بله | کانال 👑 زن و زندگــے 👑
عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑

👑 زن و زندگــے 👑

۵.۸ هزار عضو
👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined فکر کن طلاقن نگیری بمونی سره زندگیت...بچه دارم بشی ولی هوتن درست نشه اونوقت با یه بچه میخای چیکار کنی ها؟؟؟ یا مجبوری بمونی و بسوزی... اون بچه رو هم بدبختش کنی با بابایه دیوونش..یا مجبوری طلاق بگیری که بچتو بهت نمیده تا اذیتت کنه .... اونوقت دردت یکی نیست.. هزارتاس ... +خودم به همه ی اینا فکر کردم... خب؟؟ +فکر میکنم دله دادگاه رفتن و اینکارارو ندارم... خب بسپارش به یه وکیل..... پول بده برات همه کار میکنه.. تودیگه نیازی نیست بری سری تکون دادم که نازی گفت : بهت حق میدم ها..ـ طلاق گرفتن آسون نیست ولی خب ....زندگی با همچین آدمی هم آسون نیست.بازم بشین فکراتو بکن قشنگ بعدا تصمیم بگیر... سری تکون دادم که نازی یگوشه ی خیابون ماشینو نگهداشت و رفت پایین.. ادامه دارد...undefined ⋞ ––––––––––
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined

از سه چرخی که تو پیاده رو آش میفروخت دو کاسه آش گرفت و اومد تو ماشین.. بفرمایید خدمته شما.

+مرسی.
به به بارونم گرفت
نگاهی به قطره هایه بارون کردم که رو شیشه میریخت نازی خندیدو گفت : آقاهه خسیس بود چقدر..
+چرا؟بهش گفتم کشکشو زیاد
بریز.....گفت همینقدر بستته
خندم گرفت و گفتم : واقعا ؟؟

آره بخدا
سری تکون دادم و گفتم : حقته....اگه انقدر شکمو نباشی اینجوری ضایع نمیشی...
نازی چشم غره ای بهم رفت..با ویبره ی گوشیم از تو کیفم برداشتمش و نگاهی به اسمه آلما کردم +جانم؟؟ خوبی کجایی؟؟؟

+با دوستم اومدم تا بیرون چطور ؟؟؟
_هیچی .....دیر اومدی نگرانت
شدیم..
+قربونت برم....نه حالم خوبه
تا یه ساعتایه دیگه میام خونه

باشه راحت باش.....خوش بگذره
گوشیو قطع کردم که نازی گفت : خواهرت بود؟؟؟


ادامه دارد...undefined

۱۹:۴۷

👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined از سه چرخی که تو پیاده رو آش میفروخت دو کاسه آش گرفت و اومد تو ماشین.. بفرمایید خدمته شما. +مرسی. به به بارونم گرفت نگاهی به قطره هایه بارون کردم که رو شیشه میریخت نازی خندید و گفت : آقاهه خسیس بود چقدر.. +چرا؟ بهش گفتم کشکشو زیاد بریز.....گفت همینقدر بستته خندم گرفت و گفتم : واقعا ؟؟ آره بخدا سری تکون دادم و گفتم : حقته....اگه انقدر شکمو نباشی اینجوری ضایع نمیشی... نازی چشم غره ای بهم رفت.. با ویبره ی گوشیم از تو کیفم برداشتمش و نگاهی به اسمه آلما کردم +جانم؟؟ خوبی کجایی؟؟؟ +با دوستم اومدم تا بیرون چطور ؟؟؟ _هیچی .....دیر اومدی نگرانت شدیم.. +قربونت برم....نه حالم خوبه تا یه ساعتایه دیگه میام خونه باشه راحت باش.....خوش بگذره گوشیو قطع کردم که نازی گفت : خواهرت بود؟؟؟ ادامه دارد...undefined
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined

آره....از هوتن میترسن که بلایی سرم بیاره.. امروزم میخاستمبیام دانشگاه مامانم غرغر میکرد
خب حق دارن....خانواده
همیشه برایه آدم دلسوزه
سری تکون دادم که گفت :

از این به بعد هر وقت ماشین
داشته باشم میام دنبالت....
+مرسی نمیخاد زحمت بکشی

چه زحمتی.....خونمون که
جایه خونه ی بابات ایناس تقریبا . اینجوری خیاله خانوادتم راحته
+مرسی واقعا دانیال بهم قول داده برام
ماشین بخره....
+اوووو چه خوب

آره...گفته اگه وامش جور بشه
تا روزه تولدم برام ماشین میخره +دانیال خوبه؟؟؟ فعلا که خوبه

+یعنی چی که فعلا خوبه؟؟؟
تا با یه آدم نری زیره یه
سقف نمیفهمی چجوریه اخلاقش



ادامه دارد...undefined⋞ –––––––––– ღ

۱۶:۳۲

👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined آره....از هوتن میترسن که بلایی سرم بیاره.. امروزم میخاستم بیام دانشگاه مامانم غرغر میکرد خب حق دارن....خانواده همیشه برایه آدم دلسوزه سری تکون دادم که گفت : از این به بعد هر وقت ماشین داشته باشم میام دنبالت.... +مرسی نمیخاد زحمت بکشی چه زحمتی.....خونمون که جایه خونه ی بابات ایناس تقریبا . اینجوری خیاله خانوادتم راحته +مرسی واقعا دانیال بهم قول داده برام ماشین بخره.... +اوووو چه خوب آره...گفته اگه وامش جور بشه تا روزه تولدم برام ماشین میخره +دانیال خوبه؟؟؟ فعلا که خوبه +یعنی چی که فعلا خوبه؟؟؟ تا با یه آدم نری زیره یه سقف نمیفهمی چجوریه اخلاقش ادامه دارد...undefined ⋞ –––––––––– ღ
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined

+آره خب وای بازم شناخت داری نسبت بهش...منکه اصلا نمیشناختمش ...یه ماه نامزد بودیم..
که بابام اصلا نمیذاشت رفت و آمد کنیم ....عقد و عروسی هم یجا بود ...نازی سری تکون داد و گفت : کاره اشتباهو کردین
+آره متاسفانه ... ولش کن دیگه....غصه نخور
آشتو بخور...
لبخندی بهش زدم و مابقیه آشو
خوردم و راه افتادیم...

باهم میریم خوش میگذره
+دانیال میذاره؟؟؟
آره بابا....مخصوصا بگم تو و
شادی هم هستین..
+خبرشو بهت میدم اوکی عزیزم
منو جلویه دره خونه پیاده کرد
و خودش رفت..
زنگه خونه رو زدم که در باز شد
و رفتم داخل...

