رمان عروسسیزده سالهارباب''':✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1489
ماشینو جلوی شرکت پارک کردم و سویچو دادم به نگهبان
عینک افتابیمو بالا دادم و با قدمای محکمی وارد شرکت شدم
منشی به طرفم اومد
+ سلام خوش اومدید خانوم
سری تکون دادم و راه اتاق آریانو گرفتم ؛ وارد اتاقش شدمو درو بستم
نیم نگاهی به اتاق انداختم و نیشخندی زدم
حقته آریان خان
میخواستی قهرمان بازی درنیاری که الان اونجا باشی
پوفی کشیدم و روی صندلی نشستم
چرخی زدم که تقه ای به در خورد
اخمی کردم و جدی نشستم صدامو ثاف کردم و لب زدم
+ بیا تو
منشی وارد شد و گفت
- ببخشید شما کی هستید؟؟
یعنی جسارت منو ببخشید میدونم نسبتی با اقای مهندس دارین ولی الان ایشون نیستن و شما اینجوری …
اخمی کردم
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1490
+ من همسرشونم
اقای مهندستون نمیتونن بیان من اومدم!!
مشکلی داری؟؟
دستپاچه شد و گفت
+ نه ببخشید منظورم این نبود عذر میخوام
پوفی کشیدم
- یه جلسه تشکیل بده واسه فردا
اول وقت
سری تکون داد که با دست اشاره زدم از اتاق خارج بشه
از جام بلند شدم و جلوی پنجره ایستادمبه بیرون خیره شدم
وقتی لادن قوی شده همه رو حریفه ، چرا من نتونم؟
مگه من چی کم دارم از لادن؟
نیشخندی زدم
+دارم میام جناب مهندس!!
از اتاق خارج شدم و رو به منشی لب زدم
- فردا میام گزارش کل کارا روی میزم باشه
+ چشم خانوم
سری تکون دادم و از شرکت خارج شدم …
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1491
سوار ماشین شدم و به سمت خونه رفتم
فردا باید اول میومدم شرکت بعد میرفتم زندان ملاقات آریان
پوفی کشیدم و ضربه ای به فرمون زدم
حداقل خیالم از بچه ها راحت بود و بدون هیچ مشکلی میتونستم کارامو ردیف کنم
اولیش نابودی لادن بود...
باید خیلی زود تموم میشد بحث لادن ، برای همیشه
مثل اقاجون…مثل سیامک…
کلید زدم و وارد خونه شدم
نیم نگاهی به اطراف انداختم و صدامو بالا بردم
+ سروش هستی؟
جوابی دریافت نکردم که شونه ای بالا انداختم
و وارد اشپزخونه شدم
سر سری یه غذایی حاضر کردم
خواستم به اتاقم برم و لباسمو عوض کنم که زنگو زدن
اخمی کردم و گوشی رو برداشتم
- کیه؟
- باز کن منم
پوفی کشیدم و باز کردم
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1492
میخواستم بگم از سروش راحت شدم ولی انگار نشد
چشم غره ای واسش رفتم
و لب زدم
+ تازه خداروشکر کردم نیستی چرا اومدی؟
چپ چپ نگاهم کرد و پشت سرم وارد اشپزخونه شد
- ببینم چیدرست کردی بوی غذا به مشامم خوردمنو تا اینجا کشوند
خندیدم
- مگه سگی؟
چپ چپ نگاهم کرد و با اشاره ای به میز گفت
+ نمیشد بیشتر درست کنی؟
نچی کردم
- همینم زیاد بود ، تو مگه خونه نداری؟؟
میخوای الان زنگ بزنم آریان از تو زندان بیاد واست؟؟
با تمسخر نگاهم کرد
+ زنگ بزن ببینم
چپ چپ نگاهش کردم و شونه ای بالا انداختم
- دلم واست میسوزعبشین دوتا لقمه بخور نمیری از گشنگی خونت بیفته گردنم
خندید و نشست پای میز✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1493
اهی کشیدم و کنارش نشستمتکه ای برداشتم و همونطور که مشغول جوییدنش بودم
پچ زدم
+یه فیلم میخوام ببینم حوصلم سر رفته ، معرفی نمیکنی؟
شونه ای بالا انداخت
- چجور فیلمی باشه؟+ نمیدونم ، چرت و پرت نباشه توش چیزی نباشه عاشقانه نباشه … طنز نباشه
خندید+ زندگیت
حرصی زدم به شونه اش
- خیلی بیشعوری سروش واقعا
خندید
………
با خستگی روی کاناپه نشستمو لب زدم
- خیلی خسته اماگه آریان اینکارو نمیکرد مجبور نمیشدم اینهمه بیفتم دنبال کارا
استرس شرکتو دارم
بچهامو ندیدم
مگه یه ادم چقد میتونه تحمل کنه چیزی نگه؟ خسته شدم بخدا
اخمی کرد
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
#ᑭᗩᖇT_1489
ماشینو جلوی شرکت پارک کردم و سویچو دادم به نگهبان
عینک افتابیمو بالا دادم و با قدمای محکمی وارد شرکت شدم
منشی به طرفم اومد
+ سلام خوش اومدید خانوم
سری تکون دادم و راه اتاق آریانو گرفتم ؛ وارد اتاقش شدمو درو بستم
نیم نگاهی به اتاق انداختم و نیشخندی زدم
حقته آریان خان
میخواستی قهرمان بازی درنیاری که الان اونجا باشی
پوفی کشیدم و روی صندلی نشستم
چرخی زدم که تقه ای به در خورد
اخمی کردم و جدی نشستم صدامو ثاف کردم و لب زدم
+ بیا تو
منشی وارد شد و گفت
- ببخشید شما کی هستید؟؟
یعنی جسارت منو ببخشید میدونم نسبتی با اقای مهندس دارین ولی الان ایشون نیستن و شما اینجوری …
اخمی کردم
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1490
+ من همسرشونم
اقای مهندستون نمیتونن بیان من اومدم!!
مشکلی داری؟؟
دستپاچه شد و گفت
+ نه ببخشید منظورم این نبود عذر میخوام
پوفی کشیدم
- یه جلسه تشکیل بده واسه فردا
اول وقت
سری تکون داد که با دست اشاره زدم از اتاق خارج بشه
از جام بلند شدم و جلوی پنجره ایستادمبه بیرون خیره شدم
وقتی لادن قوی شده همه رو حریفه ، چرا من نتونم؟
مگه من چی کم دارم از لادن؟
نیشخندی زدم
+دارم میام جناب مهندس!!
از اتاق خارج شدم و رو به منشی لب زدم
- فردا میام گزارش کل کارا روی میزم باشه
+ چشم خانوم
سری تکون دادم و از شرکت خارج شدم …
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1491
سوار ماشین شدم و به سمت خونه رفتم
فردا باید اول میومدم شرکت بعد میرفتم زندان ملاقات آریان
پوفی کشیدم و ضربه ای به فرمون زدم
حداقل خیالم از بچه ها راحت بود و بدون هیچ مشکلی میتونستم کارامو ردیف کنم
اولیش نابودی لادن بود...
باید خیلی زود تموم میشد بحث لادن ، برای همیشه
مثل اقاجون…مثل سیامک…
کلید زدم و وارد خونه شدم
نیم نگاهی به اطراف انداختم و صدامو بالا بردم
+ سروش هستی؟
جوابی دریافت نکردم که شونه ای بالا انداختم
و وارد اشپزخونه شدم
سر سری یه غذایی حاضر کردم
خواستم به اتاقم برم و لباسمو عوض کنم که زنگو زدن
اخمی کردم و گوشی رو برداشتم
- کیه؟
- باز کن منم
پوفی کشیدم و باز کردم
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1492
میخواستم بگم از سروش راحت شدم ولی انگار نشد
چشم غره ای واسش رفتم
و لب زدم
+ تازه خداروشکر کردم نیستی چرا اومدی؟
چپ چپ نگاهم کرد و پشت سرم وارد اشپزخونه شد
- ببینم چیدرست کردی بوی غذا به مشامم خوردمنو تا اینجا کشوند
خندیدم
- مگه سگی؟
چپ چپ نگاهم کرد و با اشاره ای به میز گفت
+ نمیشد بیشتر درست کنی؟
نچی کردم
- همینم زیاد بود ، تو مگه خونه نداری؟؟
میخوای الان زنگ بزنم آریان از تو زندان بیاد واست؟؟
با تمسخر نگاهم کرد
+ زنگ بزن ببینم
چپ چپ نگاهش کردم و شونه ای بالا انداختم
- دلم واست میسوزعبشین دوتا لقمه بخور نمیری از گشنگی خونت بیفته گردنم
خندید و نشست پای میز✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1493
اهی کشیدم و کنارش نشستمتکه ای برداشتم و همونطور که مشغول جوییدنش بودم
پچ زدم
+یه فیلم میخوام ببینم حوصلم سر رفته ، معرفی نمیکنی؟
شونه ای بالا انداخت
- چجور فیلمی باشه؟+ نمیدونم ، چرت و پرت نباشه توش چیزی نباشه عاشقانه نباشه … طنز نباشه
خندید+ زندگیت
حرصی زدم به شونه اش
- خیلی بیشعوری سروش واقعا
خندید
………
با خستگی روی کاناپه نشستمو لب زدم
- خیلی خسته اماگه آریان اینکارو نمیکرد مجبور نمیشدم اینهمه بیفتم دنبال کارا
استرس شرکتو دارم
بچهامو ندیدم
مگه یه ادم چقد میتونه تحمل کنه چیزی نگه؟ خسته شدم بخدا
اخمی کرد
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
۹:۰۹
سلام بچها درکنار رمان عروس ارباب بدلیل کمبود پارت یه رمان دیگه فرستاده میشه رمان فوق العاده خوبیه
۷:۵۱
شــروع رمان فول عاشقانه و هیجــانی جذاب ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
دارای پارت هاے فول عاشقانه و هیجانے
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh..
༊
دارای پارت هاے فول عاشقانه و هیجانے
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh..
۷:۵۴
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَن
ᥫ:ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۱
-آخر هفته قرار خاستگاری رو گذاشتم آماده شو آفاق خانوم
-چه خاستگاری مامان جان،تو که زن داری!خدا رو خوش نمیاد دختره رو اینجوری خون به جیگر میکنی
با صدای عزیز خانوم دلم هری ریخت.چادر سیاهم رو از روی سرم برداشتم و پشت ستون پنهان شدم.
دلم گواه بد میداد،میترسیدم از چیزی که هر شب کابوسش رو میدیدم.
