عکس پروفایل ‹سلطنت|🚷🖤|𓆩•|𝐁𝐀𝐋𝐎𝐎𝐂𝐇|•𓆪🥱✌🏻›
۱.۲ هزار عضو

‹سلطنت|🚷🖤|𓆩•|𝐁𝐀𝐋𝐎𝐎𝐂𝐇|•𓆪🥱✌🏻›

♡!کِـــلِــیپ بَلـــوچـے فَــارســــےundefinedundefined!
♡!تـِـکــِص!undefinedundefined
♡!بِــیــوُ!undefinedundefined
♡!پُــروف!🤍undefined
♡!چِـِـالِـش!🥹🫧
♡!اهــَنگ!undefinedundefined
با مالكت:حاجی ممدی undefinedundefined
بامدیریت :🤍undefinedملیسوک خانundefined🤍
:undefinedشناسه چنلمونundefinedundefined
@mndvkm
م نگاهی به میز انداخت و گفت اولین بار که می خوام دستپخت تو بخورم امیدوارم خوب باشه

سرمو پایین انداختم و گفتم همه میگن دستپختم خوبه نمیدونم ولی…

قاشق به دست گرفت و گفت
حال گیتی خوب بود از چشماش خوندم که با تو بهش خوش گذشته و تنهاییشو پر کردی.
لبخندی زدم و گفتمخانوم خیلی خوشگلن آدم دلش میخواد فقط نگاشون کنه برای اولین بار لبخند روی لبش نشست
انگار وقتی از گیتی حرف می زد اون آدم همیشه نبود یه حس و حال دیگه ای داشتلبخند از روی لباش کنار نمیرفت و چشماش برق می‌زد و من چقدر احساس میکردم به همچنین عشق نیاز دارم.که یکی منو اینطور بخواد…
گیتی زیباترین زنی که من به عمرم دیدم برای من بهتر از اونی وجود نداره.

اینکه از عشقش حرف می‌زد اما کمی برای من هنوز سخت بود درک کردنش که چطور وقتی عاشقه با یکی مثل من صیغه میخونه و محرم میشه تا ارض بشه!
سرم رو پایین انداختم و اون شروع کرد به خوردن غذا .

بدون اینکه نگاهم کنه گفت
نه دستپخت بدک نیست!

نفس راحتی کشیدم خیالم از این بابت که از دست پختم بدش نیومده راحت شدمنم شروع کردم به خوردن غذا…
غذاشو که کامل خورد از پشت میز بلند شد و گفت _میرم به اتاق خوابمون کاراتو بکن همه چیزو مرتب کن بیا اونجا به وظیفه‌ی دومت باید برسی! ادامه رمان رو بزارم؟
ارهundefinedنهundefined
undefined۴

۷۱

۱۰:۳۷