هم براتون میزارم 

۱۰:۰۹
☆☆:☆☆
۲۰:۳۰