بله | کانال یادداشت‌های زهرا شیخ
عکس پروفایل یادداشت‌های زهرا شیخی

یادداشت‌های زهرا شیخ

۱۱۵ عضو
یادداشت‌های زهرا شیخ
undefined undefined ادبیات کودک چگونه باید باشد؟ به عنوان یک مادر، همیشه در خواندن قصه‌ برای بچه‌ها نوعی گزینش داشتم تا تلخ یا ناامیدکننده نباشند و حتا به وقت قصه‌های اینچنینی، خودم کمی رقیق‌شان می‌کردم. چند وقت پیش که این یادداشت را در کتاب قصه‌های بهرنگ خواندم؛ شک کردم به درستی افکارم و نوعی تغییر رویه دادم. نتیجه را در مورد پسرهایم آزمودم؛ درباره این تجربه بعدا خواهم نوشت؛ عجالتا خواستم این آموزه، در این صفحه به یادگار بماند از صمد بهرنگی. undefined #ادبیات_کودک #صمد_بهرنگی
undefinedدرباره‌ی ادبیات کودکان
دیگر وقت آن گذشته است که ادبیات کودکان را محدود کنیم به تبلیغ و تلقین نصایح خشک و بی‌برو برگرد، نظافت دست و پا و بدن، اطاعت از پدر و مادر، حرف شنوی از بزرگان، سر و صدا نکردن در حضور مهمان، سحر خیز باش تا کامروا باشی، بخند تا دنیا به رویت بخندد، دستگیری از بینوایان به سبک و سیاق بنگاه‌های خیریه و مسائلی از این قبیل که نتیجه کلی و نهایی همه اینها بی‌خبر ماندن کودکان از مسائل بزرگ و حاد و حیاتی محیط زندگی است.
چرا باید در حالی که برادر بزرگ دلش برای یک نفس آزاد و یک دم هوای تمیز لک زده، کودک را در پیله‌ای از خوشبختی و شادی و امید بی‌اساس خفه کنیم؟ بچه را باید از عوامل امیدوارکننده الکی و سست بنیاد ناامید کرد و بعد امید دگرگونه‌ای برپایه‌ی شناخت واقعیت‌های اجتماعی و مبارزه با آنها را جای آن امید اولی گذاشت.
آیا کودک غیر از یاد گرفتن نظافت و اطاعت از بزرگان و حرف‌شنوی از آموزگار (کدام آموزگار؟ و ادب کدام ادب ادبی که زورمندان و طبقه‌ی غالب و مرفه حامی و مبلغ آن است؟ چیز دیگری لازم ندارد؟
آیا نباید به کودک بگوییم که در مملکت تو هستند بچه‌هایی که رنگ گوشت و حتی پنیر را ماه به ماه و سال به سال نمیبینند؟ چرا که عده‌ی قلیلی دلشان می خواهد همیشه غاز سرخ شده در شراب سر سفره‌شان باشد.
آیا نباید به کودک بگوییم که بیشتر از نصف مردم جهان گرسنه‌اند و چرا گرسنه شده‌اند و راه برانداختن گرسنگی چیست؟
آیا نباید درک علمی و درستی از تاریخ و تحول و تکامل اجتماعات انسانی به کودک بدهیم؟
چرا باید بچه‌های شسته و رفته و بی لک و پیس و بی سر و صدا و مطیع تربیت کنیم؟
مگر قصد داریم بچه ها را پشت ویترین مغازه‌های لوکس خرازی فروشی‌های بالای شهر بگذاریم که چنین عروسک های شیکی از آنها درست میکنیم؟
چرا می‌گوییم دروغگویی بد است؟ چرا می‌گوییم دزدی بد است؟ چرا می‌گویم اطاعت از پدر و مادر پسندیده است؟ چرا نمی‌آییم ریشه‌های پیدایش و رواج و رشد دروغگویی و دزدی را برای بچه‌ها روشن کنیم؟
کودکان را می‌آموزیم که راستگو باشند در حالی که زمان، زمانی است که چشم راست به چشم چپ دروغ می‌گوید و برادر از برادر در شک است و اگر راست آنچه را در دل دارد بر زبان بیاورد چه بسا که از بعضی دردسرها رهایی نخواهد داشت.
آیا اطاعت از آموزگار و پدر و مادری ناباب و نفس پرست که هدفشان فقط راحت زیستن و هر چه بیشتر بی دردسر روزگار گذراندن و هر چه بیشتر پول درآوردن است. کار پسندیده‌ای است؟
چرا دستگیری از بینوایان را تبلیغ می‌کنیم و هرگز نمی‌گوییم که چگونه آن یکی «بینوا» شد و این یکی «توانگر» که سینه جلو دهد و سهم بسیار ناچیزی از ثروت خود را به آن بابای بینوا بدهد و منت سرش بگذارد که آری مـن مـردی خیر و نیکوکارم و همیشه از آدمهای بیچاره و بدبختی مثل تو دستگیری میکنم، البته این هم محض رضای خداست والا تو خودت آدم نیستی.
اکنون زمان آن است که در ادبیات کودکان به دو نکته توجه کنیم و اصولاً این دو را اساس کار قرار دهیم.
نکته‌ی اول: ادبیات کودکان باید پلی باشد بین دنیای رنگین بی‌خبری و در رویا و خیال‌های شیرین کودکی و دنیای تاریک و آگاه غرقه در واقعیت‌های تلخ و دردآور و سرسخت محیط اجتماعی بزرگترها. کودک باید از این پل بگذرد و آگاهانه و مسلح و چراغ به دست، به دنیای تاریک بزرگترها برسد.
در این صورت است که بچه می‌تواند کمک و یار واقعی پدرش در زندگی باشد و عامل تغییردهنده‌ی مثبتی در اجتماع راکد و هر دم فرو رونده.
بچه باید بداند که پدرش با چه مکافاتی لقمه نانی به دست می آورد و برادر بزرگش چه مظلو‌م‌وار دست و پا می‌زند و خفه میشود. آن یکی بچه هم باید بداند که پدرش از چه راه‌هایی به دوام این روز تاریک و این زمستان ساخته‌ی دست آدمها کمک می‌کند. بچه ها را باید از «عوامل امیدوار کننده‌ی سست بنیاد» ناامید کرد.
بچه‌ها باید بدانند که پدرانشان نیز در منجلاب اجتماع غریق دست و پا زننده‌ای بیش نیستند و چنان که همه‌ی بچه‌ها به غلط می‌پندارند، پدرانشان راستی راستی هم از عهده‌ی همه کاری بر نمی‌آیند و زورشان در نهایت به زنانشان می‌رسد.
خلاصه‌ی کلام و نکته دوم: باید جهان‌بینی دقیقی به بچه داد، معیاری به او داد که بتواند مسائل گوناگون اخلاقی و اجتماعی را در شرایط و موقعیتهای دگرگون شونده‌ی دایمی و گوناگون اجتماعی ارزیابی کند.