وارده خونه شدم آلما داشت
کیک درست میکرد و مامانم آشپزی میکرد و هی غر میزد به آلما که
جلویه دست و پاشه...

+سلام...چقدر داد و بیداد میکنین....
ماهک با خنده گفت ؛
سلام عزیزم ....بیا تو
+تو به چی میخندی؟؟
به مامان و آلما.....

آلما چشم غره ای به ماهک رفت و گفت : خوبم باشه کاری نکن برات خواهر شوهر بازی در بیارم ها ...





ادامه دارد...undefined⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟

۱۶:۳۳

👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined +آره خب وای بازم شناخت داری نسبت بهش...منکه اصلا نمیشناختمش ...یه ماه نامزد بودیم.. که بابام اصلا نمیذاشت رفت و آمد کنیم ....عقد و عروسی هم یجا بود ... نازی سری تکون داد و گفت : کاره اشتباهو کردین +آره متاسفانه ... ولش کن دیگه....غصه نخور آشتو بخور... لبخندی بهش زدم و مابقیه آشو خوردم و راه افتادیم... باهم میریم خوش میگذره +دانیال میذاره؟؟؟ آره بابا....مخصوصا بگم تو و شادی هم هستین.. +خبرشو بهت میدم اوکی عزیزم منو جلویه دره خونه پیاده کرد و خودش رفت.. زنگه خونه رو زدم که در باز شد و رفتم داخل... وارده خونه شدم آلما داشت کیک درست میکرد و مامانم آشپزی میکرد و هی غر میزد به آلما که جلویه دست و پاشه... +سلام...چقدر داد و بیداد میکنین.... ماهک با خنده گفت ؛ سلام عزیزم ....بیا تو +تو به چی میخندی؟؟ به مامان و آلما..... آلما چشم غره ای به ماهک رفت و گفت : خوبم باشه کاری نکن برات خواهر شوهر بازی در بیارم ها ... ادامه دارد...undefined ⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined

مامان ضربه ای به دسته آلما زد و گفت : زبون نزن.....برو کنار برنجمو آبکش کنم شفته شد..
سری تکون دادم و رفتم پیشه آیت بچشو رو سینش خوابونده بود و داشت نوازشش میکرد و اونم با چشمایه گیج به اطراف نگاه میکرد..
سلام خوبی
+سلام...مرسی تو چطوری؟؟؟
درد نداری
نه خوبم.
بوسش کردم و گفتم :
عمه قربونش بره نه نکن بیدارش میکنی.....
+بیدار هست
_خب کم کم میخابه

+کو بابا؟؟؟
تو راهه میاد.. .
+باشه ....برم بالا لباس عوض کنم میام...
کیفمو برداشتم و از پله ها رفتم... بالا لباسامو عوض کردم و موهامو برس کشیدم...تو آینه نگاهی بخودم کردمنازی راست میگفت...
عجیب این مدت بهم ریخته بودم صورتم لاغر شده بود و پوستم تیره تر نشون میداد.خاستم برم پایین که گوشیم زنگ خورد...





ادامه دارد...undefined⋞ –––––––––– ღ

۱۶:۳۳

👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined مامان ضربه ای به دسته آلما زد و گفت : زبون نزن.....برو کنار برنجمو آبکش کنم شفته شد.. سری تکون دادم و رفتم پیشه آیت بچشو رو سینش خوابونده بود و داشت نوازشش میکرد و اونم با چشمایه گیج به اطراف نگاه میکرد.. سلام خوبی +سلام...مرسی تو چطوری؟؟؟ درد نداری نه خوبم. بوسش کردم و گفتم : عمه قربونش بره نه نکن بیدارش میکنی..... +بیدار هست _خب کم کم میخابه +کو بابا؟؟؟ تو راهه میاد.. . +باشه ....برم بالا لباس عوض کنم میام... کیفمو برداشتم و از پله ها رفتم... بالا لباسامو عوض کردم و موهامو برس کشیدم... تو آینه نگاهی بخودم کردم نازی راست میگفت... عجیب این مدت بهم ریخته بودم صورتم لاغر شده بود و پوستم تیره تر نشون میداد. خاستم برم پایین که گوشیم زنگ خورد... ادامه دارد...undefined ⋞ –––––––––– ღ
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined


با تعجب نگاهی به شماره یغریبه کردم..حتما هوتن بود تماسو بیصدا کردم و گوشیمو زدم به شارژ و رفتم پایین...
حوصله ی مزاحمتاشو نداشتم آلما نگاهی بهم کرد که از وضعیتش خندم گرفت...
علاوه بر ظرفایه کثیفه کیک مامان ظرفایی هم که برا آشپزی کثیف شده بود رو انداخته بود گردنش با خنده رفتم طرفش و گفتم :
بیا کمکت میکنم باهم. بشوریم آخ قربونت برم......من کفی
میکنم تو آب بکش
+چشم.....تعارف زدما

آلما چشمکی بهم زد و خندید
ظرفا رو باهم شستیم که برام
چایی ریخت.. بابا که از بیرون
رسید کنارش نشستم و چاییمو
گذاشتم جلوش و گفتم :

بفرمایید ...داغه
مرسی عزیزم .
+بابا؟؟_ جان‌؟؟؟؟
+دانشگاه یه تور گذاشته...دو سه روزه بابا ابرویی بالا انداخت و گفت : به کجا؟؟؟+میگن اصفهان و شیراز....



ادامه دارد...undefined⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟

۱۶:۳۳

👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined با تعجب نگاهی به شماره ی غریبه کردم.. حتما هوتن بود تماسو بیصدا کردم و گوشیمو زدم به شارژ و رفتم پایین... حوصله ی مزاحمتاشو نداشتم آلما نگاهی بهم کرد که از وضعیتش خندم گرفت... علاوه بر ظرفایه کثیفه کیک مامان ظرفایی هم که برا آشپزی کثیف شده بود رو انداخته بود گردنش با خنده رفتم طرفش و گفتم : بیا کمکت میکنم باهم. بشوریم آخ قربونت برم......من کفی میکنم تو آب بکش +چشم.....تعارف زدما آلما چشمکی بهم زد و خندید ظرفا رو باهم شستیم که برام چایی ریخت.. بابا که از بیرون رسید کنارش نشستم و چاییمو گذاشتم جلوش و گفتم : بفرمایید ...داغه مرسی عزیزم . +بابا؟؟ _ جان‌؟؟؟؟ +دانشگاه یه تور گذاشته... دو سه روزه بابا ابرویی بالا انداخت و گفت : به کجا؟؟؟ +میگن اصفهان و شیراز.... ادامه دارد...undefined ⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined

