یه بار بابام توی سن نوجوونی یه کاری میکنن که پدربزرگم عصبانی میشن. عصاشون رو قایم میکنن پشتشون و بابام رو صدا میکنن. بابام نزدیک میشن می فهمن هوا پسه و کتک توی راهه.یهو بلند میگن: چوخواهی شوی از خطر در امانپناهنده شو بر امام زمان... پدربزرگم از حاضر جوابی بابام خنده شون میگیره و به حرمت اسم امام زمان عصا رو می اندازن. میگن برو پی کارت. بار آخرت باشه.
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
سلام برای دهه شصتیها لباس چند سایز بزرگتر میگرفتن، ما یه کاپشن زرد رنگ داشتیم که تا نوه و نتیجه هم رفت
ما سه تا خواهر استفاده کردیم به این ترتیب که بزرگه چند سال پوشید تا به بعدی اندازه شد اون هم چند سال پوشید تا به من اندازه شده و بعد من به خواهرزادهام که سه سال از من کوچیکتر بود و همین طور الی آخر
دیگه جزء میراث خانوادگی به حساب میومد.
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
سلام بابای خدا بیامرزم سواد درست حسابی نداشت در حد بنویسه و بخونه یه روز که حقوقش رو ریخته بودن با خواهرزاده ام میره بگیره که مدام میگفته علی جان بگو بانکی همه رو توالت بده اون بهتره، خواهر زاده ام می گفت
دهانم باز مونده بود که متصدی بانک گفت منظورت چیه پدر جان؟ پدرم دوباره میگه همین توالت ها دیگه که یک دفعه خواهر زاده ام میگفت من فهمیدم تراول رو میگه به متصدی بانک گفتم دو نفری از خنده غش کردیم
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
رفتم خشکشویی کت بابام رو بگیرم. تا از در رفتم صاحب مغازه گفت سلام خوش اومدی کم پیدایی چه خبر خانواده خوبه؟ من نوکرتم، منم یکی یکی جواب میدادم که ممنونن خوبم همه سلام دارن، وقتی ام گفت نوکرتم گفتم زشته نفرمایید یه دفعه برگششتم دیدم با آقایی که پشت سرمه احوالپرسی میکنه

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
سلام این خاطره رو هر وقت یادم میاد خندهام می گیره من و مادرم رفتیم چشم پزشکی مسئول پذیرش هرچی می گفت ما نمی شنیدیم و فقط می گفتیم هان؟هااان؟
اون هم عصبی شد گفت اول گوش هاتون ببرین دکتر بعد چشم هاتون

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
سلام مادر بزرگ بنده یک روز که به باغ شان که در نزدیکی روستایی بود رفته بودند در آنجا مادر بزرگم تصمیم گرفتند که آب گوشت بپزند همه چی آماده کرده بودند فقط نمکش مونده بود. دنبال نمک می گشتند که پیدا کردند و به غذا اضافه نمودند بعد وقتی که پدر بزرگم شروع به خوردن نمودند گفتند که احیاناً به غذا پودر لباس شویی زدی ؟ مادر بزرگم گفت: نه من فقط دنبال نمک می گشتم در اتاق ظرفی را دیدم که توش پودر سفید بود. من هم اون رو به غذا اضافه کردم پدر بزرگم گفتند: اون ظرف سفید مات نبود که در این رنگی داشت؟ مادر بزرگم گفتند آره همون بود چطور مگه؟؟ پدر بزرگم گفت: اون که پودر لباس شویی بود !!

