بله | کانال یک شاید معلم
عکس پروفایل یک شاید معلمی

یک شاید معلم

۲۱ عضو
شب اول پس از اعلام شهادت حضرت آقا، اگه از من می‌پرسیدید که به نظرت مردم میان توی صحنه یا نه؟جوابم با شک و تردید بودتوقع من، نهایتاً یکی دو روز و شب بودهفت شب و روز گذشته و کافیست شب ها از خانه بیرون بروی تا با حجم بالایی از مردم روبرو شوی.شما چرا خسته نمی‌شوید ؟این قدرت ایمان از کجا می‌آید؟شما قیمت دلار، مسکن، خودرو و... را می‌بینید و اینطور پای این نظام ایستاده اید!شما چه مردمانی هستید!بعید میدانم کره زمین تاکنون مردمانی با این ایمان راسخ به خود دیده باشد.براستی که شما نسل ظهور هستید.ان شاالله undefined

۲۱:۲۸

thumbnail
undefined #شهید_ایران چو عاشق می‌شدم گفتم که بُردم گوهرِ مقصودندانستم که این دریا چه موجِ خون‌فشان دارد

۱:۱۲

thumbnail

۲۲:۳۵

عصا را از پدر برگیر و عزم نیل کن اینکتقاص خون او را مرگ اسرائیل کن اینک
ولیّ دَم! به نام حق، ولیّ امر ما گشتیپدر را مجتبی بودی و ما را مقتدا گشتی
بخوان«خُذها بقُوّه»این علم بردار، بسم الله!علم بردار و در این ره، قدم بگذار، بسم الله!
محمدمهدی سیار

۲۲:۳۵

چه شبی بود...چه بارانی بارید...چه حال خوبی...الحمدلله undefined

۲۲:۳۶

راه سید علی خامنه‌ای جان ادامه دارد...ان شاالله

۲۲:۵۸

بسیار کلنجار رفت؛با مرغابی ها،با قفل در؛حریفش نشدند،گفت:دلتنگ فاطمه ام...

۲۱:۵۳

همیشه حسرت این را می‌خوردم که چرا در زمانه علی بن ابی طالب زندگی نکردم...حال آنکه دوران پسر خلفش سید علی را درک کردم.برای من و هم نسلی های من حجت تمام شده است.خدا راه سعادت را به روشن ترین راه ممکن به ما نشان داده است.دیگر هیچ بهانه ای برای گمراهی نیست...مگر ضعف ایمان و نبود تقوا
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه علی بن ابی طالب و اولاده المعصومین

۲۱:۵۶

خدا در هر عصری حجتی دارد.یقیناً حجت زمان ما امام عصر است. آن ناظر غائب... آن مقصود ابدی...اما برای ما که توان درک حضورش را نداریم، خمینی و خامنه‌ای ها بودند...سید مرتضی آوینی و چمران و همت ها بودند...حاج قاسم و سید حسن نصرالله و ...بودندعماد مغنیه و اسماعیل هنیه و یحیی سنوار ها بودند...خدا را بر این نعمت ها شکر!این ها خورشیدهای روشنگر راه حقیقت اند...در دنیای کثافتِ جزیره اپستین، ما را در نورانیتی محض به اسم جمهوری اسلامی متولد و بزرگ کردی!تو بهترین معبودی ما فقط و فقط تو را می‌پرستیم ایاک نعبد و ایاک نستعین خداوند دنیای مقاومت...بهترین و مهربانترین undefined

۲۲:۰۰

امشب برای بار چندم، روز واقعه بهرام بیضایی را دیدم با آن دیالوگ شاهکار (مرد نصرانی تازه مسلمان که بدنبال حقیقت و نور می‌رود)که میشود ساعت ها گریست و عمری زندگی کرد :+*تمام حجت مسلمانی من حسین بن علیست!*براستی که حسین معیار خوبیست برای ما فرزندان آخرالزمان.برای ما در راه ماندگان.اصلا با حسین میشود همه چیز را سنجید.با حسین حق و باطل مثل روز روشن می‌شود.
تمام حجت مسلمانی ما فرزندان آخرالزمان، روح الله خمینی و سید علی خامنه‌ای و فرزندان و سربازانش هستند.زمین هیچگاه از حجت خالی نبوده.و ما در عصری زندگی کردیم که هر روز سپاه باطل، خون حجتی از این طریق را می‌ریزد.خونی که زنده کننده انسان هاست.خونی که در امتداد خون سیدالشهداء و شهدای کربلاست.خون هایی که در امتداد دهم محرم سال شصت و یک هجری هستند.براستی که حجت بر ما تمام است.و دیگر این انتخاب ماست که در کدام سمت بایستیم.حسین یا یزید نور یا تاریکی دنیای پست و دون یا زندگی جاودانه
پس تو ای برادر و خواهر نادیده ام، تو امروز بر سر دوراهی حق و باطل ایستاده ای ...که هیچ راه سومی نیست .کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا و هر روز عاشوراست و هر مکانی کربلاست!و بقول سید شهیدان اهل قلم:هر کسی را عاشورایی و کربلایی است، که منتظر اوست...!

