بله | کانال یادداشت‌های زهرا شیخ
عکس پروفایل یادداشت‌های زهرا شیخی

یادداشت‌های زهرا شیخ

۱۰۵عضو
undefined
امشب یک دل سیر گریه کردم. با صدا و پرسوز.
تمام ۱۳ روز گذشته فقط یکبار که عکس تهران را دیده بودم در انفجار و دود، اشکم چکیده بود. حالا داشتم برای بچه‌هایی که شکار بمباران‌ها شده‌بودند زار می‌زدم.
وسط گریه‌هایم به ذهنم آمد احتمالا بخشی از این شدت سوگواری مربوط است به آن ترس و نگرانیِ روزهای پیشین که ظاهرا با خنده و شجاعانه از آنها گذشتیم. ‌و فکر می‌کنم حدسم درست باشد. ما دیگر آدمهای ۱۳ روز پیش نیستیم، و نمی‌‌شویم. در همه ما یک چیزهایی خانه کرده که معلوم نیست کجا سربرآورند. یک خشم، یک ترس، یک شرمندگی و هزاران صدا و تصویر و خاطره که رنگ خوبی ندارند.
بچه‌های ما ، دیگر دهه‌نودی‌های بی‌خیال دنیا نیستند، یک قرن بزرگتر شده‌اند، بزرگترهایمان یک قرن پیرتر.
پسرها توی اتاقشان خوابند و من بعد از ۱۳ روز تنها در اتاقم هستم. حالا که بهتر خودم را رصد می‌کنم این ‌گریه‌ها می‌توانند اشک شوق هم باشند. اشک شوق برای بازگشت به آغوش امن وطن!


#وطن#زهرا_شیخ

۱۸:۰۶

thumbnail
undefinedدفتر را که باز کردم؛ به متنی خوردم که روزی با دیدن کلیپی از یک زن فلسطینی نوشته بودم‌ در باب خانه.ماه رمضان شده بود و زن از تل‌خاک و خروار آجر چند تکه ظرف سالم را بیرون کشید؛ یک روسری تمیز لای کمد شکسته مانده بود؛ و یک تکه چوب که روزی میز خوبی بوده است. روسری را پهن کرد با لبخند روی تکه چوب؛ آن چند بشقاب را چید روی میز؛ از گوشه‌ی دیگر آوار، چراغ عربیِ کج‌وکوله شده را پیدا کرد که نماد ماه مبارک است و با ذوق نشاند کنار باقیِ اسبابِ ضیافت. و بعد خودش، فرزندان و همسرش نشستند دور آن میز در خانه‌ای که تنها چند ستون داشت و دیوارهایش آسمان خدا بود.
آن روز که این متن را نوشته بودم می‌خواستم از عظمت خانه بنویسم؛ از آینه بودنش. خانه با حال اهالی‌اش معنا می‌گیرد و تصویر حالِ آنان می‌شود. می‌خواستم بگویم رابطه‌ای متقابل بین ما و خانه‌است. یک جورایی بودنمان به بودن خانه گره خورده. می‌خواستم بگویم مهم نیست خانه چند متر باشد و مبلمان و وسایل و ظروفش چه باشند؛ اهالی اگر حال خوبی داشته باشند ویرانه خانه را هم آباد می‌کنند. امنش می‌کنند. آسمان را قاب می‌کنند روی دیوارهای نداشته، جای گلوله‌ها گل می‌گذارد و از خاک و آب،‌ عطر دلپذیر زندگی را می‌سازد.
آن روز آن متن را برای یک خانواده فلسطینی نوشته بودم و چه دور می‌دیدم چنین تصاویری را برای ایرانم و در خانه‌های هموطنانم.
خیلی دور، چقدر زود چنین نزدیک من شده. و آدمی زنده‌است میان یاس و امید.
روز پنجم جنگ که تصمیم به ترک تهران گرفته بودیم را هم نوشته بودم. آنجا که خواستیم در خانه را ببیندیم و بچه‌ها دوباره در را باز کردند و به خانه گفتند: «خونه قشنگمون مواظب خودت باش» و قلبم لرزید. آنجا که به ذهنم رسید آلبوم عکس بچه ها را بردارم و برنداشتم و امانت دادمش به خانه تا مراقبشان باشد. آنجا که وقتی از کوچه‌مان رد شدیم حس خیانت داشتم به خانه و ترک آن. در راه هم حس سفر نداشتیم چون داشتیم خانه بزرگترمان را ترک می‌کردیم و غربت، جان‌مان را احاطه کرده بود.
درباره تهران هم نوشته بودم. تهران دوست‌داشتنی ام که هر وقت کسی به مناسبت ترافیک و آلودگی هوا به آن نسبت «خراب‌شده» می‌داد قلبم می‌گرفت. حالا تصاویر تهران با ستون‌های دود منتشر می‌شد و من خیره به تصاویر می‌دیدم جانم کم می‌شود...
.
.
.
#خانه #تهران #زهرا_شیخ #جنگ_نوشت #وطن

۹:۳۳

thumbnail
چه حس خوبی است حبیب بودن؛ هم برای خودت، هم برای اطرافیانت.
اگر حبیب باشی، دنیا دیگر برایت بی‌فایده نیست، می‌دانی نقطه امید کسی هستی در اوج ناامیدی. به‌درد بخوری، مفیدی، بودنت فایده دارد برای کسی، با ارزشی، مهمی، باید باشی برای روزهای سختیِ دیگری.
اگر حبیب باشی دیگر دنیا برایت وحشتناک نیست؛ می‌دانی کسی هست که در تاریک‌ترین لحظات زندگی در کنارت باشد، در کنارش باشی؛ بی هیچ حرف و مقدمه‌ای.
حالا فکر کن حبیبِ بزرگترین مرد تاریخ شوی! امیدِ ملجاترین انسان روی زمین، رفیق رفیق‌ترین فرد بشر، آنقدر محرم شوی با ثارالله که در سخت‌ترین شرایط زندگی‌اش فقط به "تو" نامه بنویسد و بگوید: بیا!
اینقدر از تو مطمئن باشد که نه مقدمه و نه توضیح، نه موخره و نه خواهش، فقط بگوید بیا!
حبیب که باشی، آدم امن که باشی، معتمد که باشی، برایت می‌نویسد: «لاتبخل علینا بنفسک» جانت را طلب می‌کند می‌گوید: حبیب از جانت برما دریغ نکن... و" تو " می‌شوی خلیفه الله. همانی که فرشتگان به پایش سجده کردند.......
پی‌نوشت: در این برهوت دنیا حبیب بودن چه سخت است و حبیب داشتن چه شیرین...
...#حبیب_بن_مظاهر #امام_حسین #حبیب #رفیق #تنهایی #نامه