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
سلام این خاطره بر می گرده به کلاس اولم، کلاس اول که بودم خانم معلم گفته بود برگه ی آچار بیارید مدرسه من چون نمی دونستم منظورش برگه هست، به مامانم گفتم خانم معلم گفته آچار نقاشی کنیم ببریم مدرسه
مادر ما هم نقاشی یه آچار کشید. صبح که نشون خانم معلم دادم تا ظهر وقتی نگاهم می کرد می خندید
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
سلام چند سال پیش که من مجرد بودم با خواهرم خونه مادرم بودیم مامان من آسم داره و اسپری مصرف میکنه بعد از ظهر بود مامانم داشت سبزی پاک میکرد اون روز هم مامانم تازه رفته بود دکتر و کلی اسپری و دارو گرفته بود یهو زلزله اومد از این الکیا ولی همه متوجه شدیم من و خواهرم تو یه حرکت سریع اسپری و داروهای مامانم رو که همیشه باید پیشش باشه رو بر داشتیم دوتایی با هم از خونه زدیم بیرون به طرف یه پارک
آقا ما چند ساعت بیرون بودیم بعد اومدیم خونه مامانم عصبانی
کجا بودین ما هم گفتیم زلزله اومد فرار کردیم دیگه، مامانم:داروهای من رو کجا بردین آخه، گفتیم اگه زلزله خونه رو خراب کرد داروهای نمونه زیر آوار
مامانم: من خودم بمونم اشکال نداره خوب شد دارو هام رو نجات دادین.
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
رفتم سونو کبد و کیسه صفرا مسئول پذیرش صدام زد و گفت چیزی میل کردید ؟ منظورش این بود که با شکم خالی باید سونوگرافی بشی منه خنگول بلند گفتم بله خیلی ممنون صرف شده شما بفرمائیدیعنی سالن رفت رو هوا تازه فهمیدم چه گندی زدم از اون روز هرچی فکر میکنم نمیتونم خودم و درک کنم🫢


@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
سلام به همگی
یه سری رفتیم چشم پزشکی
برای معاینه چشم خواهرم.دکتر گفت: شماره عینکشون یک درجه ضعیف تر شده
مامانم گفت : خدا رو شکر
چشمش ضعیف نشه، جهنم از عینک، اشکال نداره عینکش ضعیف بشه
فکر کنم دکتر از شغلش انصراف داد کلا

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
سلام برای دهه شصتیها لباس چند سایز بزرگتر میگرفتن، ما یه کاپشن زرد رنگ داشتیم که تا نوه و نتیجه هم رفت
ما سه تا خواهر استفاده کردیم به این ترتیب که بزرگه چند سال پوشید تا به بعدی اندازه شد اون هم چند سال پوشید تا به من اندازه شده و بعد من به خواهرزادهام که سه سال از من کوچیکتر بود و همین طور الی آخر
دیگه جزء میراث خانوادگی به حساب میومد.
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
سلام يک بار حرم بوديم بعد كفش هام داخل پلاستيک توی مچ دستم انداخته بودم چادرم هم عربی بود، بعد موقع رفتن ده نفر بوديم گفتم كفشام رو گم كردم همه ی ده نفر يكککک ساعت دنبال كفش های من بودن آخر سر زير چادرم رو نگاه كردم ديدم توی مچ دستمه 

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
سلام به همه، یه شب توی اتاق خوابگاه بودیم، می خواستیم بخوابیم دوستم که قرآن و لب تاپ جلوش بود همینطور که حرف میزد یهو دیدیم لب تاپ رو بوس کرد و گذاشت تو طاقچه و قرآن رو هم همین طوری هل داد زیر تخت،توی اون لحظه خیلی خندیدیم.
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
سلام به همه، یه شب توی اتاق خوابگاه بودیم، می خواستیم بخوابیم دوستم که قرآن و لب تاپ جلوش بود همینطور که حرف میزد یهو دیدیم لب تاپ رو بوس کرد و گذاشت تو طاقچه و قرآن رو هم همین طوری هل داد زیر تخت،توی اون لحظه خیلی خندیدیم.
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
یک بار یه مراسمی بود همه خونه عمهام بودیم دو روز، بعد خواهر شوهرم جو گرفته بودش همه چادرهای فامیل رو برداشته بود ریخته بود توی لباسشویی بعد که درش آورده بود همه چادر ها قاطی شده بود هیچکس مال خودش رو پیدا نمی کرد اعصابشون خورد شده بود
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
سلام مادر بزرگ بنده یک روز که به باغ شان که در نزدیکی روستایی بود رفته بودند در آنجا مادر بزرگم تصمیم گرفتند که آب گوشت بپزند همه چی آماده کرده بودند فقط نمکش مونده بود. دنبال نمک می گشتند که پیدا کردند و به غذا اضافه نمودند بعد وقتی که پدر بزرگم شروع به خوردن نمودند گفتند که احیاناً به غذا پودر لباس شویی زدی ؟ مادر بزرگم گفت: نه من فقط دنبال نمک می گشتم در اتاق ظرفی را دیدم که توش پودر سفید بود. من هم اون رو به غذا اضافه کردم پدر بزرگم گفتند: اون ظرف سفید مات نبود که در این رنگی داشت؟ مادر بزرگم گفتند آره همون بود چطور مگه؟؟ پدر بزرگم گفت: اون که پودر لباس شویی بود !!