اهل فال گوش وایسادن نبودم اما اینبار صحبت در مورد من بود:
-افاق خانوم...مگه من به شما نگفته بودم اماده باشید؟ چهلم خان بابا هم که تموم شد
-گفتی تصدقت شماینم گفتی هوران نازاستتو هم داره سنت میره بالا خونه به این دراندشتی داریو عین گور سرد و ساکته گفتی این خونه بچه میخواد ولی مادر ،به دختره فکر کردی؟بخدا که دق میکنههوو حتی اسمشم سنگینه چه برسه...
صدای نیشخند ایزد بند دلم رو پاره کرد،مرد نامردم بی رحم بود:
-تا حالا نشنیدم هیچ زنی با اومدن هوو دق کنه و بمیره دختر رضا پاپتی هم پوستش کلفته شما نگران نباش بجاش بساط عروسی و راه بنداز﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh
༊
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۲
عزیزم خانوم اما ساکت نمیشد و دل به دل پسرش نمیداد،انگار که مادرم من بود.برام مادری میکرد:
-درسته که هیچ زنی با هوو نمرده که زن تو بمیره میدونم از اول نمیخواستیش و به اصرار خان بابا گرفتیش ولی من تو رو اینجوری تربیت نکردم...حالا که پدر بزرگت فوت کرده میتونی طلاقش بدیولش کن بذار بره پی زندگیش مادر
قلبم بی وقفه میکوبید.انگار ته دلم رو چنگ میزدن.
میخواست زن بگیره و از نخواستن میگفت،اما کاش از کتک هایی که هر شب تن و بدنم رو مهمون میکرد هم میشد حرف میزد.
هر بار که از پرواز برمیگشت هوران کیسه بوکس میشد.
دوباره نیشخندی زد:
-دِ نَ دِ نشد ...دختر رضا پاپتی میمونه همینجا و کلفتی زنم و میکنهاز طلاقم خبری نیستنمیشه که بیاد گه بزنه به زندگیم و بعد بره پی خوش خوشانش
صدای قدم هاش بهم فرصت فرار نداد،تا به خودم بیام روبروم وایساده بود.
با دیدن قد و قامت بلندش قلبم از حرکت وایساد.
نیشخند ترسناکی زد و با طعنه گفت:
-فال گوش وایساده بودی؟خوبه!پس شنیدی که هفته بعد خاستگاری شوهرته!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh.
༊
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۳
شبیه دزدی بودم که سر بزنگاه گیر افتاده،دروغ چرا از مردی که شوهرم بود توقع هر رفتاری رو داشتم.
اب دهنم از وحشت خشک شده بود.ازش حساب میبردم و حتی نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم اما اون روز تمام جرات و جسارتم رو جمع کردم تا حرف بزنم :
-نمیذارم...حق نداری زن بگیری تا اجازه من نباشه نمیتونیبخدا که خودم و میکشم اگه...
سرش رو با حالت تهدید آمیزی جلو آورد و با تمسخر گفت:
-نشنیدم،دوباره بگو؟ اگهچی؟
برای اولین بار توی زندگیم صدام رو بردم بالا:
-من نمیذارم سرم هوو بیاری اجازه نمیدم!
با همون پوزخند گوشه لبش یه قدم جلو اومد،کاپیتان ایزد توتونچی برای هوران عزرائیل بود:
-زبون باز کردی خوشگلم!نکنه جای کتکای دیشب خوب شده؟هوم؟!
حرفاش پر از تهدید بود،پر از وعده و وعید.ترس به دلم مینداخت.
هنوز جای کمربندش روی تنم میسوخت.دیشب رو فراموش نکرده بودم.ولی کوتاه هم نیومدم:
-هر چقدر میخوای بزنی بزنولی این یکی رو نمیذارم منو بکش ،بعد برو زن بگیر
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh
༊
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۴
از چشمای ایزد چیزی خونده نمیشد،مثل همیشه خونسرد و آروم بود همینم ترس به دلم مینداخت.
قدم زنان به طرفم اومد و تن لرزونم رو کنج دیوار گیر انداخت.
از روی روسری مشکی به موهام چنگ زد و همون طورکه به طرف اتاق میبردم گفت:
-ادمت نکنم ایزد نیستم خیالت راحت نمیکشمت چون باید بمونی و تاوان تمام این ۵ سال گندی که به زندگیم زدی رو پس بدی ولی یکاری باهات میکنم که امضای شاهد و خودت با دستای خودت بزنیمیدونی که چطوری؟
هق زدم،اشکام دل سنگ رو اب میکرد اما روی مرد نامردم اثری نداشت:
-ایزد،نکن...بخدا هنوز تنم درد میکنه...نکن نامرد...
عزیز خانوم دنبال مون دویید و خواهش کرد دست از سرم برداره اما فایده نداشت.از پس پسرش بر نمیاومد:
-ایزد ...مادر ...ولش کندست روش بلند کنی بخداوندی خدا دیگه تو روت نگاه نمیکنم!
دل دل میزدم و نگاهم به صورت خونسردش بود،حتی حرف مادرش هم براش مهم نبود.
جونش برای اون زن در میرفت،میگفت بمیر میمرد.اما پای من که وسط میومد کر و کور و لال میشد.
بی توجه به مادرش وارد اتاق شدیم و من رو پرت کرد روی زمین.
در رو بست و در حالیکه کتش رو در میآورد با همون لحن بی تفاوت و آروم گفت:
-خب،چی میگفتی ؟دوباره تکرار کن...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh.
༊
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۵
-گ...گفتم یا من یا زن دومنمیذارم...تا رضایت زن اول نباشه...نمیتونی عقد کنی
جسور شده بودم چون مثل هر زن دی
#پارت_۱
-آخر هفته قرار خاستگاری رو گذاشتم آماده شو آفاق خانوم
-چه خاستگاری مامان جان،تو که زن داری!خدا رو خوش نمیاد دختره رو اینجوری خون به جیگر میکنی
با صدای عزیز خانوم دلم هری ریخت.چادر سیاهم رو از روی سرم برداشتم و پشت ستون پنهان شدم.
دلم گواه بد میداد،میترسیدم از چیزی که هر شب کابوسش رو میدیدم.
اهل فال گوش وایسادن نبودم اما اینبار صحبت در مورد من بود:
-افاق خانوم...مگه من به شما نگفته بودم اماده باشید؟ چهلم خان بابا هم که تموم شد
-گفتی تصدقت شماینم گفتی هوران نازاستتو هم داره سنت میره بالا خونه به این دراندشتی داریو عین گور سرد و ساکته گفتی این خونه بچه میخواد ولی مادر ،به دختره فکر کردی؟بخدا که دق میکنههوو حتی اسمشم سنگینه چه برسه...
صدای نیشخند ایزد بند دلم رو پاره کرد،مرد نامردم بی رحم بود:
-تا حالا نشنیدم هیچ زنی با اومدن هوو دق کنه و بمیره دختر رضا پاپتی هم پوستش کلفته شما نگران نباش بجاش بساط عروسی و راه بنداز﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۲
عزیزم خانوم اما ساکت نمیشد و دل به دل پسرش نمیداد،انگار که مادرم من بود.برام مادری میکرد:
-درسته که هیچ زنی با هوو نمرده که زن تو بمیره میدونم از اول نمیخواستیش و به اصرار خان بابا گرفتیش ولی من تو رو اینجوری تربیت نکردم...حالا که پدر بزرگت فوت کرده میتونی طلاقش بدیولش کن بذار بره پی زندگیش مادر
قلبم بی وقفه میکوبید.انگار ته دلم رو چنگ میزدن.
میخواست زن بگیره و از نخواستن میگفت،اما کاش از کتک هایی که هر شب تن و بدنم رو مهمون میکرد هم میشد حرف میزد.
هر بار که از پرواز برمیگشت هوران کیسه بوکس میشد.
دوباره نیشخندی زد:
-دِ نَ دِ نشد ...دختر رضا پاپتی میمونه همینجا و کلفتی زنم و میکنهاز طلاقم خبری نیستنمیشه که بیاد گه بزنه به زندگیم و بعد بره پی خوش خوشانش
صدای قدم هاش بهم فرصت فرار نداد،تا به خودم بیام روبروم وایساده بود.
با دیدن قد و قامت بلندش قلبم از حرکت وایساد.
نیشخند ترسناکی زد و با طعنه گفت:
-فال گوش وایساده بودی؟خوبه!پس شنیدی که هفته بعد خاستگاری شوهرته!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh.
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۳
شبیه دزدی بودم که سر بزنگاه گیر افتاده،دروغ چرا از مردی که شوهرم بود توقع هر رفتاری رو داشتم.
اب دهنم از وحشت خشک شده بود.ازش حساب میبردم و حتی نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم اما اون روز تمام جرات و جسارتم رو جمع کردم تا حرف بزنم :
-نمیذارم...حق نداری زن بگیری تا اجازه من نباشه نمیتونیبخدا که خودم و میکشم اگه...
سرش رو با حالت تهدید آمیزی جلو آورد و با تمسخر گفت:
-نشنیدم،دوباره بگو؟ اگهچی؟
برای اولین بار توی زندگیم صدام رو بردم بالا:
-من نمیذارم سرم هوو بیاری اجازه نمیدم!
با همون پوزخند گوشه لبش یه قدم جلو اومد،کاپیتان ایزد توتونچی برای هوران عزرائیل بود:
-زبون باز کردی خوشگلم!نکنه جای کتکای دیشب خوب شده؟هوم؟!
حرفاش پر از تهدید بود،پر از وعده و وعید.ترس به دلم مینداخت.
هنوز جای کمربندش روی تنم میسوخت.دیشب رو فراموش نکرده بودم.ولی کوتاه هم نیومدم:
-هر چقدر میخوای بزنی بزنولی این یکی رو نمیذارم منو بکش ،بعد برو زن بگیر
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۴
از چشمای ایزد چیزی خونده نمیشد،مثل همیشه خونسرد و آروم بود همینم ترس به دلم مینداخت.
قدم زنان به طرفم اومد و تن لرزونم رو کنج دیوار گیر انداخت.
از روی روسری مشکی به موهام چنگ زد و همون طورکه به طرف اتاق میبردم گفت:
-ادمت نکنم ایزد نیستم خیالت راحت نمیکشمت چون باید بمونی و تاوان تمام این ۵ سال گندی که به زندگیم زدی رو پس بدی ولی یکاری باهات میکنم که امضای شاهد و خودت با دستای خودت بزنیمیدونی که چطوری؟
هق زدم،اشکام دل سنگ رو اب میکرد اما روی مرد نامردم اثری نداشت:
-ایزد،نکن...بخدا هنوز تنم درد میکنه...نکن نامرد...
عزیز خانوم دنبال مون دویید و خواهش کرد دست از سرم برداره اما فایده نداشت.از پس پسرش بر نمیاومد:
-ایزد ...مادر ...ولش کندست روش بلند کنی بخداوندی خدا دیگه تو روت نگاه نمیکنم!
