بله | کانال داستان ترسناک
د

داستان ترسناک

۳۲۹عضو
یه شب من و دوتا پسر داییم و دختر خالم و زن داییم توی اتاق خونه ی مامان بزرگم بودیم و بابا بزرگم و مامان بزرگم با یکی از پسر داییام که ۵ سالشه تو سالن خوابیده بودن ما که تو اتاق بودیم داشتیم توت فرنگی و شربت و کیک می خوردیم و میگفتیمو می خندیدیم که یهو یکی از پسر داییام که اسمش امير علی رفت دستشویی دستشویی خونه مامان بزرگمم کنار در ورودی شونه پسر داییم رفت هنوز ۵ ثانیه هم نشده بود که رفت و سری امد و گفت : در بازه و دم پایی مامانمم که تو خونه میپوشه ( یعنی اون یکی زن داییم) بعد رفتیم ببینیم پسر دایی کوچیکم اونجا پیش مامان بزرگم خوابیده یا اینکه ترسیده رفته خونشون آخه اون پسر داییم خونشون تو همون ساختمونیه که مامان بزرگمم خونشون اون جاست بعد دیدیم که نه پسر داییم اونجا خوابیده بعد مامان بزرگم رو بیدار کردیم و ازش پرسیدیم که اون درو باز گذاشته آخه اون بعضی موقع ها گرمش میشه و درو باز میزاره ازش پرسیدیم و گفت نه من درو باز نذاشتم بعد رفتیم از بابا بزرگم پرسیدیم اونم گفت نه اون جا بود که همه ترسیدیم بعد رفتیم تو اتاق و در و بستیم من به زن داییم گفتم حتما درو یکی آروم بسته باد زده باز شده زن داییمم گفت پس کی دم پایی رو گذاشته اونجا بود که من ترسیدم همون لحظه دیگه هممون گرفتیم خوابیدیمو به هیچی فکر نکردیم تا اینکه همون شب یه خواب خیلییییی ترسناک دیدم که یه جن ترسناکی که لباس عروس تنش بود خیلی وحشیانه داشت از پله های خونه ی مامان بزرگم میومد بالا من از خواب پریدمو تا صبح خوابم نبورد هنوزم که هنوزه از اون شب می ترسم#داستان#ترسناک

۹:۱۰

خبر فوری و جدید از مدرسه ی عصمت undefinedundefined
دیده شدن شماره های عجیب در اطراف مدرسه با نوشته هایی از جمله (وارد مدرسه عصمت نشوید ۱۲۳)(۱۲۳عددی به نشانه ی کمکundefined)که اول همه آنها عدد ۱۲۳ که به نشانه کمک است پیدا شده است با توجه به اعداد معانی هم بوده است معنی بکی از آنها آتش سوزی شدیدی بود که به صورت عدد نوشته شده بود آتش سوزی شدیدی که طبق اتفاقات مدرسه مربوط به آتش سوزی مدرسه بود و معانی دیگری ترسناک درباری انتقام و غیره undefinedundefined
این اعداد در جستجو گوگل ثبت و معانی آنها به صورت بالا درآمده بود هرآنکه این پیغام هارا می‌نویسد از معانی آن باخبر است undefined

۹:۱۰

خب خب بعد یه تئوری دیگری که هست با دوربین های مخفی گرفته شده یه شب که خیابان خیلی خلوت بود این مجسمه از روی صندلی پا میشه و حرکت میکنه و بعد از چند دقیقه دوباره به صندلی برمیگرده و همین جوری میشینهundefinedundefined

۹:۱۱

🥶🥶متسفانه بچه ها همین حالا برام یه اتفاق ترسناک افتاد داشتم بهش نگاه میکردم که گوشیم یهو خاموش شد undefinedundefined بعد وقتی روشنش کردم و داشتم این پیغام رو براتون می‌نوشتم هنگ کردundefinedundefinedاز بله اومد بیرون رفت تو گالری خودش بعد عکس مک دونالد رو آورد روش زوم کردundefinedundefined کامالا واقعی همین حالا برام اتفاق افتاد

۹:۱۱

این مجسمه به نام مجسمه مک دونالد جن زده است خیلی ها این رو به شوخی میگرید چون زیاد این چیز هارو درباری حیوانات جن زده و .... شنیدید ولی این جن زدگی به قدری واقعی است که خشم مسیحی ها رو درآورد و یک نوع از همین عروسک را در کلیسا بر روی صلیب آویختند undefined

