majnoon.mp3
۰۰:۵۸-۹۱۸.۵۷ کیلوبایت
برای اینکه یادمان بماند سال خون را در مرودشت؛ سرمای بعد از پاییز تازه سوز گرفته بود، و آسمان کمی از تنگی و گرفتگی درآمده و رود زیر پل خان نمی به خود دیده بود. و شاخه های درختها اگرچه لخت، ولی به بعضی هایش هنوز نارنج بود. و شب میلاد مولا بود که چراغ تمام بازار خاموش شد. کرکرهها را پایین کشیدند و شهر در سکوت فرو رفت. خونی ریخته شد و بلوا دهان باز کرد. بلوا سموم بود و از روی شهر گذشت، مسجد و قرآنش را سوزاند، و هر چه که نشانی از آبادی داشت، و خاکستر کاغذهای سوخته را توی کوچهها و خانهها برد،و بوی گوشت سوخته به جای عطر نرگس توی خیابانها پیچید. و ذبح لب تشنه دوباره تکرار شد. وسط میدان شهر خط خون غریبکشی نقش بست، و مادری که با هر چاک دشنه روی تن جگرگوشهاش، دستهای چلچله توی دلش جابجا شد مویه کرد: و آتش چنان سوخت بال و پرت را که حتی ندیدیم خاکسترت رادود از سر شهر به آسمان رفت و لبخند آقا معلم تنها خاطرهی ماندنی این شهر شد
به یاد شهدای مظلوم ۱۸ دی در مرودشت
@@yasina_rahimii
join:[ble.ir/join/D7UTMoDWbx] ═══════𖠁❦༺✦༻❦𖠁═══════
به یاد شهدای مظلوم ۱۸ دی در مرودشت
@@yasina_rahimii
۱۵:۵۱
اگر مشرف شوید به مزار شهید بابری، و فصل به وقت زمستان باشد، چنین عرصهای برابر چشمتان خواهد بود...رفتم؟ بله.و چه شکوهی... چه شکوهی در همسر و دو دخترش بود
۱۶:۲۱
این روزها زیاد میشنوم که مردم شهر از لکهی خونی که کف خیابان ریخته، شرمسارند و ننگ این ماجرا به همشان ریخته. داغ این چند شهید با آن وصف، همه را ماتم زده کرده. میبینم که حقیقتا گویی گرد مرگ به سر و صورت آدمها پاشیده شده؛ حرکتها آرام، بی تقلا، محتاط. آسه آسه. میبینم که دست و دل کسی به کار و بار نمیرود. آن سر شهر هم که نقطه شروع ماجرا بوده، سر هر کوچه و محله تصویر کسی را روی داربست بردهاند و اگر بشماری به حدود بیست میرسد. من ولی میگویم مرودشت را نه به وحوشی که همه جای ایران را پامال جفا و سبعیت خود کردند، که به بچههای خطشکنش در عملیات فتحالمبین میشناسند. به دل و جگردارهایی که برای نوک حمله بودن، با فرمانده چانه میزدند، به مجید سپاسی و ولی نوری اش، به خانمیرزا استواری و حسین دریابار، به علی اسکندری و صیحه بر بیدادش، به خلبان صادق فلاحی و انتخاب بین زندگی و شهادتش، به محمد جهانگیری و جانِ کف دستش دم شاهچراغ، به رفیق داداشی هایی که دل مثل کوه محکمشان توی پدافند هوافضا را خود خدا خرید، سعید شعبانی و محمد مصطفیپور، به فرمانده ی بازنشسته اش که با موی سپید کف میدان را خالی نکرد، شهید منجذب، و حالا به معلم شهیدش حسین بابری، اینجا را به چشمهای زیبای او و همین خرده حسابی که توی دنیای میلیاردیها به هزار تومان داشته، میشناسند. کدام سال بوده که این شهر شهید نداده؟ اگر در سال فقط یکبار در باغ شهادت باز میشده، سهمیه مرودشت محفوظ بوده. طبل میان تهی صداش زیاد است. صدای هو هوی این وحوش هم فروکش میکند. شما زود نباز خودت را. دل نزنید. همه چی درست میشه.
@yasina_rahimii
join:[ble.ir/join/HQWzR2THw1] ═══════𖠁❦༺✦༻❦𖠁═══════
@yasina_rahimii
۱۷:۳۳
از فِطرُس ملک به همه پر شکستهها
حِیّ علی به ساحت گهوارهی حسین....
نام اثر : فِطرُس ملک
️هنرمند: علی بحرینی
حِیّ علی به ساحت گهوارهی حسین....