دل دل میزدم و نگاهم به صورت خونسردش بود،حتی حرف مادرش هم براش مهم نبود.
جونش برای اون زن در میرفت،میگفت بمیر میمرد.اما پای من که وسط میومد کر و کور و لال میشد.
بی توجه به مادرش وارد اتاق شدیم و من رو پرت کرد روی زمین.
در رو بست و در حالیکه کتش رو در میآورد با همون لحن بی تفاوت و آروم گفت:
-خب،چی میگفتی ؟دوباره تکرار کن...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh.
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۵
-گ...گفتم یا من یا زن دومنمیذارم...تا رضایت زن اول نباشه...نمیتونی عقد کنی
جسور شده بودم چون مثل هر زن دی
۸:۰۱
گه ای زندگیم رو توی خطر میدیدم.زندگی که روی آب ساخته بودم.
هوو حتی اسمش هم نحس و کثیف بود،چه برسه به خودش.
همیشه ژست خاصی داشت،پرستیژ یه کاپیتان حرفه ای و کاربلد که دل هر دختری رو میبرد.
اما وقتی اونجوری سر تکون میداد بند دلم پاره میشد.
کتش رو روی مبل انداخت و خیره بهم آستینش رو بالا زد.
منم مثل خیلی از دخترا فانتزی داشتم. عاشق دست بزرگ و مردونه ش بودم، دوست داشتم رگ های برجسته ش رو ببوسم و اون با همون دستا نوازشم کنه.
اما تنها چیزی که نصیبم میشد نوازش با کمربندش بود.
از ترس خودم رو روی زمین عقب کشیدم.همون دیشب یه دل سیر کتک خورده بودم.لبم رو با زبون تر کردم و نالیدم:
-ب...بخدا دیگه جون ندارم...نزن
کمربندش رو که از کمر شلوارش بیرون کشید لب هام لرزید:
-غلط کردم...
نیشخندی زد و کنج لبش بالا رفت:
-غلط و که کردی خوشگلمتا الان که اون بیرون جون داشتی حرف مفت بزنیحالا چرا لال شدی پس!نکنه میترسی عروسک؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh..
༊
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۶
سرم رو تند تند تکون دادم و پشتم که به دیوار خورد تنم یخ زد:
-نمیتونم...دیگه تحمل ندارم
کمـ.ربند رو بالا برد و بیرحمانه روی تـ.ن کب.ودم کوبید:
-زبونت و کوتاه میکردی الان اینجوری به گ..ه خوردن نمی افتادی
عادت داشتم به کتک خوردن و تحقیر شدن.
ولی سخت بود کسی رو که از خودت بیشتر عاشقی همچون بلایی سرت بیاره.
روی قلبم انگار ذغال گذاشتن که اونجوری میسوخت.
کمـ.ربند از چپ و راست روی سر و صورت و بدنم فرود میاومد
و فقط تونستم دستم رو روی صورتم بذارم تا رو روی گونه هام نکوبه.
مثل چند ماه پیش که اثرش تا چند وقت مونده بود و مجبور شدم به همه دروغ بگم که تصادف کردم.
ایزد با نامردی میزد،هر بار محکم تر و شدید تر.هر بار هم پوستم کنده میشد..
صدای جیغم که بلند شد عزیز خانوم به در کوبید:
-ایزد مادر،نزن قربون قدت شم
نزن ،دختره رو کشتیبخدا اهش دامنت و میگیرهبه من ببخشش
اما ایزد کر و کور شده بود.
جوری میزد که حتی استخون هام زق زق میکردن.
دیگه جون نداشتم وقتی که نالیدم :
-غلط کردم،نزنهر کاری میخوای کن...
برو زن بگیر...فقط منو نزن دیگه جون ندارم نامرد﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh..
༊
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۷
انگار با کلمه آخر آتیشش زده بودم
که صورتش دیگه آروم نبود،از چشماش اتیش بیرون میزد.
کـ.مربند رو کناری انداخت و به موهای سیاهم که از روسری بیرون ریخته بود چنگ زد.
جوری سرم رو جلو کشید که پوست سرم میسوخت.
سرم رو بالا گرفت و چونه م رو چنگ زد و وادارم کرد بهش نگاه کنم:
-آره خب ،نامردم که گرفتمت و از اون حشیش خونه کشیدمت بیرون
نامردم که آوردمت عمارتم و واسه خودت خانومی کردی
پرسینگ زدی،مو رنگ کردی
کارایی که آرزوت بود و بهش رسیدیمن ادمت کردم
ریخت و قیافه ت داد میزد مال کدوم محله ای
نیشخندی زد و بی توجه به قلبی که از کار افتاده بود ادامه داد:
-ولی دیگه تموم شد
دیگه خان بابا نیست که پشتت باشه
حالا فقط بشین و روزای عمرت و بشمر تا بمیری
ولی قبلش واسه عروسی شوهرت آماده باش
میخوام بمونی و کلفتی زنم و کنیکاری که لایقشی
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۸
سرم سنگین بود اما میخواستم آخرین تلاشم رو کنم تا شاید دل سنگش به رحم بیاد
دستش رو گرفتم و ریز ریز هق زدم:
-نمیبخشمت اگه زن بگیری
یبار...فقط یبار اگه منو ببینی میفهمی که چقدر دوست دارم
هر کاری بخوای میکنم فقط...
انگشتش رو که به علامت سکوت روی بینیش گذاشت لال شدم:
-هیش...دیشب و یادت رفته؟
چجوری التماس میکردی؟
-تو رو جون هر کی که دوست داری...-نمیشه که...
میدونی که زیاد حرف بزنی چی میشه؟
انگشتاش رو که روی کـ.مربندش کشید دست روی دهنم گذاشتم و بیصدا اشک ریختم
با همون آرامش از موهای بلندم گرفت و تنم رو بالا کشید.
نیم خیز که شدم روم خم شد و با چشمای برزخی گفت:
-همون ۵ سال پیش نگفتم جواب منفی بده من نمیخوامت؟
خودت این جهنم و واسه من و خودت ساختی البته حق داری
از تویی که کل عمرت از یه آخور با گاو و گوسفندا غذا خوردی
بیشتر از این انتظار نمیره نمیفهمی دیگه!
و بعد ولم کرد و همون طورکه کتش رو برمیداشت گفت:
-بهتره بعد از این زبونت و کوتاه کنی
خوبیت نداره هر روز پیش الناز اینجوری بزنمت
در ضمن...فردا اتاق بغلی رو آماده میکنی برای من و زنم﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh.
༊
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۹
کتش رو پوشید ،یقه ش رو مرتب کرد
و به طرف در که رفت تنم رو بیخ دیوار کشیدم و توی خودم جمع شدم.
همون شبی که اومده بودن خاستگاریم گفت دوستم نداره و من باور نکردم.
میدونستم به اصرار خان بابا اومده ولی فکرش رو هم نمیکردم
قراره ۵ سال تمام بدون هیچ علاقه ای باهاش زندگی کنم و زجرم بده.
شب خاستگاری،وقتی
هوو حتی اسمش هم نحس و کثیف بود،چه برسه به خودش.
همیشه ژست خاصی داشت،پرستیژ یه کاپیتان حرفه ای و کاربلد که دل هر دختری رو میبرد.
اما وقتی اونجوری سر تکون میداد بند دلم پاره میشد.
کتش رو روی مبل انداخت و خیره بهم آستینش رو بالا زد.
منم مثل خیلی از دخترا فانتزی داشتم. عاشق دست بزرگ و مردونه ش بودم، دوست داشتم رگ های برجسته ش رو ببوسم و اون با همون دستا نوازشم کنه.
اما تنها چیزی که نصیبم میشد نوازش با کمربندش بود.
از ترس خودم رو روی زمین عقب کشیدم.همون دیشب یه دل سیر کتک خورده بودم.لبم رو با زبون تر کردم و نالیدم:
-ب...بخدا دیگه جون ندارم...نزن
کمربندش رو که از کمر شلوارش بیرون کشید لب هام لرزید:
-غلط کردم...
نیشخندی زد و کنج لبش بالا رفت:
-غلط و که کردی خوشگلمتا الان که اون بیرون جون داشتی حرف مفت بزنیحالا چرا لال شدی پس!نکنه میترسی عروسک؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh..
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۶
سرم رو تند تند تکون دادم و پشتم که به دیوار خورد تنم یخ زد:
-نمیتونم...دیگه تحمل ندارم
کمـ.ربند رو بالا برد و بیرحمانه روی تـ.ن کب.ودم کوبید:
-زبونت و کوتاه میکردی الان اینجوری به گ..ه خوردن نمی افتادی
عادت داشتم به کتک خوردن و تحقیر شدن.
ولی سخت بود کسی رو که از خودت بیشتر عاشقی همچون بلایی سرت بیاره.
روی قلبم انگار ذغال گذاشتن که اونجوری میسوخت.
کمـ.ربند از چپ و راست روی سر و صورت و بدنم فرود میاومد
و فقط تونستم دستم رو روی صورتم بذارم تا رو روی گونه هام نکوبه.
مثل چند ماه پیش که اثرش تا چند وقت مونده بود و مجبور شدم به همه دروغ بگم که تصادف کردم.
ایزد با نامردی میزد،هر بار محکم تر و شدید تر.هر بار هم پوستم کنده میشد..
صدای جیغم که بلند شد عزیز خانوم به در کوبید:
-ایزد مادر،نزن قربون قدت شم
نزن ،دختره رو کشتیبخدا اهش دامنت و میگیرهبه من ببخشش
اما ایزد کر و کور شده بود.
جوری میزد که حتی استخون هام زق زق میکردن.
دیگه جون نداشتم وقتی که نالیدم :
-غلط کردم،نزنهر کاری میخوای کن...
برو زن بگیر...فقط منو نزن دیگه جون ندارم نامرد﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh..
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۷
انگار با کلمه آخر آتیشش زده بودم
که صورتش دیگه آروم نبود،از چشماش اتیش بیرون میزد.
کـ.مربند رو کناری انداخت و به موهای سیاهم که از روسری بیرون ریخته بود چنگ زد.
جوری سرم رو جلو کشید که پوست سرم میسوخت.