۱۳:۵۵

thumbnail
undefinedامروز که ویدئوی #فرشته_حسینی را دیدم؛ یادم افتاد به کتاب خواندنیِ #لهجه_ها_اهلی_نمی_شوند . در این کتاب نویسنده‌هایی بزرگ آمده‌اند تا نهایت علقه و پیوند آدمی را به وطن و هموطنان به تصویر بکشند.
مضمونش این است که مهاجران همیشه در ناخودآگاه و خودآگاهشان خود را مهمان می‌پندارند. در باره این است که کشور میزبان، حتا اگر در آن زاده شده باشی؛ تحصیل کرده؛ ازدواج و فرزندآورده باشی، به چند زبان زنده دنیا مسلط؛ سوپراستار شده باشی ، در جشنواره‌های بین‌المللی دیده شده باشی؛ تنها برای تو یک مسافرخانه یا هتل است.
تو به سرزمین مادری‌ات تعلق داری؛ حتا اگر آنقدر وضعیت اسف‌بار باشد که هرگز نه خودت می‌خواهی برگردی و نه راضی به بازگشت هموطنانت هستی. تو در کشور میزبان تلاش می‌کنی، رشد می‌کنی تا صدای زنان افغانستانی باشی و هرگز صدای#زن_ایرانی نمی‌شوی!
بارها و بارها تجاوز، تعرض، جاسوسیِ‌ هم‌تبارانت را در کشور میزبان می‌بینی و صدایی به نقد بلند نمی‌کنی. خبر داری که چه تعداد زن ایرانی به همان کشور اسف‌بارت دزدیده و برده و کنیز خدماتی و جنسی شده‌اند و اصلا به تو ربطی ندارد!
می‌دانی اقوامت در آن کشور چه بلاهایی به سر زنی که با مرد افغانستانی ازدواج کرده و با او به افغانستان برگشته ، می‌آورند و دم بر نمی‌آوری. بارها به وقت رنجِ زن ایرانی در جشنواره‌ها حضور پیدا می‌کنی و مشغول دادن بوسه به همسر ایرانی‌ات جلوی دوربین‌های بین‌المللی می‌شوی و اصلا به تو چه که در ایران بر سر زن ایرانی چه مصیبت‌هایی جاری است؟ جنگ می‌شود و خانه‌ها و بیمارستان‌ها و مراکز اساسی ایرانی هدف موشک می‌شوند، کودکان شهید و برای اولین بار در تاریخ واژه #عروج_خانوادگی ثبت می شود و در خود وظیفه‌ای برای صدای ایرانیان نمی بینی!اما حالا که بعد از سال‌ها ، میزبان ، قصد بیرون کردن مهمان‌ها را کرده؛ از تریبون‌های بین‌المللی فریاد دادخواهی برمی آوری!


.پی‌نوشت: خیلی وقت بود که می خواستم از حضور اتباع افغانستانی بنویسم بعد از نوشتن یادداشت زنان نامرئی. آن وقت می‌خواستم درباره ضرورت اصلاح قانون دادن شناسنامه به فرزندان زنان ایرانی بنویسم و دعوت کنم جامعه مدافعان حقوق اتباع در ایران را به عقلانیت. عقلانیتی از جنس حاکمیت مداری. اول جنگ افتاد و بعدش هم حرف جاسوسی اتباع و اخراج‌شان و من آنقدر حرف داشتم که منتظر فرصتی بهتر برای نوشتن بودم. پ.ن۲: قطعا این نوشته کوتاه تنها گله‌ای از مهمانان بود و نه آن حرف‌های اساسی‌ام!..#جامعه_شناسی #زهرا_شیخ #مطالعات_زنان #جستار_روایی#نشر_اطراف #معرفی_کتاب #اخراج_اتباع#نوید_محمدزاده

۱۶:۰۷

thumbnail
undefinedقبل از شروع جنگ حال‌وهوای مطالعاتم رفته بود سمت قصه‌ و داستان‌کوتاه‌. اما پس از وقوع حادثه با اینکه به وقت استراحت، ناخودآگاه دستم می‌رفت روی پاتختی و یکی از آنها را برمیداشتم اما میلی به خواندن‌شان نبود. به «واقعیت» نیاز داشتم؛ به زندگی در حال.
تنها چیزی که ذهن و روانم می‌توانست بخواند خبرهای مربوط به جنگ بود. می‌توانستم هزار بار یک خبر تکراری را در کانال‌های مختلف تلگرام، بله ، ایتا، اینستا و ... دنبال کنم و نمی‌توانستم حتا یک صفحه کتاب بخوانم.
مغزم در یک چرخه باطل اطلاعاتی که نمی‌دانست چقدر صحت دارد در حال انفجار بود که خداراشکر اینترنت قطع شد و ذهنم توانست کمی آرام بگیرد و به خودش بیاید که خب حالا با شرایط جدید چه کنیم؟ بعدش شروع کردم با خودم توی کتابخانه‌ام را سرچ کردن. -کتاب شعر و قصه و داستان؟- اصلا! -فلسفه و نظریه‌؟ -خیر! –روان‌شناسی و خانواده؟- حال داری‌ها بابا! همین جور داشتم گزینه‌ می‌گذاشتم روی میز و ذهنم داشت ردشان می‌کرد که یادم آمد چند وقت پیش کتاب‌ #جنگ_چهره_زنانه_ندارد را خریده و وقت نکرده بودم بخوانم! ذهنم با صدای بلند گفت: همین خوبه!
شاید پیروِ آن مثل که می‌گوید «توی آتش بودن بهتر از کنار آتش بودن است» روان من می‌خواست خودش را در جnگ غرق کند برای یافتن آرامش! چون قاعدتا خواندن از جنگ، آن‌هم از روایت زنانه‌اش که پر از زندگی، احساس، غم، اشک و اندوه است یک جورایی سیاهنماییِ وضعیتی بود که تنها ۳ _۴ روز از آن گذشته بود.
انگار غرق شدن در بدترین حالات جنگ، مرا به «اکنون» امیدوار می‌کرد. انگار نور و صدای پدافند و انفجار جزء لاینفک زندگی‌ام بوده و حالا من با زنانِ راوی از جنگی دیگر، در شبی تابستانی نشسته بودیم دور آتش و از خاطرات‌مان می‌گفتیم.
انگار جنگ داشت در جهان موازی اتفاق می‌افتاد و وجود خارجی نداشت یا شاید من تبدیل شده‌بودم به بخشی از جنگ و قادر به تفکیک خودم از آن نبودم. یک جور کرختی در اوج آمادگی، یک جور بی‌حسی در اوج مقاومت.
همان روزها متوجه شدم به وقت نوشتنِ چهره‌ی مادرانه‌ی جنگ، از هشیاری کامل حسی و عاطفی برخوردار نیستم. انگار به یکباره تمام احساساتم رفته بودند. کمی ترس مانده بود و بیشتر حل مسئله.
امشب که باز پای این کتاب نشسته بودم می‌دیدم عمر جهان‌بینی زنانه در جنگ تنها در چند مواجهه‌ی اولیه است و خیلی زودتر از تصورمان، روایت‌ها یکی می‌شوند: تلاش برای بقا!
...#جنگ_نوشت #جستار_روایی #زهرا_شیخ #معرفی_کتاب #تنازع_بقا #جنگ_۱۲_روزه