نام اثر : فِطرُس ملک
۸:۱۰
4_5832489360888436163.mp3
۱۱:۳۳-۱۱.۲۲ مگابایت
۸:۲۱
بازارسال شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#فتنه۴۰۴
«خدا برات بسازه»
پرده اول
بچۀ کجایی؟
ساری، ولی اصالتا کُردم.
اِ...؟ خانم منم کُرده.
شیراز کجا، زن کردی کجا؟
شاهچراغ دیدمش. زود به مادرم گفتم، همونجا خدا برام ساخت.
بلدی بهش بگی هه ناسَکَم، غزال چون خمارم؟ ها؟
نه، کردی اصلاً بلد نیستم.
بهش گفتی مِه تَرْسَه … عاشِقبَه عاشِق بوون تَرسی ناوی ئَه وُ پَه رِه کَه یْ شیت دَه بیت شیتیش بو خَوی دَنیایِه کَه؟!
بلد نیستم به خدا.
سود کردی زن کُرد گرفتی.
خدا برا تو هم بسازه*(۱)
پرده دوم
الو، سلام علیکم. رحیمی هستم، نویسنده، روایتنویس. سیدحسین شماره شما رو دادن.
میتونم چند دقه وقتتون رو...
بله بله، سید، آی آی میخواین در مورد شهیدایی که آوردیم توی کلانتری بپرسین؟
بله اگه...
ببخشید من نبودم، دوستم بوده.
قطع میکنه.
دوباره تماس میگیرم. میگم قطع شد.
میگه" ببخشید... من در واقع خودم اونا رو آوردم تو نیرو انتظامی، ولی هربار یادم میاد حالم بد میشه"
صداش میلرزه:" کاش هیچوقت ندیده بودمش..."
پرده سوم
"بچه شوخی بود. تازه از تهران اعزام شده بود اینجا برای ماموریت. قد بلند و هیکل چهارشونهای داشت. میگفت چشات خیلی خوشکلهها... کاش ندیده بودمش. کاش هیچ وقت باهاش حرف نزده بودم.
سر شب شلوغ شد. نشستیم ترک موتور که موقعیت رو ترک کنیم. جمعیت بالای دو هزار نفر بود. خبر داشتیم نیروها رو دیر چیدن تو موقعیت و حضورمون با دست خالی دیگه صلاح نبود. میدیدیم که چاقو و قمه و سنگ و مشروب بینشون دست به دست میشه و حرکتها تند و بیمحاباست. من نشستم و گازش رو گرفتم.
ابوالفضل هم نشست، یهو یکی طناب انداخت از پشت سر دور گلوی ابوالفضل و کشیدش پایین."
(به اینجا که میرسه، تن صداش کم میشه، مکث میکنه، صدا میره. باز قطع میشه. فرصت میدم. چند دقه بعد دوباره زنگ میزنم. باز عذرخواهی میکنه،) میگه: "سخته برام، صورتش هنوز جلو چشامه، نمیدونم کدوم نامرد بود، کشیدش تا توی جمعیت، نشست رو سینهاش و ..."
من جون به لب میشم
اونم.
"نشست رو سینه اش رو با چاقو انقدر زد که این سینه شکافت...
ما مدام دور جمعیت دور میزدیم که راه رو باز کنیم، ولی اونا با چاقو و قمه فاصله مینداختن.
لاستیک انداختن روش و بنزین و آتیش،
آتیش شعله کشید و اونا جیغ شادی کشیدن و هو کردن...
کاش هیچ وقت نمیدیدمش"
شِیعَتِی مَا إِنْ شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْکرُونِی
أَوْ سَمِعْتُمْ بِغَرِیبٍ أَوْ شَهِیدٍ فَانْدُبُونِی
__
۱) این اولین و آخرین گفتگوی راوی با شهید ابوالفضل مقدسی است.
روایتی از شهید ابوالفضل مقدسی به دست وحوش تروریست در ۱۸ دیماه/ مرودشت
#فاطمه_رحیمی
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
*روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
https://ble.ir/ravadar
https://eitaa.com/ravadar
#فتنه۴۰۴
پرده اول
پرده دوم
میتونم چند دقه وقتتون رو...
قطع میکنه.
دوباره تماس میگیرم. میگم قطع شد.
میگه" ببخشید... من در واقع خودم اونا رو آوردم تو نیرو انتظامی، ولی هربار یادم میاد حالم بد میشه"
صداش میلرزه:" کاش هیچوقت ندیده بودمش..."