سرم رو بالا گرفت و چونه م رو چنگ زد و وادارم کرد بهش نگاه کنم:
-آره خب ،نامردم که گرفتمت و از اون حشیش خونه کشیدمت بیرون
نامردم که آوردمت عمارتم و واسه خودت خانومی کردی
پرسینگ زدی،مو رنگ کردی
کارایی که آرزوت بود و بهش رسیدیمن ادمت کردم
ریخت و قیافه ت داد میزد مال کدوم محله ای
نیشخندی زد و بی توجه به قلبی که از کار افتاده بود ادامه داد:
-ولی دیگه تموم شد
دیگه خان بابا نیست که پشتت باشه
حالا فقط بشین و روزای عمرت و بشمر تا بمیری
ولی قبلش واسه عروسی شوهرت آماده باش
میخوام بمونی و کلفتی زنم و کنیکاری که لایقشی
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۸
سرم سنگین بود اما میخواستم آخرین تلاشم رو کنم تا شاید دل سنگش به رحم بیاد
دستش رو گرفتم و ریز ریز هق زدم:
-نمیبخشمت اگه زن بگیری
یبار...فقط یبار اگه منو ببینی میفهمی که چقدر دوست دارم
هر کاری بخوای میکنم فقط...
انگشتش رو که به علامت سکوت روی بینیش گذاشت لال شدم:
-هیش...دیشب و یادت رفته؟
چجوری التماس میکردی؟
-تو رو جون هر کی که دوست داری...-نمیشه که...
میدونی که زیاد حرف بزنی چی میشه؟
انگشتاش رو که روی کـ.مربندش کشید دست روی دهنم گذاشتم و بیصدا اشک ریختم
با همون آرامش از موهای بلندم گرفت و تنم رو بالا کشید.
نیم خیز که شدم روم خم شد و با چشمای برزخی گفت:
-همون ۵ سال پیش نگفتم جواب منفی بده من نمیخوامت؟
خودت این جهنم و واسه من و خودت ساختی البته حق داری
از تویی که کل عمرت از یه آخور با گاو و گوسفندا غذا خوردی
بیشتر از این انتظار نمیره نمیفهمی دیگه!
و بعد ولم کرد و همون طورکه کتش رو برمیداشت گفت:
-بهتره بعد از این زبونت و کوتاه کنی
خوبیت نداره هر روز پیش الناز اینجوری بزنمت
در ضمن...فردا اتاق بغلی رو آماده میکنی برای من و زنم﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh.
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۹
کتش رو پوشید ،یقه ش رو مرتب کرد
و به طرف در که رفت تنم رو بیخ دیوار کشیدم و توی خودم جمع شدم.
همون شبی که اومده بودن خاستگاریم گفت دوستم نداره و من باور نکردم.
میدونستم به اصرار خان بابا اومده ولی فکرش رو هم نمیکردم
قراره ۵ سال تمام بدون هیچ علاقه ای باهاش زندگی کنم و زجرم بده.
شب خاستگاری،وقتی
۸:۰۱
توی اتاق روبروم نشست و با همون حالت جدی و با نفوذش زل زد توی چشمام
بهم گفت خودت جواب منفی بده من نمیخوامت.
ولی منی که توی عمرم فقط ادمای شیره ای و نعشه و خمار دور و برم دیدم ندید پدید بودم.
عاشقش شدم.
عاشق مردی که بوی ادکلنش مستم میکرد.
فکر میکردم شاهزاده سوار بر اسبم ایزد توتونچیه.
فکر میکردم اونقدر بهش عشق میدم تا عاشقم بشه.
یه دختر ۱۷ ساله بودم که رویا پردازی میکردم.
یه کاپیتان خوشتیپ و خوش هیکل بود
که تو محله های پایین کسی مثل اون رو تو کوچه و خیابون های تنگ که پر از بوی مواد و ادمای معتاد بود نمیشد دید.
هر دختری آرزو میکرد اسمش بره تو شناسنامه همچین مردی و از اون خرابه نجات پیدا کنه.
جوری میخواستمش که پا روی همه چیز گذاشتم و بله رو دادم.﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh..
༊
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۱۰
اون شب،توی همون اتاق کوچیک بهم گفت الناز رو دوست داره.
بهم گفت قبول نکنم و بذارم این ماجرا تموم شه
ولی بچگی کردم و به خیالم میتونم دلی که صاحب داره رو مال خودم کنم.
میخواستم از اون خونه فرار کنم،از بابای معتادم که همیشه یا نعشه بود یا خمار.
از برادری که برادری نمیکرد.
همونم شد، با خواست خان بابا با عزت و احترام از خونه مون اومدم بیرون و خودم رو به ایزد تحمیل کردم.
اما حتی یروز خوش هم توی عمارتش ندیدم.
کاپیتان ایزد توتونچی هر روز و هر شب ازم انتقام گرفت.
با باز شدن در با سر بهم اشاره کرد و رو به مادرش گفت:
-بفرما آفاق خانوماینم عروست صحیح و سالم
خون که از بینیم راه افتاد روسریم رو مچاله کردم و روی دماغم فشار دادم.
ایزد با نیشخند به چارجوب در تکیه داد و به حال زارم خیره شد.
عزیز خانوم پشت دست کوبید و گفت:
-خدا مرگم بده ،چی شدی مادر؟
با انگشت شست لبش رو لمس کرد و گفت:
-نترس افاقاینقدر سگ جونه که هیچیش نمیشه﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh..
༊
بهم گفت خودت جواب منفی بده من نمیخوامت.
ولی منی که توی عمرم فقط ادمای شیره ای و نعشه و خمار دور و برم دیدم ندید پدید بودم.
عاشقش شدم.
عاشق مردی که بوی ادکلنش مستم میکرد.
فکر میکردم شاهزاده سوار بر اسبم ایزد توتونچیه.
فکر میکردم اونقدر بهش عشق میدم تا عاشقم بشه.
یه دختر ۱۷ ساله بودم که رویا پردازی میکردم.
یه کاپیتان خوشتیپ و خوش هیکل بود
که تو محله های پایین کسی مثل اون رو تو کوچه و خیابون های تنگ که پر از بوی مواد و ادمای معتاد بود نمیشد دید.
هر دختری آرزو میکرد اسمش بره تو شناسنامه همچین مردی و از اون خرابه نجات پیدا کنه.
جوری میخواستمش که پا روی همه چیز گذاشتم و بله رو دادم.﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh..
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۱۰
اون شب،توی همون اتاق کوچیک بهم گفت الناز رو دوست داره.
بهم گفت قبول نکنم و بذارم این ماجرا تموم شه
ولی بچگی کردم و به خیالم میتونم دلی که صاحب داره رو مال خودم کنم.
میخواستم از اون خونه فرار کنم،از بابای معتادم که همیشه یا نعشه بود یا خمار.
از برادری که برادری نمیکرد.
همونم شد، با خواست خان بابا با عزت و احترام از خونه مون اومدم بیرون و خودم رو به ایزد تحمیل کردم.
اما حتی یروز خوش هم توی عمارتش ندیدم.
کاپیتان ایزد توتونچی هر روز و هر شب ازم انتقام گرفت.
با باز شدن در با سر بهم اشاره کرد و رو به مادرش گفت:
-بفرما آفاق خانوماینم عروست صحیح و سالم
خون که از بینیم راه افتاد روسریم رو مچاله کردم و روی دماغم فشار دادم.
ایزد با نیشخند به چارجوب در تکیه داد و به حال زارم خیره شد.
عزیز خانوم پشت دست کوبید و گفت:
-خدا مرگم بده ،چی شدی مادر؟
با انگشت شست لبش رو لمس کرد و گفت:
-نترس افاقاینقدر سگ جونه که هیچیش نمیشه﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏➟ @yyyyyuuuh..
۸:۰۱
دوست داشتین ادامه بزارم
دوست نداشتم جالب نبود
فرقی نداره برام
دوست نداشتم جالب نبود
فرقی نداره برام
۸:۰۸
ادامه رمان دارای صحنه های فوق العاده عالی
۸:۱۶
رمان عروس ارباب وڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ🥂
دوست داشتین ادامه بزارم
دوست نداشتم جالب نبود
فرقی نداره برام
ری با اکثریت
۸:۱۷
درحال ارسال پارت از کاپیتان بی رحم من..
۸:۱۷
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَن
ᥫ:ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۱۱
عزیز خانوم با رنگ پریده و چشمای پر کنارم نشست:
-خدا من و بکشه چجوری دلت میاد این بچه رو اینجوری میزنی؟الهی بگم چی بشی که...
با حرفی که زد تنم یخ زد.انگار با هر کلمه قصد کشتنم رو داشت.
ایزد خنده ای کرد و گفت:
-راحت باش آفاق خانومهر چی میخوای بگی بگو فقط زودتر سر پاش کن که باید واسه شوهرش بیاد خاستگاری ببرش خرید،سر و ریختش و درست کننمیخوام مثل بدبخت بیچاره ها به نظر بیاد
با حرفاش قلبم رو آتیش میزد، به خاطر اینکه به چشمش بیام هر کاری کرده بودم،از بوتاکس و لیفت ابرو بگیر تا پرسینگ زدن.ولی آخر هم به چشمش نیومدم.
با رفتن ایزد عزیز خانوم تن بی جونم رو توی بغلش کشید:
-شرمنده ی روتم مادرالهی میمردم و این روزا رو نمیدیدمبچم اینجوری نبود نمیدونم چرا...
سرم رو توی شکمش فرو کرد و بغضم با صدا ترکید .هوران از همون اول بختش سیاه بود.
عزیز خانوم پشتم رو نوازش کرد و با صدایی که از شدت بغض میلرزید گفت:
-بخدا آتیش میگیرم وقتی اینجوری میبینم تونخان بابا به خیال خودش در حق تون خوبی کرد ولی ندید جفت تون و بدبخت کرد﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۱۲
قطره اشکی که روی گونه ی کبودم چکیده بود رو با پد پاک کردم و کرم پودر رو روی همون قسمت پخش کردم تا کسی نفهمه شوهرم کتکم زده تا برای خواستگاریش برم خرید.
با صدای مادرش رژ لب رو روی میز گذاشتم و گفتم:
-الان میام عزیزخانوم ...چند لحظه صبر کنید -بجنب مادر...دیر شدالهه گفت ساعت ۵ مزون باشید
آه بلندی کشیدم و پد رو با وسواس روی جای کبودی فشار دادم تا کامل پوشیده بشه.
نامرد جوری توی صورتم کوبیده بود که یه کبودی وحشتناک زیر چشمم دیده میشد.
کارم که تموم شد بالاخره از اتاق بیرون زدم. عزیز خانوم با دیدنم لبخند زد و گفت:
-ماشالله ...هزار ماشاللهچشمم کف پات عین ماه شدی
لبخندم زیادی غمگین بود،کاش به چشم شوهرم میومدم.
ایزد اما حتی نیم نگاهی هم بهم ننداخت.کارت رو به طرف مادرش گرفت و گفت:
-واسه خودتم خرید کن آفاق هر چی خواستی بخر واسه خاستگاری باید سنگ تموم بذاری
عزیز خانوم نگاهش رو پایین انداخت و کارت رو گرفت.