۲۰:۲۵

thumbnail
صدای مجری بی‌بی‌سی را می‌شنوم که محکم و با لحنی تحسین‌آمیز، میهمان برنامه را معرفی می‌کند: خانم شیرین عبادی، برنده صلح نوبل!
ناخوداگاه عکس‌هایی از بچه های غزه _که دیگر توان ندارم نگاهشان ‌کنم _جلوی چشمم آمد.
دیگر هیچ صدایی نمی‌شنوم، مغزم دارد حلاجی می‌کند که کجای برنده‌ی صلح نوبل بودن افتخار آمیز است، وقتی هزار هزار انسان را دارند از گشنگی می‌کشند و تو صدایت در نمیاید؟ "نوبل" بودنش مهم است؟ یا "صلح" یا "برنده" بودن؟!
نوبل که به خودی‌خود ارزشی ندارد، میدان است. صلح هم که در ذات خودش برتری و فخرفروشی و افتخار ندارد. می‌ماند "برنده بودن".
چه تناقض عجیبی است در صلح ، برنده شدن!
"برنده" مال جنگ است، مربوط به میدان نبرد است، انجا که یکی چیزی بیشتر از دیگری دارد، امتیازی دارد که دیگری نه. امتیازش به ضرر دیگری است، حذف دیگری است، ندید گرفتن دیگری است.و با احتساب همه این موارد، خیالم راحت می‌شود که اینجا دیگر نه "صلح" که "برنده بودن" مدال آورده‌است. برنده شدن یعنی در طرف قدرت ایستادن.
به جهانِ برنده‌های صلح نوبل فکر میکنم و به نظرم می‌آید باید همچنان به خانم عبادی تبریک گفت، چون ایشان هنوز "برنده" صلح نوبل است!
.....#شیرین_عبادی #صلح_نوبل #غزه #جامعه_شناسی #زهرا_شیخ #فلسطین #نه_به_جنگ #صدای_غزه

۹:۳۷

thumbnail
undefinedبرای بغض‌های توی گلویمان #روضه_غزه بخوانیم ؛ بلکم شکسته شوند ...
...#صدای_غزه #محمود_درویش #یونیسف #الله_اكبر

۱۰:۰۲

thumbnail
undefinedاسمش هرچه که باشد؛ نتیجه‌اش را می‌توان #معجزه نامید. تو بگو «نوشتن ابرازی» ، «نوشتاردرمانی» ،«روایت‌درمانی» و ...
اولین بار که قرار شد از رنج‌هایمان بنویسیم. هرچه فکر کردم چیزی به‌خاطرم نمی‌آمد. بعد یکی دو روز فکر ،چند خاطره با چند فلش‌بک و احساساتی بسیار غلیظ سراغم آمدند. ترسیده بودم. یادآوری رنج همان‌قدر جان‌سوز است که اولین مواجهه با آن. یک قدرت درونیِ قوی و بزرگ ممانعت می‌کرد از نوشتنم. اما من پافشاری کردم بر نوشتنِ روایت رنج. می‌خواستم تک‌تک احساساتم را در آن لحظات بنویسم و حافظه‌ام در را باز نمی‌کرد. احساساتم را برداشته بود برده بود در داخلی‌ترین لایه‌های خود و جاساز کرده بود توی گنجه و درش را هفت قفل زده بود؛ اما من تصمیم گرفته بودم ببینمش با ابزار قلمم.لایه‌های را زیرو و کردم و قفل‌ها را شکستم و تصویر و صدا و مزه و احساساتم را کشیدم بیرون. لحظه‌ به لحظه‌شان را نوشتم.
دیدم که انگار دستم آتش گرفته و از سوختنش نوشتم؛ از آن تکه‌ی جزغاله شده روی پاهایم که انگار سیاه‌زخم شده بود. شنیدم فریادی را که در خود ترس داشت و صدایی که می‌لرزید و نوشتم آن‌ها را. مزه‌‌های تلخ و گسی که روی زبانم آمدند را نوشتم. و بعد تیمارشان کردم. در بغل گرفتم؛ نوازششان کردم؛ بوسیدمشان و به آنها اطمینان خاطر دادم که هنوز دوستشان دارم. دیدم سیاه زخم کوچک شد؛ کم‌کم نور شد؛‌ آتش دستانم سرد شد، رود شد و جاری شد بر سراسر بدنم. دیدم صداهای بلند و وحشتناک رفتند و کسی زمزمه مهر خواند توی گوش‌هایم. دهانم دیگر تلخ نبود. شیرین شده بود به معجزه دوست داشتن، به معجزه‌ی شنیده شدن. و از همه مهمتر حافظه‌ام دیگر خسته نبود؛ دیگر لازم نبود خاطره‌ام را بپیچد توی هفت‌لا دستمال و جاساز کند کنج تاریکی. تاریکی‌های حافظه‌ام کمتر شده بودند و جایش روشنی آمده بود.
من معجزه نوشتن را بارها دیده‌ام و تیمار کردنش را به‌وقت بیماری‌های تنم حس کرده‌ام. دیده‌ام که بعد از یک نوشتن، چگونه درد چندروزه ساعدم آرام می‌شود یا زانوهایم دیگر ذق‌ذق نمی‌کنند. اما نوشتن به همان اندازه که ساده است؛ سخت است.می‌دانی باید بنویسی می‌دانی شفا در نوشتن است. می‌دانی اما می‌ترسی از نوشتن. از شروع دوباره‌ی رنج...
undefinedهمه این‌ها را گفتم؛ تا به تو –عزیزِ دیده‌و نادیده‌ام-که عمیقا دوستت دارم بگویم #نوشتن را دریاب تا رنج‌هایت بال پرواز شوند و جسم و روحت از اسارت آنها آزاد.
.پی‌نوشت: برای اینکه بدانید چگونه باید نوشت، شماره ۱۸۶ #پادکست_جافکری را گوش کنید.
..#نوشتار_درمانی #روایت_درمانی #نوشتن_ابرازی #نوشتن_خلاق#جستار_روایی #زهرا_شیخ #جافکری

.