۱۹:۱۷

یادداشت‌های زهرا شیخ
undefined درباره‌ی ادبیات کودکان دیگر وقت آن گذشته است که ادبیات کودکان را محدود کنیم به تبلیغ و تلقین نصایح خشک و بی‌برو برگرد، نظافت دست و پا و بدن، اطاعت از پدر و مادر، حرف شنوی از بزرگان، سر و صدا نکردن در حضور مهمان، سحر خیز باش تا کامروا باشی، بخند تا دنیا به رویت بخندد، دستگیری از بینوایان به سبک و سیاق بنگاه‌های خیریه و مسائلی از این قبیل که نتیجه کلی و نهایی همه اینها بی‌خبر ماندن کودکان از مسائل بزرگ و حاد و حیاتی محیط زندگی است. چرا باید در حالی که برادر بزرگ دلش برای یک نفس آزاد و یک دم هوای تمیز لک زده، کودک را در پیله‌ای از خوشبختی و شادی و امید بی‌اساس خفه کنیم؟ بچه را باید از عوامل امیدوارکننده الکی و سست بنیاد ناامید کرد و بعد امید دگرگونه‌ای برپایه‌ی شناخت واقعیت‌های اجتماعی و مبارزه با آنها را جای آن امید اولی گذاشت. آیا کودک غیر از یاد گرفتن نظافت و اطاعت از بزرگان و حرف‌شنوی از آموزگار (کدام آموزگار؟ و ادب کدام ادب ادبی که زورمندان و طبقه‌ی غالب و مرفه حامی و مبلغ آن است؟ چیز دیگری لازم ندارد؟ آیا نباید به کودک بگوییم که در مملکت تو هستند بچه‌هایی که رنگ گوشت و حتی پنیر را ماه به ماه و سال به سال نمیبینند؟ چرا که عده‌ی قلیلی دلشان می خواهد همیشه غاز سرخ شده در شراب سر سفره‌شان باشد. آیا نباید به کودک بگوییم که بیشتر از نصف مردم جهان گرسنه‌اند و چرا گرسنه شده‌اند و راه برانداختن گرسنگی چیست؟ آیا نباید درک علمی و درستی از تاریخ و تحول و تکامل اجتماعات انسانی به کودک بدهیم؟ چرا باید بچه‌های شسته و رفته و بی لک و پیس و بی سر و صدا و مطیع تربیت کنیم؟ مگر قصد داریم بچه ها را پشت ویترین مغازه‌های لوکس خرازی فروشی‌های بالای شهر بگذاریم که چنین عروسک های شیکی از آنها درست میکنیم؟ چرا می‌گوییم دروغگویی بد است؟ چرا می‌گوییم دزدی بد است؟ چرا می‌گویم اطاعت از پدر و مادر پسندیده است؟ چرا نمی‌آییم ریشه‌های پیدایش و رواج و رشد دروغگویی و دزدی را برای بچه‌ها روشن کنیم؟ کودکان را می‌آموزیم که راستگو باشند در حالی که زمان، زمانی است که چشم راست به چشم چپ دروغ می‌گوید و برادر از برادر در شک است و اگر راست آنچه را در دل دارد بر زبان بیاورد چه بسا که از بعضی دردسرها رهایی نخواهد داشت. آیا اطاعت از آموزگار و پدر و مادری ناباب و نفس پرست که هدفشان فقط راحت زیستن و هر چه بیشتر بی دردسر روزگار گذراندن و هر چه بیشتر پول درآوردن است. کار پسندیده‌ای است؟ چرا دستگیری از بینوایان را تبلیغ می‌کنیم و هرگز نمی‌گوییم که چگونه آن یکی «بینوا» شد و این یکی «توانگر» که سینه جلو دهد و سهم بسیار ناچیزی از ثروت خود را به آن بابای بینوا بدهد و منت سرش بگذارد که آری مـن مـردی خیر و نیکوکارم و همیشه از آدمهای بیچاره و بدبختی مثل تو دستگیری میکنم، البته این هم محض رضای خداست والا تو خودت آدم نیستی. اکنون زمان آن است که در ادبیات کودکان به دو نکته توجه کنیم و اصولاً این دو را اساس کار قرار دهیم. نکته‌ی اول: ادبیات کودکان باید پلی باشد بین دنیای رنگین بی‌خبری و در رویا و خیال‌های شیرین کودکی و دنیای تاریک و آگاه غرقه در واقعیت‌های تلخ و دردآور و سرسخت محیط اجتماعی بزرگترها. کودک باید از این پل بگذرد و آگاهانه و مسلح و چراغ به دست، به دنیای تاریک بزرگترها برسد. در این صورت است که بچه می‌تواند کمک و یار واقعی پدرش در زندگی باشد و عامل تغییردهنده‌ی مثبتی در اجتماع راکد و هر دم فرو رونده. بچه باید بداند که پدرش با چه مکافاتی لقمه نانی به دست می آورد و برادر بزرگش چه مظلو‌م‌وار دست و پا می‌زند و خفه میشود. آن یکی بچه هم باید بداند که پدرش از چه راه‌هایی به دوام این روز تاریک و این زمستان ساخته‌ی دست آدمها کمک می‌کند. بچه ها را باید از «عوامل امیدوار کننده‌ی سست بنیاد» ناامید کرد. بچه‌ها باید بدانند که پدرانشان نیز در منجلاب اجتماع غریق دست و پا زننده‌ای بیش نیستند و چنان که همه‌ی بچه‌ها به غلط می‌پندارند، پدرانشان راستی راستی هم از عهده‌ی همه کاری بر نمی‌آیند و زورشان در نهایت به زنانشان می‌رسد. خلاصه‌ی کلام و نکته دوم: باید جهان‌بینی دقیقی به بچه داد، معیاری به او داد که بتواند مسائل گوناگون اخلاقی و اجتماعی را در شرایط و موقعیتهای دگرگون شونده‌ی دایمی و گوناگون اجتماعی ارزیابی کند.
undefinedمی‌دانیم که مسائل اخلاقی از چیزهایی نیستند که ثبات دایمی داشته باشند. آنچه یک سال پیش خوب بود ممکن است دو سال بعد بد تلقی شود. کاری که در میان یک قوم یا طبقه‌ی اجتماعی اخلاقی است ممکن است در میان قوم و طبقه‌ی دیگری ضداخلاق محسوب شود.
در خانواده‌ای که پدر همه درآمد خانواده را صرف عیاشی و خوشگذرانی و قمار بازی میکند و هیچ اثر تغییر دهنده‌ای در اجتماع ندارد و یا سد راه تحول اجتماعی است بچه ملزم نیست مطیع و راستگو و بی سر و صدا باشد و افکار و عقاید پدر را عیناً قبول کند.
.... ادبیات کودکان نباید فقط مبلغ محبت و نوع دوستی و قناعت و تواضع از نوع اخلاق مسیحیت باشد باید به بچه گفت که به هر آنچه و هر که ضد بشری و غیرانسانی و سد راه تکامل تاریخی جامعه است کینه ورزد و این کینه باید در ادبیات کودکان راه باز کند.
تبلیغ اطاعت و نوع دوستی صرف، از جانب کسانی که کفه‌ی سنگین ترازو مال آنهاست، البته غیر منتظره نیست اما برای صاحبان کفه‌ی سبک ترازو هم ارزشی ندارد.



صمد بهرنگی، بخشی از مقاله ای درباره ی کتاب آوای نوگلان اصل مقاله در مجله های نگین ارد بهشت (۴۷) و راهنمای کتاب خرداد ۴۷) چاپ شده است.



#صمد_بهرنگی #ادبیات_کودک #ماهی_سیاه_کوچولو#الدوز_و_کلاغها#مادرانگی
.