_ خوبه .....میخای بری؟؟؟+نمیدونم.....دوستم خیلی اصرار داره بابا سری تکون داد و گفت :
اگه مایلی بروحال و هواتم عوض میشه...+مرسی....خاستم اول از شما اجازه بگیرم.. بابا لبخندی زد و چاییشو برداشت..
آیت نگاهی بهم کرد و گفت : کاره خوبی میکنی عزیزم چقدر از درک و شعورش خوشم میومد..
خودشو تو کارایه من دخالت نمیداد..میتونست مثله خیلی از داداشا غیرتی بشه و بگه حق نداری بری...
به موقع پشتم بود و تصمیمایه مهمه زندگیمو میذاشت به عهده ی خودم...البته اینا همه بخاطره رفتارهدرسته بابا بود..
کیکه آلما که درست شد گذاشتش بیرون تا سرد بشه..موزا و گردو هارو خورد کردم و با خامه ای که آلما آماده کرده بود قاطی کردم..
کیکو از وسط برش زد و خامه رو ریخت وسطش ....نگاهی بهش کردم که داشت با تمرکز اینکارو میکرد....

ادامه دارد...undefined⋞ –––––––––– ღ

۹:۴۰

👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined _ خوبه .....میخای بری؟؟؟ +نمیدونم.....دوستم خیلی اصرار داره بابا سری تکون داد و گفت : اگه مایلی بروحال و هواتم عوض میشه... +مرسی....خاستم اول از شما اجازه بگیرم.. بابا لبخندی زد و چاییشو برداشت.. آیت نگاهی بهم کرد و گفت : کاره خوبی میکنی عزیزم چقدر از درک و شعورش خوشم میومد.. خودشو تو کارایه من دخالت نمیداد.. میتونست مثله خیلی از داداشا غیرتی بشه و بگه حق نداری بری... به موقع پشتم بود و تصمیمایه مهمه زندگیمو میذاشت به عهده ی خودم... البته اینا همه بخاطره رفتاره درسته بابا بود.. کیکه آلما که درست شد گذاشتش بیرون تا سرد بشه.. موزا و گردو هارو خورد کردم و با خامه ای که آلما آماده کرده بود قاطی کردم.. کیکو از وسط برش زد و خامه رو ریخت وسطش ....نگاهی بهش کردم که داشت با تمرکز اینکارو میکرد.... ادامه دارد...undefined ⋞ –––––––––– ღ
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined

+خوبی؟ها؟؟؟
+میگم. خوبی؟؟
_بد نیستم

+فکر میکنم بهم ریخته ای
لبخندی زد و گفت :
نه چیزی نشده
+با سروش بحثت شده؟؟؟؟
هیییی هیسسس آرومتر میخای
همه بشنون ...
خندیدم بهش و گفتم : خب بگو... لباشو اویزون کرد و گفت : آره بحثم شده+خب چیشده؟؟؟هیچی ...همش اصرار داده بیاد خاستگاری.....بهش گفتم نه..

اونم گفت تو منو نمیخای فقط
داری منو تو آب نمک نگه
میداری منم بهم برخورد
+خب عزیزم .....بهش حق بده.

چه حقی؟؟اون اگه منو دوسم
داره باید صبر کنه.+تا کی؟؟؟ طفلکو چند ساله منتظر گذاشتی ...خوبه مثله این پسرایه دو هزاری بود که التماسش میکردی نمیومد خاستگاریت؟؟؟؟
آلما کلافه نگاهم کرد که گفتم؛ دوست داره که اصرار به ازدواج داره..


ادامه دارد...undefined⋞ –––––––––– ღ

۹:۴۰

👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined +خوبی؟ ها؟؟؟ +میگم. خوبی؟؟ _بد نیستم +فکر میکنم بهم ریخته ای لبخندی زد و گفت : نه چیزی نشده +با سروش بحثت شده؟؟؟؟ هیییی هیسسس آرومتر میخای همه بشنون ... خندیدم بهش و گفتم : خب بگو... لباشو اویزون کرد و گفت : آره بحثم شده +خب چیشده؟؟؟ هیچی ...همش اصرار داده بیاد خاستگاری.....بهش گفتم نه.. اونم گفت تو منو نمیخای فقط داری منو تو آب نمک نگه میداری منم بهم برخورد +خب عزیزم .....بهش حق بده. چه حقی؟؟اون اگه منو دوسم داره باید صبر کنه. +تا کی؟؟؟ طفلکو چند ساله منتظر گذاشتی ...خوبه مثله این پسرایه دو هزاری بود که التماسش میکردی نمیومد خاستگاریت؟؟؟؟ آلما کلافه نگاهم کرد که گفتم؛ دوست داره که اصرار به ازدواج داره.. ادامه دارد...undefined ⋞ –––––––––– ღ
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined

_نمیتونم آلا .....بابارو نمیشناسی؟؟؟؟اعتقادی به نامزدی نداره منم میترسم یهو عقدش بشم برم زیره یه سقف باهاش.....وضعیته خودتو ببین.
+میفهمم.....درکت میکنم ولی اونم حق داره خب..بذار بیاد خاستگاری..
منم با بابا حرف میزنم که بذاره یه مدت نامزد بمونینمطمئن باش راضی میشه داره اوضاعه منو میبینه دیگه...
آلما نگاهی بهم کرد و گفت : نمیدونم.....گیجم اصلااز یه طرف میگم اول تکلیفه تو مشخص بشه...
با چه رویی به بابا بگم خاستگار راه بده تو این خونه..اخمی کردم و گفتم : بیخود....چه ربطی به من داره؟؟؟
شاید تکلیفه من یه ساله دیگه هم مشخص نشد تو میخای تو این وضعیت بمونی؟؟سروشو دلسرد نکن..
خودم با بابا حرف میزنم نگران نباش آلما سری تکون داد و گفت : لطف میکنی واقعا...