۹:۵۷

thumbnail
undefinedبه زعم من در شب اول محرم که نوای سرود «ای ایران» در مجلس عزای امام حسین پیچید؛ برگ تازه‌ای در تاریخ #جمهوری_اسلامی ورق خورد.سرودی که سال‌ها اَبزار اعتراض به #حکومت_دینی برای اِبراز ملی‌گرایی بود، حالا داشت در فضایی خوانده می‌شد که در سال‌های اخیر شده بود ملک‌ مطلق طیف خاص سیاسیِ طرفدار نظام. آنهاکه دین و آیین‌های دینی را به انحصار خود درآورده بودند.
همه‌جا پر شد از نسخه‌ی جدیدی از روضه،که شور وطن‌گرایی داشت. برخی خوششان آمد، برخی نه. حرف و حدیث زیادی افتاد آن وسط. بعضی‌ مذهبیون نگران شدند که نکند #ملی_گرایی بچربد بر وجه دینی حکومت، عده‌ای ترسیدند که #سرود_وطن هم ابزاری شود برای تحکیم قدرت و...
اما من این اتفاق را جور دیگری می‌بینم.به گمان من این واقعه، بازگشت دین از عرصه سیاست، به آغوش مردم بود. انگار که دین، از دستان حکومت لغزیده و برگشته شده باشد به دامان مردم.
انگار چیزی که سال‌ها بود از متن زندگی مردم بیرون کشیده و مصادره شده بود در جهت اهداف سیاسی نظام، دوباره عمومی شد و برگشت به دست #ملت .رنگ و لعاب سیاست از آن گرفته شد و شد مال همه مردم ایران.
در سال‌های اخیر، دین بیش از انکه متعلق به سرزمین دل باشد، شده است صحنه نمایش. مثل تابلویی که بالای سر ادارات دولتی می‌زنند: رسمی، اداری، بی‌روح. دعاها، زیارت‌ها، حتی نام ائمه، فقط از دهان یک گروه خاص شنیده می‌شد. دین، تبدیل شده به نشانه‌ی وفاداری به نظام؛ نه نشانه‌ی پیوند قلبی با خدا. هرکه اندکی زاویه داشت، از دایره ایمان بیرون گذاشته می‌شد.
اما این محرم، انگار مردم دین را پس گرفتند. کسی نیامد تا اذن بدهد. خودشان مجلس گرفتند، خودشان نذر کردند، خودشان روضه خواندند، خودشان گریه کردند. و در دل این مجلس‌ها، #شعر_وطن را خواندند.
یادمان باشد که دین و آیین‌های دینی برای تک تک ما، فقط یک آموزه اعتقادی نیست؛ یک تجربه‌ی زیسته‌ است.
خاطرات کودکی ما گره خورده با مجالس امام حسین، با روضه‌ها و توسل‌ها با نذری‌های پلو و قیمه، لباس مشکی و دسته و... . در حافظه تاریخی ما دین و آیین‌هایش مال همه بوده. با هر نوع پوشش و تفکری مجلس امام حسین مال همه بوده‌ . گوشه‌ای از روح همه ما به همین آیین‌ها بند است. این است که نمی‌شود به راحتی رهایشان کنیم یا از دستمان بگیرندش. شاید کمی دور شویم، اما باز می‌گردیم به آن.
در این محرم، چیزی در زیر پوست شهر حرکت کرد. چیزی شبیه ایمان، شبیه اتحاد، شبیه آرامش. شبیه این‌که مردم تصمیم گرفتند دوباره خودشان باشند:صاحب‌خانه‌ی دین و آیین‌هایش!
.#محمود_کریمی #روضه_ایران #زهرا_شیخ #جامعه_شناسی

۹:۲۴

undefined" من قبلاً توی خودم رشد کرده بودم و خودم را از بین برده بودم و شده بودم یک چیز دیگری. البته وقتی هسته بودم هسته کاملی بودم و دیگر نمی‌توانستم رشد و حرکت کنم، اما حالا که می‌خواستم درخت شوم؛ درخت بسیار ناقصی بودم و هنوز جای رشد و حرکت بسیاری داشتم."
لحظه‌ی طلایی من در قصه "یک هلو و هزار هلو" ی صمد بهرنگی پاراگراف بالا بود. در این لحظه‌ پاسخ سوال مکرر ذهنم در روزهای بعد از دفاع رساله جواب داده شد.
آخر می‌دانی، خوشیِ پایان مقطع دکتری چند روزی بیشتر نپایید و به یکباره مرا احساس شکست، ناکافی بودن، داشتن نقصی بزرگ و نیاز به شروعی دوباره دربرگرفت ...
به قول استادم، مضمون قصه‌ها در طول تاریخ چندتا بیشتر نبوده: مرگ، زندگی، رنج و امید. فرقش توی نوع روایت است و هنر نویسنده در همسو کردن آدمی با روایت خویش.
من هم در این روایت بهرنگی، دیدم خودم را در قامت یک هلوی رسیده، همانطور درشت و آبدار و لپ‌گلی. آماده خوردن و در آرزوی تبدیل شدن به هزار هلو.
"دیدم تلاش‌های از نوی امروزم، نه بیهوده بودن تلاش‌های گذشته‌، که شروع مسیر جدیدی است برای آنکه شاید فرق یک هسته کامل با یک درخت ناقص این باشد که هسته کامل به بن‌بست رسیده و اگر تغییر نکند خواهد پوسید؛ اما درخت ناقص آینده بسیار خوبی در پیش دارد.
اصلاً همه چیز ثانیه به ثانیه تغییر می‌کند و وقتی این تغییرها روی هم انباشته شد و به اندازه معینی رسید، حس می‌کنیم که دیگر این، آن چیز قبلی نیست بلکه یک چیز دیگری است"



..
#قصه#صمد_بهرنگی#یک_هلو_و_هزار_هلو#جستار_روایی #زهرا_شیخ

۱:۰۶

thumbnail
undefinedادبیات کودک چگونه باید باشد؟
به عنوان یک مادر، همیشه در خواندن قصه‌ برای بچه‌ها نوعی گزینش داشتم تا تلخ یا ناامیدکننده نباشند و حتا به وقت قصه‌های اینچنینی، خودم کمی رقیق‌شان می‌کردم.
چند وقت پیش که این یادداشت را در کتاب قصه‌های بهرنگ خواندم؛ شک کردم به درستی افکارم و نوعی تغییر رویه دادم.
نتیجه را در مورد پسرهایم آزمودم؛ درباره این تجربه بعدا خواهم نوشت؛ عجالتا خواستم این آموزه، در این صفحه به یادگار بماند از صمد بهرنگی.undefined
#ادبیات_کودک #صمد_بهرنگی