۱۹:۱۷

thumbnail
شروع فیلم با یک سکانس طولانی است: مردی نیمه عریان روی تخت و خیره به سقف. در زمینه‌ای آبی رنگ، سردیِ نگاه مرد و فضا...
آنقدر این صحنه ساکت و ادامه‌دار است که می‌توانی چندین سناریو برای ادامه‌اش بسازی. سکانس بعد: مترو، نگاه خیره مرد، خنده ‌زن متاهل، دنبال کردن او، منزل؛‌ پرداخت پول به کارگر جنسی و تکرار مرد عریان در خانه، در حمام، با تاکید بر اندام جنسی،‌ آنقدر که لازم نیست سرِ مرد توی قاب تصویر لحاظ شود.
در همه این احوال صدایی از پیغام‌گیر در پس زمینه، کمک می‌خواهد از او...
همه چیز آن قدر کند است که دچار فرسایش می شوی از #تنانگی ، از س‌ک‌س. از لذت و #ارگاسم . دیگر دلت نمی‌خواهد ادامه پیدا کند و می‌شوی هم‌حس با نقش اول فیلم، خسته از مجله و فیلم و عکس و ارضاهای مکرر.
چشمهایت بی‌رمق می‌شود، برانگیختگی‌هایت خشک می‌شود، خسته، بدون توان و خالی از هر نوع حس؛ آماده می‌شوی تا قصه‌ی تنهایی انسان مدرنِ مصرف‌گرا و خالی شدنش از معنا را به تماشا بنشینی.
تمام آنچه باومن، اکو، گیدنز، بک،‌فروم و... درکتاب‌های قطور و نظریه‌های پیچیده با عناوین جدید خواسته‌اند درباب «رابطه» در جهان امروز سخن بگویند را می‌شود یک جا اینجا دید. درست‌ترش این است که بگوییم می‌شود در این تصاویر لمس کرد؛ خسته و بی‌طاقت!
undefinedقصه درباره تهی شدن انسان از روابط صمیمی و ناب است؛ جدایی امرجنسی از امر عاطفی. تا آنجا که قوای جنسیِ مرد در مواجهه با‌ یک رابطه عاطفیِ واقعی ناتوان می‌شود.
و مرد تشنه‌تر از همیشه می رود سراغ مصرف‌های مکرر. مصرف یعنی استفاده و دور ریختن. خالی از امر انسانی. بریده از تعهد و عشق. تشنه‌تر از همیشه، در حال نوشیدن سراب.
انسان مدرن یادگرفته باید شانه‌هایش را از هر نوع مسئولیت نسبت به دیگری خالی کند حتا اگر خواهرش تمنای صمیمیت و مهر داشته باشد از او...
undefinedدر نهایت پس از ۱۰۰ دقیقه جان‌کندن و لمس ردِ‌ خودکشی‌های مکرر خواهر روی ساق دستانش؛در زیر باران، در فضایی سرد، اولین نشانه‌های وجود عاطفه دیده می‌شود در گریستن؛ زمزمه GOD و پاهایی خسته که زیر باران زانو می‌زنند...
اما داستان زجر انسان ادامه دارد....



..#زهرا_شیخ #shame#معرفی_فیلم

۱۸:۳۲

thumbnail
undefinedچیزی که از پرسیدنش می‌ترسم...وقتی گفت این گزاره را کامل کن، ذهنم خالی بود. فقط شروع کردم به نوشتن. خب، چیزهای زیادی هست که سعی می‌کنم نپرسم، قبلاً با خودم اسمش را گذاشته بودم «بی‌خیالی طی کردن» یا «وارد جزئیات نشدن». اما حالا که این گزاره آمده و واژه ترس را نشانده کنار نپرسیدن؛ حسی غریبی دارم. حس ناآشنایی از چهره‌ی نپرسیدن. انگار حجاب برداشته شده از سکوت‌های خوش‌خیالی و چهره ترس نشسته به جای آن!
در تعجبم از اینکه چرا تا به حال حضور ترس اینقدر پنهان بوده از نپرسیدن‌هایم؛ در حالیکه هرچه بررسی می‌کنم سکوتم حاصل ترس بوده و نه چیز دیگر؟ مثلا وقتی از بیرون به خانه می‌آمدم و می‌دیدم یکهو پنج تخم مرغ از تو یخچال کم شده؛ می‌ترسیدم بپرسم چه شده؛ چون احتمال اینکه بچه‌ها بگویند آنها را شکسته‌اند، زیاد بوده و خب دانستنش دردسر برای همه ما داشت: شروع پروسه بازجویی که: چرا ؟ کجا؟ چه جوری؟ و بعدش یک پروسه نظافت طاقت‌فرسا. یا مثلا پرسیدن قیمت برخی چیزها؛ برای مواجهه نشدن با واقعیت کلاهبرداری آقای مغازه‌دار.
با این‌حال، در سکوتِ بعد از نپرسیدن هم خبر خوشی نیست.
می‌دانی که چه می‌گویم؟ اگر صدایی در سرت جوشید دیگر هیچ خاموشی‌ای نمی‌تواند آن را ببلعد. اینجور وقت‌ها آخرش مجبور می‌شوی بپرسی؛‌ نه برای دانستن، بلکه برای زنده ماندن در برابر ندانستن .
جنس اینجور سکوت‌ها اضطراب است و تردید مداوم از نپرسیدن‌ها. می‌بینی چه بلایی بر سر بی‌خیالی طی کردنم آمد؟!
چهره‌ام دارد نزد خودم ضعیف می‌شود. حس یک جاهل را دارم که اینهمه وقت خودش را زده به نفهمیدن.
تو بودی چه کار می‌کردی؟ تن می‌دادی به بازی پرسش‌های ذهن؟ آخر تمامی که ندارد پرسیدن! کمی جا برایش باز کنی می‌افتد به پرسیدن درباره وجود و هستی ، اجبار و اختیار و هزار گره بازنشده و لرزاندن پایه‌های روزمرگی‌های ساده‌ات!
از کجا به کجا رسیدیم؟ همین است بازی پرسشگری. می‌آید و باید انتخاب کنی بین خاموشی و کنکاش. راستش خاموشی هرگز وجود ندارد؛ باید انتخاب کنی بین انکار و انداختن پرسش‌ها در عقب ذهنت یا غرقه شوی در دریای پرسش‌ها و مشاهده‌ها، چیزی میان صدا و معنا.
undefinedشاید هم چیزیکه از پرسیدنش می‌ترسم، خودِ پرسیدن باشد!
حالا تو بنویس:* چیزی که از پرسیدنش می‌ترسم...
...
#essaywriting #zahrasheikh #narrative #montaigne #philosophicalwriter#deepreading #socionarrative #essayer
#دومونتی #جستارنویسی #نوشتن_خلاق #ترس_از_آگاهی

