لقمان اگر در زمانهی ما میزیست، قطعا ادبش فزون تر از زمانه خودش میبود
۵:۳۱
حق، حق است حتی اگر هیچکس آن را انجام ندهد.خطا، خطا است، حتی اگر همه انجامش دهند.
۴:۵۰
حقیقتِ خود را با خواست جمع تطبیق ندهید.شرافت انسان با تشویق دیگران سنجیده نمی شود!بلکه تعهدش به آنچه درست است، مهم است.
۴:۵۲
تنها ایستادن برای انچه درست است، ضعف نیستبلکه اوج قدرت است.
۴:۵۲
آدم توی مسیر درست فحش بخوره ولی تو مسیر غلط تشویق نشه
۱۰:۱۵
یکی از بهترین محتواهای اخیر که دیدم، مناظره پایین بود.
مناظره : آدموحوا اولین انسانهای تاریخ ؟ | تناقضات دین و نظریه تکامل | حیوانات آدم در کشتینوح → لینک یوتوب
https://youtu.be/cpK6yj4P2_I?si=y_tKDs6EP_Fd8ZOx
فیلمش رو در تلگرام میتونم براتون بفرستم ولی ترجیحاً جهت حمایت از حقوق ناشر، از یوتیوب تماشا کنید

https://youtu.be/cpK6yj4P2_I?si=y_tKDs6EP_Fd8ZOx
فیلمش رو در تلگرام میتونم براتون بفرستم ولی ترجیحاً جهت حمایت از حقوق ناشر، از یوتیوب تماشا کنید
۱۹:۵۱
بازارسال شده از حسین کامکار
قسمت سوم مناظره: آدموحوا اولین انسانهای تاریخ ؟ | تناقضات دین و نظریه تکامل | حیوانات آدم در کشتی نوح
حسین کامکارطلای المپیاد فیزیککارشناسی مهندسی برق از دانشگاه صنعتی شریف ارشد رشته علم و دین از دانشگاه شهید بهشتی
دکتر بنیامین فراهانیپژوهشگر حوزه تکامل و دکتری پزشکی از دانشگاه شهید بهشتیمدال برنز المپیاد زیستشناسی
مشاهده در کانال یوتیوب گرینولی:https://youtu.be/cpK6yj4P2_I?si=cAkpwJU5TMvNJf9H
https://ble.ir/hossein_kamkar
مشاهده در کانال یوتیوب گرینولی:https://youtu.be/cpK6yj4P2_I?si=cAkpwJU5TMvNJf9H
۱۹:۵۷
به امید نورحتی اگردور...
۱۸:۴۶
تو مهم بود بمانی،
که نماندی... رفتی
جان که باید برود،
سفت به من چسبیده
که نماندی... رفتی
جان که باید برود،
سفت به من چسبیده
۲۰:۴۳
نَفَس زِ دل به لبم میرسد به دشواری
زِ بس گره شده در سینهام شکایتها
#صائب_تبریزی
زِ بس گره شده در سینهام شکایتها
#صائب_تبریزی
۱۶:۲۸
۱۷:۰۰
جالبه بدونید این سبک موسیقی که در اون با استفاده از ابزارها و وسایل غیرمعمول، صدا و ریتم تولید میکنن، با عنوان Object Found Music شناخته میشه. یکی از معروفترین گروههای فعال در این حوزه هم گروه STOMP هست که اجراها و آثار خلاقانه و جذابی ارائه کردهاند.
۱۷:۰۳
#یادداشتبه نظرم بعضیها، ما را نه به چشم یک انسان، که درست مثل یک پل میبینند؛ پلی که فقط باید از رویش رد شوند تا به آن طرف برسند. وقتی وارد اتاق میشوند و سلام میکنند، پشت آن سلام بیشتر از آنکه احترام باشد، یک برنامهریزی کوچک نشسته: «بگذار کارمان راه بیفتد.» تا وقتی کار دارند، همهچیز صمیمی است؛ «مصطفی جان»، «داداش»، «قربانت بروم». اما همین که خرشان از پل رد شد، ناگهان لحنها عوض میشود؛ همان آدمی که دیروز جانِ جانان بود، امروز تبدیل میشود به «آقای طالبی». انگار نه انگار که دیروز همین پل زیر پایشان بوده.
راستش را بخواهید، طبیعی است که آدمها به منافع خودشان فکر کنند؛ ما هم از همین قاعده مستثنا نیستیم. اما فرق است بین دنبال منفعت بودن و از آدمها پله ساختن. فرق است بین کار راه انداختن و حرمت نگه داشتن. بعضیها اما انگار در مدرسه زندگی، درس «نمک و نمکدان» را کلاً غیبت کردهاند؛ نمک میخورند، بعد هم با کمال خونسردی نمکدان را میشکنند و میگویند: «ما که کاری نکردیم!»