ادامه دارد...undefined⋞ –––––––––– ღ –––––––––

۹:۴۰

👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined _نمیتونم آلا .....بابارو نمیشناسی؟؟؟؟اعتقادی به نامزدی نداره منم میترسم یهو عقدش بشم برم زیره یه سقف باهاش..... وضعیته خودتو ببین. +میفهمم.....درکت میکنم ولی اونم حق داره خب..بذار بیاد خاستگاری.. منم با بابا حرف میزنم که بذاره یه مدت نامزد بمونینمطمئن باش راضی میشه داره اوضاعه منو میبینه دیگه... آلما نگاهی بهم کرد و گفت : نمیدونم.....گیجم اصلا از یه طرف میگم اول تکلیفه تو مشخص بشه... با چه رویی به بابا بگم خاستگار راه بده تو این خونه.. اخمی کردم و گفتم : بیخود....چه ربطی به من داره؟؟؟ شاید تکلیفه من یه ساله دیگه هم مشخص نشد تو میخای تو این وضعیت بمونی؟؟ سروشو دلسرد نکن.. خودم با بابا حرف میزنم نگران نباش آلما سری تکون داد و گفت : لطف میکنی واقعا... ادامه دارد...undefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined

مامان وارده آشپزخونه شد و گفت : چی میگین شما دوتا یه ساعته.....کیک آماده نشد؟؟؟_چرا تمومه
آلما کیکو گذاشت تو یخچال تا خامههاش ببنده میزه شامو با کمکه ماهک چیدیم و غذارو کشیدیم..
بعده شام آلما کیکشو قاچ کرد و برایه همه برد..یه سینی چای ریختم و به همه تعارف کردم..
همه مشغوله خوردن کیک بودم که رفتم بالا گوشیو از شارژ کندم و نگاهی به صفحش کردم. کلی تماسه از دست رفته و پیام داشتم...
خاستم. پیامارو نخونده پاک کنم که پشیمون شدم..زدم رو اولین پیام که باز شد..
" بهتره که جواب بدی.......خبرایه شوکه کننده ای برات دارم عزیزم "پیامه بعدی رو باز کردم که نوشته بود
" در مورده هوتنه خاستی بدونی بهم پیام بده تا فردا باهات قرار بذارم "


ادامه دارد...undefined⋞ –––––––––– ღ ––––––––––

۹:۴۰

👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined مامان وارده آشپزخونه شد و گفت : چی میگین شما دوتا یه ساعته.....کیک آماده نشد؟؟؟ _چرا تمومه آلما کیکو گذاشت تو یخچال تا خامه هاش ببنده میزه شامو با کمکه ماهک چیدیم و غذارو کشیدیم.. بعده شام آلما کیکشو قاچ کرد و برایه همه برد..یه سینی چای ریختم و به همه تعارف کردم.. همه مشغوله خوردن کیک بودم که رفتم بالا گوشیو از شارژ کندم و نگاهی به صفحش کردم. کلی تماسه از دست رفته و پیام داشتم... خاستم. پیامارو نخونده پاک کنم که پشیمون شدم..زدم رو اولین پیام که باز شد.. " بهتره که جواب بدی.......خبرایه شوکه کننده ای برات دارم عزیزم " پیامه بعدی رو باز کردم که نوشته بود " در مورده هوتنه خاستی بدونی بهم پیام بده تا فردا باهات قرار بذارم " ادامه دارد...undefined ⋞ –––––––––– ღ ––––––––––
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined


کی بود که در مورده هوتن برام خبر داشت؟؟؟شمارشو گرفتم که خاموش بود .لعنتی تمامه پیاماشو خوندم..
همش درباره ی یه مسئله ای حرف میزد که به هوتن ربط داشت بهش پیام دادم.." تو کی هستی؟؟؟؟؟چه خبری در مورده شوهره من داری؟؟"
حتما فردا که گوشیشو روشن میکرد جوابمو میداد..گوشیو گذاشتم رو میز که آلما وارده اتاق شد و گفت :
چیکار میکنی؟؟+هیچی ...هیچی ... کیکتو نخوردی نصفشو گذاشتم یخچال برات..

+مرسی.. شام زیاد خوردم سیر
بودم دیگه
آلما لباساشو با یه دست بلوز
شلواره ساتنه گشاد عوض کرد از
بچگی همینجوری بود..

هیچوقت نمیتونست با لباسه
تنگ بخابه
لبخندی زدم بهش که گفت :
به چی میخندی؟؟

+به لباس خوابت.... بابا دیگه
خیلی خراب شده عو‌ضش کن
آره باید برم بازارپارچه ی ساتن
بخرم بدم عفت خانوم برام بدوزه..


ادامه دارد...undefined⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟

۱۶:۰۶

👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined کی بود که در مورده هوتن برام خبر داشت؟؟؟ شمارشو گرفتم که خاموش بود . لعنتی تمامه پیاماشو خوندم.. همش درباره ی یه مسئله ای حرف میزد که به هوتن ربط داشت بهش پیام دادم.. " تو کی هستی؟؟؟؟؟ چه خبری در مورده شوهره من داری؟؟" حتما فردا که گوشیشو روشن میکرد جوابمو میداد.. گوشیو گذاشتم رو میز که آلما وارده اتاق شد و گفت : چیکار میکنی؟؟ +هیچی ...هیچی ... کیکتو نخوردی نصفشو گذاشتم یخچال برات.. +مرسی.. شام زیاد خوردم سیر بودم دیگه آلما لباساشو با یه دست بلوز شلواره ساتنه گشاد عوض کرد از بچگی همینجوری بود.. هیچوقت نمیتونست با لباسه تنگ بخابه لبخندی زدم بهش که گفت : به چی میخندی؟؟ +به لباس خوابت.... بابا دیگه خیلی خراب شده عو‌ضش کن آره باید برم بازارپارچه ی ساتن بخرم بدم عفت خانوم برام بدوزه.. ادامه دارد...undefined ⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined

بازم ساتن خیلی خوبه آخه
سری تکون دادم که آرایشه
صورتشو پاک کرد و
کرمه مرطوب کننده رو برداشت
و مالید به دستاش...

+چقدر قبله خابیدنت قر و فر داری......بخاب بابا.
وا آلا؟؟؟؟ انتظار داری با آرایشم بخابم؟؟پوستم خراب میشه

چرخی به چشمام داد که گفت : فردا با سروش قرار گذاشتم حرفامو بزنم بهش.. +بزار اول با بابا حرف بزنیم...بعد
نه....میخام بهش بگم که بابامو
راضی میکنم منتها هر شرطی گفت
و باید قبول کنه
+مگه گرو کشیه؟؟

آلا من مثله تو خوشبین نیستم
تو میگی بابا میذاره نامزد بمونیم همدیگه رو بشناسیم این حرفا چون وضعیته تو رو دیده ولی من میگم اتفاقا سخت گیر تر میشه چون تو رو دیده...
میترسه منم مثله تو بشم + گفتم که من باهاش حرف میزنم_ باشه بزن....ولی منم فردا باید حرفامو به سروش بزنم...