۱۹:۱۶

یادداشت‌های زهرا شیخ
undefined undefined ادبیات کودک چگونه باید باشد؟ به عنوان یک مادر، همیشه در خواندن قصه‌ برای بچه‌ها نوعی گزینش داشتم تا تلخ یا ناامیدکننده نباشند و حتا به وقت قصه‌های اینچنینی، خودم کمی رقیق‌شان می‌کردم. چند وقت پیش که این یادداشت را در کتاب قصه‌های بهرنگ خواندم؛ شک کردم به درستی افکارم و نوعی تغییر رویه دادم. نتیجه را در مورد پسرهایم آزمودم؛ درباره این تجربه بعدا خواهم نوشت؛ عجالتا خواستم این آموزه، در این صفحه به یادگار بماند از صمد بهرنگی. undefined #ادبیات_کودک #صمد_بهرنگی
undefinedدرباره‌ی ادبیات کودکان
دیگر وقت آن گذشته است که ادبیات کودکان را محدود کنیم به تبلیغ و تلقین نصایح خشک و بی‌برو برگرد، نظافت دست و پا و بدن، اطاعت از پدر و مادر، حرف شنوی از بزرگان، سر و صدا نکردن در حضور مهمان، سحر خیز باش تا کامروا باشی، بخند تا دنیا به رویت بخندد، دستگیری از بینوایان به سبک و سیاق بنگاه‌های خیریه و مسائلی از این قبیل که نتیجه کلی و نهایی همه اینها بی‌خبر ماندن کودکان از مسائل بزرگ و حاد و حیاتی محیط زندگی است.
چرا باید در حالی که برادر بزرگ دلش برای یک نفس آزاد و یک دم هوای تمیز لک زده، کودک را در پیله‌ای از خوشبختی و شادی و امید بی‌اساس خفه کنیم؟ بچه را باید از عوامل امیدوارکننده الکی و سست بنیاد ناامید کرد و بعد امید دگرگونه‌ای برپایه‌ی شناخت واقعیت‌های اجتماعی و مبارزه با آنها را جای آن امید اولی گذاشت.
آیا کودک غیر از یاد گرفتن نظافت و اطاعت از بزرگان و حرف‌شنوی از آموزگار (کدام آموزگار؟ و ادب کدام ادب ادبی که زورمندان و طبقه‌ی غالب و مرفه حامی و مبلغ آن است؟ چیز دیگری لازم ندارد؟
آیا نباید به کودک بگوییم که در مملکت تو هستند بچه‌هایی که رنگ گوشت و حتی پنیر را ماه به ماه و سال به سال نمیبینند؟ چرا که عده‌ی قلیلی دلشان می خواهد همیشه غاز سرخ شده در شراب سر سفره‌شان باشد.
آیا نباید به کودک بگوییم که بیشتر از نصف مردم جهان گرسنه‌اند و چرا گرسنه شده‌اند و راه برانداختن گرسنگی چیست؟
آیا نباید درک علمی و درستی از تاریخ و تحول و تکامل اجتماعات انسانی به کودک بدهیم؟
چرا باید بچه‌های شسته و رفته و بی لک و پیس و بی سر و صدا و مطیع تربیت کنیم؟
مگر قصد داریم بچه ها را پشت ویترین مغازه‌های لوکس خرازی فروشی‌های بالای شهر بگذاریم که چنین عروسک های شیکی از آنها درست میکنیم؟
چرا می‌گوییم دروغگویی بد است؟ چرا می‌گوییم دزدی بد است؟ چرا می‌گویم اطاعت از پدر و مادر پسندیده است؟ چرا نمی‌آییم ریشه‌های پیدایش و رواج و رشد دروغگویی و دزدی را برای بچه‌ها روشن کنیم؟
کودکان را می‌آموزیم که راستگو باشند در حالی که زمان، زمانی است که چشم راست به چشم چپ دروغ می‌گوید و برادر از برادر در شک است و اگر راست آنچه را در دل دارد بر زبان بیاورد چه بسا که از بعضی دردسرها رهایی نخواهد داشت.
آیا اطاعت از آموزگار و پدر و مادری ناباب و نفس پرست که هدفشان فقط راحت زیستن و هر چه بیشتر بی دردسر روزگار گذراندن و هر چه بیشتر پول درآوردن است. کار پسندیده‌ای است؟
چرا دستگیری از بینوایان را تبلیغ می‌کنیم و هرگز نمی‌گوییم که چگونه آن یکی «بینوا» شد و این یکی «توانگر» که سینه جلو دهد و سهم بسیار ناچیزی از ثروت خود را به آن بابای بینوا بدهد و منت سرش بگذارد که آری مـن مـردی خیر و نیکوکارم و همیشه از آدمهای بیچاره و بدبختی مثل تو دستگیری میکنم، البته این هم محض رضای خداست والا تو خودت آدم نیستی.
اکنون زمان آن است که در ادبیات کودکان به دو نکته توجه کنیم و اصولاً این دو را اساس کار قرار دهیم.
نکته‌ی اول: ادبیات کودکان باید پلی باشد بین دنیای رنگین بی‌خبری و در رویا و خیال‌های شیرین کودکی و دنیای تاریک و آگاه غرقه در واقعیت‌های تلخ و دردآور و سرسخت محیط اجتماعی بزرگترها. کودک باید از این پل بگذرد و آگاهانه و مسلح و چراغ به دست، به دنیای تاریک بزرگترها برسد.
در این صورت است که بچه می‌تواند کمک و یار واقعی پدرش در زندگی باشد و عامل تغییردهنده‌ی مثبتی در اجتماع راکد و هر دم فرو رونده.
بچه باید بداند که پدرش با چه مکافاتی لقمه نانی به دست می آورد و برادر بزرگش چه مظلو‌م‌وار دست و پا می‌زند و خفه میشود. آن یکی بچه هم باید بداند که پدرش از چه راه‌هایی به دوام این روز تاریک و این زمستان ساخته‌ی دست آدمها کمک می‌کند. بچه ها را باید از «عوامل امیدوار کننده‌ی سست بنیاد» ناامید کرد.
بچه‌ها باید بدانند که پدرانشان نیز در منجلاب اجتماع غریق دست و پا زننده‌ای بیش نیستند و چنان که همه‌ی بچه‌ها به غلط می‌پندارند، پدرانشان راستی راستی هم از عهده‌ی همه کاری بر نمی‌آیند و زورشان در نهایت به زنانشان می‌رسد.
خلاصه‌ی کلام و نکته دوم: باید جهان‌بینی دقیقی به بچه داد، معیاری به او داد که بتواند مسائل گوناگون اخلاقی و اجتماعی را در شرایط و موقعیتهای دگرگون شونده‌ی دایمی و گوناگون اجتماعی ارزیابی کند.

