𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒉𝒂𝒕𝒆?پارت 7جونکوک قدم به قدم...بهش نزدیک میشه..ا/ت از پشت به دیوار برخورد میکنه ولی جونکوک همچنان نزدیک میشه...تا اینکه فاصلشون به قدری میشه که نفسای گرم جونکوک به گردن ا/ت میخوره...
جونکوک: میخواستی منو نابود کنی؟ ا/ت چیزی نمیگه و فقظ با ترس نفس میکشه..........نفساش تند تر میشه
جونکوک: ...فعلا نمیتونم کاری باهات داشته باشم....باید اول چیز مهمی رو بفهمیدستاشو اروم میبره پشت ا/تیک دفعه همچی برای ا/ت سیاه شد...اروم چشماشو باز کرد وقتی بیدار شد توی سیاه چاله بود... عجیب بود...چون ن به چیزی بسته بودنش و ن دری براش قفل بود...ی فضای نم...کاملا سیاه با ی پنجره کوچیکی که فضارو روشن نگه میداشت...و ی در خروجی تنگ با کلی پله...ا/ت و جونکوک ی سوال خیلی بزرگ داشتن... دلیل جدا شدنشون...اونا همو دوست داشتن...
...ولی یکدفعه همچیز عوض شد... انگار برنامه ریزی شده بود...حتی شغل ا/ت...و ا/ت تازه داشت به این موضوع شک میکرد...پس تصمیم گرفت اول قضیه رو بفهمه...روی دیوار نماد های عجیبی کشیده شده بود....ماه...خورشید... جمله های نامفهوم...تاریخ سلسله گوگوریو...ا/ت بلند شد تا دیوارارو بهتر برسی کنه...که کسی با لباس قدیمی (لباس شاهزادگان دوره گوگوریو) و فردی کنارش که انگار پدرش بود...و یک الماس در دست دختره....ا/ت با چشماو بدنی خسته....و ی برق خاصی تو چشاش داشت نگاه میکرد...انگار براش آشنا بود
جونکوک: صداشو صاف میکنه تموم شد پرنسس؟... انگار جونکوک مدتها بود که داشت اروم به ا/ت نگاه میکردا/ت برمیگرده و به جونکوک نگاه میکنه...جونکوک: میدونی....اون الماس چیه....دلیل اینهمه اتفاقاون ی چیزی فراتر از الماسه...صدای چکه قطره های آب و نوری که به سیاه چال میتابید به فضا جلوه خاصی میدادنجونکوک ادامه داد: برادرت تمع همچین چیزی رو داشت...میدونی پدرت اصلا کجاست؟.......تو همون دختر توی نقاشی هستی!شرط برای پارت بعدی:۱۷تا ریکت
୨ৎ ─────────── ୨ৎ꒦︶꒷꒦︶ ꒷꒦꒷꒦︶ ⭑ ꮉ
جونکوک: میخواستی منو نابود کنی؟ ا/ت چیزی نمیگه و فقظ با ترس نفس میکشه..........نفساش تند تر میشه
جونکوک: ...فعلا نمیتونم کاری باهات داشته باشم....باید اول چیز مهمی رو بفهمیدستاشو اروم میبره پشت ا/تیک دفعه همچی برای ا/ت سیاه شد...اروم چشماشو باز کرد وقتی بیدار شد توی سیاه چاله بود... عجیب بود...چون ن به چیزی بسته بودنش و ن دری براش قفل بود...ی فضای نم...کاملا سیاه با ی پنجره کوچیکی که فضارو روشن نگه میداشت...و ی در خروجی تنگ با کلی پله...ا/ت و جونکوک ی سوال خیلی بزرگ داشتن... دلیل جدا شدنشون...اونا همو دوست داشتن...
جونکوک: صداشو صاف میکنه تموم شد پرنسس؟... انگار جونکوک مدتها بود که داشت اروم به ا/ت نگاه میکردا/ت برمیگرده و به جونکوک نگاه میکنه...جونکوک: میدونی....اون الماس چیه....دلیل اینهمه اتفاقاون ی چیزی فراتر از الماسه...صدای چکه قطره های آب و نوری که به سیاه چال میتابید به فضا جلوه خاصی میدادنجونکوک ادامه داد: برادرت تمع همچین چیزی رو داشت...میدونی پدرت اصلا کجاست؟.......تو همون دختر توی نقاشی هستی!شرط برای پارت بعدی:۱۷تا ریکت
۴۵۴
۵:۴۶