۲۲:۱۲

سید مرتضی آوینی رضوان خدا بر او :کربلا ما را به سوی خود فرا می‌خواند و ارواح مشتاق ما بی‌تابانه، همچون کبوتران حرم، به‌ سوی کربلا بال می‌گشایند. بار دیگر صدای «هل من ناصر» امام عشق در دل تاریخ بلند است و این بار حضور امت به‌راستی شگفت‌آور است. هر آن‌کس در هر زمان و در هر جا به این صلا لبیک گوید کربلایی است و کربلا میزان عشق است و اهل الله را از اغیار جدا می‌کند.
کربلا، آغوشت را بگشای، حزب الله به سوی تو می‌آید.

از که باید سخن گفت؟ از آن جوان کارگر بلورسازی و یا از آن پیرمرد هفتاد ساله‌ای که حسین را و آن فوز عظیم را یافته است و خود را چهارده ساله می‌پندارد؟ نه، اینجا سخن از من و ما نیست، سخن از حضور است، حضور امتی که عاشورا را باز یافته و دعایش که «یا لیتنا کنا معکم»، به استجابت رسیده است.

راهیان کربلا را بنگر. آنان خوب دریافته‌اند که زندگی به خون وابسته است و پیکر تاریخ، بی‌خون خدا (ثار الله) مرده‌ای بیش نیست و سر مبارک امام شهید بر فراز نی، رمزی است بین خدا و عشاق، یعنی که این است بهای دیدار.

به یاد آر فرموده‌ی صاحب الزمان را که ما را به اعمالی فرا خوانده‌اند که به محبتشان نزدیک‌تر است: «فلیعمل کل امرء منکم ما یقرب به من محبتِنا.» و به‌راستی مگر محبت آنان در چیست؟ در محبت حسین. محب حسین محبوب خداست و کدام راه از این نزدیک‌تر؟

جلوه‌های شگفت‌آور حضور امت، همه حکایت از این دارد که آنان حضور تاریخی خود را می‌شناسند و سر آنچه عاشورا را جاودانه ساخته است دریافته‌اند.

حب حسین‌(ع) سر‌الاسرار شهداست. فاین تذ‌هبون؟ اگر صراط مستقیم می‌جویی بیا؛ از این مستقیم‌تر راهی وجود ندارد: حب حسین علیه السلام.

مردان سخن از کربلا می‌گویند و زنان از حجاب عفتی که پاسدار حرمت خون کربلاییان است.

بگذار اغیار هرگز در نیابند که این‌همه در کام ما چه شیرین است. بگذار اغیار هرگز در نیابند که این قلب‌های ما از چه اشتیاق و شور و نشاطی مالامال است و سر ما در هوای کدامین یار خود را از پا نمی‌شناسد.

قرن‌هاست که فریاد «هل من ناصر» سیدالشهدا(ع) پهنه‌ی زمان را پیموده است و چون نفخات حیات‌بخش روح القدس بر هر زمین مرده‌ای که گذشته است آن را به حیات عشق بارور ساخته و اینچنین، همه‌ی تاریخ تو گویی روزی بیش نیست و آن روز عاشوراست. راهیان کربلا را بنگر و به یاد آر ورق‌پاره‌های تقویم تاریخ را که می‌گوید هزار و سیصد و چهل و پنج سال است که از عاشورا می‌گذرد. و تو از خود می‌پرسی: پس این‌همه شور و اشتیاق و این‌همه شتاب در این راهیان شیدایی کربلا از چیست؟

تو گویی هنوز کاروان سال ۶۱ هجری قمری به بیابان پردرد و بلای کربلا نرسیده است. مگر آنان سر مبارک امام شهید را بر فراز نیزه ندیده‌اند؟ اما نه، از عاشورای سال ۶۱ هجری قمری، دیگر زمان از عاشورا نگذشته است و همه‌ی روزها عاشوراست. زمان بر امتحان من و تو می‌گردد تا ببینند که چون صدای «هل من ناصر» امام عشق برخیزد چه می‌کنیم...