بدون هیچ حرفی توی کیفش گذاشت اما حلقه اشک رو از اون فاصله هم میتونستم توی چشماش ببینم.﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۱۳
عزیز خانوم که از جاش بلند شد ایزد گفت:
-زودتر برگردید که واسه خاستگاری دیر نکنیم
افاق خانوم نگران بهم چشم دوخت ،اما بروی خودم نیاوردم،باید عادت میکردم.
لبخندی زدم تا اون زن حالم رو نفهمه، نفهمه که آتیش افتاده تو دلم.
به طرف در که رفتم شنیدم عزیز خانوم گفت:
-حالا نمیشه نگی و دل این دختر و آتیش نزنی؟
ایزد صداش رو بالا برد و در جواب مادرش گفت:-نکنه واسه خاستگاری هم باید از خانوم اجازه بگیرم؟
از در که بیرون زدم دستم رو روی قلبم گذاشتم و آروم ماساژ دادم.اون روزا بدجور تیر میکشید.
نفس عمیقی کشیدم و هوای بهار رو مهمون ریه هام کردم.بهار بود اما دلم یه پاییز غم داشت.
کاش منم سر زا با مامانم میمردم.اونقدر قدمم نحس بود که باعث مرگ مادرم شدم و خودم هیچ خیری تو زندگیم ندیدم.
از همون لحظه اول سرنوشتم رو خدا با بدبختی رقم زد.
فکر میکردم ایزد خوشبختم میکنه،فکر میکردم از اون همه نکبت نجاتم میده.
اما از یه لجنزار بیرون اومدم و تو باتلاق فرو رفتم.﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۱۴
سعی میکردم بروی خودم نیارم اما عزیز خانوم رو نمیشد گول زد.
اصلا مگه میشد بغض توی گلو و غصه توی چشما رو پنهون کرد؟
ماشین که جلوی مزون وایساد دستم رو گرفت نذاشت پیاده شم:
-بیا بریم خونه من مادر،خودم طلاقت و ازش میگیرم واسه خواستگاری هم بذار خودش تنها بره منم نمیرم،نمیتونم ببینم اینجوری...
دستش رو به آرومی فشار دادم و لبخندی به چهره نگرانش زدم.
عزیز خانوم نمیدونست ایزد نمیذاره جایی برم.برای اذیت کردنم من رو برمیگردوند تو همون خونه:
-من خوبم افاق خانوم،اینقدر نگران نباش چرا نباید بری خاستگاری تنها پسرت آخه؟مگه میشه شما نباشی
-اما آخه تو...
میون حرفش پریدم و همون طورکه در ماشین رو باز میکردم گفتم:
-من خوبم...بخدا راست میگم وقتی یکی رو دوست داری باید واسه خوشبختیش خوشحال باشیشما هم واسشون دعا کن خوشبخت شن
بغضش رو قورت داد و در حالیکه کیفش رو برمیداشت زیر لب زمزمه کرد:
-بگردم واسه دلت دخترمن که از پسش برنمیام والا نمیذاشتم...
عزیز خانوم برای من مادر شوهر نبود،بلکه مادر بود.
مادری که ندیدمش،عطر تنش رو حس نکردم،مهرش رو ندیدم.﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۱۵
اصلا دل و دماغی برای خرید کردن و گشتن تو پاساژ و مزون رو نداشتم.
آرایشگاه رفتن که پیشکش. در صورتیکه قبلا ساعت ها وقتم رو همونجا ها میگذروندم.به خودم میرسیدم
#پارت_۱۱
عزیز خانوم با رنگ پریده و چشمای پر کنارم نشست:
-خدا من و بکشه چجوری دلت میاد این بچه رو اینجوری میزنی؟الهی بگم چی بشی که...
با حرفی که زد تنم یخ زد.انگار با هر کلمه قصد کشتنم رو داشت.
ایزد خنده ای کرد و گفت:
-راحت باش آفاق خانومهر چی میخوای بگی بگو فقط زودتر سر پاش کن که باید واسه شوهرش بیاد خاستگاری ببرش خرید،سر و ریختش و درست کننمیخوام مثل بدبخت بیچاره ها به نظر بیاد
با حرفاش قلبم رو آتیش میزد، به خاطر اینکه به چشمش بیام هر کاری کرده بودم،از بوتاکس و لیفت ابرو بگیر تا پرسینگ زدن.ولی آخر هم به چشمش نیومدم.
با رفتن ایزد عزیز خانوم تن بی جونم رو توی بغلش کشید:
-شرمنده ی روتم مادرالهی میمردم و این روزا رو نمیدیدمبچم اینجوری نبود نمیدونم چرا...
سرم رو توی شکمش فرو کرد و بغضم با صدا ترکید .هوران از همون اول بختش سیاه بود.
عزیز خانوم پشتم رو نوازش کرد و با صدایی که از شدت بغض میلرزید گفت:
-بخدا آتیش میگیرم وقتی اینجوری میبینم تونخان بابا به خیال خودش در حق تون خوبی کرد ولی ندید جفت تون و بدبخت کرد﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۱۲
قطره اشکی که روی گونه ی کبودم چکیده بود رو با پد پاک کردم و کرم پودر رو روی همون قسمت پخش کردم تا کسی نفهمه شوهرم کتکم زده تا برای خواستگاریش برم خرید.
با صدای مادرش رژ لب رو روی میز گذاشتم و گفتم:
-الان میام عزیزخانوم ...چند لحظه صبر کنید -بجنب مادر...دیر شدالهه گفت ساعت ۵ مزون باشید
آه بلندی کشیدم و پد رو با وسواس روی جای کبودی فشار دادم تا کامل پوشیده بشه.
نامرد جوری توی صورتم کوبیده بود که یه کبودی وحشتناک زیر چشمم دیده میشد.
کارم که تموم شد بالاخره از اتاق بیرون زدم. عزیز خانوم با دیدنم لبخند زد و گفت:
-ماشالله ...هزار ماشاللهچشمم کف پات عین ماه شدی
لبخندم زیادی غمگین بود،کاش به چشم شوهرم میومدم.
ایزد اما حتی نیم نگاهی هم بهم ننداخت.کارت رو به طرف مادرش گرفت و گفت:
-واسه خودتم خرید کن آفاق هر چی خواستی بخر واسه خاستگاری باید سنگ تموم بذاری
عزیز خانوم نگاهش رو پایین انداخت و کارت رو گرفت.
بدون هیچ حرفی توی کیفش گذاشت اما حلقه اشک رو از اون فاصله هم میتونستم توی چشماش ببینم.﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۱۳
عزیز خانوم که از جاش بلند شد ایزد گفت:
-زودتر برگردید که واسه خاستگاری دیر نکنیم
افاق خانوم نگران بهم چشم دوخت ،اما بروی خودم نیاوردم،باید عادت میکردم.
لبخندی زدم تا اون زن حالم رو نفهمه، نفهمه که آتیش افتاده تو دلم.
به طرف در که رفتم شنیدم عزیز خانوم گفت:
-حالا نمیشه نگی و دل این دختر و آتیش نزنی؟
ایزد صداش رو بالا برد و در جواب مادرش گفت:-نکنه واسه خاستگاری هم باید از خانوم اجازه بگیرم؟
از در که بیرون زدم دستم رو روی قلبم گذاشتم و آروم ماساژ دادم.اون روزا بدجور تیر میکشید.
نفس عمیقی کشیدم و هوای بهار رو مهمون ریه هام کردم.بهار بود اما دلم یه پاییز غم داشت.
کاش منم سر زا با مامانم میمردم.اونقدر قدمم نحس بود که باعث مرگ مادرم شدم و خودم هیچ خیری تو زندگیم ندیدم.
از همون لحظه اول سرنوشتم رو خدا با بدبختی رقم زد.
فکر میکردم ایزد خوشبختم میکنه،فکر میکردم از اون همه نکبت نجاتم میده.
اما از یه لجنزار بیرون اومدم و تو باتلاق فرو رفتم.﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۱۴
سعی میکردم بروی خودم نیارم اما عزیز خانوم رو نمیشد گول زد.
اصلا مگه میشد بغض توی گلو و غصه توی چشما رو پنهون کرد؟
ماشین که جلوی مزون وایساد دستم رو گرفت نذاشت پیاده شم:
-بیا بریم خونه من مادر،خودم طلاقت و ازش میگیرم واسه خواستگاری هم بذار خودش تنها بره منم نمیرم،نمیتونم ببینم اینجوری...
دستش رو به آرومی فشار دادم و لبخندی به چهره نگرانش زدم.
عزیز خانوم نمیدونست ایزد نمیذاره جایی برم.برای اذیت کردنم من رو برمیگردوند تو همون خونه:
-من خوبم افاق خانوم،اینقدر نگران نباش چرا نباید بری خاستگاری تنها پسرت آخه؟مگه میشه شما نباشی
-اما آخه تو...
میون حرفش پریدم و همون طورکه در ماشین رو باز میکردم گفتم:
-من خوبم...بخدا راست میگم وقتی یکی رو دوست داری باید واسه خوشبختیش خوشحال باشیشما هم واسشون دعا کن خوشبخت شن
بغضش رو قورت داد و در حالیکه کیفش رو برمیداشت زیر لب زمزمه کرد:
-بگردم واسه دلت دخترمن که از پسش برنمیام والا نمیذاشتم...
عزیز خانوم برای من مادر شوهر نبود،بلکه مادر بود.
مادری که ندیدمش،عطر تنش رو حس نکردم،مهرش رو ندیدم.﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۱۵
اصلا دل و دماغی برای خرید کردن و گشتن تو پاساژ و مزون رو نداشتم.
آرایشگاه رفتن که پیشکش. در صورتیکه قبلا ساعت ها وقتم رو همونجا ها میگذروندم.به خودم میرسیدم
۸:۱۹
تا به چشم شوهرم بیام.
اما آفاق خانوم دست بردار نبود.کت و شلوار شیری رنگی که روی سر دوش هاش کار شده بود رو به طرفم گرفت و گفت:
-بیا اینو بپوش ببینم چجوری میشی؟
چشم هام از تعجب گرد شده بود:
-عزیز خانوم...مگه من عروسم؟اینو بپوشم نمیگن...
-تا من هستم کی جرات داره در مورد عروس من حرف بزنه؟باید حسابی خوشگل کنی بدونن پسرم چه جواهری تو خونه ش داره
اه حسرتی کشیدم،جواهری که پسرش نمیدید.من تو اون خونه بیشتر شبیه یه لباس کهنه و بنجل بودم تا جواهر.
عزیز خانوم به طرف اتاق پروو هلم داد و گفت:
-بجنب دختر به چی بِر و بِر نگاه میکنی؟برو بپوش من برم ببینم دیگه چی دارنفقط عجله کن واست نوبت آرایشگاه گرفتم
قلبم سوزن سوزن میشد،مخصوصا وقتی خودم رو توی آیینه دیدم.