پرده سوم
"بچه شوخی بود. تازه از تهران اعزام شده بود اینجا برای ماموریت. قد بلند و هیکل چهارشونهای داشت. میگفت چشات خیلی خوشکلهها... کاش ندیده بودمش. کاش هیچ وقت باهاش حرف نزده بودم.
سر شب شلوغ شد. نشستیم ترک موتور که موقعیت رو ترک کنیم. جمعیت بالای دو هزار نفر بود. خبر داشتیم نیروها رو دیر چیدن تو موقعیت و حضورمون با دست خالی دیگه صلاح نبود. میدیدیم که چاقو و قمه و سنگ و مشروب بینشون دست به دست میشه و حرکتها تند و بیمحاباست. من نشستم و گازش رو گرفتم.
ابوالفضل هم نشست، یهو یکی طناب انداخت از پشت سر دور گلوی ابوالفضل و کشیدش پایین."
(به اینجا که میرسه، تن صداش کم میشه، مکث میکنه، صدا میره. باز قطع میشه. فرصت میدم. چند دقه بعد دوباره زنگ میزنم. باز عذرخواهی میکنه،) میگه: "سخته برام، صورتش هنوز جلو چشامه، نمیدونم کدوم نامرد بود، کشیدش تا توی جمعیت، نشست رو سینهاش و ..."
من جون به لب میشم
اونم.
"نشست رو سینه اش رو با چاقو انقدر زد که این سینه شکافت...
ما مدام دور جمعیت دور میزدیم که راه رو باز کنیم، ولی اونا با چاقو و قمه فاصله مینداختن.
لاستیک انداختن روش و بنزین و آتیش،
آتیش شعله کشید و اونا جیغ شادی کشیدن و هو کردن...
کاش هیچ وقت نمیدیدمش"
شِیعَتِی مَا إِنْ شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْکرُونِی
أَوْ سَمِعْتُمْ بِغَرِیبٍ أَوْ شَهِیدٍ فَانْدُبُونِی
__
۱) این اولین و آخرین گفتگوی راوی با شهید ابوالفضل مقدسی است.
روایتی از شهید ابوالفضل مقدسی به دست وحوش تروریست در ۱۸ دیماه/ مرودشت
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
*روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۱۶:۰۵
اسفند روی آتیش شده بودیم. گفتیم چه کنیم؟ وقتی نه میتونیم بریم کف خیابون، نه میشه با کسی حرف زد، نه در موقعیت تصمیم سازی کلان هستیم؟ بعد گفتیم این غریبهای دور از وطن که مهمون شهر ما هستن، و شاهد یا شنوندهی اون ماجراها بودن، نباید با خاطرهی سردی مردم اینجا برن. دلشون گرم شه که آدمهایی که ازشون دفاع میکنن، حواسشون بهشون هست.بعد دست بهکار شدیم. سمیه آذوقهی به جا مونده از اعتکافِ کنسلیاش رو آورد، منم کم و زیادش رو گرفتم. بچهها توپ زدن به در و دیوار و ما مشغول حلواخرما. شب اول این بود. به واسطهای که اومد ببره گفتیم این فقط مال بچههای کف خیابونه. شب بعد شیر و کلمپه، و شب آخر هم شلهزرد. اینا رو گفتم که بگم بالاخره باید دست جنبوند. که خودمون از بین نریم. ما نمیدونیم قراره در معرض چندتا امتحان و ابتلا دیگه قرار بگیریم. هرچی شد، باید حواسمون باشه ترس و یاس کار شیطونه
@yasina_rahimii
join:[ble.ir/join/D7UTMoDWbx] ═══════𖠁❦༺✦༻❦𖠁═══════
@yasina_rahimii
۶:۰۲
۶:۰۳
ما آدمهای گیجی هستیم. یعنی مطلب را زود نمیگیریم. آنچه در آینهی شفاف عیان است را نمیبینیم. حواسپرتیم. مثلا حواسمان نیست کسی که توی جنگ با بعثیها، تیر خلاص را به همهی زخمیهای بغلدستش زدهاند و نوک پیکان ها از چپ و راستش رد شده و تنها بازماندهی آن جمع بوده، حتما حکایتی خواهد داشت. حواسمان نبوده که وقتی همان آدم، داوطلب مدافع حرم شده و هرچه بی احتیاطی به خرج داده و تا آخرین لحظه سر موقعیتاش مانده، حکایتش حکایت ما رمیت اذ رمیت بوده تا جایی دیگر هم باشد. هنوز تعجب میکنیم که چرا هیچ وقت لباس نو نپوشید و هر هدیهای را از این دست میگرفت، با آن دست میداد. عاقبتِ مهر بی انتها و شفقتش را پیشبینی