ادامه دارد...undefined⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟

۱۶:۰۷

👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined بازم ساتن خیلی خوبه آخه سری تکون دادم که آرایشه صورتشو پاک کرد و کرمه مرطوب کننده رو برداشت و مالید به دستاش... +چقدر قبله خابیدنت قر و فر داری......بخاب بابا. وا آلا؟؟؟؟ انتظار داری با آرایشم بخابم؟؟پوستم خراب میشه چرخی به چشمام داد که گفت : فردا با سروش قرار گذاشتم حرفامو بزنم بهش.. +بزار اول با بابا حرف بزنیم...بعد نه....میخام بهش بگم که بابامو راضی میکنم منتها هر شرطی گفت و باید قبول کنه +مگه گرو کشیه؟؟ آلا من مثله تو خوشبین نیستم تو میگی بابا میذاره نامزد بمونیم همدیگه رو بشناسیم این حرفا چون وضعیته تو رو دیده ولی من میگم اتفاقا سخت گیر تر میشه چون تو رو دیده... میترسه منم مثله تو بشم + گفتم که من باهاش حرف میزنم _ باشه بزن....ولی منم فردا باید حرفامو به سروش بزنم... ادامه دارد...undefined ⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined

قول و قرارامو بذارم..+مگه چیزی هم هست که بخای و اون بدبخت بگه نه.. آره.....مثلا باید قبول کنه تا
ده سال بچه دار نشیم...

با تعجب نگاهش کردم که گفت : آلا.....از بچه متنفرم
+نگو اینجوری...الان بچه ی آیت
یا آشوب بده؟؟

نمیگم که بده ....اتفاقا خیلی
هم دوسشون دارم منتها خودم بدم میاد بچه بیارم بچه همش دردسره ..
من اینهمه جون کندم و درس خوندم ...یه ساله دیگه درسم تموم میشه و میتونم برا خودم دفتر بزنم..
نمیتونم بخاطره خاسته سروش از آرزوهام بگذرم +به نظره من سختش میکنی...اینهمه زن داریم که هم شاغلن هم بچه دارن و مادرن.....
باشه ربطی نداره ..شرطه من اینه
+حالا برو فردا سنگاتو با سروش وا بکن....خبرشو بهم بده
حتما

+میرم بخابم _ برو شب بخیربرقو هم خاموش کن برقو خاموش کردم و از اتاقش رفتم بیرون...
رو تخت نشستم و نگاهم به گوشیم بود.یباره دیگه شمارشو گرفتم ولی بازم خاموش بود....

ادامه دارد...undefined⋞ –––––––––– ღ

۱۶:۰۷

👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined ⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟undefinedundefined قول و قرارامو بذارم.. +مگه چیزی هم هست که بخای و اون بدبخت بگه نه.. آره.....مثلا باید قبول کنه تا ده سال بچه دار نشیم... با تعجب نگاهش کردم که گفت : آلا.....از بچه متنفرم +نگو اینجوری...الان بچه ی آیت یا آشوب بده؟؟ نمیگم که بده ....اتفاقا خیلی هم دوسشون دارم منتها خودم بدم میاد بچه بیارم بچه همش دردسره .. من اینهمه جون کندم و درس خوندم ...یه ساله دیگه درسم تموم میشه و میتونم برا خودم دفتر بزنم.. نمیتونم بخاطره خاسته سروش از آرزوهام بگذرم +به نظره من سختش میکنی... اینهمه زن داریم که هم شاغلن هم بچه دارن و مادرن..... باشه ربطی نداره ..شرطه من اینه +حالا برو فردا سنگاتو با سروش وا بکن....خبرشو بهم بده حتما +میرم بخابم _ برو شب بخیربرقو هم خاموش کن برقو خاموش کردم و از اتاقش رفتم بیرون... رو تخت نشستم و نگاهم به گوشیم بود. یباره دیگه شمارشو گرفتم ولی بازم خاموش بود.... ادامه دارد...undefined ⋞ –––––––––– ღ
undefined    undefined     undefined     undefined   undefined    undefined     undefined     undefinedundefined    undefined     undefinedundefined    undefinedundefined    undefinedundefinedundefined
کلافه رو تخت دراز کشیدم فکرم حسابی مشغول بود...اگه این پیام واقعی بود مثلا طرف چه حرفه مهمی در مورده هوتن داشت که بخاد بهم بزنه؟؟؟؟
کلافه غلتی زدم و هندزفری هامواز بالایه تخت برداشتم و وصله گوشیم کردم تا آهنگ گوش کنم.. حداقل اینجوری دیگه فکر و خیال نمیکردم...
با صدایه گوشیم چشمامو باز کردم گیج نگاهی به اطرافم کردم سیمه هندزفریو که پیچیده بود دوره گردنم و موهام باز کردم و رو تخت نشستم...
گوشیم همچنان داشت آهنگ میخوند و درصده باتریش کم بود..آهنگو قطع کردم و دستی به چشمام کشیدم...
رفتم تو اتاقه آلما و گوشیو زدم به شارژ...دست و صورتمو شستم و رفتم پایین...مامان تو آشپزخونه داشت میزه صبحانه رو میچید....
+ سلام....صبح بخیر.سلام عزیزم ....بیا بشین
+ اووو چه خبر..

آشوب گفت امروز میاد منم
گفتم پس با بهزاد بیان صبحانه بخورن بهزاد بره سره کار....


ادامه دارد..‌undefinedundefined

۱۶:۰۷

👑 زن و زندگــے 👑
undefined    undefined     undefined     undefined    undefined    undefined     undefined     undefined undefined    undefined     undefined undefined    undefined undefined    undefined undefined undefined کلافه رو تخت دراز کشیدم فکرم حسابی مشغول بود... اگه این پیام واقعی بود مثلا طرف چه حرفه مهمی در مورده هوتن داشت که بخاد بهم بزنه؟؟؟؟ کلافه غلتی زدم و هندزفری هامو از بالایه تخت برداشتم و وصله گوشیم کردم تا آهنگ گوش کنم.. حداقل اینجوری دیگه فکر و خیال نمیکردم... با صدایه گوشیم چشمامو باز کردم گیج نگاهی به اطرافم کردم سیمه هندزفریو که پیچیده بود دوره گردنم و موهام باز کردم و رو تخت نشستم... گوشیم همچنان داشت آهنگ میخوند و درصده باتریش کم بود..آهنگو قطع کردم و دستی به چشمام کشیدم... رفتم تو اتاقه آلما و گوشیو زدم به شارژ...دست و صورتمو شستم و رفتم پایین...مامان تو آشپزخونه داشت میزه صبحانه رو میچید.... + سلام....صبح بخیر. سلام عزیزم ....بیا بشین + اووو چه خبر.. آشوب گفت امروز میاد منم گفتم پس با بهزاد بیان صبحانه بخورن بهزاد بره سره کار.... ادامه دارد..‌undefinedundefined
undefined    undefined     undefined     undefined   undefined    undefined     undefined     undefinedundefined    undefined     undefinedundefined    undefinedundefined    undefinedundefinedundefined