ایزد هیچ وقت نشد بهم نگاه کنه،آرزو به دل موندم مثل همه زنا لباس بپوشم و اون با چشمای چراغونی زل بزنه بهم و بگه که چقدر بهم میاد.
با صدای عزیز خانوم بغضم رو قورت دادم:
-بترکه چشم حسود و بخیل مثل ماه شدی﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۱۶
لباسی که انتخاب کرده بودم بر خلاف میل عزیز خانوم یه بلوز ساتن قرمز بود با کت و شلوار مشکی.
میخواستم شیک به نظر برسم نه یه زن حسود که با هوو رقابت میکنه.
لباس سفید این حس رو بهم میداد.
انگار که میخواستم به همه نشون بدم من زن اولم و کاری کنم مهمترین شب زندگی هووم رو خراب کنم و حرصش بدم.
درسته که محتاج توجه شوهرم بودم ،اما حسود هرگز.
عزیز خانوم اصلا از انتخابم راضی به نظر نمیرسید،اما برای خاطر دل من چیزی نگفت.
وقتی از مزون بیرون زدیم از راننده خواست ما رو ببره آرایشگاه.
بازم به نظرم زیاده روی بود،اون شب خاص کسی به هوران توجه نمیکرد اما از پسش بر نیومدم و به زور من رو با خودش همراه کرد و وارد آرایشگاه شدیم.
شبیه مادر و دختری بودیم که یروز رو به خودشون اختصاص دادن و رفتن برای خوشگل کردن اما در باطن موضوع خیلی فرق داشت.
وقتی روی صندلی نشستم عزیز خانوم رو به آرایشگر گفت:
-یجوری درستش کن چشم همه در بیادمیخوام گل سر سبد مجلس مون باشه
آرایشگر به آرومی خندید و در حالیکه با موهام ور میرفت از توی آیینه بهمنگاهی انداخت و گفت:
-البته خودش ماشالله خیلی خوشگلهشبیه مدلاست ولی بازم چشم،من تمام تلاشم و میکنم﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۱۷
رژ لب قرمز رو که روی لب هام کشید جایی وسط قفسه سینه م شروع کرد به سوختن.انگار ذغال داغ روش گذاشتن.
مگه من چه مشکلی داشتم که دوستم نداشت؟
زیبا بودم.چهره ی بانمکی داشتم و چشمای کشیده و سبزم به رنگ پوستم میومد.
سفید بودم اما نه خیلی زیاد،گاهی که آفتاب میگرفتم و برنزه میشدم رنگ چشمام جلوه بیشتری داشت.
قدم متوسط و اندامم باب میل هر مردی،نه چاق ،نه لاغر.
دماغ و سینه هام رو عمل کردم اما مشکل خاصی نداشتم فقط برای زیبایی بیشتر زیر تیغ رفته بودم.
آرایشگر پودر فیکس رو که روی صورتم زد با لبخند بهم نگاهی انداخت و گفت:
-ماه بودی،ماه تر شدی عزیزممن چشام شور نیستا ولی رفتی خونه واسه خودت اسپند دود کن
عزیز خانوم با ذوق روی موهام رو بوسید و گفت:
-پاشو بریم که میترسم هر کی تو رو ببینه چشم بزنهزیر لب ذکری خوند و کارتش رو به آرایشگر داد،انعام خوبی هم کشید و بالاخره از آرایشگاه بیرون زدیم.
هر چی بیشتر به شب نزدیک میشدیم دلم بیشتر میگرفت.
انگار اکسیژن نبود،نمیتونستم نفس بکشم.اه میکشیدم تا بلکه نفسم بالا بیاد اما در عوض بغضم بیشتر میشد.
حالا چجوری باید شوهرم رو تقسیم میکردم؟
ایزد از اول هم مال من نبود اما همینکه اسم زن دیگه ای توی شناسنامه ش خودنمایی نمیکرد برام کافی بود.
با صدای پر بغض عزیز خانوم نگاهم رو از خیابون گرفتم و به طرفش چرخیدم:
-اینجوری گریه نکن ،دلم خون میشه﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۱۸
دستم رو روی گونه م کشیدم و به نوک انگشتای خیسم خیره شدم.حتی خودم متوجه نشده بودم دارم گریه میکنم.
عزیز خانوم دستمال رو جوری که ارایشم خراب نشه آروم روی گونه های خیسم کشید و گفت:
-اینجوری بخوای بی قراری کنی اصلا نمیریم اون خراب شدهمنم دلم رضا نیستبذار خودش تنهایی بره تا بفهمه کارش چقدر زشته
دستمال رو از دستش گرفتم و لبخند کوچیکی زدم:
-من خوبم بخدا...تو آرایشگاه خط چشم رفت تو چشمم یکم میسوزه والا گریه نمیکنمبریم خونه قطره میریزم خوب میشه
کفری نفسش رو بیرون فرستاد و همون طورکه سرش رو با تاسف تکون میداد گفت:
-تا کی میخوای ابرو داری کنی؟تا کجا؟من یبار نشنیدم تو رو برده باشه دکتریبار ندیدم دارو بخوریاخه کدوم دکتر گفته بچه دار نمیشید؟
دستش رو تکون داد و خیره به روبرو ادامه داد:
-اونکه هر روز یه کشور پرواز داره تو رو ببره خارج دوا درمون کنه کار نشد ندارهاصلا تو نازا...قبولالان خیلیا بچه دار نمیشن و با رحم اجاره ای بچه میارناین
اما آفاق خانوم دست بردار نبود.کت و شلوار شیری رنگی که روی سر دوش هاش کار شده بود رو به طرفم گرفت و گفت:
-بیا اینو بپوش ببینم چجوری میشی؟
چشم هام از تعجب گرد شده بود:
-عزیز خانوم...مگه من عروسم؟اینو بپوشم نمیگن...
-تا من هستم کی جرات داره در مورد عروس من حرف بزنه؟باید حسابی خوشگل کنی بدونن پسرم چه جواهری تو خونه ش داره
اه حسرتی کشیدم،جواهری که پسرش نمیدید.من تو اون خونه بیشتر شبیه یه لباس کهنه و بنجل بودم تا جواهر.
عزیز خانوم به طرف اتاق پروو هلم داد و گفت:
-بجنب دختر به چی بِر و بِر نگاه میکنی؟برو بپوش من برم ببینم دیگه چی دارنفقط عجله کن واست نوبت آرایشگاه گرفتم
قلبم سوزن سوزن میشد،مخصوصا وقتی خودم رو توی آیینه دیدم.
ایزد هیچ وقت نشد بهم نگاه کنه،آرزو به دل موندم مثل همه زنا لباس بپوشم و اون با چشمای چراغونی زل بزنه بهم و بگه که چقدر بهم میاد.
با صدای عزیز خانوم بغضم رو قورت دادم:
-بترکه چشم حسود و بخیل مثل ماه شدی﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۱۶
لباسی که انتخاب کرده بودم بر خلاف میل عزیز خانوم یه بلوز ساتن قرمز بود با کت و شلوار مشکی.
میخواستم شیک به نظر برسم نه یه زن حسود که با هوو رقابت میکنه.
لباس سفید این حس رو بهم میداد.
انگار که میخواستم به همه نشون بدم من زن اولم و کاری کنم مهمترین شب زندگی هووم رو خراب کنم و حرصش بدم.
درسته که محتاج توجه شوهرم بودم ،اما حسود هرگز.
عزیز خانوم اصلا از انتخابم راضی به نظر نمیرسید،اما برای خاطر دل من چیزی نگفت.
وقتی از مزون بیرون زدیم از راننده خواست ما رو ببره آرایشگاه.
بازم به نظرم زیاده روی بود،اون شب خاص کسی به هوران توجه نمیکرد اما از پسش بر نیومدم و به زور من رو با خودش همراه کرد و وارد آرایشگاه شدیم.
شبیه مادر و دختری بودیم که یروز رو به خودشون اختصاص دادن و رفتن برای خوشگل کردن اما در باطن موضوع خیلی فرق داشت.
وقتی روی صندلی نشستم عزیز خانوم رو به آرایشگر گفت:
-یجوری درستش کن چشم همه در بیادمیخوام گل سر سبد مجلس مون باشه
آرایشگر به آرومی خندید و در حالیکه با موهام ور میرفت از توی آیینه بهمنگاهی انداخت و گفت:
-البته خودش ماشالله خیلی خوشگلهشبیه مدلاست ولی بازم چشم،من تمام تلاشم و میکنم﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۱۷
رژ لب قرمز رو که روی لب هام کشید جایی وسط قفسه سینه م شروع کرد به سوختن.انگار ذغال داغ روش گذاشتن.
مگه من چه مشکلی داشتم که دوستم نداشت؟
زیبا بودم.چهره ی بانمکی داشتم و چشمای کشیده و سبزم به رنگ پوستم میومد.
سفید بودم اما نه خیلی زیاد،گاهی که آفتاب میگرفتم و برنزه میشدم رنگ چشمام جلوه بیشتری داشت.
قدم متوسط و اندامم باب میل هر مردی،نه چاق ،نه لاغر.
دماغ و سینه هام رو عمل کردم اما مشکل خاصی نداشتم فقط برای زیبایی بیشتر زیر تیغ رفته بودم.
آرایشگر پودر فیکس رو که روی صورتم زد با لبخند بهم نگاهی انداخت و گفت:
-ماه بودی،ماه تر شدی عزیزممن چشام شور نیستا ولی رفتی خونه واسه خودت اسپند دود کن
عزیز خانوم با ذوق روی موهام رو بوسید و گفت:
-پاشو بریم که میترسم هر کی تو رو ببینه چشم بزنهزیر لب ذکری خوند و کارتش رو به آرایشگر داد،انعام خوبی هم کشید و بالاخره از آرایشگاه بیرون زدیم.
هر چی بیشتر به شب نزدیک میشدیم دلم بیشتر میگرفت.
انگار اکسیژن نبود،نمیتونستم نفس بکشم.اه میکشیدم تا بلکه نفسم بالا بیاد اما در عوض بغضم بیشتر میشد.
حالا چجوری باید شوهرم رو تقسیم میکردم؟
ایزد از اول هم مال من نبود اما همینکه اسم زن دیگه ای توی شناسنامه ش خودنمایی نمیکرد برام کافی بود.
با صدای پر بغض عزیز خانوم نگاهم رو از خیابون گرفتم و به طرفش چرخیدم:
-اینجوری گریه نکن ،دلم خون میشه﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۱۸
دستم رو روی گونه م کشیدم و به نوک انگشتای خیسم خیره شدم.حتی خودم متوجه نشده بودم دارم گریه میکنم.
