👑 زن و زندگــے 👑














وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدم و گفتم :نمیای داخل ؟؟ نه دیگه باید برم خداحافظ زحمت کشیدی خیلی زیاد مرسی ازت... خداحافظ شادی که رفت کلید انداختم و وارد خونه شدم..مامان تنها بود و آلما هنوز کلاس داشت... لباس عوض کردم و رفتم توی آشپزخونه کنار مامان.. + خسته نباشی چی داری درست میکنی ؟؟ مامان نگاهی بهم کرد و گفت: لوبیا پلو بهت خوش گذشت؟؟؟ نیشم باز شد و گفتم: بله خیلی خوب بود خیلی وقت بود دوستامو ندیده بودم خوب خدا رو شکر روی صندلی نشستم و گفتم : مامان... _جانم چی شده؟؟؟؟ +میخوام باهات حرف بزنم خوب بگو عزیزم +امروز رفتم پیش آقای ساعدی وکیلم مامان سری تکون داد و گفت: خوب بقیهاش؟؟ +هیچی در مورد روند کارای طلاقم با هم حرف زدیم و اینکه چه اتفاقی افتاده از فوت بابا خبر نداشت.... و من جریان رو براش تعریف کردم ادامه دارد...
خوب ؟؟؟
+هیچی دیگه گفت اگر از کتایون
شکایت داریم میتونه پرونده قتل بابا
رو دنبال کنه....
مامان نگاهی بهم کرد و گفت :
خب اینجوری که خیلی خوبه چون
بابات چندین ساله آقای ساعدی رو
میشناسه...
سری تکون دادم و گفتم :خودمم
همین فکرو کردم و این پیشنهاد
خودش بود وکیل که داشته باشیم...
خیلی بهتر میدونیم باید چیکار کنیم
مامان سری تکون داد که گفتم :
فقط باید خودتون برین پیشش و
بهش وکالت بدین...
اشکال نداره بزار آیت بیاد باهاش حرف بزنم فردا میرم پیشش سری تکون دادم که گفت:
خب بقیه حرفتو بگو؟؟؟+ بقیه نداره دیگه ..مامان لبخندی زد و گفت :من میشناسمت آلا حرفتو بزن..
+چیزه فقط میخواستم ببینم شما کتایون رو قصاص میکنین یا نه؟؟؟ مامان نفس عمیقی کشید و گفت:
هنوز به اونجاش فکر نکردم +امروز ساعدی بهم یه پیشنهاد داد_ چه پیشنهادی
ادامه دارد...
۲.۹K
۱۳:۵۶