۱۹:۱۷

یادداشت‌های زهرا شیخ
undefined درباره‌ی ادبیات کودکان دیگر وقت آن گذشته است که ادبیات کودکان را محدود کنیم به تبلیغ و تلقین نصایح خشک و بی‌برو برگرد، نظافت دست و پا و بدن، اطاعت از پدر و مادر، حرف شنوی از بزرگان، سر و صدا نکردن در حضور مهمان، سحر خیز باش تا کامروا باشی، بخند تا دنیا به رویت بخندد، دستگیری از بینوایان به سبک و سیاق بنگاه‌های خیریه و مسائلی از این قبیل که نتیجه کلی و نهایی همه اینها بی‌خبر ماندن کودکان از مسائل بزرگ و حاد و حیاتی محیط زندگی است. چرا باید در حالی که برادر بزرگ دلش برای یک نفس آزاد و یک دم هوای تمیز لک زده، کودک را در پیله‌ای از خوشبختی و شادی و امید بی‌اساس خفه کنیم؟ بچه را باید از عوامل امیدوارکننده الکی و سست بنیاد ناامید کرد و بعد امید دگرگونه‌ای برپایه‌ی شناخت واقعیت‌های اجتماعی و مبارزه با آنها را جای آن امید اولی گذاشت. آیا کودک غیر از یاد گرفتن نظافت و اطاعت از بزرگان و حرف‌شنوی از آموزگار (کدام آموزگار؟ و ادب کدام ادب ادبی که زورمندان و طبقه‌ی غالب و مرفه حامی و مبلغ آن است؟ چیز دیگری لازم ندارد؟ آیا نباید به کودک بگوییم که در مملکت تو هستند بچه‌هایی که رنگ گوشت و حتی پنیر را ماه به ماه و سال به سال نمیبینند؟ چرا که عده‌ی قلیلی دلشان می خواهد همیشه غاز سرخ شده در شراب سر سفره‌شان باشد. آیا نباید به کودک بگوییم که بیشتر از نصف مردم جهان گرسنه‌اند و چرا گرسنه شده‌اند و راه برانداختن گرسنگی چیست؟ آیا نباید درک علمی و درستی از تاریخ و تحول و تکامل اجتماعات انسانی به کودک بدهیم؟ چرا باید بچه‌های شسته و رفته و بی لک و پیس و بی سر و صدا و مطیع تربیت کنیم؟ مگر قصد داریم بچه ها را پشت ویترین مغازه‌های لوکس خرازی فروشی‌های بالای شهر بگذاریم که چنین عروسک های شیکی از آنها درست میکنیم؟ چرا می‌گوییم دروغگویی بد است؟ چرا می‌گوییم دزدی بد است؟ چرا می‌گویم اطاعت از پدر و مادر پسندیده است؟ چرا نمی‌آییم ریشه‌های پیدایش و رواج و رشد دروغگویی و دزدی را برای بچه‌ها روشن کنیم؟ کودکان را می‌آموزیم که راستگو باشند در حالی که زمان، زمانی است که چشم راست به چشم چپ دروغ می‌گوید و برادر از برادر در شک است و اگر راست آنچه را در دل دارد بر زبان بیاورد چه بسا که از بعضی دردسرها رهایی نخواهد داشت. آیا اطاعت از آموزگار و پدر و مادری ناباب و نفس پرست که هدفشان فقط راحت زیستن و هر چه بیشتر بی دردسر روزگار گذراندن و هر چه بیشتر پول درآوردن است. کار پسندیده‌ای است؟ چرا دستگیری از بینوایان را تبلیغ می‌کنیم و هرگز نمی‌گوییم که چگونه آن یکی «بینوا» شد و این یکی «توانگر» که سینه جلو دهد و سهم بسیار ناچیزی از ثروت خود را به آن بابای بینوا بدهد و منت سرش بگذارد که آری مـن مـردی خیر و نیکوکارم و همیشه از آدمهای بیچاره و بدبختی مثل تو دستگیری میکنم، البته این هم محض رضای خداست والا تو خودت آدم نیستی. اکنون زمان آن است که در ادبیات کودکان به دو نکته توجه کنیم و اصولاً این دو را اساس کار قرار دهیم. نکته‌ی اول: ادبیات کودکان باید پلی باشد بین دنیای رنگین بی‌خبری و در رویا و خیال‌های شیرین کودکی و دنیای تاریک و آگاه غرقه در واقعیت‌های تلخ و دردآور و سرسخت محیط اجتماعی بزرگترها. کودک باید از این پل بگذرد و آگاهانه و مسلح و چراغ به دست، به دنیای تاریک بزرگترها برسد. در این صورت است که بچه می‌تواند کمک و یار واقعی پدرش در زندگی باشد و عامل تغییردهنده‌ی مثبتی در اجتماع راکد و هر دم فرو رونده. بچه باید بداند که پدرش با چه مکافاتی لقمه نانی به دست می آورد و برادر بزرگش چه مظلو‌م‌وار دست و پا می‌زند و خفه میشود. آن یکی بچه هم باید بداند که پدرش از چه راه‌هایی به دوام این روز تاریک و این زمستان ساخته‌ی دست آدمها کمک می‌کند. بچه ها را باید از «عوامل امیدوار کننده‌ی سست بنیاد» ناامید کرد. بچه‌ها باید بدانند که پدرانشان نیز در منجلاب اجتماع غریق دست و پا زننده‌ای بیش نیستند و چنان که همه‌ی بچه‌ها به غلط می‌پندارند، پدرانشان راستی راستی هم از عهده‌ی همه کاری بر نمی‌آیند و زورشان در نهایت به زنانشان می‌رسد. خلاصه‌ی کلام و نکته دوم: باید جهان‌بینی دقیقی به بچه داد، معیاری به او داد که بتواند مسائل گوناگون اخلاقی و اجتماعی را در شرایط و موقعیتهای دگرگون شونده‌ی دایمی و گوناگون اجتماعی ارزیابی کند.
undefinedمی‌دانیم که مسائل اخلاقی از چیزهایی نیستند که ثبات دایمی داشته باشند. آنچه یک سال پیش خوب بود ممکن است دو سال بعد بد تلقی شود. کاری که در میان یک قوم یا طبقه‌ی اجتماعی اخلاقی است ممکن است در میان قوم و طبقه‌ی دیگری ضداخلاق محسوب شود.
در خانواده‌ای که پدر همه درآمد خانواده را صرف عیاشی و خوشگذرانی و قمار بازی میکند و هیچ اثر تغییر دهنده‌ای در اجتماع ندارد و یا سد راه تحول اجتماعی است بچه ملزم نیست مطیع و راستگو و بی سر و صدا باشد و افکار و عقاید پدر را عیناً قبول کند.
.... ادبیات کودکان نباید فقط مبلغ محبت و نوع دوستی و قناعت و تواضع از نوع اخلاق مسیحیت باشد باید به بچه گفت که به هر آنچه و هر که ضد بشری و غیرانسانی و سد راه تکامل تاریخی جامعه است کینه ورزد و این کینه باید در ادبیات کودکان راه باز کند.
تبلیغ اطاعت و نوع دوستی صرف، از جانب کسانی که کفه‌ی سنگین ترازو مال آنهاست، البته غیر منتظره نیست اما برای صاحبان کفه‌ی سبک ترازو هم ارزشی ندارد.



صمد بهرنگی، بخشی از مقاله ای درباره ی کتاب آوای نوگلان اصل مقاله در مجله های نگین ارد بهشت (۴۷) و راهنمای کتاب خرداد ۴۷) چاپ شده است.



#صمد_بهرنگی #ادبیات_کودک #ماهی_سیاه_کوچولو#الدوز_و_کلاغها#مادرانگی
.