عزیز خانوم دستمال رو جوری که ارایشم خراب نشه آروم روی گونه های خیسم کشید و گفت:
-اینجوری بخوای بی قراری کنی اصلا نمیریم اون خراب شدهمنم دلم رضا نیستبذار خودش تنهایی بره تا بفهمه کارش چقدر زشته
دستمال رو از دستش گرفتم و لبخند کوچیکی زدم:
-من خوبم بخدا...تو آرایشگاه خط چشم رفت تو چشمم یکم میسوزه والا گریه نمیکنمبریم خونه قطره میریزم خوب میشه
کفری نفسش رو بیرون فرستاد و همون طورکه سرش رو با تاسف تکون میداد گفت:
-تا کی میخوای ابرو داری کنی؟تا کجا؟من یبار نشنیدم تو رو برده باشه دکتریبار ندیدم دارو بخوریاخه کدوم دکتر گفته بچه دار نمیشید؟
دستش رو تکون داد و خیره به روبرو ادامه داد:
-اونکه هر روز یه کشور پرواز داره تو رو ببره خارج دوا درمون کنه کار نشد ندارهاصلا تو نازا...قبولالان خیلیا بچه دار نمیشن و با رحم اجاره ای بچه میارناین
۸:۱۹
همه راه هستحتما باید زن بگیره؟
لبخندی به غرغر هاش زدم و برای پرت کردن حواسش با خنده گفت:
-آفاق خانوم...حواست نیستا مثلا شما مادر شوهریعروس باید ازت حساب ببره نه اینکه لیلی به لالاش بذاری﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۱۹
یروز که کتاب میخوندم یه دیالوگ خیلی قشنگ داشت که بدجور به دلم نشست. دخترک گفته بود:
اگر زنده ماندمو یک روزی باهم در یک خانه چای خوردیم،برایت تعریف میکنم که این روزهاچقدر سخت و دیر و بغض الود گذشت.
و من نور از چشمام رفت وقتی وارد خونه شدم و دسته گل بزرگ و گرون قیمت خاستگاری رو روی میز دیدم.تنم یخ زد.
انگشتر نشون و هر چیزی که برای خاستگاری نیاز بود رو میشد اونجا پیدا کرد.
جون کندم تا مقابل چشمای پر از ترحم عزیز خانوم سر پا بمونم.
ایزد لبخندی به روی مادرش پاشید و گفت:
-چطوره آفاق خانوم؟ میپسندی ؟واسه عروست سنگ تموم گذاشتم
جیگرم سوخت،سوخت،سوخت.کاش روی زخم دلم کمتر نمک میریخت.
عزیز خانوم چشم غره ای بهش رفت تا مراعات من رو کنه اما اون نامرد رحم و مروت سرش نمیشد.مستقیم توی چشمام زل زد و گفت:
-تو چی ،میپسندی ؟ نظرت خیلی واسم مهمه
لبخندی که زدم زیادی مصنوعی بود،امیدوار بودم هیچ زنی تو شرایط من نباشه:
-آره، واقعا قشنگه...مبارکش باشه
قبل از اینکه پس بیفتم دستم رو بند میز کردم و گفتم:
-ببخشید...من برم لباس عوض کنم بیام شام و آماده کنم
در مقابل چشماشون از پله ها بالا رفتم و خودم رو به اتاقم رسوندم.
شونه هام رو خم نکردم،اشک نریختم،بد و بیراه ندادم تا کسی هوران رو شکست خورده و دل شکسته نبینه.﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
ᥫ
#پارت_۲۰
من ذاتا آدم حسودی نبودم اما اون لحظه دلم میخواست جای الناز باشم.مگه من دل نداشتم چرا پر پر زدنم رو نمیدید؟شایدم میدید و از قصد آزارم میداد تا بیشتر بسوزم.
پشتم رو به در تکیه دادم و همونجا روی زمین آوار شدم.زلزله هم نمیتونست همچون خرابه هایی از خودش به جا بذاره.پاهام تحمل وزنم رو نداشت.
همونجا نشستم و بغضم بی صدا و مظلومانه ترکید.گریه کردم،زار زدم،از خدا گله کردم.
کجا میتونستم برم.به کی میتونستم پناه ببرم؟کسی رو نداشتم دردم رو بهش بگم.
هنوز هیچی نشده کم آورده بودم.از خودم متنفر بودم. از اینکه دخترم.از اینکه ضعیفم و زود دل بستم وعاشق مردی شدم که تو قلبش جایی برای من نداشت .
دخترا تشنه محبت های کوچیکن، نوازش کردن و دوست دارن.عاشق تکیه به یه مرد قوی و گرفتن بازوش توی شلوغی هستن.
نگاه های اطمینان بخش، بازی با انگشت ها،بوسه روی موها.اینا دلیل های کوچولویی برای حس دوست داشته شدنن.
اما من هیچی جز بی محبتی ازش ندیده بودم.شاید اگه اون همه سال به یه تیکه سنگ محبت میکردم و تمام عشقم رو پاش میریختم گل میداد و عاشقم میشد.
ایزد شبیه یه صخره ی بزرگ کنار ساحل بود.من موج میشدم و بهش عشق میدادم و اون فقط یه تیکه سنگ سرد و بی حس بود.﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
لبخندی به غرغر هاش زدم و برای پرت کردن حواسش با خنده گفت:
-آفاق خانوم...حواست نیستا مثلا شما مادر شوهریعروس باید ازت حساب ببره نه اینکه لیلی به لالاش بذاری﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۱۹
یروز که کتاب میخوندم یه دیالوگ خیلی قشنگ داشت که بدجور به دلم نشست. دخترک گفته بود:
اگر زنده ماندمو یک روزی باهم در یک خانه چای خوردیم،برایت تعریف میکنم که این روزهاچقدر سخت و دیر و بغض الود گذشت.
و من نور از چشمام رفت وقتی وارد خونه شدم و دسته گل بزرگ و گرون قیمت خاستگاری رو روی میز دیدم.تنم یخ زد.
انگشتر نشون و هر چیزی که برای خاستگاری نیاز بود رو میشد اونجا پیدا کرد.
جون کندم تا مقابل چشمای پر از ترحم عزیز خانوم سر پا بمونم.
ایزد لبخندی به روی مادرش پاشید و گفت:
-چطوره آفاق خانوم؟ میپسندی ؟واسه عروست سنگ تموم گذاشتم
جیگرم سوخت،سوخت،سوخت.کاش روی زخم دلم کمتر نمک میریخت.
عزیز خانوم چشم غره ای بهش رفت تا مراعات من رو کنه اما اون نامرد رحم و مروت سرش نمیشد.مستقیم توی چشمام زل زد و گفت:
-تو چی ،میپسندی ؟ نظرت خیلی واسم مهمه
لبخندی که زدم زیادی مصنوعی بود،امیدوار بودم هیچ زنی تو شرایط من نباشه:
-آره، واقعا قشنگه...مبارکش باشه
قبل از اینکه پس بیفتم دستم رو بند میز کردم و گفتم:
-ببخشید...من برم لباس عوض کنم بیام شام و آماده کنم
در مقابل چشماشون از پله ها بالا رفتم و خودم رو به اتاقم رسوندم.
شونه هام رو خم نکردم،اشک نریختم،بد و بیراه ندادم تا کسی هوران رو شکست خورده و دل شکسته نبینه.﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ڪاپیتـانِ بیرَحمِ مَݩ
#پارت_۲۰
من ذاتا آدم حسودی نبودم اما اون لحظه دلم میخواست جای الناز باشم.مگه من دل نداشتم چرا پر پر زدنم رو نمیدید؟شایدم میدید و از قصد آزارم میداد تا بیشتر بسوزم.
پشتم رو به در تکیه دادم و همونجا روی زمین آوار شدم.زلزله هم نمیتونست همچون خرابه هایی از خودش به جا بذاره.پاهام تحمل وزنم رو نداشت.
همونجا نشستم و بغضم بی صدا و مظلومانه ترکید.گریه کردم،زار زدم،از خدا گله کردم.
کجا میتونستم برم.به کی میتونستم پناه ببرم؟کسی رو نداشتم دردم رو بهش بگم.
هنوز هیچی نشده کم آورده بودم.از خودم متنفر بودم. از اینکه دخترم.از اینکه ضعیفم و زود دل بستم وعاشق مردی شدم که تو قلبش جایی برای من نداشت .
دخترا تشنه محبت های کوچیکن، نوازش کردن و دوست دارن.عاشق تکیه به یه مرد قوی و گرفتن بازوش توی شلوغی هستن.
نگاه های اطمینان بخش، بازی با انگشت ها،بوسه روی موها.اینا دلیل های کوچولویی برای حس دوست داشته شدنن.
اما من هیچی جز بی محبتی ازش ندیده بودم.شاید اگه اون همه سال به یه تیکه سنگ محبت میکردم و تمام عشقم رو پاش میریختم گل میداد و عاشقم میشد.
ایزد شبیه یه صخره ی بزرگ کنار ساحل بود.من موج میشدم و بهش عشق میدادم و اون فقط یه تیکه سنگ سرد و بی حس بود.﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
۸:۱۹
لایک فراموش نشه
۱۸:۵۸
درحال ارسال رمان عروس ارباب....
۱۴:۳۰
هم خونه '''رمان عروسسیزده سالهارباب''':✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1494
و دستمو گرفت
+ نگران نباش همه چی درست میشه
لبخند کوچیکی زدم
- امیدوارم سروش!!
از جاش بلند شد و به سمت اشپزخونه رفت همونطور که مشغول گشتن بود گفت
+ آریان اومد…کلی حرف بهش میزنیم دلمون خنک میشه
چپ چپ نگاهش کردم
- مگه قراره راش بدم خونه؟؟!