این جماعت هنر عجیبی هم دارند: حافظهشان دقیقاً تا لحظهای کار میکند که کارشان گیر است. بعد از آن، حافظهشان مثل اینترنت ضعیف وسط بیابان میشود؛ نه پیامی میرسد، نه سلامی برمیگردد. البته زندگی عادت دارد با چنین آدمهایی شوخیهای بامزهای بکند؛ روزی میرسد که دوباره به همان پلها احتیاج پیدا میکنند، اما آن وقت تازه میفهمند پل هم اگر خیلی لگد بخورد، بالاخره یک روز تابلو میزند: «عبور ممنوع.»
راستش را بخواهید، طبیعی است که آدمها به منافع خودشان فکر کنند؛ ما هم از همین قاعده مستثنا نیستیم. اما فرق است بین دنبال منفعت بودن و از آدمها پله ساختن. فرق است بین کار راه انداختن و حرمت نگه داشتن. بعضیها اما انگار در مدرسه زندگی، درس «نمک و نمکدان» را کلاً غیبت کردهاند؛ نمک میخورند، بعد هم با کمال خونسردی نمکدان را میشکنند و میگویند: «ما که کاری نکردیم!»
این جماعت هنر عجیبی هم دارند: حافظهشان دقیقاً تا لحظهای کار میکند که کارشان گیر است. بعد از آن، حافظهشان مثل اینترنت ضعیف وسط بیابان میشود؛ نه پیامی میرسد، نه سلامی برمیگردد. البته زندگی عادت دارد با چنین آدمهایی شوخیهای بامزهای بکند؛ روزی میرسد که دوباره به همان پلها احتیاج پیدا میکنند، اما آن وقت تازه میفهمند پل هم اگر خیلی لگد بخورد، بالاخره یک روز تابلو میزند: «عبور ممنوع.»
۱۷:۱۷
این اتفاق آنقدر در روابط روزمره ما تکرار شده که آدم گاهی حتی برای یک تشکر ساده هم دچار تردید میشود. میخواهی از کسی تعریف کنی، قدردانی کنی یا فقط محبتش را به زبان بیاوری، اما یک گوشه ذهنات مدام میگوید: «نکند فکر کند کاری با او دارم؟ نکند خیال کند مقدمهچینی میکنم برای یک درخواست؟»
انگار بس که بعضیها محبت را تبدیل به ابزار معامله کردهاند، تعریف و احترامِ بیغرض هم کمکم مشکوک به نظر میرسد. آدم دلش میخواهد راحت بگوید «دمت گرم»، «خسته نباشی»، «کارت ارزشمند بود»، بدون اینکه طرف مقابل دنبال تبصره و نفع پنهان بگردد. اما چه میشود کرد؛ وقتی عدهای فقط موقع نیاز یاد آدمها میافتند، کمکم حتی صداقت هم زیر سؤال میرود.
غمانگیزترین بخش ماجرا اینجاست که رفتار آدمهای منفعتطلب، اعتماد را از سادهترین و انسانیترین رابطهها میگیرد؛ تا جایی که گاهی برای ابراز یک احترام معمولی هم باید چند دقیقه در ذهنمان توضیح پس بدهیم که «نه، واقعاً فقط خواستم قدردانی کنم!»
انگار بس که بعضیها محبت را تبدیل به ابزار معامله کردهاند، تعریف و احترامِ بیغرض هم کمکم مشکوک به نظر میرسد. آدم دلش میخواهد راحت بگوید «دمت گرم»، «خسته نباشی»، «کارت ارزشمند بود»، بدون اینکه طرف مقابل دنبال تبصره و نفع پنهان بگردد. اما چه میشود کرد؛ وقتی عدهای فقط موقع نیاز یاد آدمها میافتند، کمکم حتی صداقت هم زیر سؤال میرود.
غمانگیزترین بخش ماجرا اینجاست که رفتار آدمهای منفعتطلب، اعتماد را از سادهترین و انسانیترین رابطهها میگیرد؛ تا جایی که گاهی برای ابراز یک احترام معمولی هم باید چند دقیقه در ذهنمان توضیح پس بدهیم که «نه، واقعاً فقط خواستم قدردانی کنم!»