۱۶:۴۳

thumbnail
undefinedسلام بلندی گفتم و بالحنی مهربان ادامه دادم: صبحت بخیر گل قشنگم! چقدر خوبه که تو اینجایی! می‌دود به سمت اتاقم تا ببیند با چه کسی حرف م‌ی‌زنم. نگاهش خیره می‌ماند بین من و گلدان و برگ‌هایی که لای انگشتان نوازشگر من می‌لغزند. پوزخند می‌زند و اتاق را ترک می‌کند.
همان پوزخند را چند ساعت بعد در ذهن خودم دیدم. پسرم کلیپی خنده‌دار نشانم می‌دهد و ما با هم به سادگیِ موقعیت می‌خندیم، تا اینکه صدای وسوسه‌گر تفسیر در سرم می‌پیچد: «خب، منظورش چیست؟». ناگهان از سادگی تماشا بیرون کشیده می‌شوم. همان نهیب عقلانیت که لحظه‌ی زیسته‌ی مرا به یک مسئله برای حل کردن تبدیل می‌کند و اهمیت «معناجویی» را به یادم می‌آورد. همه ما تجربه‌کرده‌ایم لحظات خستگی از معنا را و در مقابلش، تمنای نشستن و با حوصله یک لیوان چای داغ را جرعه جرعه نوشیدن. ما تشنه‌ی فراغت از معنا هستیم؛ لمس دست دوست؛ خیره شدن در چشمانش، گوش سپردن به آوایی که از گلویش بیرون می‌آید. و شاید همین فرار از تفسیرگرایی است که مرا کشانده به وادیِ جستارنویسی؛ به جای پیگیری نظریه‌های جامعه‌شناسانه در کتاب‌ها و پژوهش‌های آکادمیک.‌ جستارنویسی برای من فرار از نظریه و تفسیر، به درون جهان زیسته‌است. آنجا که تلاش می‌کنم نظریه را به خدمت تجربه درآورم؛ و معنا را، نه به عنوان هدف، بلکه برای درک بهتر واقعه به کار بگیرم.احتمال می‌دهم تو هم، مثل من، پس از سال‌ها بازخوانیِ متن‌هایی که تفسیر می‌خواست آن‌ها را نونوار کند تا باقی بمانند؛ خطرِ زیاده‌خواهیِ تفسیر را زیسته‌ای. همان چیزی که «بی‌تقواییِ تفسیر» نامیده شده‌است. سانتاگ می‌گوید تفسیر، اگر جای حس را بگیرد، بی‌تقوا می‌شود؛ حتی اگر در خدمتِ حقیقتی ظاهراً والا باشد. این ایده در ذهنم در حال پروبال گرفتن است. شاید خطر تفسیر خیلی بیش‌تر از بی‌حسی باشد. در همان نقطه که سانتاگ از مرگِ حس سخن می‌گوید، فوکو از زایشِ قدرت در پسِ دانش می‌نویسد. شاید هر دو از یک‌چیز می‌ترسند: از لحظه‌ای که تجربه‌ی زنده، در نظام معنا و کنترل دفن می‌شود.

پی‌نوشت: تو در لحظاتت چطور از تفسیر می‌گریزی؟ خوشحال می‌شوم تجربه‌ی لمسِ بی‌واسطه‌ات را بخوانم. undefined


..#زهرا_شیخ#سوزان_سانتاگ

۱۸:۵۱

undefinedیکی از سخت‌ترین قسمت‌های والدگری، تماشای شکست‌های کوچکِ بچه‌هایمان است. (امیدوارم هرگز شکست بزرگی برایشان نبینیم.)
مثلا آنجا که از یک گروه دوستی طرد می‌شوند، حق‌شان خورده می‌شود، توانایی‌شان نادیده گرفته می‌شود یا به‌رغم تلاششان به نتیجه نمی‌رسند.
این جور وقت‌ها قلب من به طرز عجیبی درد می‌گیرد؛ دردی که حتی در سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام تجربه نکرده‌ام. این درد فقط مختص بچه‌هایم است و می‌تواند مرا به قدرتمندترین، شجاع‌ترین، جسورترین و حتا بی‌ملاحظه‌ترین آدم در آن لحظه تبدیل کند.
و فکر کن که کنترل این حجم از عاطفه و قدرت چقدر سخت است در زمانیکه تنها اقدام تو باید سکوت باشد.
باید سکوت کنی تا او خودش تجربه کند. تا از همین شکست‌های کوچک، درس رفاقت،‌ صمیمیت، روابط اجتماعی، حقوق فردی، تاثیر شرایط اجتماعی و نرسیدن به رویاها و ... را در عمل لمس کند.
و سکوت در این لحظات مثل دوختن لبهایم برایم دردناک و طاقت‌فرسا است.
همه آنچه او از من می‌خواهد گوش سپردن است تا خودش روایت کند، تحلیل کند و نتیجه بگیرد.
و من خوب می‌دانم
هرآنچه که در این لحظه من به او بدهم، خراب کردن تاثیر مثبت آن شکست در زندگیِ اوست.
undefined️قطعا یکی از سخت‌ترین قسمت‌های والدگری، تماشای شکست‌های کوچکِ بچه‌هایمان است.undefined


....#والدگری#مادرانگی#شکست#زهرا_شیخ.

۸:۵۶

thumbnail
undefinedخروج از خانه ‌پدری همیشه با کیسه‌ای که مامان دستت می‌دهد اتفاق می‌افتد.
کیسه‌ای پر از ظروف کوچک و بزرگ و کیسه‌های کوچک‌تر رنگارنگ. سنگینی‌اش دوست‌داشتنی است؛ دل کندن از خانه عشق را راحت‌تر می‌کند.
انگار مامان بابا هم با دادن این توشه‌ها راحت‌تر ما را بدرقه می‌کنند؛ خوشحال‌تر و امیدوارانه‌تر. خوشحال از اینکه در بدرقه‌ی پاره‌تن‌شان به سمت روزمرگی‌های شلوغ و مسئولیت‌های کثیر، «توشه‌ی راه» ی برایش گذاشته‌اند. توشه‌ای از جنس غذا با روح دوست‌داشتن!
در هر ظرف یک طعم دوست‌داشتنی کادوپیچ شده. آن‌ها جغرافیای خانه‌پدری‌اند.
پنیر لیقوانی که توی آن ظرف کوچکتر جای گرفته را در هیچ دکانی نمی‌توانی پیدا کنی، رد آن فقط در دستان پدر است. یا آن کته‌ی ساده‌ی مامان‌پز، همان عطری که فقط مال فرمول سری مامان است و محال است بتوانی در آشپزخانه خودت تکرار کنی. یا آن کیسه‌کوچک سبزی خوردنی که مامان شسته و برایت کنار گذاشته، عین سلامتی است.... و دیگر منوهایی که قول می‌دهم در گرانترین رستوران‌ها پیدایشان نخواهی کرد.

هر اسمی غیر از «توشه راه» برایشان بگذاریم؛ معنا را نمی رساند؛ آن‌ها شفای جان هستند، رحمت و برکتی که مامان و بابا از خانه خودشان راهی خانه ما می‌کنند.
این توشه‌های راه حافظه دارند، حس دارند. می‌توانند لحظات تنهایی‌ات را بر سر سفره پر کنند. می‌توانند از خاطرات کودکی بگویند یا آن شوخی‌ای همیشگی‌ خانوادگی‌را.
به خصوص آن گنجینه‌هایی که مادر در طول هفته، در نبود تو برایت کنار گذاشته. تکه‌هایی از ضیافت‌هایی که نبودی اما یادت حاضر بود. انگار مامان لحظه‌ای از محبتش را منجمد کرده، زمان را به بند کشیده تا در روزی دیگر، در خانه‌ای دیگر کام تو را با طعم «به یاد تو بودن» شیرین کند.
کجا می‌شود چنین چیزهایی را پیدا کرد؟ با چقدر پول می‌شود این‌ها را خرید؟ فرق «اقتصاد هدیه» با دیگر انواع اقتصاد در همین است. آنجا که ارزش کالا با تراز عشق سنجیده می‌شود؛ آنجا که هدیه روح دارد و زنده است.