۹:۱۱

خیلی هاتون ازموضوع مک دونالد بی خبر هستید مک دونالد درواقع یک سوخاری فروشی در مکزیک هست اما شما متسفانه تئوری ثابت از مک دونالد رو نمیدونید undefined
لطفا اگر واقعا توانایی شنیدنش رو دارید با ما تا این خبر همراه باشید undefinedundefined
متسفانه خیلی دوست داشتم بهتون بگم در این مورد ترسیدن دارم شوخی میکنم تا هیجان داستان رو بیشتر کنم ولی باهاتون هیچ شوخی ندارم undefinedundefined
من هشدارم رو بهتون دادم undefined
و چند تا جیز هست که بهش توجه کنید :
وقتی عکسش رو گذاشتم خواهشن اگر به صفحه تصویر نگاه می‌کرد باهاش چشم در چشم نشید اگرم واقعا به قول خودتون تواناییش رو دارید چند ثانیه بدون پلک زدن به چشماش نگاه کنید تا ببنید چی میشه undefined
عکس هارو تو گوشیتون ذخیره نکنید(خودم هم فقط دخیره کردم تا براتون به نمایش بزارم بعدا مطمئن باشید پاکش میکنم )
و این که لطفا ری اکشن رو فراموش نکنید و
هشدارمون رو جدی بگیرید undefined
باتشکر

۹:۱۱

این اتفاق برای دوسال پیش هس داییم با دوست دخترش رفته بودن شمال بعد رفته بودن دوتایی جنگل ترط های غروب بود که آدم هایی که اونجا بودن میرن و فقط داریم با دوست دخترش موندن بعد چند تا سگ اونجا بودن داریم شروع به اونا غذا دادن بعد سگ ها به یجا خیره شدن و شروع به پارس کردن بعد داییم با دوست دخترش رفتن ببینن چیه که دیدن یه پیره مرده که اونجا وایساده داره به اونا نگاه می‌کنه دوست دختر داریم ترسید و رفت تو ماشین نشت و هی داییم رو صدا می‌زد بیا بریم ولی داییم گفت که نترس شاید یه رهگذر هست ولی اون مرده همین جوری داشت نگاهشون میکرد داییم هرچی صداش میز می‌گفت تو کی هستی اینجا چی میخای مرد هیچ جوابی نمی‌داد و بعد چند دقیقه مرد به طور خیلی عجیبی غیب شد#مرلین

۹:۱۱

کامالا واقعی داشتم تو پارک بازی می‌کردم گفتن یکم استراحت کنم رفتم رویه صندلی نشستم خدا رو شکر خلوت خلوت بود و پرنده هم توش پر نمیزد دیدم یه بسته ادامش افتاده کنار صندلی یکم اونطرف تر آدامس شیک بود بعد حواسم رفت به گوشی سرم رو که بلند کردم دیدم بسته آدامس جلو پامه🥶

۹:۱۳

تئوری کوتاه یه روز یه مرده پخش میکنه که اگر یه نفر بیاد دم خونه من من اون رو میخورم بله ! این مرد میتونست گوشت آدم هارو بخورهundefinedundefined
یه پسره میگه که این تئوری ها الکیه و میره خونه مردهundefined مرده هم اون رو میندازه تو وان خونش و یک تیکه از بدنش رو میکنه و میپزه و میخوره بعدش هم تو فضای مجازی پخش میکنه و میگه گوشتش خوشمزه نبودundefinedundefined🥶
من خودم این رو از یه نفر به عنوان تئوری شنیدم اما این پسره هم میگفت الکیه شاید شما هم بگید الکیه ولی معلوم نیست شاید فقط امکان داره .....

۹:۱۳

یه روز رفته بودیم مسافرتبه یه هتل رفتیم متاسفانه مامان و بابام تو یه اتاق خوابیده بودن و من هم تو یه اتاق دیگهمن خواب بودم که یهو دستشوییم گرفت رفتم تو دستشویی و بعد از پشت انگار یکی من و هول داد و نزدیک بود که بیافتمبعد یکم ترسیدم و گفتم حتما تعادلم رو از دست دادمبعد نزدیک ساعت 2 شب بود که در اتاقم خود به خود وا شد انگار یه چیز تاریک وارد اتاقم شد..... رد پای خونی داشتوقتی من بیدار شدم رفت بیروناون شب بد ترین شب زندگیم بودواقعی... undefinedممنونم از داستانهای کوتاه ترسناکتونundefinedundefined