نچی کرد+ نه تو کوچه؟
بشکنی زدم
- افرین همینه
پوفی کشید و خواست چیزی بگه که پریدم وسط حرفش
+ ساکت شب بخیر
ناباور نگاهم کرد و دستی توی موهاش کشید
- معلوم نیست تو چی سرت میگذره منم نمیتونم بفهمم
اهی کشیدم
+ شب بخیررر
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1495
با حرص رو به سروش لب زدم
+ نمیخوای بیای نیا اینقدم رو مخ من نرو
عصبی گفت
- تو مگه از کارای شرکت سر در میاری که رفتی جلسه تشکیل دادی؟؟
برشکست نشدیم ولی الان کاری میکنی برشکست بشیم
نوچی کردم و تند تند چاییمو سر کشیدم
+ باشه سروش نیاانگار خودم بلد نیستم برم؟ احمق
پوفی کشید+ اهو لحبازی نکن
برو بابایی بهش گفتم و از خونه خارج شدم ؛ بدو بدو به سمتم اومد
قبل از اینکه سوار ماشین بشم جلوی درو کرفت و گفت
+ صبر کن دیونهمنم میام
اشاره کردم پشت فرمون بشینه- زود باش پس
با اخم سوار شد
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1496
وارد شرکت شدیمو مستقیم به سمت اتاق آریان که الان دیگه متعلق به من بود
رفتیممنشی به محض اینکه وارد اتاق شدیم پشت بندش اومدو گفت
+ سلام خانوم خوش اومدیدراس ساعت 10 جلسه شروع میشه همه تو سالن جلسه اماده منتظر شمان
سری تکون دادم و نیم نگاهی به ساعتم که 9 و 45 رو نشون میداد لب زدم
+ برو میام الان
چشمی زمزمه کرد و از اتاق خارج شد
سروش کلافه گفت
- الان تو میدونی مشکل اصلی شرکت کجاس؟ چیشده؟چرا فاز مدیر بودن برمیداری
حرصی لب زدم+ شرکتو بی صاحاب ول کردید هرچی ندونم از هیچی بهتره متوجهی؟؟
پوفی کشید و دست به کمر گفت
- مشکلی وجود نداره البته تا اونجایی که خبر دارم
فقط با سهام دارا مشکل پیدا کردیماونم بخاطر نبود آریانه
سری تکون دادم- وضعیت کارمندا چطوره؟
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1497
سری تکون داد
+ کارشونو انجام میدن حقوق دریافت میکننمشکل کجاس؟
سری تکون دادم و با دست اشاره کردم
+ خیلی خب پاشو راه بیفت بریم دیر شد
سری تکون داد و ناراضی پشت سرم اومد
وارد اتاق جلسه که شدم همه ی سرها به سمتم چرخیدبدون استرس و ریلکس
سر جایی که مخصوص بود نشستم
بقیه که به احترامم ایستاده بودن باز نشستنسروشم کنارم نشست
سروش به سمتم خم شد و گفت
+ هنوز راه برگشت هست میتونی بزنی زیرش و بریمن بجات حرف بزنم
لبخندی زدم و با پاشنه ی کفشم پاشو فشار دادم
با صورتی قرمز شده خنده ی مصنوعی کرد
و گفت
+ بفرماید اهو خانوم!!
تک سرفه ای کردم و لب زدم
+ سلام بنده اهو … هستم همسر آریان …
از دیدار با شما خوشبختم
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
#ᑭᗩᖇT_1494
و دستمو گرفت
+ نگران نباش همه چی درست میشه
لبخند کوچیکی زدم
- امیدوارم سروش!!
از جاش بلند شد و به سمت اشپزخونه رفت همونطور که مشغول گشتن بود گفت
+ آریان اومد…کلی حرف بهش میزنیم دلمون خنک میشه
چپ چپ نگاهش کردم
- مگه قراره راش بدم خونه؟؟!
نچی کرد+ نه تو کوچه؟
بشکنی زدم
- افرین همینه
پوفی کشید و خواست چیزی بگه که پریدم وسط حرفش
+ ساکت شب بخیر
ناباور نگاهم کرد و دستی توی موهاش کشید
- معلوم نیست تو چی سرت میگذره منم نمیتونم بفهمم
اهی کشیدم
+ شب بخیررر
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1495
با حرص رو به سروش لب زدم
+ نمیخوای بیای نیا اینقدم رو مخ من نرو
عصبی گفت
- تو مگه از کارای شرکت سر در میاری که رفتی جلسه تشکیل دادی؟؟
برشکست نشدیم ولی الان کاری میکنی برشکست بشیم
نوچی کردم و تند تند چاییمو سر کشیدم
+ باشه سروش نیاانگار خودم بلد نیستم برم؟ احمق
پوفی کشید+ اهو لحبازی نکن
برو بابایی بهش گفتم و از خونه خارج شدم ؛ بدو بدو به سمتم اومد
قبل از اینکه سوار ماشین بشم جلوی درو کرفت و گفت
+ صبر کن دیونهمنم میام
اشاره کردم پشت فرمون بشینه- زود باش پس
با اخم سوار شد
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1496
وارد شرکت شدیمو مستقیم به سمت اتاق آریان که الان دیگه متعلق به من بود
رفتیممنشی به محض اینکه وارد اتاق شدیم پشت بندش اومدو گفت
+ سلام خانوم خوش اومدیدراس ساعت 10 جلسه شروع میشه همه تو سالن جلسه اماده منتظر شمان
سری تکون دادم و نیم نگاهی به ساعتم که 9 و 45 رو نشون میداد لب زدم
+ برو میام الان
چشمی زمزمه کرد و از اتاق خارج شد
سروش کلافه گفت
- الان تو میدونی مشکل اصلی شرکت کجاس؟ چیشده؟چرا فاز مدیر بودن برمیداری
حرصی لب زدم+ شرکتو بی صاحاب ول کردید هرچی ندونم از هیچی بهتره متوجهی؟؟
پوفی کشید و دست به کمر گفت
- مشکلی وجود نداره البته تا اونجایی که خبر دارم
فقط با سهام دارا مشکل پیدا کردیماونم بخاطر نبود آریانه
سری تکون دادم- وضعیت کارمندا چطوره؟
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1497
سری تکون داد
+ کارشونو انجام میدن حقوق دریافت میکننمشکل کجاس؟
سری تکون دادم و با دست اشاره کردم
+ خیلی خب پاشو راه بیفت بریم دیر شد
سری تکون داد و ناراضی پشت سرم اومد
وارد اتاق جلسه که شدم همه ی سرها به سمتم چرخیدبدون استرس و ریلکس
سر جایی که مخصوص بود نشستم
بقیه که به احترامم ایستاده بودن باز نشستنسروشم کنارم نشست
سروش به سمتم خم شد و گفت
+ هنوز راه برگشت هست میتونی بزنی زیرش و بریمن بجات حرف بزنم
لبخندی زدم و با پاشنه ی کفشم پاشو فشار دادم
با صورتی قرمز شده خنده ی مصنوعی کرد
و گفت
+ بفرماید اهو خانوم!!
تک سرفه ای کردم و لب زدم
+ سلام بنده اهو … هستم همسر آریان …
از دیدار با شما خوشبختم
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
۱۴:۳۲
درحال ارسال پارت رمان عروس ارباب...
۱۰:۳۷
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1498
دونه دونه مشغول معرفی کردن خودشون بودنکه اخمی کردم
و تک سرفه ای کردم
+ خب همونطور که میدونید آریان جان همسر بنده یه سری درگیری خانوادگی داشتیم
و همین باعث شد حواسش از شرکت پرت بشه
الانم منم به نمایندگی ازشون اینجا هستم
تا کنار هم شرکتو به سمت موفقیت پیش ببریم
همه شروع کردن به پچ پچ کردنکه ریلکس تکیه دادم و خیره شدم به چهره ی تک تکشون
یکی ازشون بلند شد و گفت
+ ما نسبت به اقای رئیس اعتراض داریم نه وضع شرکت
وضع شرکت با کمک سهامدارا خوبه ولی مدیر شرکت متاسفانه اینجارو اصلا سر نمیزنه
تموم اعتراض سهامدارا اینه
اگه نمیتونن من حاضرم سهمشونو بخرم و خودم صاحب شرکت بشم
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
#ᑭᗩᖇT_1498
دونه دونه مشغول معرفی کردن خودشون بودنکه اخمی کردم
و تک سرفه ای کردم
+ خب همونطور که میدونید آریان جان همسر بنده یه سری درگیری خانوادگی داشتیم
و همین باعث شد حواسش از شرکت پرت بشه
الانم منم به نمایندگی ازشون اینجا هستم
تا کنار هم شرکتو به سمت موفقیت پیش ببریم
همه شروع کردن به پچ پچ کردنکه ریلکس تکیه دادم و خیره شدم به چهره ی تک تکشون
یکی ازشون بلند شد و گفت
+ ما نسبت به اقای رئیس اعتراض داریم نه وضع شرکت
وضع شرکت با کمک سهامدارا خوبه ولی مدیر شرکت متاسفانه اینجارو اصلا سر نمیزنه
تموم اعتراض سهامدارا اینه
اگه نمیتونن من حاضرم سهمشونو بخرم و خودم صاحب شرکت بشم
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
۱۰:۳۷
✿┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ #عروسـهـ_سیزدهـ_سالهـ_ارباب🌿🦋
#ᑭᗩᖇT_1499
درحالی که سعی میکردم خونسرد باشم لب زدم
+ ببخشید شما چی توی خودت دیدی که باعث شد این فکرو بکنی بزارم آریان سهمشو بفروشه و شما بشی مدیر شرکت؟
سروش خندیدکه چشم غره ای واسش رفتم و خفه شد…
مرده بی حرف سر جاش نشست
نیشخدی زدم
+ هرکی اعتراض داره بفرما اقا سروش درو واسش باز میکنه میره
سروش اروم زیر لب زمزمه کرد
+ مگه من خدمه شرکتم؟؟
با پام زدم توی پاش که خفه شد
هیچکس از جاش تکون نخورد که لبخند رضایت بخشی زدم
و پچ زدم
+ خب بفرماید جلسه تمومه خسته نباشید همگی
همه از سالن جلسه خارج شدن که سروش خندید
+ چه جلسه مفیدی بود
نیشخندی زدم
- حداقل اینه فهمیدن شرکت بی صاحاب نیستو هر غلطی دلشون میخواد نمیتونن بکنن
سری تکون داد
+ گوزل
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
#ᑭᗩᖇT_1499
درحالی که سعی میکردم خونسرد باشم لب زدم
+ ببخشید شما چی توی خودت دیدی که باعث شد این فکرو بکنی بزارم آریان سهمشو بفروشه و شما بشی مدیر شرکت؟
سروش خندیدکه چشم غره ای واسش رفتم و خفه شد…
مرده بی حرف سر جاش نشست
نیشخدی زدم
+ هرکی اعتراض داره بفرما اقا سروش درو واسش باز میکنه میره
سروش اروم زیر لب زمزمه کرد
+ مگه من خدمه شرکتم؟؟
با پام زدم توی پاش که خفه شد
هیچکس از جاش تکون نخورد که لبخند رضایت بخشی زدم
و پچ زدم
+ خب بفرماید جلسه تمومه خسته نباشید همگی
همه از سالن جلسه خارج شدن که سروش خندید
+ چه جلسه مفیدی بود
نیشخندی زدم
- حداقل اینه فهمیدن شرکت بی صاحاب نیستو هر غلطی دلشون میخواد نمیتونن بکنن
سری تکون داد
+ گوزل
✿┄┄┅┄┅┄┅┄┅┄┅✿ @yyyyyuuuh
۱۰:۳۸