👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
نفسه عمیقی کشیدم تا بتونم خودمو کنترل کنم... +اتفاق که افتاد..... منتها نه برایه من پس برایه کی؟؟ خاستم حرف بزنم که پشیمون شدم سری تکون دادم و گفتم : مهم نیست _آلا من..... نگاهش کردم و گفتم : تو چی؟؟؟ لبخندی بهم زد و گفت : هر وقت کاری داشتی و مشکلی برات پیش اومد میتونی رو من حساب کنی.. +مرسی....خانوادم هستن خوبه.... سرمو انداختم پایین و کیان که دید تمایل ندارم باهاش حرف بزنم طبقه معموله همیشه رفت آخره کلاس نشست... کم کم بقیه ی بچه ها هم اومدن کلاس شلوغ شده بود و استادم هنوز نیومده بود که یکی از پسرا بلند شد و گفت : بچه ها ....یه لحظه ساکت. همه ساکت شدن که گفت : یه توره اردویی داریم..... البته اینو خوده دانشگاه گذاشته... سه روزه هر کی میخاد بگه اسمشو یادداشت کنم.. یکی از بچه ها گفت : یعنی نمیتونیم همراه بیاریم؟؟؟ _نه گفتم که....دانشگاه این تورو گذاشته و اجازشو نمیده.. فقط بچه هایه خوده دانشگاه میتونن بیان... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
شادی اولین نفری بود که اسمشو نوشت و نازی هم با خنده گفت : اول اسممو بنویس تا برم به نامزدم خبر بدم....خبره قطعیشو بهت میدم...
نصفه کلاس تقریبا اسمشونو نوشتن و که پسره نگاهی بهم کرد و گفت : شما میای؟؟+نه ممنون
کیان تو چی؟؟؟
همه ی وجودم شد گوش تا
ببینم کیان چی میگه...
نمیدونم چرا ته دلم میخاستم
کیان نره..
بنویس اسممو میام...اخمام رفت تو هم که نیلوفر از ته کلاس با خوشحالی داد زد و گفت : منم بنویس امیر.....
نگاهی به نیلوفر کردم و با حرص سرمو انداختم پایین..یاده اولین توری افتادم که رفتیم اونجا هم دقیقا نیلوفر چسبیده بود به کیان...
یجورایی دیگه مطمئن شده بودم به کیان چشم داره..همیشه خودشو یجوری بهش نزدیک میکرد.. نازی که کنارم نشسته بود گفت : نمیای تو؟؟
+نه حوصله ندارم. آخه چرا؟؟؟خوبه که
سری تکون دادم و گفتم ؛
نه .....نمیام
بازم فکراتو بکن.....امیر تا کی وقت داریم ؟؟؟؟
ادامه دارد...
۲.۹K
۱۷:۳۶