نکردیم که دلش نلرزید وقتی سیاههی چند هزار نفریِ جمعیتِ سنگ به دست را دید و برای روز هفتم باز هم پدرانه داد میزد:" اینا اموال مردمه، نکنید، برید یقهی اونی رو بگیرید که مسبب اصلی گرونیه." و دلش نیامد از اسلحهای استفاده کند که سالها بود مجوز و حکم تیرش را داشت. وقتی نماز ظهر را بین سنگباران وسط خیابان و بی هراس خواند و چندنفری هم به او اقتدا کردند، و نعرهی ناسزا و تهدید حتی ثانیهای از آرامش او کم نکرد، باز هم شصتمان خبردار نشد که حساب کتاب این پُردلیها چیست. حساب کتاب سرمان نشد و باز هم غافلگیر شدیم.وقتی با پای مجروح وسط خیابان نتوانست خوب بدود. سنگ، سنگ، سنگ بود که از طرف جمعیت به سمت او میبارید و جراحت روی جراحت بالاخره او را از دویدن واداشت. همان لحظه که پای مجروح را به زحمت روی موتور انداخت، او را از پشت کشیدند و یکباره صد نفر به یکنفر شد. تمام هستی ما زیر تیزی چاقوهای مست، شرحه شرحه شد. و با همان اسلحهای که حتی دلش نیامده بود دست به ماشهاش ببرد، سعادتمند شد. و بعد صدای هلهله از همه جا بلند شد که سردارشان را زدیم. دیدیم که آنقدر زدند که دست آخر نشد حتی چشممان به پیکرش بیفتد. دلش نیامد کبودی و خونمردگی کنار پیشانی، و شکاف پشت سر و پیکر ورم کردهاش را ببینیم. ورم و کبودیای که یک جان و نفس از آدم کم میکرد. یعنی نخواست که آخرین نگاه و تصویر، بشود آینهی دق هر لحظهمان. با همان لباسهای مستعملی که شناخته بودنش و شد کفنش، و با همان خونی که محاسن سفیدش را خضاب کرده بود، مهمان شاهچراغ شد. ما هنوز هم ماتمان برده؛ نه ماتِ اینکه حتی نمیتوانیم یک تکه پارچهی سیاه دم در بزنیم،نه ماتِ حکم به سکوتمان، و ممنوع بودن بردن نامشما ماتِ چگونه رفتن اوییم. و روضههایی که هر روز دم غروب مادر به زبان لری زیر لب برای خودش میخواند.
+روایتی از بزرگمرد شهید قدرتالله منجذب، که به دست وحوش تروریست در ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در مرودشت به شهادت رسید. بر اساس روایت دختر ایشان
@yasina_rahimii
join:[ble.ir/join/D7UTMoDWbx] ═══════𖠁❦༺✦༻❦𖠁═══════
+روایتی از بزرگمرد شهید قدرتالله منجذب، که به دست وحوش تروریست در ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در مرودشت به شهادت رسید. بر اساس روایت دختر ایشان
@yasina_rahimii
۲۰:۰۶
از رده خارج
آقای میرحسین موسوی، کاش این حصر خانگی، به لوازم پیشرفتهتری مجهز بود. مثلا جوری که دست شما به قلم نمیرفت یا زبانتان به حرف و کلمهای نمیچرخید و از این مغبونتر نمیشدید. کاش بیش از این خود را مضحکهی همفکران خود نمیکردید و بازی خوردنتان را جار نمیزدید. کاش یک آدم عاقل کنارتان بود که یادتان میداد دوربین را از ته آن نگاه نکنید. کاش لااقل فردی سیاس عنان بیآبروییتان را میکشید تا از این که هستید، رسواتر نشوید. این دفعهی چندم است که بازی میخورید؟ حتما سن و سال و بیخبری از جهان بیرون، مشاعرتان را تحلیل برده؛ بگذارید ما برایتان بگوییم؛ ما دهه شصتیهایی که جانمان را، و آرزوهایمان را سال ۸۸ به بازی گرفتید. همان موقع که با اعوان و انصارتان به هر دانشگاهی پا میگذاشتید، جلو چشمتان هر نگاه و نظر مخالفی را زیر مشت و لگد میگرفتند. تهدید به چادر کشیدن از سر دختران از همین بازی گلادیاتوریِ شما شروع شد. تنفر و دو دستگی هم از همان بیانیههای کودکانهی شما و همسرتان. چه خانوادهها که از هم نپاشید. چه دوستیها که به دشمنی تبدیل نشد. چه جنگها