۱۷:۲۱
قدردانی انگار شده همان قطعه گمشده پازلی که هرچه میگردی، پیدایش نمیکنی. این روزها بعضی آدمها آنقدر راحت خوبی میبینند و بیتفاوت از کنارش رد میشوند که آدم گاهی واقعاً دلش میخواهد صاف توی صورتشان بگوید: «عجب موجود نمکبهحرومی هستی!» اما بعد، هزار ملاحظه و تربیت و حفظِ شأنِ خودت، جمله را همان گوشه ذهن خفه میکند.
با همه اینها، هنوز هم راه انداختن کار مردم حس خوبی دارد؛ یک جور رضایت عجیب که بیشتر از آنکه به طرف مقابل سود برساند، دلِ خود آدم را آرام میکند. به نظرم این توانایی که آدم بتواند گرهای از کار کسی باز کند، خودش نعمت بزرگیست؛ نعمتی که خدا به هر کسی نمیدهد. چون خیلیها پول دارند، موقعیت دارند، ارتباط دارند، اما دلِ همراه ندارند. هنر این نیست که فقط بتوانی کاری بکنی؛ هنر این است که وقتی میتوانی، شبیه طلبکارها رفتار نکنی و وقتی دیگران برایت کاری کردند، یادت نرود روزی زیر سایه لطف همان آدم ایستاده بودی.
با همه اینها، هنوز هم راه انداختن کار مردم حس خوبی دارد؛ یک جور رضایت عجیب که بیشتر از آنکه به طرف مقابل سود برساند، دلِ خود آدم را آرام میکند. به نظرم این توانایی که آدم بتواند گرهای از کار کسی باز کند، خودش نعمت بزرگیست؛ نعمتی که خدا به هر کسی نمیدهد. چون خیلیها پول دارند، موقعیت دارند، ارتباط دارند، اما دلِ همراه ندارند. هنر این نیست که فقط بتوانی کاری بکنی؛ هنر این است که وقتی میتوانی، شبیه طلبکارها رفتار نکنی و وقتی دیگران برایت کاری کردند، یادت نرود روزی زیر سایه لطف همان آدم ایستاده بودی.
۱۷:۲۴
در مدح معمولی بودن و آدم های معمولی!یه زمانی توی زندگیم مدام تلاش میکردم متفاوت باشم، خاص دیده بشم و یه جوری ثابت کنم که با بقیه فرق دارم. فکر میکردم ارزش آدمها به همین خاص بودنهاست؛ به موفقیتهای عجیب، به متفاوت رفتار کردن یا حتی به این که همیشه یک قدم جلوتر از بقیه باشی. اما هرچی زمان گذشت، بیشتر فهمیدم قشنگترین بخش زندگی توی همون معمولی بودنشه؛ توی صبحهای ساده، آدمهای بیادعا، خندههای بیدلیل و دلهایی که بیسر و صدا مهربونن. تازه فهمیدم همین آدمهای معمولی هستن که دنیا رو قابل تحملتر و قشنگتر میکنن؛ آدمهایی که شاید اسمشون جایی ثبت نشه، ولی با محبت، صداقت و حضور سادهشون حالِ زندگی رو بهتر میکنن.
۲۱:۰۷
خویش را گم کردهام در سنگلاخ زندگیهرچه میگردم نمیدانم کجا افتادهام
- فاضل نظری
- فاضل نظری
۲۲:۴۰
آدمِ دوهزاری رو پنج هزار حساب کنی،سه هزار باید تاوان بدی!
۴:۲۲
یک شاید معلم
آدمِ دوهزاری رو پنج هزار حساب کنی، سه هزار باید تاوان بدی!
دیالوگ فیلم بودشاید هم پشت نیسان نوشته بود 
۴:۵۵
به رفتن تــو سفر نـــه فرار میگویند
به این طریقه ی بازی قمار میگویند
به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد
هنــــوز مثل گذشته"نگار"میگویند
اگر چه در پی آهو دویده ام چون شیر
به من اهالـــــی جنگل شکار میگویند
مرا مقایسه بــا تـــو بگو کسی نکند
کنار گل مگر از حسن خار میگویند؟!!
تو رفته ای و نشستم کنار این همدم
به این رفیق قدیمی سه تار میگویند
کاظم بهمنی
به این طریقه ی بازی قمار میگویند
به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد
هنــــوز مثل گذشته"نگار"میگویند
اگر چه در پی آهو دویده ام چون شیر
به من اهالـــــی جنگل شکار میگویند
مرا مقایسه بــا تـــو بگو کسی نکند
کنار گل مگر از حسن خار میگویند؟!!
تو رفته ای و نشستم کنار این همدم
به این رفیق قدیمی سه تار میگویند
کاظم بهمنی
۸:۳۱