و شیرین‌تر از این لحظات را کجا می‌توان سراغ کرد؟ کدام چشمی است که از شوق به گریه نیفتد؟
آن دیگری هم بر فراز کوهی از آهن نشسته بود و خاکریز می‌زد و با خود زمزمه می‌کرد: «رزمندگان تا کربلا راهی نمانده.» و همه جا جلوه‌های شگفت‌آور حضور تجلی داشت؛ حضور امت را می‌گویم.

چه روزگار شگفتی! همه تاریخ در اینجا حاضر است.

۲۲:۱۵

یک شاید معلم
سید مرتضی آوینی رضوان خدا بر او : کربلا ما را به سوی خود فرا می‌خواند و ارواح مشتاق ما بی‌تابانه، همچون کبوتران حرم، به‌ سوی کربلا بال می‌گشایند. بار دیگر صدای «هل من ناصر» امام عشق در دل تاریخ بلند است و این بار حضور امت به‌راستی شگفت‌آور است. هر آن‌کس در هر زمان و در هر جا به این صلا لبیک گوید کربلایی است و کربلا میزان عشق است و اهل الله را از اغیار جدا می‌کند. کربلا، آغوشت را بگشای، حزب الله به سوی تو می‌آید. از که باید سخن گفت؟ از آن جوان کارگر بلورسازی و یا از آن پیرمرد هفتاد ساله‌ای که حسین را و آن فوز عظیم را یافته است و خود را چهارده ساله می‌پندارد؟ نه، اینجا سخن از من و ما نیست، سخن از حضور است، حضور امتی که عاشورا را باز یافته و دعایش که «یا لیتنا کنا معکم»، به استجابت رسیده است. راهیان کربلا را بنگر. آنان خوب دریافته‌اند که زندگی به خون وابسته است و پیکر تاریخ، بی‌خون خدا (ثار الله) مرده‌ای بیش نیست و سر مبارک امام شهید بر فراز نی، رمزی است بین خدا و عشاق، یعنی که این است بهای دیدار. به یاد آر فرموده‌ی صاحب الزمان را که ما را به اعمالی فرا خوانده‌اند که به محبتشان نزدیک‌تر است: «فلیعمل کل امرء منکم ما یقرب به من محبتِنا.» و به‌راستی مگر محبت آنان در چیست؟ در محبت حسین. محب حسین محبوب خداست و کدام راه از این نزدیک‌تر؟ جلوه‌های شگفت‌آور حضور امت، همه حکایت از این دارد که آنان حضور تاریخی خود را می‌شناسند و سر آنچه عاشورا را جاودانه ساخته است دریافته‌اند. حب حسین‌(ع) سر‌الاسرار شهداست. فاین تذ‌هبون؟ اگر صراط مستقیم می‌جویی بیا؛ از این مستقیم‌تر راهی وجود ندارد: حب حسین علیه السلام. مردان سخن از کربلا می‌گویند و زنان از حجاب عفتی که پاسدار حرمت خون کربلاییان است. بگذار اغیار هرگز در نیابند که این‌همه در کام ما چه شیرین است. بگذار اغیار هرگز در نیابند که این قلب‌های ما از چه اشتیاق و شور و نشاطی مالامال است و سر ما در هوای کدامین یار خود را از پا نمی‌شناسد. قرن‌هاست که فریاد «هل من ناصر» سیدالشهدا(ع) پهنه‌ی زمان را پیموده است و چون نفخات حیات‌بخش روح القدس بر هر زمین مرده‌ای که گذشته است آن را به حیات عشق بارور ساخته و اینچنین، همه‌ی تاریخ تو گویی روزی بیش نیست و آن روز عاشوراست. راهیان کربلا را بنگر و به یاد آر ورق‌پاره‌های تقویم تاریخ را که می‌گوید هزار و سیصد و چهل و پنج سال است که از عاشورا می‌گذرد. و تو از خود می‌پرسی: پس این‌همه شور و اشتیاق و این‌همه شتاب در این راهیان شیدایی کربلا از چیست؟ تو گویی هنوز کاروان سال ۶۱ هجری قمری به بیابان پردرد و بلای کربلا نرسیده است. مگر آنان سر مبارک امام شهید را بر فراز نیزه ندیده‌اند؟ اما نه، از عاشورای سال ۶۱ هجری قمری، دیگر زمان از عاشورا نگذشته است و همه‌ی روزها عاشوراست. زمان بر امتحان من و تو می‌گردد تا ببینند که چون صدای «هل من ناصر» امام عشق برخیزد چه می‌کنیم... و شیرین‌تر از این لحظات را کجا می‌توان سراغ کرد؟ کدام چشمی است که از شوق به گریه نیفتد؟ آن دیگری هم بر فراز کوهی از آهن نشسته بود و خاکریز می‌زد و با خود زمزمه می‌کرد: «رزمندگان تا کربلا راهی نمانده.» و همه جا جلوه‌های شگفت‌آور حضور تجلی داشت؛ حضور امت را می‌گویم. چه روزگار شگفتی! همه تاریخ در اینجا حاضر است.
سید مرتضا این ها را انگار برای امروز ما گفته!و براستی که از نشانه های مردان راه حق این است که جملات و صحبت هایشان تاریخ انقضا ندارد .