که سر و دست جوان مردم را توی مدرسه و دانشگاه و کوچه و خیابان نشکست. بازی با عقاید مردم هم از نفس افسارگسیخته و سرکش شما شروع شد. همان موقع که تاج افتخار سادات را بازیچهی اهداف شوم سیاسی خود قرار دادید و کرور کرور خرج تیشرت و شال و سربند سبز کردید. از حبس دین در زندانهای نظام حرف میزنید و خیمههای محرم را آتش زدید. هرکه اندک محاسنی داشت خونش هدر بود و بعد با همان دستهای آلوده به خون، نماز جماعت تان را با کفش و مختلط خواندید. حرف از عدم دخالت بیگانه میزنید و از آنطرف اول بلندگوی حرفهای درگوشیتان، رسانههای آنور آبی هستند. هرچه شما گفتید از دهان تمام دشمنان قسم خوردهی این مملکت درآمد و کشور را برای چندماه طعمهی لاشخورهای آمریکا و اروپا کردید.حرف از دموکراسی میزنید درحالیکه باشکوهترین نظام رایگیری دنیا را به هیچ گرفتید و زدید زیر میز. از مردمی که نخواستندتان، انتقام گرفتید و حالا بیانیه صادر میکنید که اصل مطلبش این است: دیگی که برای من نجوشه، همون بهتر که سر سگ بجوشه. بیانیه میدهید درحالیکه خبر ندارید دورهتان گذشته و همان سال ۸۸ مردید. همان موقع که رهبر ایدئولوژیکتان گفت مثل هندوانهی سربسته میمانی؛ غیر قابل پیشبینی و غیر قابل اعتماد. نسل امروز که کف خیابان است حتی اسم شما را نشنیده که اگر شنیده و فهمیده بود که چه خیانتی از همان ابتدای انقلاب در حق این مملکت کردید، هرجا بود پیداتان میکرد و به جای تکه تکه کردن و سوزاندن بسیجی و امنیتیِ بیگناه، شما را زنده زنده پوست میکند. شما و کسانی که با سیاسی کاری سالهاست آبروی این نظام و انقلاب را دستمایهی شهوت قدرت و ثروت و شهرت خود کردهاید. زیاد به خودتان زحمت ندهید. شما براي هميشه از تارک سیاسی این سرزمین کنار گذاشته شدهاید. این چند صباح باقیمانده از عمری که معلوم نیست چقدر از آن مانده را، به همان خط و نقاشی بپردازید و روح والای هنر را بیش از این مخدوش نکنید.
@yasina_rahimii
join:[ble.ir/join/D7UTMoDWbx] ═══════𖠁❦༺✦༻❦𖠁═══════
آقای میرحسین موسوی، کاش این حصر خانگی، به لوازم پیشرفتهتری مجهز بود. مثلا جوری که دست شما به قلم نمیرفت یا زبانتان به حرف و کلمهای نمیچرخید و از این مغبونتر نمیشدید. کاش بیش از این خود را مضحکهی همفکران خود نمیکردید و بازی خوردنتان را جار نمیزدید. کاش یک آدم عاقل کنارتان بود که یادتان میداد دوربین را از ته آن نگاه نکنید. کاش لااقل فردی سیاس عنان بیآبروییتان را میکشید تا از این که هستید، رسواتر نشوید. این دفعهی چندم است که بازی میخورید؟ حتما سن و سال و بیخبری از جهان بیرون، مشاعرتان را تحلیل برده؛ بگذارید ما برایتان بگوییم؛ ما دهه شصتیهایی که جانمان را، و آرزوهایمان را سال ۸۸ به بازی گرفتید. همان موقع که با اعوان و انصارتان به هر دانشگاهی پا میگذاشتید، جلو چشمتان هر نگاه و نظر مخالفی را زیر مشت و لگد میگرفتند. تهدید به چادر کشیدن از سر دختران از همین بازی گلادیاتوریِ شما شروع شد. تنفر و دو دستگی هم از همان بیانیههای کودکانهی شما و همسرتان. چه خانوادهها که از هم نپاشید. چه دوستیها که به دشمنی تبدیل نشد. چه جنگها که سر و دست جوان مردم را توی مدرسه و دانشگاه و کوچه و خیابان نشکست. بازی با عقاید مردم هم از نفس افسارگسیخته و سرکش شما شروع شد. همان موقع که تاج افتخار سادات را بازیچهی اهداف شوم سیاسی خود قرار دادید و کرور کرور خرج تیشرت و شال و سربند سبز کردید. از حبس دین در زندانهای نظام حرف میزنید و خیمههای محرم را آتش زدید. هرکه اندک محاسنی داشت خونش هدر بود و بعد با همان دستهای آلوده به خون، نماز جماعت تان را با کفش و مختلط خواندید. حرف از عدم دخالت بیگانه میزنید و از آنطرف اول بلندگوی حرفهای درگوشیتان، رسانههای آنور آبی هستند. هرچه شما گفتید از دهان تمام دشمنان قسم خوردهی این مملکت درآمد و کشور را برای چندماه طعمهی لاشخورهای آمریکا و اروپا کردید.