ما همیشه به دنبال راهی برای تجسم بخشیدن به عشق بوده‌ایم: آغوش، بوسه، کلامی محبت‌آمیز. اما شاید ملموس‌ترین شکل آن، همین باشد: غذا.
غذایی که به یادمان می‌آورد ریشه هامان کجاست و در چه عشقی استوار است!
..
#خانه_پدری #سفره_ایرانی #زهرا_شیخ
https://ble.ir/zahra_sheikh
.

۲۰:۰۵

thumbnail
متن کامل یادداشت را بخوانید درundefined
«اسطوره‌ی مادر» یا «انسان‌مادر» https://fararu.com/fa/news/930833/اسطوره-مادر-یا-انسان-مادر
#زهرا_شیخhttps://ble.ir/zahra_sheikh

۱۴:۵۹

undefinedواقعیت در عصر سلطه رسانه
شاید نظریه «بودریار» به نام «عصر شبیه‌ها» را هرگز بهتر از موقعیتی که در آن هستیم نمی‌شد درک کرد.
وقتی تلویزیون ایران را می‌بینیم معترضین، اغتشاشگر و داعش‌گونه به مردم تاخته‌اند و جنایتی هولناک را رقم زده‌اند. که البته در نهایت همه چیز به کنترل نیروهای نظامی و سیاسی درآمده‌است و در حال حاضر همه جا آرام است و خطری در هیچ زمینه‌ای وجود ندارد.
اما فقط کافی است سويیچ ماهواره را روشن کنیم تا با جهانی دیگر آشنا شویم. نمی گویم روایتی دیگر، چون در روایت‌ها با تمام تفاوت‌ها شباهت‌هایی هست اما در سیمای اینترنشنال و بی‌بی‌سی، ایرانی دیگر در حال مخابره است. آنجا میلیون‌ها نفر توی خیابون ریخته‌اند و فرد مطلوب خویش را فراخوانده‌اند. نیروهای جمهوری اسلامی کشتار بی‌سابقه‌ای را داشته‌اند و با همه اینها تلاش‌های معترضین خواستار تغییر نظام جواب داده و انقلاب تقریبا تمام شده و جهان در حال تدارک مقدمات حکومت جدید است!
واقعیت کجاست؟
به باور بودریا ما در عصر «فراواقع» زندگی می‌کنیم. جاییکه واقعیت قابل تشخیص نیست.
او که بر ساختاربندی جامعه بر اساس معانی نمادی و زبانی تاکید دارد می‌گوید در دنیای امروز رابطه‌ی میان نشانه و مصداق یا واقعیت دچار فروپاشی شده است. مثلا عروسک «لبوبو» بیشتر از آنکه اسباب‌بازی باشد؛ مروج یک اندیشه و سبک زندگی است.
در جهان پست مدرن نشانه‌ها، واژه‌ها و رمزها، جهان معناییِ خودشان را بدون ارتباطی روشن با جهان اشیا و رویدادها می‌سازند. یک عکس از یک سیاستمدار؛‌ دیگر صرفا به شخص او ارجاع ندارد بلکه انتخاب عکس ارجاع دارد به معنایی که قصد خالق اثر بوده تا آن فرد را قوی، ضعیف، ترسو یا شجاع جلوه دهد. بدون نیاز به مطابقت دقیق با رویداد واقعی، بر ذهن مخاطب آنچه را که می‌خواهد تحمیل می‌کند. این تصویر به یک «شبیه‌ساز» تبدیل می‌شود که دیگر نیازی به واقعیت اصلی ندارد.
undefinedدر این فضا سیاستِ‌سرکوب و شورش جای خود را به سیاست اغفال و تسلیم می‌دهد و سلطه اجتماعی نه از طریق اجبار یا قدرتِ عقلانی شده بلکه به واسطه اغفال فرد از طریق تصاویر، و معانی و رسانه‌های جمعی عمل می‌کند.
بودریار می‌گوید جهان امروز را رسانه ها می‌سازند. و در کمی بزرگنمایی می نویسد: واقعیتی وجود ندارد بلکه واقعیت را رسانه‌ها می‌سازند. رسانه‌ها جنگی را خلق یا به کلی منکر وجود آن می‌شوند. برای هر واقعه، معنایی به خواست خود می‌سازند و آن را اشاعه می‌دهند.
به باور او ما در حال زندگی در یک دنیای «نفاق» هستیم که در آن شبیه‌سازی‌ها به عنوان واقعیت پذیرفته می‌شوند. و undefinedراهکار زیستن در چنین جهانی را آگاهی و بازی با شبیه‌سازی‌ها می‌داند.undefined
اینکه ما باید بدانیم در یک دنیای شبیه‌سازی شده زندگی می‌کنیم و بسیاری از کالا‌ها به جای انکه نیاز ما را برطرف کنند؛ در حال شبیه‌سازِ واقعیتی دیگرند. کیف چرم برند فلان، نه برای نیاز ما به وسیله‌ای برای حمل کردن که برای ساختن واقعیتی دیگر است. او شوخی‌های رایج در جوامع را نوعی ابزار رهایی بخشی از فراواقعیت می‌داند زمانیکه چیزی بسیار بیشتر از خود بر فرد تحمیل می‌شود و ما در اقدامی ناخودآگاه با تبدیل آنها به جوک، طنز ، شعر ،‌فراواقعیت را تقلیل‌سازی می‌کنیم.
و شاید چیزیکه امروز می‌تواند برای ما رهایی‌بخش باشد؛ «حفظ فاصله‌ی عاطفی»‌ با شبیه‌سازی‌های بزرگ و درنگ کردن، مکث و با تامل به آن‌ها نگاه کردن باشد.undefinedundefined

#زهرا_شیخ

https://ble.ir/zahra_sheikh
.

۴:۵۴

thumbnail
undefinedای دلبر و مقصود ماای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود مانظاره کن بر دود ما...
https://ble.ir/zahra_sheikh
.

۲۰:۵۵

thumbnail
undefinedدرباره سخن گفتن یا نگفتن در زمانه‌ی التهاب نوشته‌ام.
متن کامل یادداشت را از سایت فرارو بخوانیدundefined
هراس معنا در هیاهوی اعتراض / وقتی زبانِ موجود، توان حمل این پیچیدگی را ندارد https://fararu.com/fa/news/943801/هراس-معنا-در-هیاهوی-اعتراض-وقتی-زبان-موجود-توان-حمل-این-پیچیدگی-را-ندارد

.