آها ....پس داماده عزیزت داره میاد...مامان چشم غره ای بهم رفت که خندیدم...
نگاهم افتاد به ظرفه پنیری که کنارش چند تا گردو و گوجه گیلاسی گذاشته بود و رو پنیرو یکم کنجد ریخته بود...
همیشه عاشقه این سلیقه و کد بانو گریش بودم...ورقه هایه کالباسو دوره لیوان چید و لیوانو تو ظرف برعکس کرد که شکله گله رز در اومد...
+بابا خوابه؟؟ نه رفته نون بگیره امروز
کلاس نداری؟؟
خاستم بگم نه که یاده پیامایه
مشکوکه دیشب افتادم و گفتم ؛

نمیدونم....قراره یه کلاسی
تشکیل بشه اگه بهم خبر بدن میرم..
چه ساعتی؟؟
+نمیدونم دیگه...خبر میدن
مامان با تعجب گفت: وا . ...چه دانشگاهیه که معلوم نیست هیچیش...
+چیزه اینو بچه ها گذاشتن..امتحانا کم کم داره شروع میشه برا رفعه اشکال....چند تا از شاگرد اولایه کلاس هستن..

ادامه دارد..‌undefinedundefined

۱۸:۲۸

👑 زن و زندگــے 👑
undefined    undefined     undefined     undefined    undefined    undefined     undefined     undefined undefined    undefined     undefined undefined    undefined undefined    undefined undefined undefined آها ....پس داماده عزیزت داره میاد... مامان چشم غره ای بهم رفت که خندیدم... نگاهم افتاد به ظرفه پنیری که کنارش چند تا گردو و گوجه گیلاسی گذاشته بود و رو پنیرو یکم کنجد ریخته بود... همیشه عاشقه این سلیقه و کد بانو گریش بودم...ورقه هایه کالباسو دوره لیوان چید و لیوانو تو ظرف برعکس کرد که شکله گله رز در اومد... +بابا خوابه؟؟ نه رفته نون بگیره امروز کلاس نداری؟؟ خاستم بگم نه که یاده پیامایه مشکوکه دیشب افتادم و گفتم ؛ نمیدونم....قراره یه کلاسی تشکیل بشه اگه بهم خبر بدن میرم.. چه ساعتی؟؟ +نمیدونم دیگه...خبر میدن مامان با تعجب گفت: وا . ... چه دانشگاهیه که معلوم نیست هیچیش... +چیزه اینو بچه ها گذاشتن..امتحانا کم کم داره شروع میشه برا رفعه اشکال....چند تا از شاگرد اولایه کلاس هستن.. ادامه دارد..‌undefinedundefined
undefined    undefined     undefined     undefined   undefined    undefined     undefined     undefinedundefined    undefined     undefinedundefined    undefinedundefined    undefinedundefinedundefined
_آها خدا خیرشون بده +آره واقعا....ته دلم ناراحت بودم از اینکه انقدر راحت داشتم دروغ میگفتم ولی مجبور بودم...
نمیتونستم بیخودی نگرانشون کنم بابا نیم ساعت بعد با نونه تازه رسید و ماهک و آیتم بیدار شدن....
آلمارو هم بزور بیدار کردم تا دوره هم صبحانه بخوریم...آشوب و بهزادم رسیدن که همه نشستیم دوره میز...
بعده خوردنه صبحانه ی مفصلی که مامان درست کرده بود زحمته میزو انداختم گردنه آشوب و ماهک و رفتم بالا....
دل تو دلم نبود ببینم طرف جواب داده یا نه..نگاهی به گوشیم کردم که آدرسی برام فرستاده بود ..برا ساعته یازده قرار گذاشته بود..
حتی نمیدونستم مرده یا زن ولی عجیب کنجکاو شده بودم که برم سره قرار...سریع لباس پوشیدم و آماده شدم...
از مامان اینا خدافظی کردم و رفتم بیرون...از سره خیابون یه تاکسی گرفتم و رفت سمتی که آدرس داده بود.


ادامه دارد..‌undefinedundefined

۱۸:۲۸

👑 زن و زندگــے 👑
undefined    undefined     undefined     undefined    undefined    undefined     undefined     undefined undefined    undefined     undefined undefined    undefined undefined    undefined undefined undefined _آها خدا خیرشون بده +آره واقعا.... ته دلم ناراحت بودم از اینکه انقدر راحت داشتم دروغ میگفتم ولی مجبور بودم... نمیتونستم بیخودی نگرانشون کنم بابا نیم ساعت بعد با نونه تازه رسید و ماهک و آیتم بیدار شدن.... آلمارو هم بزور بیدار کردم تا دوره هم صبحانه بخوریم... آشوب و بهزادم رسیدن که همه نشستیم دوره میز... بعده خوردنه صبحانه ی مفصلی که مامان درست کرده بود زحمته میزو انداختم گردنه آشوب و ماهک و رفتم بالا.... دل تو دلم نبود ببینم طرف جواب داده یا نه..نگاهی به گوشیم کردم که آدرسی برام فرستاده بود .. برا ساعته یازده قرار گذاشته بود.. حتی نمیدونستم مرده یا زن ولی عجیب کنجکاو شده بودم که برم سره قرار... سریع لباس پوشیدم و آماده شدم... از مامان اینا خدافظی کردم و رفتم بیرون... از سره خیابون یه تاکسی گرفتم و رفت سمتی که آدرس داده بود. ادامه دارد..‌undefinedundefined
undefined    undefined     undefined     undefined   undefined    undefined     undefined     undefinedundefined    undefined     undefinedundefined    undefinedundefined    undefinedundefinedundefined

داخله یه کافه بودوارد شدم و نگاهی به اطرافم کردم. دو تا زوج نشسته بودن و باهم حرف میزدن کسه دیگه ای تو کافه نبودیگوشه نشستم و نگاهی به ساعت کرد...
ده دقیقه ی دیگه تا اومدنش مونده بود..انقدر استرس داشتم که حالت تهوع گرفته بودم...مخصوصا اینکه سره میزم خیلی درهم خوردم...
سرمو گذاشتم رو میز و تو دلم برایه خودم آهنگی رو میخوندم که با صدایی سرمو بلند کردم....
خانومه آلا مهری‌؟؟؟؟
با دیدنه پسره جوونی که روبروم وایستاده بود گفتم : بله....شما؟؟

نیشخندی زد و گفت :
همونی که باهاش قرار دارین..
صندلیو کشید عقب و نشست
سفارشه دوتا قهوه هم داد...