۲۲:۱۷

متن محسن چاوشی درباره آهنگ جدیدش
به نام خدا
از اول اعتراضات و نزدیک به دو ماه است فکر می‌کنم و رصد می‌کنم تا نکته‌ای را در آنسوی مرزها بیابم که جذبم کند و حرف حق باشد اما به وجدانم قسم که هرچه گشتم ناامیدتر شدم، پس سکوت کردم!و در این سکوت دیدم حق با بعضی از شماست: من «وسطم»«وسط» مثل عابری که دی ماه در خیابان به گران شدن گوشت فکر می‌کرد و از پشت تیر به سرش خورده بودوسط مثل پیرزنی روستایی که نه تلویزیون دارد و نه گوشی موبایل؛ فقط آلزایمر دارد و پسری که بیکار شده و چند ماه است قرص‌هایش را به موقع نمی‌رساند…و این «وسط»خیلی جای بزرگی است و خیلی‌ها در آن جا می‌شونداصلا جریانی که این «وسط» را ندارد نمی‌تواند انقلابی را رقم بزند یا حکومتش را حفظ کند!
در این دو ماه قلبم سوخت برای کشته‌شدگان…اما دست خودم نبود!من به عنوان کسی در وسط، قلبم برای پلیس و معترض و عابر با هم می‌سوخت و برای هر هموطنی که ناچار به خیابان آمده بود و دیگر به خانه برنگشت…
در خانه‌ی من نه صدا وسیما یک‌ریز جمهوری اسلامی را تبیین می‌کند نه اینترنشنال و منو تو مجال حضور دارنددر خانه من اما هنوز چراغ منطق روشن است و ذهن جستجوگرم آزاد است به هر مباحثه‌ای وارد شود و هر حرف حقی، مهر تایید دریافت کند و مهم نباشد که این حرف از دهان چه کسی خارج شده است.در این دو ماه خیلی فکر کردم و کسانی را دیدم که حتی یک دقیقه فرصت آزادانه و در خلوت فکر کردن را نداشته‌اند و هرچه از رسانه به خوردشان داده بودند را پشت هم تکرار می‌کردند ؛ آنچنان مسخ و مسحور که از کینه‌ی حاکمیت حاضرند شب را روز بنامند و روز را شب…و ایران امروز ما چقدر در فضای رسانه باخته است.به این فکر کردم که اگر برای هر کشوری حتی سوییس هم ده‌ها شبکه اپوزیسیون به زبان خودشان سال‌ها و شبانه روز محتوا تولید می‌کردند که “سوییس کشور خوبی نیست” اکنون درصدی از همین کسانی که در رفاه مطلق هستند نیز به دنبال براندازی بودند…آری همین رسانه کاری با کشور  ِسامورایی‌های متعصب کرد که در خیابان‌ها به سربازان آمریکایی لبخند گرم بزنند بی‌آنکه یادشان بیاید در هیروشیما و ناکازاکی چه بلایی به سرشان آورده‌اند…به هر حال هر چه فکر کردم دیدم نمی‌توانم از بیگانه بخواهم به کشورم حمله کند!دیدم نمی‌توانم کنار سلبریتی‌هایی باشم که به اعتقادات لااقل نیمی از مردم کشورم ناسزا می‌گویند و تهدید به قرآن‌سوزی می‌کنند و بدون اینکه خنده‌شان بگیرد، بشارت آزادی می‌دهند!دیدم حتی نمی‌توانم از اهالی جزیره‌ی اپستین بخواهم به جان کودکان و دختران بی‌گناه وطنم کاری نداشته باشند!!تا اینکه جنگ شروع شد و کمک‌ها رسیدند،همچنان که قبل از ما کمک‌ها به ویتنام و افغانستان و عراق و لیبی و… رسیده‌ بودند
دیدم جنگ است و فقط می‌توانم بخوانم!که اگر در زمان پهلوی و قاجار هم بودم و بیگانه‌ای به کشورم یورش می‌برد همین کار را می‌کردم…برای دلگرمی مردم و کسانی که از مردمم دفاع می‌کنند خواندم… «حسبی الله» گفتگوی من با مولایم علی (ع) است و براستی خدا برای ما بس است…    اکنون به عنوان کسی در وسط، حاضرم ۴۷ سال دیگر به جمهوری اسلامی فرصت بدهم نقایص خود را برطرف کند تا اینکه با عده‌ای همصدا شوم و پوریم دیگری را در تقویم اسراییل رقم بزنم که در فردای به اصطلاح آزادی با چکمه روی سنگ قبر هموطنانم سرود شادی بخوانند!و آن عده!آن عده خیلی دیر می‌فهمند که در جهان هیچ کشوری جز به منافع خودش فکر نمی‌کند و علاج واقعی در وطن‌هاست!این را هم به آن عده‌ای که سمت درست تاریخ را به من گوشزد می‌کنند می‌گویم:اصلا سمت درست تاریخ و هرچه می‌بافید ارزانی خودتان… من ترجیحم این است که در همین وسط بایستم و بمیرموسط مدرسه مینابوسط خانه‌هایی که سفره‌‌هایشان کوچک شدوسط صدای اذان در حیاط مسجدی فرو ریخته…وسط خیابان‌های شهرم…
محسن چاوشی/ اسفند ۱۴۰۴

