👑 زن و زندگــے 👑
🩹 آلا تصمیمشو گرفته چرا داری مجبورش میکنی که بره باهاش حرف بزنه ها؟؟؟ بابا کلافه گفت : چرا متوجه نیستی خانم؟؟؟حرفه یه زندگی وسطه ...الکی که نیست _ منم دقیقا همینو میگم...... زندگیه الکی که نیست بخاد زجرش بده.... کتکش بزنه ...بهش تهمت بزنه . . تو خونه زندانیش کنه....من و تو کی همچین کاری با بچمون کردیم که حالا یه نفر از راه نرسیده تمومه این بلاهارو سره دخترت اورده.... +از چی میترسی عزیزم ؟؟ مامان با بغض گفت : آلا بچس هنوز....همون موقع هم که اومدن خاستگاری من بهت گفتم منتها تو گوش نکردی ... گفتی آلا راضیه منم راضیم... الانم میگم آلا بچس..قراره ملاقات میذاره باهاش یه سری چرت و پرت میگه این بچه دلش نرم میشه و قبول میکنه .... برمیگرده سره زندگیش و باز از صبح تا شب باید تنه من تو این خونه بلرزه که بچم حالش خوبه یا نه... بغضه تو گلومو قورت دادم تا گریه نکنم...چقدر دلم برایه مامان میسوخت... ادامه دارد... 







چقدر مادر شدن سخت بود...رفتم طرفش و محکم بغلش کردم و گفتم : ببخشید که انقدر اذیتت کردم.مامان : این چه حرفیه ....اذیت کجا بود تو نوره چشممی
+اینو مطمئن باش مامان اگه من ده دفعه دیگه هم با هوتن حرف بزنم تصمیممو گرفتم و میخوام ازش جدا بشم...
مامان لبخندی بهم زد و گفت :عزیزم امیدوارم درک کنی که من صلاحتو میخوام.. بغضمو قورت دادم و گفتم: میدونم..
آلمانگاهی بهم کرد و رو به بابا گفت: حالا کی با آلا قرار گذاشته؟؟؟ بابا سری تکون داد و گفت: فردا پنج عصر گفت آدرس رو برات میفرسته....
سری تکون دادم و گفتم: باشه.. فقط به خاطر بابا مجبور شدم که برم اصلاً حوصله دیدن هوتن رو نداشتم حتی حرفی هم نداشتم که باهاش بزنم....
بابا نگاهی به مامان کرد و گفت :عزیزم امیدوارم تو هم درک کنی ..مامان با اخم سری تکون داد و رفت تو اتاق....
که آلما با خنده به بابا گفت: حالا باید بری منت کشی... بابا چشم غرهای به آلما رفت و گفت : فضولی نکن
ادامه دارد...
۲K
۱۰:۳۸