با تعجب نگاهش میکردم
سرش تو گوشی بود و داشت
با کسی چت میکردــ.
+خب؟؟؟
بله؟؟؟

+خب؟؟؟؟اومدین اینجا با گوشیتون بازی کنین؟؟؟ چیکارم دارین..._ شما بهم زنگ زده بودین کلافه گفتم :
ولی شما قرار گذاشتین....چی راجبه هوتن میدونی که بهم پیام داد..


ادامه دارد..‌

۱۸:۲۸

👑 زن و زندگــے 👑
undefined    undefined     undefined     undefined    undefined    undefined     undefined     undefined undefined    undefined     undefined undefined    undefined undefined    undefined undefined undefined داخله یه کافه بودوارد شدم و نگاهی به اطرافم کردم. دو تا زوج نشسته بودن و باهم حرف میزدن کسه دیگه ای تو کافه نبودیگوشه نشستم و نگاهی به ساعت کرد... ده دقیقه ی دیگه تا اومدنش مونده بود..انقدر استرس داشتم که حالت تهوع گرفته بودم... مخصوصا اینکه سره میزم خیلی درهم خوردم... سرمو گذاشتم رو میز و تو دلم برایه خودم آهنگی رو میخوندم که با صدایی سرمو بلند کردم.... خانومه آلا مهری‌؟؟؟؟ با دیدنه پسره جوونی که روبروم وایستاده بود گفتم : بله....شما؟؟ نیشخندی زد و گفت : همونی که باهاش قرار دارین.. صندلیو کشید عقب و نشست سفارشه دوتا قهوه هم داد... با تعجب نگاهش میکردم سرش تو گوشی بود و داشت با کسی چت میکردــ. +خب؟؟؟ بله؟؟؟ +خب؟؟؟؟اومدین اینجا با گوشیتون بازی کنین؟؟؟ چیکارم دارین... _ شما بهم زنگ زده بودین کلافه گفتم : ولی شما قرار گذاشتین....چی راجبه هوتن میدونی که بهم پیام داد.. ادامه دارد..‌
undefined    undefined     undefined     undefined   undefined    undefined     undefined     undefinedundefined    undefined     undefinedundefined    undefinedundefined    undefinedundefinedundefined

ابرویی بالا انداخت و گفت : تازه از خواب بیدار شدم اومدم هنوز آپدیت نشدم....بذار قهومو بخورم...
کلافه دست به سینه نشستم که قهومونو اوردن... بخور
+میل ندارم....
قهوشو در کماله آرامش خورد
که گفتم : حالا بگین

بابا چه عجله ای داری.....
نشستیم دیگه حرفم میزنیم..پوزخندی زدم و بلند شدم و گفتم :
شما مثله اینکه وقت برا مسخره بازی زیاد داری...منتها شرمنده من ندارم خاستم برم که گفت : بیا...بیا قهر نکن میگم.
با اخم نگاهش کردم که گفت : جدی ام....بشین دیگه...میگم بهت نشستم که گفت : میدونستی شوهرت زن داره؟؟؟
+چی داره؟ زنه دوم....
+تو از کجا میدونی؟؟؟
ببین ...وقتی اسمه شوهرتو میدونم....اسمه تو رو میدونم
یعنی آماره همه چیو دارم اوکی؟؟؟؟
پس الکی سوال نپرس +یعنی چی زن داره؟؟_ یعنی از بعده سقطت بچه براش زن گرفته.....
درست همون مدتی که خونه ی بابات بودی تا حالت خوب بشه..با تعجب گفتم : زن گرفته؟؟؟ اصلا باورم نمیشه.....مگه میشه آخه؟؟؟

ادامه دارد..‌undefinedundefined

۱۸:۲۸

👑 زن و زندگــے 👑
undefined    undefined     undefined     undefined    undefined    undefined     undefined     undefined undefined    undefined     undefined undefined    undefined undefined    undefined undefined undefined ابرویی بالا انداخت و گفت : تازه از خواب بیدار شدم اومدم هنوز آپدیت نشدم....بذار قهومو بخورم... کلافه دست به سینه نشستم که قهومونو اوردن... بخور +میل ندارم.... قهوشو در کماله آرامش خورد که گفتم : حالا بگین بابا چه عجله ای داری..... نشستیم دیگه حرفم میزنیم.. پوزخندی زدم و بلند شدم و گفتم : شما مثله اینکه وقت برا مسخره بازی زیاد داری...منتها شرمنده من ندارم خاستم برم که گفت : بیا...بیا قهر نکن میگم. با اخم نگاهش کردم که گفت : جدی ام....بشین دیگه...میگم بهت نشستم که گفت : میدونستی شوهرت زن داره؟؟؟ +چی داره؟ زنه دوم.... +تو از کجا میدونی؟؟؟ ببین ...وقتی اسمه شوهرتو میدونم....اسمه تو رو میدونم یعنی آماره همه چیو دارم اوکی؟؟؟؟ پس الکی سوال نپرس +یعنی چی زن داره؟؟ _ یعنی از بعده سقطت بچه براش زن گرفته..... درست همون مدتی که خونه ی بابات بودی تا حالت خوب بشه.. با تعجب گفتم : زن گرفته؟؟؟ اصلا باورم نمیشه.....مگه میشه آخه؟؟؟ ادامه دارد..‌undefinedundefined
undefined    undefined     undefined     undefined   undefined    undefined     undefined     undefinedundefined    undefined     undefinedundefined    undefinedundefined    undefinedundefinedundefined

متاسفانه بله
+ اصلا.....تو کی هستی؟؟؟
برایه گفتنه حرفات مدرکم داری‌؟؟؟؟؟
_دارم

+ببینم
پوزخندی بهم زد و پاکتو از جیبه
کتش در اورد و انداخت رو میز..
با دستایه لرزون پاکتو برداشتم و
باز کردم ...