۹:۱۳

یه روز تو خانه تنها بودم شب بود بعد برق رفت
منم‌ نمیدونستم چی کار کنم ترسیده بودم رفتم دنبال شمع گشتم دیدم یکی میزنه به در این شکلی تق تق تق ، تق تق منم خیلی ترسیده بودم چراغ قوه انداختم از چشمی در تو رو نگاه کردم هیچی نبود صدا هم قطع شده بود خیالم راحت بود از در که دور شدم دوباره اومد تق تق تق شمع خاموش شد از ترسم رفتم تو کمد یه ضربه ای به در حس کردم بعد از در کمدی که توش بودم این صدا میومد تق تق تق تق تق تق معلوم بود یکی داره این در زدن میزنه به در کمدم اما هیچکس خونه نبود
#یلداری اکشن فراموش نشه

۹:۱۳

یه روز داشتم با دوستم چت میکردم کن داشت درباره یک سایه سیاه که همش جلو در اتاقش داره این ور و اون ور میره حرف میزد که یهو گفت کیف پولمو انداخت منم تعجب زده شدم و گفتم امکان نداره
تا اینکه کسی که همش داشت جلوی در اتاقش این ور و اون ور میرفت گوشیشو گرفت و منم فحش بهش دادم و گفتم که دوستمو ول کنه ولی بعد از چنددقیقه دوستم گوشیو گرفت و گفت بیهوشم کرده منم تعجب زده شده بودم تا اینکه سایه سیاه جلوم ظاهر شد و من خیلی ترسیدم ولی تا میخواستم چیزی بگم بیهوشم کرد بعد از اون روز خیلی ترسیده بودم:)))

۹:۱۳

یه روز داداشم توحال تنها خواب بودیهو حس کرد یه چیزسنگیل رودستش راه رفت .چشش رو یک ذره باز کرد ودید یک آدم که شرت و شلوال نداشت رو دید وسریع بست.وقتی برای من تعریف کرد من گفتم جن بودهاز بابام پرسید گفت من نبودم.من و داداشم خیلی ترسیده بودیم ودقیقا اون موقع که تعریف می کرد شب نبود ولی خواهرام خواب بودن .وداداشم ۸ سالشه#محمد علی داداشمداستان ترسناک های شما##داستان #ترسناک

۹:۱۸

یه بار از اتاقم اومدم بیرون بعد داشتم به در اتاقم برچسب می‌چسبوندم بعد برچسبو چسبوندم از دور نگاه کردم در اتاقمو ببینم که چه جوریه خوب شده برچسب چسبوندم یا نه که دیدم که دستگیره در اتاقم یه جوری که انگار یکی از تو اتاقم داره دستگیره رو تکون میده دیدم هی داره دستگیره بالا پایین میره دیدید می‌خواید درو باز کنید بعد از پشت درم تکون می‌خوره دقیقاً دقیقاً همونجوری بود رفتم تو اتاق هرچقدر گشتم آخه کسی تو اتاق نبود اون موقع خیلی ترسیده بودم اصلاً نمی‌دونستم چیکار کنم لطفاً شما هم احساستونو با ری اکشن نشون بدید.

۹:۱۸

یه بار داشتم به صفحه تلوزیون نگا میکردم تلوزیون خاموش بود و صفحه سیاه به خاطر همین میتونستم خودمو تو تلوزیون ببینم که رو مبل نشستم خلاصه سرم و بردم و پشت سرم رو نگاه کردم وقتی برگشتم بدون این که پلک بزنم به صفحه یه نگاه تند انداختم و قلبم ریخت یه چیز خیلی سیاه و دراز این خودم لم داده بود رو مبل پاشدم به مبل نگا کردم ولی هیچی نبود undefined

۹:۱۸

فکرشو میکردی که طبق یک افسانه قدیمی تمام اتفاق هایی که در طول زندگی برامون پیش میاد رو یک دور تو شکم مادرمون بصورت خواب میبینیم،
- داستان از اونجا ترسناک میشه که شاید ما الان تو همون خوابیم؟

۹:۱۸

یه روز از خواب پاشدم دیدم بابام داره میره بیرون با یه لباس ورزشی سبز و بند آبی و کفش مشکی با راه راه سفید و کلاه سبز خلاصه گفتم کجا میری گفت میریم بیرون قدم بزن میام منم گفتم باشه خوابیدم پاشدم دیدم دوباره بابام با همون لباس و کفش و کلاه و همون حالت داره میره بیرون گفتم بابا چند بار میری بیرون گفت چی میگی ؟ بار اوله دارم میرم undefined#بنیتا

۹:۱۸

حمایت کنید🩸#مالک

۹:۱۸

۴۰۰ تایی شدنمون مبارک یکی برامون اد زد خیلی مهربونه میخاد ما رو ۶۰۰ یا ۵۵۰ تایی کنههه🩸

۹:۵۵

لف ندید در حال عضو گیری

۱۰:۲۸