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
با سلام و خسته نباشید.من داخل یه خانواده پر جمعیت به دنیا اومدم.بچه ها همه با فاصله سنی کم.شب همه هم با هم تو حال می خوابیدیم.یه بار نصفه شب خیلی تشنهام بود حالش رو نداشتم بلند بشوم برم آب بخورم. همهاش میگفتم کاشکی یکی پاشه بره آب بخوره بهش بگم واسه من هم آب بیاره، دیدم خیر هیشکی پا نشد. بالاخره تشنگی زور خودش رو زد و پا شدم پاورچین پاورچین رفتم یه لیوان آب بخورم برگردم که داداشم بیدار شد و گفت واسه من هم آب بیار بعد دیدم یکی دیگه هم گفت واسه من هم آب بیار، بعد تقریبا همه شون گفتن یه لیوان هم واسه من بیار، هیچی دیگه دیدم آمار بالا هست رفتم یه پارچ آب برداشتم با یه لیوان و یکی یکی آب دادم. پارچ اول تموم شد پارچ دومی رو آوردم.گ، هیچی دیگه من که می خواستم برم خودم یه لیوان آب بخورم یه لشکر رو سیراب کردم. جالب این بود که همه تشنه بودن و منتظر که یکی بیدار بشه براشون آب بیاره.
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
این سوتی مال مامانم هست.چند روز پیش داشتیم با مامانم تلفنی صحبت میکردیم گفتم نهار چی دارین مامان؟مامانم گفت ماهی پلو داریم مادر .دیروز بابات ماهی قزل آقا گرفته امروز پختم 
میخواست بگه ماهی قزل آلا.از خنده غش کرده بودم مامانم هم اونور میخندید و بعدم از خنده های من حرص میخورد.بعد گفتم عیب نداره مادر با این قیمتای ماهی شما کار خوبی میکنی که با احترام میگی قزل آقا
@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰
سلام مادر بزرگ بنده یک روز که به باغ شان که در نزدیکی روستایی بود رفته بودند در آنجا مادر بزرگم تصمیم گرفتند که آب گوشت بپزند همه چی آماده کرده بودند فقط نمکش مونده بود. دنبال نمک می گشتند که پیدا کردند و به غذا اضافه نمودند بعد وقتی که پدر بزرگم شروع به خوردن نمودند گفتند که احیاناً به غذا پودر لباس شویی زدی ؟ مادر بزرگم گفت: نه من فقط دنبال نمک می گشتم در اتاق ظرفی را دیدم که توش پودر سفید بود. من هم اون رو به غذا اضافه کردم پدر بزرگم گفتند: اون ظرف سفید مات نبود که در این رنگی داشت؟ مادر بزرگم گفتند آره همون بود چطور مگه؟؟ پدر بزرگم گفت: اون که پودر لباس شویی بود !!

@yadbad123
----ارسال خاطره های زیبای شما به ایدی : @a6m1n
۴:۳۰