داخلش کلی عکس بود و برگه فتوکپی از شناسنامه ی هوتن که داخلش غیره اسمه من یه اسم
بود بنامه کتایونه تهرانی...

یکی یکی عکسارو نگاه میکردم
با دیدنه هوتن کناره کتایون
داشتم دیوونه میشدم
تورستوران.....کافه....محضر...
پارک....خیابون...پاساژ...
همه جا بودن...

+باورم نمیشه
متاسفانه باید بشه
+ آخه......من گیجم بگو تا من از گیجی درت بیارم..

+ تو کی هستی؟؟
هر سوالی غیره این
+ چرا باید زن بگیره؟؟؟ چون مادرش میگه تو دیگه
حامله نمیشی و نازایی

+اینم خبر داری ؟؟
گفتم که من از همه چی خبر
دارم..+آخه....چجوری
ادامه دارد..‌undefinedundefined

۱۷:۲۱

👑 زن و زندگــے 👑
undefined    undefined     undefined     undefined    undefined    undefined     undefined     undefined undefined    undefined     undefined undefined    undefined undefined    undefined undefined undefined متاسفانه بله + اصلا.....تو کی هستی؟؟؟ برایه گفتنه حرفات مدرکم داری‌؟؟؟؟؟ _دارم +ببینم پوزخندی بهم زد و پاکتو از جیبه کتش در اورد و انداخت رو میز.. با دستایه لرزون پاکتو برداشتم و باز کردم ... داخلش کلی عکس بود و برگه فتوکپی از شناسنامه ی هوتن که داخلش غیره اسمه من یه اسم بود بنامه کتایونه تهرانی... یکی یکی عکسارو نگاه میکردم با دیدنه هوتن کناره کتایون داشتم دیوونه میشدم تورستوران.....کافه....محضر... پارک....خیابون...پاساژ... همه جا بودن... +باورم نمیشه متاسفانه باید بشه + آخه......من گیجم بگو تا من از گیجی درت بیارم.. + تو کی هستی؟؟ هر سوالی غیره این + چرا باید زن بگیره؟؟؟ چون مادرش میگه تو دیگه حامله نمیشی و نازایی +اینم خبر داری ؟؟ گفتم که من از همه چی خبر دارم.. +آخه....چجوری ادامه دارد..‌undefinedundefined
undefined    undefined     undefined     undefined   undefined    undefined     undefined     undefinedundefined    undefined     undefinedundefined    undefinedundefined    undefinedundefinedundefined

قشنگ...
+این خانوم کیه؟؟
هوتن از کجا میشناسشی؟؟؟

_باید بهتون بگم که......این خانوم عشقه سابق و اوله هوتن بوده که مادرش اجازه نمیده باهم ازدواج کنن...

کتایونم میذاره میره ترکیه و مهین خانومم تو رو برایه پسرش نشون میکنه..

کتایون که برمیگرده ایران درست
چند وقت بعد اون اتفاقه تلخ برایه
تو میوفته و بچتو سقط میکنی..

کتایون و هوتنم باهم رفت و آمد داشتن تا اینکه مهین خانوم میفهمه و تصمیم میگیره کتایونو برا هوتن عقد کنه...

البته با علم بر این قضیه که با تو
هم لج بوده و یجورایی میخاسته ازت انتقام بگیره..
+انتقامه چی؟؟؟

اینکه پسرشو ازش دور کردی....
یاده حرفه پدرش افتادم که گفت هوتن اون شبا اصلا خونه ی مادرش نمیرفته ....پس پیشه کتایون بوده.



ادامه دارد..‌undefinedundefined


J

۱۷:۲۱

👑 زن و زندگــے 👑
undefined    undefined     undefined     undefined    undefined    undefined     undefined     undefined undefined    undefined     undefined undefined    undefined undefined    undefined undefined undefined قشنگ... +این خانوم کیه؟؟ هوتن از کجا میشناسشی؟؟؟ _باید بهتون بگم که......این خانوم عشقه سابق و اوله هوتن بوده که مادرش اجازه نمیده باهم ازدواج کنن... کتایونم میذاره میره ترکیه و مهین خانومم تو رو برایه پسرش نشون میکنه.. کتایون که برمیگرده ایران درست چند وقت بعد اون اتفاقه تلخ برایه تو میوفته و بچتو سقط میکنی.. کتایون و هوتنم باهم رفت و آمد داشتن تا اینکه مهین خانوم میفهمه و تصمیم میگیره کتایونو برا هوتن عقد کنه... البته با علم بر این قضیه که با تو هم لج بوده و یجورایی میخاسته ازت انتقام بگیره.. +انتقامه چی؟؟؟ اینکه پسرشو ازش دور کردی.... یاده حرفه پدرش افتادم که گفت هوتن اون شبا اصلا خونه ی مادرش نمیرفته ....پس پیشه کتایون بوده. ادامه دارد..‌undefinedundefined J
undefined    undefined     undefined     undefined   undefined    undefined     undefined     undefinedundefined    undefined     undefinedundefined    undefinedundefined    undefinedundefinedundefined

+خونه دارن؟؟؟ آره....تو خونه ی پدره کتایون
زندگی میکنن..
+خانواده ی دختره میدونن هوتن
زن داره؟؟

خانواده نداره که....مادر و
پدرش جدا شدن.مادرش کاناداس و پدرش آلمان زن گرفته..اینم تنها زندگی میکنه
+اصلا.....باورم نمیشه خاستم بهت بگم که بتونی
برایه زندگیت یه تصمیمه
درست بگیری...
+و این وسط چی به تو میرسه؟؟

فکر کن پول...
+پول از کی ؟؟؟؟ بماند ....تو چیکار به من
داری مهم این بود که من خبرایه مهمه زندگیتو بهت بدم چیکار
داری من از کجا نون میخورم؟؟؟

+میشه...میشه آدرسه خونشونو بهم بدی....تا با چشمم نبینم باور نمیکنم
آره....برات میفرستم حتما
گیج سری تکون دادم که گفت :
این عکسام ماله خودت ...+از کجا بدونم فتوشاپ نیست؟؟؟_ ببر به هر جا که میخای نشون بده...
عکسا رو برداشتم و ریختم تو کیفم از جام بلند شدم که گفت : قهوتم نخوردی+اگه....اگه کاری باهات داشته باشم همین شمارته؟؟
سری تکون داد و همونجور که قهوه ی منو میخورد گفت : البته اگه شانس بیاری روشن باشه

ادامه دارد..‌undefinedundefined

۱۷:۲۱