۱۹:۱۷

thumbnail
شروع فیلم با یک سکانس طولانی است: مردی نیمه عریان روی تخت و خیره به سقف. در زمینه‌ای آبی رنگ، سردیِ نگاه مرد و فضا...
آنقدر این صحنه ساکت و ادامه‌دار است که می‌توانی چندین سناریو برای ادامه‌اش بسازی. سکانس بعد: مترو، نگاه خیره مرد، خنده ‌زن متاهل، دنبال کردن او، منزل؛‌ پرداخت پول به کارگر جنسی و تکرار مرد عریان در خانه، در حمام، با تاکید بر اندام جنسی،‌ آنقدر که لازم نیست سرِ مرد توی قاب تصویر لحاظ شود.
در همه این احوال صدایی از پیغام‌گیر در پس زمینه، کمک می‌خواهد از او...
همه چیز آن قدر کند است که دچار فرسایش می شوی از #تنانگی ، از س‌ک‌س. از لذت و #ارگاسم . دیگر دلت نمی‌خواهد ادامه پیدا کند و می‌شوی هم‌حس با نقش اول فیلم، خسته از مجله و فیلم و عکس و ارضاهای مکرر.
چشمهایت بی‌رمق می‌شود، برانگیختگی‌هایت خشک می‌شود، خسته، بدون توان و خالی از هر نوع حس؛ آماده می‌شوی تا قصه‌ی تنهایی انسان مدرنِ مصرف‌گرا و خالی شدنش از معنا را به تماشا بنشینی.
تمام آنچه باومن، اکو، گیدنز، بک،‌فروم و... درکتاب‌های قطور و نظریه‌های پیچیده با عناوین جدید خواسته‌اند درباب «رابطه» در جهان امروز سخن بگویند را می‌شود یک جا اینجا دید. درست‌ترش این است که بگوییم می‌شود در این تصاویر لمس کرد؛ خسته و بی‌طاقت!
undefinedقصه درباره تهی شدن انسان از روابط صمیمی و ناب است؛ جدایی امرجنسی از امر عاطفی. تا آنجا که قوای جنسیِ مرد در مواجهه با‌ یک رابطه عاطفیِ واقعی ناتوان می‌شود.
و مرد تشنه‌تر از همیشه می رود سراغ مصرف‌های مکرر. مصرف یعنی استفاده و دور ریختن. خالی از امر انسانی. بریده از تعهد و عشق. تشنه‌تر از همیشه، در حال نوشیدن سراب.
انسان مدرن یادگرفته باید شانه‌هایش را از هر نوع مسئولیت نسبت به دیگری خالی کند حتا اگر خواهرش تمنای صمیمیت و مهر داشته باشد از او...
undefinedدر نهایت پس از ۱۰۰ دقیقه جان‌کندن و لمس ردِ‌ خودکشی‌های مکرر خواهر روی ساق دستانش؛در زیر باران، در فضایی سرد، اولین نشانه‌های وجود عاطفه دیده می‌شود در گریستن؛ زمزمه GOD و پاهایی خسته که زیر باران زانو می‌زنند...
اما داستان زجر انسان ادامه دارد....



..#زهرا_شیخ #shame#معرفی_فیلم

۱۸:۳۲

thumbnail
undefinedچیزی که از پرسیدنش می‌ترسم...وقتی گفت این گزاره را کامل کن، ذهنم خالی بود. فقط شروع کردم به نوشتن. خب، چیزهای زیادی هست که سعی می‌کنم نپرسم، قبلاً با خودم اسمش را گذاشته بودم «بی‌خیالی طی کردن» یا «وارد جزئیات نشدن». اما حالا که این گزاره آمده و واژه ترس را نشانده کنار نپرسیدن؛ حسی غریبی دارم. حس ناآشنایی از چهره‌ی نپرسیدن. انگار حجاب برداشته شده از سکوت‌های خوش‌خیالی و چهره ترس نشسته به جای آن!
در تعجبم از اینکه چرا تا به حال حضور ترس اینقدر پنهان بوده از نپرسیدن‌هایم؛ در حالیکه هرچه بررسی می‌کنم سکوتم حاصل ترس بوده و نه چیز دیگر؟ مثلا وقتی از بیرون به خانه می‌آمدم و می‌دیدم یکهو پنج تخم مرغ از تو یخچال کم شده؛ می‌ترسیدم بپرسم چه شده؛ چون احتمال اینکه بچه‌ها بگویند آنها را شکسته‌اند، زیاد بوده و خب دانستنش دردسر برای همه ما داشت: شروع پروسه بازجویی که: چرا ؟ کجا؟ چه جوری؟ و بعدش یک پروسه نظافت طاقت‌فرسا. یا مثلا پرسیدن قیمت برخی چیزها؛ برای مواجهه نشدن با واقعیت کلاهبرداری آقای مغازه‌دار.
با این‌حال، در سکوتِ بعد از نپرسیدن هم خبر خوشی نیست.
می‌دانی که چه می‌گویم؟ اگر صدایی در سرت جوشید دیگر هیچ خاموشی‌ای نمی‌تواند آن را ببلعد. اینجور وقت‌ها آخرش مجبور می‌شوی بپرسی؛‌ نه برای دانستن، بلکه برای زنده ماندن در برابر ندانستن .
جنس اینجور سکوت‌ها اضطراب است و تردید مداوم از نپرسیدن‌ها. می‌بینی چه بلایی بر سر بی‌خیالی طی کردنم آمد؟!
چهره‌ام دارد نزد خودم ضعیف می‌شود. حس یک جاهل را دارم که اینهمه وقت خودش را زده به نفهمیدن.
تو بودی چه کار می‌کردی؟ تن می‌دادی به بازی پرسش‌های ذهن؟ آخر تمامی که ندارد پرسیدن! کمی جا برایش باز کنی می‌افتد به پرسیدن درباره وجود و هستی ، اجبار و اختیار و هزار گره بازنشده و لرزاندن پایه‌های روزمرگی‌های ساده‌ات!
از کجا به کجا رسیدیم؟ همین است بازی پرسشگری. می‌آید و باید انتخاب کنی بین خاموشی و کنکاش. راستش خاموشی هرگز وجود ندارد؛ باید انتخاب کنی بین انکار و انداختن پرسش‌ها در عقب ذهنت یا غرقه شوی در دریای پرسش‌ها و مشاهده‌ها، چیزی میان صدا و معنا.
undefinedشاید هم چیزیکه از پرسیدنش می‌ترسم، خودِ پرسیدن باشد!
حالا تو بنویس:* چیزی که از پرسیدنش می‌ترسم...
...
#essaywriting #zahrasheikh #narrative #montaigne #philosophicalwriter#deepreading #socionarrative #essayer
#دومونتی #جستارنویسی #نوشتن_خلاق #ترس_از_آگاهی