۱۹:۱۶

thumbnail
undefined| آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای خطاب به رهبر شهید انقلاب:
رهبرا! با رفتن خود داغ سنگینی بر قلوب همگان وارد کردید. شما همیشه مشتاق این عاقبت بودید تا بالاخره حضرت حق آن را در حال تلاوت قرآن کریم در صبحگاه روز دهم رمضان المبارک به شما اعطا فرمودند
مظلومیتهای زیادی را مقتدرانه و با حلم تحمل کردید و خم به ابرو نیاوردید. بسیاری قدر واقعی شما را نشناختند و شاید مدتها بگذرد تا انواع حجابها و موانع کنار رود و زوایایی از آن معلوم شود.

۱۴:۰۲

thumbnail

۰:۰۰

بازارسال شده از توابین / سید مصطفی موسوی
thumbnail
نفر جلویی ام شهید شد..تقریبا سر اذان ظهر، نزدیک ما انفجاری رخ داد. برگشتیم ببینیم کجا بوده.دیدم دو نفر جلویم زمین خورده اند. رفتم کمک. خانم میانسالی سرش شکافته بود و شهید شده بود. همسرش او را در بغل گرفته بود و گریه می کرد.
نگران روحیه بچه هام بودم. بعد نیم ساعت به دخترم گفتم: شهادت را دیدی که چطوریه؟ گفت: بابا دیدی دروغ نمی گفتیم که ما اهل کوفه نیستیم؟ دیدی وقتی بمب زدند شعار دادنمان قطع نشد؟ دیدی فرار نکردیم؟ اگر این صحنه را در فیلم‌های حاتمی کیا دیده بودم، می گفتم چه نمادپردازی اغراق شده ای. ولی اینها عین واقعیت بود:یک نفر بین آن همه آدم انتخاب شد.رمضانجمعهفردای شب قدراذان ظهرراهپیمایی روز قدسچهارراه فلسطیندر آغوش همسرزیر باران
#ارسالی
@ir_tavabin