۱۰:۱۰

فرسودگی شناختیدیوار‌های بی‌پاسخ، اشوب درونی می‌سازند undefinedمجید رحیمی
https://eitaa.com/avayeghalam_69/1501

آنچه امروز در ذهن عامه مردم رخ می‌دهد، فروپاشی قابلیت پیش‌بینی است. جهش شبانه قیمت #دلار، تبدیل بازار #خودرو به میدان حدس، و دست‌نیافتنی شدن #طلا به مثابه پناهگاه، همگی نشانه‌های آسیب به ماتریس شناختی است که مردم بر پایه‌ آن آینده را می‌خواندند.
این بی‌ثباتی، زمینه‌ساز محافظه‌کاری در مواجهه می‌گردد؛ نه آن محافظه‌کاری ایدئولوژیک مألوف، بلکه عقب‌نشینی شناختی در برابر عدم قطعیت. مردم در غیاب پاسخ، دیوار می‌کشند. این دیوار بی‌پاسخ، از سوی تصمیم‌گیران برافراشته می‌شود و شهروند را در برابر خود بی‌صدا می‌گذارد.
اما همین دیوار، اشوب درونی می‌آفریند. سؤالی که پاسخ نمی‌گیرد، فریادی که شنیده نمی‌شود، احساس بی‌نقشی در برابر تصمیماتی سرنوشت‌ساز، دو واکنش متقابل می‌سازد، یأس مطلق که امید را زمین گیر خواهد کرد و امیدواری مطلق که واقعیت را انکار می‌کند.
جامعه به یأس‌زدگان مطلق و امیدواران مطلق تقسیم می‌شود؛ دو قطبی که هر دو از یک ریشه می‌روییدند: فقدان شفافیت و قابلیت پیش‌بینی. این قطب‌بندی، خطرناک‌تر از خود بحران اقتصادی است، زیرا فرسودگی شناختی حاصل از آن، جامعه را در برابر کوچک‌ترین شوک شکننده می‌سازد.
مسئله اصلی نه در میزان قیمت دلار، که در نادانستن قیمت فردای آن نهفته است. مسئله نه در وضعیت بازار خودرو، که در نامعلوم بودن چرایی این وضعیت و مسئول آن است. این بی‌پاسخی، همان چیزی است که اشوب درونی می‌آفریند.
شفافیت در تصمیمات اقتصادی، پاسخگویی نهادها، و قابلیت پیش‌بینی سیاست‌ها، می‌توانند جایگزین دیوار بی‌پاسخ شوند. گشودن دری که از آن صدای واقعی مردم شنیده شود، راهی است تا خود مردم در برابر اشوب بایستند.
زیرا انسان‌ها در احساس شنیده شدن، در دیدن قابلیت پیش‌بینی آینده، نه به سوی یأس می‌روند و نه به سوی امیدواری مطلق. در میانه می‌مانند و درد و درمان را با عینکی معقول می‌بینند.
پیش از آنکه این فرسودگی پنهان به زلزله آشکار بدل شود، باید دیوار بی‌پاسخی را فروریخت، شفافیت را بازگرداند، و پاسخگویی را بنا نهاد. چون مردم، هنگامی که ببینند دیده می‌شوند، بهترین سپر در برابر هرگونه اشوبی خواهند بود.

بیشتر بخوانید:زخم‌های کهنه و تنبلی‌های پنهان شده پشت بیانات رهبرینبردروایت‌ها، آسیب‌شناسی فروپاشی شناختی معرفت‌شناسی امید میان دو عجز شناختی





@avayeghalam_69

۲۰:۵۵

thumbnail
ما فامیل بزرگی داریم با سبک زندگی‌های بسیار متفاوت و آرای متکثر. به رغم ویژگی‌های مدرنیته، ارتباطات‌مان کم نیست. هرکسی دیدگاهی دارد و خب البته دیدگاهش را با احتمال بیشتری از بقیه «محق» می‌داند. حالا شما حساب کنید در این روزهای دوست و دشمن‌سازی، خون خواهی و حق خواهی و... اوضاع چگونه می‌شود؟
واقعیت این است که این روزها روزهای سختی می‌شود توی خانواده. به خصوص که هیجانات و احساسات راهبر اصلیِ ما می‌شوند. سختیِ این ماجرا اینجاست که می‌خواهی بر سر مواضع خود بمانی، از آنها حرف بزنی، دیگران را به جهتی که خودت درست می‌دانی دعوت کنی، نقطه‌ضعف‌های دیدگاه مقابل را به او نشان دهی و همزمان مراقب باشی مناسبات قلبی و عاطفی‌ات را خدشه‌دار نکنی.
این چندوقت داشتم فکر می‌کردم در تمام این سال‌ها و این بحران‌های متنوع جامعه، چه چیزی وحدت این خانواده را در عین کثرت حفظ کرده‌است؟ جواب های زیادی برایش بود: مثلا undefined️آگاهی از وضعیت مخاطب: خب وقتی ما با آدمی که یک عمر می شناسیمش و نسب و تاریخچه‌اش را می‌دانیم؛ آگاهیم که در هر طرفی که ایستاده آدم تندرویی نبوده؛ بلکه میانه‌رویی است که به آن گروه فکری نزدیک‌تر است. همین شناخت نسبی بخشی از دیدِ مطلق‌گرای ما را می‌شکند. ما را وادار می‌کند مکث کنیم، تردید کنیم و پیچیدگی را بپذیریم.
دومین عامل می‌تواندundefined️:«دقت در انتخاب واژه» باشد:ما در این گفتگوها، با «دشمن» حرف نمی‌زنیم؛ با کسانی حرف می‌زنیم که دوستشان داریم، با آن‌ها خاطره داریم و البته دوست داریم باز هم ببینیم او را. پس به وقت مباحثه از واژه‌هایی که قلب را خراش میدهند پرهیز می‌کنیم. در اینجا برای ما حفظ رابطه، اغلب مهم‌تر از پیروزی در بحث است.
undefinedاما مشاهدات این ۴۰ روز اخیر رازی را بر من آشکار کرد که بسیار جالب آمد و آن قدرت جادویی «دیدار» بود. «دیدار، هیجان را آرام می‌کند.» undefinedنه به این معنا که اختلاف را از میان می‌برد، بلکه به این معنا که آن را «انسانی» می‌کند. وقتی با کسی رو‌به‌رو هستیم، سخت‌تر می‌توان او را به یک «برچسب» فروکاست. سخت‌تر می‌توان از حذف، تحقیر یا نابودی‌اش سخن گفت. چهره، صدا، لرزش دست و نگاه، ما را از منطق ساده‌ی دوست/دشمن بیرون می‌کشد.
undefinedحقیقت این است که حفظ رابطه در اوج اختلاف، نوعی«مراقبه‌» است. مراقبه‌ای فرساینده، سخت و طاقت‌فرسا. وقتی غلیان احساسات و حتی قدرت عقل سیاسی؛ مدام این سوال را در ذهن‌مان تکرار می کند که چرا باید «رابطه» اینقدر مهم باشد؟!!