۱۶:۴۳

thumbnail
undefinedسلام بلندی گفتم و بالحنی مهربان ادامه دادم: صبحت بخیر گل قشنگم! چقدر خوبه که تو اینجایی! می‌دود به سمت اتاقم تا ببیند با چه کسی حرف م‌ی‌زنم. نگاهش خیره می‌ماند بین من و گلدان و برگ‌هایی که لای انگشتان نوازشگر من می‌لغزند. پوزخند می‌زند و اتاق را ترک می‌کند.
همان پوزخند را چند ساعت بعد در ذهن خودم دیدم. پسرم کلیپی خنده‌دار نشانم می‌دهد و ما با هم به سادگیِ موقعیت می‌خندیم، تا اینکه صدای وسوسه‌گر تفسیر در سرم می‌پیچد: «خب، منظورش چیست؟». ناگهان از سادگی تماشا بیرون کشیده می‌شوم. همان نهیب عقلانیت که لحظه‌ی زیسته‌ی مرا به یک مسئله برای حل کردن تبدیل می‌کند و اهمیت «معناجویی» را به یادم می‌آورد. همه ما تجربه‌کرده‌ایم لحظات خستگی از معنا را و در مقابلش، تمنای نشستن و با حوصله یک لیوان چای داغ را جرعه جرعه نوشیدن. ما تشنه‌ی فراغت از معنا هستیم؛ لمس دست دوست؛ خیره شدن در چشمانش، گوش سپردن به آوایی که از گلویش بیرون می‌آید. و شاید همین فرار از تفسیرگرایی است که مرا کشانده به وادیِ جستارنویسی؛ به جای پیگیری نظریه‌های جامعه‌شناسانه در کتاب‌ها و پژوهش‌های آکادمیک.‌ جستارنویسی برای من فرار از نظریه و تفسیر، به درون جهان زیسته‌است. آنجا که تلاش می‌کنم نظریه را به خدمت تجربه درآورم؛ و معنا را، نه به عنوان هدف، بلکه برای درک بهتر واقعه به کار بگیرم.احتمال می‌دهم تو هم، مثل من، پس از سال‌ها بازخوانیِ متن‌هایی که تفسیر می‌خواست آن‌ها را نونوار کند تا باقی بمانند؛ خطرِ زیاده‌خواهیِ تفسیر را زیسته‌ای. همان چیزی که «بی‌تقواییِ تفسیر» نامیده شده‌است. سانتاگ می‌گوید تفسیر، اگر جای حس را بگیرد، بی‌تقوا می‌شود؛ حتی اگر در خدمتِ حقیقتی ظاهراً والا باشد. این ایده در ذهنم در حال پروبال گرفتن است. شاید خطر تفسیر خیلی بیش‌تر از بی‌حسی باشد. در همان نقطه که سانتاگ از مرگِ حس سخن می‌گوید، فوکو از زایشِ قدرت در پسِ دانش می‌نویسد. شاید هر دو از یک‌چیز می‌ترسند: از لحظه‌ای که تجربه‌ی زنده، در نظام معنا و کنترل دفن می‌شود.

پی‌نوشت: تو در لحظاتت چطور از تفسیر می‌گریزی؟ خوشحال می‌شوم تجربه‌ی لمسِ بی‌واسطه‌ات را بخوانم. undefined


..#زهرا_شیخ#سوزان_سانتاگ

۱۸:۵۱

undefinedیکی از سخت‌ترین قسمت‌های والدگری، تماشای شکست‌های کوچکِ بچه‌هایمان است. (امیدوارم هرگز شکست بزرگی برایشان نبینیم.)
مثلا آنجا که از یک گروه دوستی طرد می‌شوند، حق‌شان خورده می‌شود، توانایی‌شان نادیده گرفته می‌شود یا به‌رغم تلاششان به نتیجه نمی‌رسند.
این جور وقت‌ها قلب من به طرز عجیبی درد می‌گیرد؛ دردی که حتی در سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام تجربه نکرده‌ام. این درد فقط مختص بچه‌هایم است و می‌تواند مرا به قدرتمندترین، شجاع‌ترین، جسورترین و حتا بی‌ملاحظه‌ترین آدم در آن لحظه تبدیل کند.
و فکر کن که کنترل این حجم از عاطفه و قدرت چقدر سخت است در زمانیکه تنها اقدام تو باید سکوت باشد.
باید سکوت کنی تا او خودش تجربه کند. تا از همین شکست‌های کوچک، درس رفاقت،‌ صمیمیت، روابط اجتماعی، حقوق فردی، تاثیر شرایط اجتماعی و نرسیدن به رویاها و ... را در عمل لمس کند.
و سکوت در این لحظات مثل دوختن لبهایم برایم دردناک و طاقت‌فرسا است.
همه آنچه او از من می‌خواهد گوش سپردن است تا خودش روایت کند، تحلیل کند و نتیجه بگیرد.
و من خوب می‌دانم
هرآنچه که در این لحظه من به او بدهم، خراب کردن تاثیر مثبت آن شکست در زندگیِ اوست.
undefined️قطعا یکی از سخت‌ترین قسمت‌های والدگری، تماشای شکست‌های کوچکِ بچه‌هایمان است.undefined


....#والدگری#مادرانگی#شکست#زهرا_شیخ.

۸:۵۶

thumbnail
undefinedخروج از خانه ‌پدری همیشه با کیسه‌ای که مامان دستت می‌دهد اتفاق می‌افتد.
کیسه‌ای پر از ظروف کوچک و بزرگ و کیسه‌های کوچک‌تر رنگارنگ. سنگینی‌اش دوست‌داشتنی است؛ دل کندن از خانه عشق را راحت‌تر می‌کند.
انگار مامان بابا هم با دادن این توشه‌ها راحت‌تر ما را بدرقه می‌کنند؛ خوشحال‌تر و امیدوارانه‌تر. خوشحال از اینکه در بدرقه‌ی پاره‌تن‌شان به سمت روزمرگی‌های شلوغ و مسئولیت‌های کثیر، «توشه‌ی راه» ی برایش گذاشته‌اند. توشه‌ای از جنس غذا با روح دوست‌داشتن!
در هر ظرف یک طعم دوست‌داشتنی کادوپیچ شده. آن‌ها جغرافیای خانه‌پدری‌اند.
پنیر لیقوانی که توی آن ظرف کوچکتر جای گرفته را در هیچ دکانی نمی‌توانی پیدا کنی، رد آن فقط در دستان پدر است. یا آن کته‌ی ساده‌ی مامان‌پز، همان عطری که فقط مال فرمول سری مامان است و محال است بتوانی در آشپزخانه خودت تکرار کنی. یا آن کیسه‌کوچک سبزی خوردنی که مامان شسته و برایت کنار گذاشته، عین سلامتی است.... و دیگر منوهایی که قول می‌دهم در گرانترین رستوران‌ها پیدایشان نخواهی کرد.

هر اسمی غیر از «توشه راه» برایشان بگذاریم؛ معنا را نمی رساند؛ آن‌ها شفای جان هستند، رحمت و برکتی که مامان و بابا از خانه خودشان راهی خانه ما می‌کنند.
این توشه‌های راه حافظه دارند، حس دارند. می‌توانند لحظات تنهایی‌ات را بر سر سفره پر کنند. می‌توانند از خاطرات کودکی بگویند یا آن شوخی‌ای همیشگی‌ خانوادگی‌را.
به خصوص آن گنجینه‌هایی که مادر در طول هفته، در نبود تو برایت کنار گذاشته. تکه‌هایی از ضیافت‌هایی که نبودی اما یادت حاضر بود. انگار مامان لحظه‌ای از محبتش را منجمد کرده، زمان را به بند کشیده تا در روزی دیگر، در خانه‌ای دیگر کام تو را با طعم «به یاد تو بودن» شیرین کند.
کجا می‌شود چنین چیزهایی را پیدا کرد؟ با چقدر پول می‌شود این‌ها را خرید؟ فرق «اقتصاد هدیه» با دیگر انواع اقتصاد در همین است. آنجا که ارزش کالا با تراز عشق سنجیده می‌شود؛ آنجا که هدیه روح دارد و زنده است.

ما همیشه به دنبال راهی برای تجسم بخشیدن به عشق بوده‌ایم: آغوش، بوسه، کلامی محبت‌آمیز. اما شاید ملموس‌ترین شکل آن، همین باشد: غذا.
غذایی که به یادمان می‌آورد ریشه هامان کجاست و در چه عشقی استوار است!
..
#خانه_پدری #سفره_ایرانی #زهرا_شیخ

۲۰:۰۵