حرف از دموکراسی میزنید درحالیکه باشکوهترین نظام رایگیری دنیا را به هیچ گرفتید و زدید زیر میز. از مردمی که نخواستندتان، انتقام گرفتید و حالا بیانیه صادر میکنید که اصل مطلبش این است: دیگی که برای من نجوشه، همون بهتر که سر سگ بجوشه. بیانیه میدهید درحالیکه خبر ندارید دورهتان گذشته و همان سال ۸۸ مردید. همان موقع که رهبر ایدئولوژیکتان گفت مثل هندوانهی سربسته میمانی؛ غیر قابل پیشبینی و غیر قابل اعتماد. نسل امروز که کف خیابان است حتی اسم شما را نشنیده که اگر شنیده و فهمیده بود که چه خیانتی از همان ابتدای انقلاب در حق این مملکت کردید، هرجا بود پیداتان میکرد و به جای تکه تکه کردن و سوزاندن بسیجی و امنیتیِ بیگناه، شما را زنده زنده پوست میکند. شما و کسانی که با سیاسی کاری سالهاست آبروی این نظام و انقلاب را دستمایهی شهوت قدرت و ثروت و شهرت خود کردهاید. زیاد به خودتان زحمت ندهید. شما براي هميشه از تارک سیاسی این سرزمین کنار گذاشته شدهاید. این چند صباح باقیمانده از عمری که معلوم نیست چقدر از آن مانده را، به همان خط و نقاشی بپردازید و روح والای هنر را بیش از این مخدوش نکنید.
@yasina_rahimii
۱۹:۵۰
این روزها زمزمهی رفتنها زیاد شنیده میشه. رفتن از این شهر برای سکنی در جایی آرامتر، و هم طراز تر، و امکان دسترسی به جمعهای همعقیدهی بیشتر. و دوری و نشنیدن کوچکترین صدایی از معضلات این شهر. و تغییر شغل حتی. نمیدونم؛فقط میدونم عاقبت بخیری در بهترین حالت ربطی به مهاجرت نداره. میترسم این گوشهی عافیت گزیدن خطرناکتر باشه. مگه حسین بابری اهل کجا بود؟ من اینجور موقعها در حالیکه میدونم ته دلم چیه، میگم: الهی استعملتی لما خلقتنی له
#موقت
#موقت
۲۰:۵۸
در عرض سی دقه تمام مصائبی که از کربلا شنیدیم در یک نقطه رخ داده. و اینجا تا ابد یا نفرین شده خواهد بود یا به همون خون پاکی که ریخته شد، کربلاترین زمین ایران خواهد شد.
#اینم_شایدموقت
#اینم_شایدموقت
۲۱:۳۵
D1738634T16289978(Web).mp4
۰۲:۵۰-۱.۳۲ مگابایت
یادم رفته بود اینو دارم. گذاشته بودمش برای دهه فجر بفرستم مدرسه بچه ها سرودش رو بخونن. دست از سر سرودهای نوستالژیک برنمیدارم:))
۵:۲۱
ما عادت داشتیم نیمه شعبان را از یکسال قبلش روزشماری کنیم. همان موقعها که مهمانیهای چندصدنفره توی خانهها عادی بود. و موقعش که میشد همه چیز رنگ دیگری میگرفت. خانه باز شلوغ میشد. بابا و مامان برنج پاک میکردند، زنهای فامیل گوشت تکه میکردند. بچه ها حیاط و کوچه را را به هم میدوختند و میدویدند و آتش میسوزاندند. جلو خانه چراغانی میشد. و ما فقط به این فکر میکردیم که امسال توی مهمانی چی بپوشیم. خریدش از خرید عید مهمتر بود. و وقتی موعد مهمانی میرسید تمام کوچه آب و جارو شده بود. همکلاسیها آرزو داشتند همسایه بودند و مهمان این جشن. و آن شب مهمانی قشنگ ترین شب سال بود. صدای خنده ها تا هفت خانه میرفت، و تنها دعوا سر رنگ نوشابه بود.حالا همه چیز عوض شده. تنها چیزی که شبیه قبل هست اینست که او هنوز نیامده...