در همین دیدارها، گفتگوها ادامه پیدا می‌کند؛ گاهی با ملایمت، گاهی با تندی. تلاش می‌کنیم دیگری را نسبت به ضعف‌های دیدگاه خودش آگاه کنیم. گاهی متوجه می‌شویم فاصله‌ها آن‌قدرها هم که در شبکه‌های اجتماعی به نظر می‌رسد، عمیق نیست. گاهی هم تعجب می‌کنیم و در دل، صلاحیت سیاسی طرف مقابل را زیر سؤال می‌بریم. اما در نهایت، موقع خداحافظی، همدیگر را می‌بوسیم و قرار دیدار بعدی را می‌گذاریم...این «قرار بعدی»، شاید مهم‌ترین نشانه‌ی امید باشد. نشانه‌ای از این‌که هنوز، با همه‌ی زخم‌ها، رابطه به‌طور کامل فرو نریخته است. undefinedبه نظر من آنچه امروز بیش از هر زمان دیگر به آن نیاز داریم، همین تمرین دشوار «تحملِ دیگری» است.. تحملِ انسانی که با ما هم‌نظر نیست، اما با ما زندگی می‌کند؛ همسایه‌ی ماست، هم‌وطن ماست، و آینده‌ی ما به او گره خورده است. این تحمل، نه نشانه‌ی ضعف، که نشانه‌ی بلوغ اخلاقی و اجتماعی است.شاید راست گفته‌اند که «از دل برود هر آن‌که از دیده برفت». undefined️و شاید، در روزگاری که فاصله‌ها هر روز بیشتر می‌شود، «دیدار»، نه یک امر حاشیه‌ای، بلکه یک کنش اخلاقی و سیاسیِ ضروری است.undefined



...#زهرا_شیخ#جستارنویسی

:https://ble.ir/zahra_sheikh

۱۷:۵۷

thumbnail
undefinedدر این یادداشت که در سایت خبری فرارو منتشر شده، با مرور تاریخ به این موضوع پرداخته‌ام که چطور می‌شود مردم یک سرزمین برای تغییرات داخلی در کشور خود به بیگانه متوسل می‌شوند....

(متن کامل یادداشت در undefined)وقتی مردم از بیگانه کمک می‌خواهند! https://fararu.com/fa/news/950897/وقتی-مردم-از-بیگانه-کمک-می-خواهند
...نکته‌ی کلیدی این است که مداخله‌ی خارجی، حتی اگر با شعار «آزادی» آغاز شود، الزاماً به آزادی نمی‌انجامد. زیرا منطق آن، نه «بازسازی امر سیاسی»، بلکه «امنیت، منفعت و موازنه‌ی قدرت» است. در این چارچوب، جامعه‌ی هدف به صحنه‌ی نبرد نیابتی تبدیل می‌شود و امکان شکل‌گیری یک قرارداد اجتماعی نو از میان می‌رود.
در نهایت، تاریخ به‌روشنی نشان می‌دهد که درخواست مداخله خارجی، اغلب واکنشی قابل فهم به بن‌بست‌های عمیق است، اما به‌ندرت راه‌حلی رهایی‌بخش بوده است. دموکراسی و آزادی، نه کالاهایی وارداتی، بلکه فرآیندهایی اجتماعی‌اند که تنها در دل منازعه، گفت‌وگو و بازسازی سیاست درون جامعه شکل می‌گیرند.
وسوسه‌ی «نجات از بیرون»، اگرچه در کوتاه‌مدت جذاب است، اما در بلندمدت، جامعه را از همان چیزی محروم می‌کند که برایش می‌جنگد: «حق تعیین سرنوشت خویش».

..


#اعتراضات_سراسری #تاریخ_انقلاب#زهرا_شیخ #جامعه_شناسی.

۴:۵۵

thumbnail
undefined
قابیل بی قبیله.

من درختی کلاغ بر دوشم ، خبرم درد می‌کند بدجورساقه تا شاخه ام پر از زخم است ، تبرم درد می‌کند بدجور
من کی ام جز نقابی از ابهام؟ درد بحران هوّیت دارمیک اشاره بدون انگشتم ، اثرم درد می‌کند بدجور
جنگجویی نشسته بر خاکم ، در قماری که هر دو می‌بازیمپسرم روی دستم افتاده ، سپرم درد می‌کند بد جور
مثل قابیل بی قبیله شدم ، بوی گندم گرفته دنیا رابس‌که حوا ، هوایی اش کرده ، پدرم درد می‌کند بدجور
هرچه کوه بزرگ می‌بینی ، همگی روی دوش من هستندعاشقی هم که قوز بالا قوز ، کمرم درد می‌کند بدجور
تو فقط صبر می‌کنی تجویز ، من فقط صبر می‌کنم یکریزبس که دندان گذاشتم رویش ، جگرم درد می‌کند بدجور
بستری کن مرا در آغوشت ، با دو نخ شعر و این هوا بارانمرغ عشقی بدون همزادم ، که پرم درد می‌کند بد جور
برسان قرص بوسه ـ اورژانسی ـ قرص یک ور سفید و یک ور سرخبرسان نشئه‌ای ز لب‌هایت ، که سرم درد می‌کند بدجور


.
"مرتضی خدایگان"

