👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
برایه مامان توضیح دادم که مامان گفت :چرا همون موقع نگفتی ها؟؟؟حتما باید به این روز میفتادی؟؟ +نمیدونستم که اینجوری میشد.. اشکال نداره حالا ..فعلا صبحانتو بخور بابات رفته با یه وکیل حرف بزنه... +وکیل واسه چی؟؟ واسه شکایت ....آلا بهت گفته باشم اگه این سری بخای شکایت نکن باید قیده منو بزنی .... سرمو انداختم پایین که گفت ؛ همون موقع هم بهت گفتم طلاق بگیر اما نگرفتی... به حرفه آلما و بابات گوش کردی و برگشتی سره زندگیت تا زندگیتو بسازی... +نمیخاستم.....زود جا بزنم... مردم چی میگفتن اونوقت؟؟ _ گوره بابایه حرفه مردم مردم الان کجان که تو رو با این وضعیت ببینن ها؟؟ عزیزم موندن و ساختن تو زندگیی خوبه که حداقل مرده زندگیت سرش به تنش بی ارزه..... تو موندی چیو درست کنی؟؟؟؟؟ آخه به چه قیمتی ها؟؟؟ ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
+نمیدونم...آلا،؟؟؟
سرمو اوردم بالا که مامان گفت :
هوتن و دوست داری؟؟؟
نفسه عمیقی کشیدم و سری
تکون دادم و گفتم :
نمیدونم....فعلا هیچی نمیدونم...گیجمیجورایی اصلا
باورم نمیشه این اتفاقا برا من
افتاده فعلا برا هیچی نمیتونم
تصمیم بگیرم...
درکت میکنم عزیزم ....ولی شکایت میکنی ازش....باید بفهمه که غلطه اضافی کرده و پایه عواقبشم وایسته...
+دیشب......حرفایه آیتو شنیدم که رفته و کتکش زده..مامان با تعجب نگاهم کرد و یهو خودشو جمع و جور کرد و گفت :
خب .....چیزه مادر برادرته حق داره به غیرتش بر خورده که خواهرشو اینجوری زده ...
+میدونم......منم بهش خورده شیشه نمیگیرم...._تو فعلا فقط استراحت کن و به هیچی فکر نکن....
جوابه تلفنایه هوتنم فعلا بده باشه؟؟؟سری تکون دادم و گفتم : باشه. ..آلما کجاست راستی؟؟
ادامه دارد...
۱.۸K
۵:۳۸