#فدای_قاصدکهایی_که_نشونیاترو_میدونن
#فدای_قاصدکهایی_که_نشونیاترو_میدونن
۳:۳۸
ما همچنین چند ساله عادت داشتیم نیمه شعبان اینجا باشیم. همینجایی که خاک بارون خورده داشت، و آسمونش پر از پرچم های رنگی بود. همینجایی که بچه ها غر میزدن و غذاشو نمیخوردن، ولی آخرش همه به التماس میافتادن که:" سال دیگه، همین جمع، همینجا" ولی شد حسرت امسال مون
#راهیان_نور_۱۴۰۳
@yasina_rahimii
join:[ble.ir/join/D7UTMoDWbx] ═══════𖠁❦༺✦༻❦𖠁═══════
#راهیان_نور_۱۴۰۳
@yasina_rahimii
۱۲:۴۹
چون دیدگاه ها فعلا غیر فعاله، لینک پیام ناشناس به روزرسانی شده و در بیو کانال اومده. ربات خودِ بله هم به زودی اصلاح میشه و قابل استفاده است.
۷:۱۴
دیروز، وقتی برای دیدن فیلم زندهشور ناچار شدیم بچه ها رو از تماشای جانشین هم محروم کنیم، و در یک اقدام کاملا برنامهریزی شده، هزار جور باج دادیم تا در نهایت ظرافت و بی عذاب وجدان، بمونن خونه و نیان، وقتی توی سالن نسبتا خلوت نسترن داشتیم با لحظه های فراموشی حسین املاکی خودمون رو میسنجیدیم، یادم اومد هیچ وقت در هیچ برههای از زندگی تحصیلی و کودکی، مقولهی مراعات حال کودک انقدر محتاطانه نبوده. کودکی و دوره دبستان من در انقلابیترین مدرسهی شهر و در شاهرگ حیاتی مبارزه شهر و در انقلابی ترین شهر کشور گذشت. مدرسه انقلاب اسلامی محله چهارمردان ور دل گلزار شهدای قم. دهه فجر که میشد کل مدرسه، کلاسها، راهروها، حیاط، سالن همه جا ریسه میبستند. جشن به معنای واقعی نمود و بروز داشت. از کلهی سحر تا آخرین دقیقهی شیفت عصر سرودهای انقلابی پخش میشد. اما اوج این جشن هرساله پخش فیلم بود. منِ کلاس اولی میدیدم که معاون مدرسه، خانم بنیطبا چادر به کمر بسته، یه پارچهی سفید مخصوص پرده نمایش بست به دیوار سالن. از اون ته سالن خانم نیکو مدیر با همون مقنعه چانه زده و مثلث طورِ بلند اشاره کرد که تنظیمات پروژکتور هم حله. صدای جیک جیکِ پونصد تا دانش آموز روی زیلوها، با بوی نارنگی و لقمه و جوراب
به اضافه ی کفش های خیس خورده توی بارون کل فضا رو گرفته بود. فیلم شروع شد و فکر میکنید چه بود؟ تیرباران. بچه های کلاس اولی تا پنجم توی تعقیب و گریز ساواک و سیدعلی اندرزگو چشمشون دو دو میزد. وقتی مجید مجیدی بالاخره گیر افتاد و با هر تیر تکونی میخورد، ما توی پیچ و تاب پیکر او محزون شدیم و نفرت از ظلم کم کم ته دل ما کاشته شد. آدم بد و آدم خوب روزگار رو با همین فیلمها شناختیم و کسی نگفت برای سن اینا مناسب نیست. یادمه سه سال پیش یه نمایشگاه پوستر حادثه شاهچراغ داشتیم، به مدرسه پسرها پیشنهاد دادم که میتونید استفاده کنید. مفت و بی دردسر. گفتن برای روحیه بچه ها خوب نیست! حالا همون بچهها بزرگتر شدن و توی کلاس همه حرف از پهلوی میزنن! همون بچه هایی که مراقب روحیه شون بودن.