۱۵:۵۲

undefined
undefined#دکتر_محمود_شیخ

در لحظه‌هایی از تاریخ، انسان ناگهان با حقیقتی برهنه روبه‌رو می‌شود: حقیقت مرگ. جنگ یکی از همان لحظه‌های برهنگی است؛ لحظه‌ای که همه پوشش‌های عادی زندگی فرو می‌ریزد و انسان با بنیادی‌ترین پرسش وجودی خود تنها می‌ماند. در زندگی روزمره، مرگ امری دور، مبهم و آینده‌ای نامعلوم است، اما در جنگ مرگ به اکنون بدل می‌شود. انسان دیگر نمی‌تواند آن را به تعویق بیندازد یا از آن چشم بپوشد. در چنین وضعیتی، پرسش از معنا ناگزیر می‌شود. چرا باید زیست؟ و اگر مرگ نزدیک است، چگونه باید مرد؟
در فرهنگ ایرانی، پاسخ به این پرسش صرفاً در قالب شجاعت یا پیروزی نظامی بیان نشده است؛ بلکه در قالب نوعی فهم از مرگ شکل گرفته است که می‌توان آن را «مرگ مقدس» نامید. مرگی که در آن انسان نه صرفاً قربانی خشونت، بلکه کنشگر معنای خویش است. مرگ مقدس در این معنا، لحظه‌ای است که انسان با آگاهی از فناپذیری خود، تصمیم می‌گیرد از چیزی فراتر از بقای فردی دفاع کند: از معنا، از سرزمین، از شرافت. در این لحظه، مرگ دیگر پایان صرف زندگی نیست، بلکه بدل به نوعی گشودگی وجودی می‌شود؛ گشودگی به سوی آنچه ارزش زیستن را تعریف می‌کند.
اگر به روایت‌های کهن ایرانی نگاه کنیم، این فهم از مرگ در دل حماسه‌ها حضور دارد. یکی از صحنه‌های پرمعنا در شاهنامه، نبرد رستم با کاموس کشانی است. این نبرد از همان آغاز، نبردی برابر نیست. کاموس با سپاهی بزرگ و نیرویی سهمگین به میدان آمده است، در حالی که رستم در وضعیتی قرار دارد که بار سنگین دفاع از ایران بر دوش اوست. نابرابری در نیروها، در امکانات و در وضعیت میدان، آشکار است. با این حال، آنچه صحنه نبرد را معنادار می‌کند، نه صرفاً نتیجه آن، بلکه نحوه ایستادن رستم در برابر این نابرابری است.
رستم در آن لحظه نه تنها با دشمن، بلکه با سرنوشت خود روبه‌روست. او می‌داند که هر نبردی می‌تواند آخرین نبرد باشد. این آگاهی، او را به انسانی تبدیل می‌کند که مرگ را به عنوان بخشی از امکان وجودی خود پذیرفته است. در این پذیرش، نوعی آزادی پدید می‌آید. انسانی که مرگ را پذیرفته است، دیگر برده ترس نیست. او می‌تواند انتخاب کند؛ انتخابی که معنای زندگی او را تعریف می‌کند.
در بسیاری از جنگ‌های تاریخ، انسان‌ها تنها به دلیل اجبار یا اطاعت می‌جنگند، اما در سنت حماسی ایرانی، جنگ اغلب به عرصه‌ای تبدیل می‌شود که در آن فرد با خود و با معنای بودن خویش مواجه می‌شود. از این منظر، نبرد رستم و کاموس تنها یک واقعه نظامی نیست؛ بلکه نوعی درام وجودی است. در این درام، انسان در برابر عظمت نیروهایی قرار می‌گیرد که از او بزرگ‌ترند، اما با این حال تصمیم می‌گیرد بایستد.
در زمانه ما نیز، هنگامی که ایران با تهدیدی بزرگ و جنگی نابرابر روبه‌رو می‌شود، همان پرسش‌های بنیادین دوباره زنده می‌شوند. تکنولوژی‌ها تغییر کرده‌اند، شکل میدان‌های نبرد دگرگون شده است، اما تجربه وجودی انسان در برابر مرگ چندان تغییر نکرده است. همچنان لحظه‌ای فرا می‌رسد که فرد باید میان امنیت شخصی و مسئولیتی بزرگ‌تر انتخاب کند. در این لحظه، مفهوم مرگ مقدس دوباره معنا پیدا می‌کند.
مرگ مقدس به معنای ستایش مرگ نیست. هیچ فرهنگی که زندگی را عمیقاً فهمیده باشد، مرگ را به خودی خود ستایش نمی‌کند. آنچه مقدس است، تصمیمی است که انسان در آستانه مرگ می‌گیرد. تصمیم به ایستادن در برابر ظلم، تصمیم به دفاع از خانه و سرزمین، تصمیم به حفظ کرامت انسانی. این تصمیم است که مرگ را از یک حادثه بی‌معنا به رخدادی معنادار تبدیل می‌کند.
در چنین افقی، جنگ صرفاً عرصه نابودی نیست، بلکه صحنه‌ای است که در آن معنای زندگی آزموده می‌شود. انسان در جنگ با این حقیقت روبه‌رو می‌شود که زندگی تنها در آسایش تعریف نمی‌شود. گاهی معنای زندگی در همان لحظه‌ای آشکار می‌شود که انسان آماده است آن را از دست بدهد. این پارادوکس، یکی از عمیق‌ترین تجربه‌های وجودی بشر است.
رستم در نبرد با کاموس، نماد همین پارادوکس است. او می‌جنگد، نه از آن رو که به مرگ عشق می‌ورزد، بلکه از آن رو که زندگی را ارزشمند می‌داند. دفاع او از ایران، دفاع از جهانی است که در آن زندگی می‌تواند معنا داشته باشد. اگر آن جهان فروبپاشد، خود زندگی نیز تهی می‌شود.
از این رو، مرگ مقدس در فرهنگ ایرانی در نهایت به دفاع از زندگی بازمی‌گردد. انسانی که آماده مرگ است، در حقیقت بیش از هر کس دیگری به ارزش زندگی آگاه است. او می‌داند که زندگی چیزی فراتر از بقاست؛ زندگی به معنا وابسته است، و گاهی تنها راه حفظ معنا، ایستادن در برابر نیرویی است که می‌خواهد آن را نابود کند.
در چنین لحظه‌هایی، تاریخ و اسطوره به هم نزدیک می‌شوند. رستم دیگر تنها یک قهرمان کهن نیست؛ او تصویری از امکانی است که در هر زمان می‌تواند در انسان زنده شود. امکانی که در آن فرد، در برابر نابرابری و تهدید، به جای تسلیم شدن، تصمیم می‌گیرد بایستد.

۱۳:۵۲

...
و همین ایستادن است که مرگ را، اگر فرا رسد، به مرگی معنادار تبدیل می‌کند؛ مرگی که نه پایان صرف، بلکه گواهی بر آزادی و انتخاب انسان است.

#محمود_شیخ#در_باب_مرگ.

۱۳:۵۴

thumbnail
undefinedروضه‌ی مجسم

.
شب قدر امسال ما در مسجد کوچک روستای کوی سلفی، یک روضه‌ی مجسم داشت...
در غربت روزها و شبهای دور از خانه، حضور در خانه‌ی خدا غنیمتی بود برای آرامش از دست‌رفته‌مان..
امشب مسجد افطار هم داشت. نان و پنیر و سبزی بود و شامش آبگوشت.... اهل محل پروانه شده بودند دور مهمانانشان‌ و ما شرمنده محبتشان....برخلاف تهران که مراسم ۱۱ شب با دعای جوشن کبیر شروع می‌شود، بلافاصله بعد از نماز عشا، حاج آقا سخنرانی کوتاهی کرد درباب مفهوم دعای امشب که: " ان تجعلنی من عتقائک من النار" یعنی چه؟!
...فقط شاید ۱۵ دقیقه اما درّو گوهر بود حرفایش. بعد سخنرانی، نعلبکی‌ها را چیدند کنارمان و چای آوردند. خطاب به بغل دستی‌ام گفتم چقدر قشنگ حرف زد. با لهجه‌ی دوست‌داشتنی‌شان گفت: آره حاج آقا حسنی خیلی مرد خوبیه. دو روز پیش هم پسرش شهید شده!...من هاج و واج مانده بودم که چطور در بوق و کرنا نیست این جان‌فدا کردن. چطور پدر، کلمه‌ای از پسری که دیگر نیست نگفت و چطور اینقدر صبورانه در حال مجلس‌‌گردانی شب قدر و مراسمات شهادت مولا علی است....
بعد، روضه‌خوان ۳_۴ بیتی خواند و دعا کرد تا توفیق "اشک" داشته‌ باشیم به وقت قرآن به سر گذاشتن.
اما من هنوز خضوعی را در قلبم و اشکی را بر چشمم حس نمی‌کردم. سر گرداندم،
undefinedخانمی چند قدم آن طرف‌تر، روی صندلی نشسته بود و زل زده بود به صفحه گوشی. مداح گفت قرآن ها را بگیرید جلوی صورتتان، زن گوشی را عقب‌تر برد.
حالا من هم می‌دیدم چهره‌ی آن پسر جوان را روی مانیتور گوشی. برق‌ها را خاموش کردند.... اللهم انی‌اسئلک...مادر بوسه را نواخت روی چهره‌ی پسر شهیدش و چادر را کشید روی صورتش.‌‌‌‌..
...نور گوشی خاموش شد و نور چشمان ما روشن...


..

#جنگ_رمضان#شهید#شب_قدر#روایت#زهرا_شیخ
."یادداشت‌های زهرا شیخ"
https://ble.ir/zahra_sheikh.

۲۰:۵۶

thumbnail
undefined«حسبی الله» گفتگوی من با مولایم علی (ع) است و براستی خدا برای ما بس است…    اکنون به عنوان کسی در وسط، حاضرم ۴۷ سال دیگر به جمهوری اسلامی فرصت بدهم...


...#چاوشی#حسبی_الله#وطن.

۱۱:۰۴

thumbnail
undefinedعرفان نظر آهاری نوشته و چه خوب نوشته!

...#وطن.

۱۲:۱۰