۱۵:۴۶

یک شاید معلم
undefined نفر جلویی ام شهید شد.. تقریبا سر اذان ظهر، نزدیک ما انفجاری رخ داد. برگشتیم ببینیم کجا بوده. دیدم دو نفر جلویم زمین خورده اند. رفتم کمک. خانم میانسالی سرش شکافته بود و شهید شده بود. همسرش او را در بغل گرفته بود و گریه می کرد. نگران روحیه بچه هام بودم. بعد نیم ساعت به دخترم گفتم: شهادت را دیدی که چطوریه؟ گفت: بابا دیدی دروغ نمی گفتیم که ما اهل کوفه نیستیم؟ دیدی وقتی بمب زدند شعار دادنمان قطع نشد؟ دیدی فرار نکردیم؟ اگر این صحنه را در فیلم‌های حاتمی کیا دیده بودم، می گفتم چه نمادپردازی اغراق شده ای. ولی اینها عین واقعیت بود: یک نفر بین آن همه آدم انتخاب شد. رمضان جمعه فردای شب قدر اذان ظهر راهپیمایی روز قدس چهارراه فلسطین در آغوش همسر زیر باران #ارسالی @ir_tavabin
کاش نویسنده بودم؛ می‌نشستم و این روزها را سطر به سطر می‌نوشتم، روزهایی که در دلشان هم اشک بود، هم غرور، هم مرثیه، هم حماسه.
کاش شاعر بودم؛ برای این مردم شعر می‌گفتم، برای صبوری‌شان، برای دل‌های بزرگشان، برای لحظه‌هایی که تاریخ آرام از کنارمان عبور می‌کند و ما بی‌آنکه بدانیم در دل آن ایستاده‌ایم.
کاش فیلمساز بودم؛ دوربینی برمی‌داشتم و میان مردم می‌رفتم، چهره‌ها را ثبت می‌کردم، نگاه‌ها را، لبخندهای خسته را، دست‌هایی را که هنوز به امید فردا گره خورده‌اند. ثبت می‌کردم تا آیندگان بدانند در این سرزمین چه مردمی زندگی می‌کردند.
برای فردا می‌نوشتم، برای سال‌هایی که خواهند آمد؛ می‌نوشتم که ما در روزگار خود فقط تماشاگر نبودیم، دل داشتیم، امید داشتیم، و برای سرزمینمان نفس می‌کشیدیم.
می‌نوشتم تا یادشان بماند که این خاک با عشق زنده مانده است؛ با صبر مردمانی که بارها افتادند و دوباره برخاستند.
و زیر همه آن صفحه‌ها می‌نوشتم: «ما برای آن که ایران گوهری تابان شود، خون دل‌ها خورده‌ایم.»
و شاید آن‌وقت کسی در سال‌های دور کتاب را ببندد، نگاهی به آسمان بیندازد و آرام بگوید: چه مردمی بودند…و چه ایران بزرگ و زیبایی برای ما به یادگار گذاشتند undefined

۱۵:۵۲

«ایران از پای نمی‌اُفتد، می‌تپد و چون قُقنوس از خاکستر خود برمی‌خیزد.هزاران هزار صدا در خرابه‌هایِ تو پیچید که: «دیوان آمد، دیوان آمد!» این صدا در خرابه‌هایِ دیگر نیز پیچیده‌ است و گوشِ روزگار با آن آشناست؛ ولی دیوان می‌آیند و می‌روند، غولان می‌آیند و می‌روند، دوالپایان پاورچین پاورچین می‌گذرند، و آن روندهٔ بزرگ که ایران نام دارد، می‌مانَد.»
- محمّد‌علی اسلامی ندوشن

۸:۴۵

می‌نویسم ایران*، می‌خوانمش *جان undefinedundefined

۹:۰۵

سه ساعت تا تحویل سال باقی مانده...فارغ از اینکه امسال سال عجیبی بود و درست تر آن است که بگوییم سال‌های عجیبی را طی می‌کنیم.همیشه این وقت سال آدم به کارهای عقب افتاده اش فکر می‌کند.

چقدر کار عقب افتاده داریم که نکردیم...چقدر ای کاش...
یا مقلب القلوب...حول حالنابه بهترین حال

۱۱:۵۲