#اینورِ_بوم
@yasina_rahimii
join:[ble.ir/join/D7UTMoDWbx] ═══════𖠁❦༺✦༻❦𖠁═══════
#اینورِ_بوم
@yasina_rahimii
۱۱:۱۴
به سنجاقشده ها التفات دارید؟
۵:۱۱
دیروز گرفته بودم. جوری عجیب. جوری که حتما برای همه پیش میآید. عجیب، چون نمیدانی چرا. جوری که انگار توی بعد از ظهر یک روز پاییزی جایی خوابت برده و دم غروب بیدار شدهای و نمیدانی کجای جهانی، کی هستی، ساعت چند است، یا اصلا ساعت چیست. جوری که انگار کاری عقبافتاده روی دستت مانده. کاری مهم، خیلی مهم. و ضربالعجل. کاری که مهلتی برای اتمامش نمانده. جوری که انگار... انگار قرار است طوری بشود که نمیدانی چیست؛ و نشستهای ببینی کی اتفاق میافتد. همانجور مجسمهطور. به خیال پناه بردم. فکر کردم، به چیزهایی که دوست دارم ثمر بدهد. به کارهایم. به حد نهایی آرزوهایم. بعد دیدم هیچ حالتی از فرح دست نداد. یا لااقل کمی از اندوه عمیقی که شمایلش غریب بود تسکین نیافت. رفتم برای این بچه که یک هفته بود سوزنش روی لباس بسیجی گیر کرده بود، لباس بخرم. لباس را داشت امتحان میکرد که تن نحیف لختش دیوانهترم کرد. لباس مرا یاد شهید عجمیان انداخت. وقتی دورهاش کرده بودند. دهنم تلختر شد.مادری معمولی شدم و توی دلم خواستم که این خرید جور نشود. نشد! باران شیشه ماشین را نم میکرد و نور چراغها پخش میشدند. همچنان آتشی زیر خاکسترم میسوخت. نه عجلهای برای رفتن و رسیدن، نه حالی برای ماندن در ترافیک داشتم. شیشه را پایین کشیدم. باران هم فرقی به حالم نکرد. یکهو بوی نان پیچید. بوی نان تازهی نانوایییی که از کنارش رد میشدم. عطر نان، شیر روی سم شد و اثر کرد. صبر کردم. آرام آرام آن معجزهی بویایی را بلعیدم و گذاشتم کار را تمام کند. زندگی دوباره رنگ گرفت. عطر و طعمدار شد. بعد یادم آمد. گمشده داشتم. و این بوی آمدن و پیداشدن او بود. بوی زندگی موقع بودنِ او.و اگر صدایم به او میرسید میگفتم: عزیز من، تو بوی نان تازه توی کوچههای بارانخوردهای، تو آب زلال جمع شده توی حیاط شاهچراغی که گلدستهها عکس خودشان را در آن میبینند، تو آن روزنهی رو به نوری وسط تاریکی مطلقِ یک حبسِ ابدی،تو گرمای شعلهی آن آتش کنار خیابانی که سوز دست و دل چند بی جا و مکان را میگیرد،تو همین جوانه و برگهایی که از توی دل خراب ما بیرون میزنی و میگویی: "من هستم"باشد، هستی. ولی بیا دیگر! بیا تا ما هم تمام نشدیم#منتظَر ( لوکیشن: متروکهای میانهی مسیر راهیان نور ۱۴۰۳)
@yasina_rahimii
join:[ble.ir/join/D7UTMoDWbx] ═══════𖠁❦༺✦༻❦𖠁═══════
@yasina_rahimii
۵:۳۳
☫ سلام به خونبهدلهای همیشه پایکارسلام به زخمخوردههای از چپ و راستسلام به مستضعفین منیعالطبع سلام به آبرودارهای بی نام و نشونسلام به نخبههای پشتِ پا زده به جهان طاغوتسلام به کت و شلوارهای مندرس و چادرهای وصله پینهسلام به طراوت جوانیِ انقلاب ندیدهها، جنگ نرفتهها، *سلام به امت نجباء*؛ همونایی که از اول اولش فهمیدن نجابتشون خیلی دشمن داره...سلام به پاهای خستهی امروز. اومدین؟ دلتون گرم شد؟دیدید ما کم نیستیم؟ یادتونه یک ماه و دو روز پیش از پنجره خونتون خیابون رو که نگاه میکردید، زنگ زدید و گفتید:" خیلی زیادن"؟ یادتونه چندبار تو دلتون خالی شد؟ یادتونه گفتید مرودشت از دست رفته؟ یادتونه یادمون اومد کمِ ما از زیادِ دشمن خیلی بیشتره؟ حالا فهمیدین چرا دست خدا با جماعته؟ جماعت بیشمارِ امروز حساب کار رو دستتون داد؟
یادنوشت ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ ویدئو: جلوهای از راهپیمایی امروز. مرودشت
@yasina_rahimii
join:[ble.ir/join/D7UTMoDWbx] ═══════𖠁❦༺✦༻❦𖠁═══════
یادنوشت ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ ویدئو: جلوهای از راهپیمایی امروز. مرودشت
@yasina_rahimii
۱۷:۴۶