👑 زن و زندگــے 👑
🪽 _غلط کرده مگه تو بی کس و کاری که برات تصمیم میگیره؟؟ سری تکون دادم و گفتم : یه راه دیگه هم این وسط هست... اما نمیدونم گفتنش درسته یا نه مامان با تعجب گفت: چی میخوای بگی؟؟؟ + البته این فقط پیشنهاد ساعدیه .. بهم گفت میتونم در ازایه اینکه رضایت بدیم کتایون آزاد بشه طلاقمو از هوتن بگیرم... +خوب نظر خودت چیه ؟؟ +من هیچ نظری در این باره ندارم _مگه میشه ؟؟ سری تکون دادم و گفتم: آره من اگر بخوام کوچکترین حرفی بزنم همین خواهر و برادر خودم منو متهم میکنن... مامان با اخم گفت :چرا همچین فکری میکنی؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم: آخه واقعیت رو میگم .. مثلاً الان اگر بگم رضایت بدیم که کتایون آزاد بشه تا هوتن طلاق من رو بده همتون میگین من بخاطره خودم دارم این حرفو میزنم... ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
مامان من این وسط هیچی نمیتونم بگم_ چرا نتونی عزیزم ...تو هم جز این خانواده ای و باید نظرتو بگی
×اگه نظر منو بخواین من میگم از قصاص بگذریم همین ...آدمی نیستم که دله دیدنه اعدامه یه نفر رو داشته باشم...
بازم هر جور که خودتون صلاح میدونین تصمیم بگیرین مامان سری تکون داد که بلند شدم و رفتم سمت در...
+ پس من تا موقعی آماده میشم تو هم لباس بپوش تا بریم سر خاک بابا مامان سری تکون داد که از اتاقش رفتم بیرون ماهک داشت کارن رو میخوابوند...
+تو میای بهشت زهرا ؟؟؟؟_آره که میام...+پس تا من میزو جمع میکنم تو هم سریع آماده شو...
تند تند میز ناهارو جمع کردم و ظرفا رو شستم لباس پوشیدم که آیت هم رسید خونه و همه سوار ماشین شدیم و رفتیم سر خاک..
به آلما پیام دادم که گفت دانشگاهه و نمیرسه بیاد خواستم به آشوب هم بگم که پشیمون شدم با اون حال و روزش حتماً میومد و دوباره با بهزاد دعواشون میشد...
آیت از وسط راه یه شیشه گلاب و چند تا شاخه گل و یه جعبه میکادو خرید..
ادامه دارد...
۲.۷K
۱۵:۰۰