👑 زن و زندگــے 👑
🪽 میدونی چی برام سخته؟؟ آلما نگاهی بهم کرد که گفتم: نگاهه مردم.... قضاوته دیگران برام از همه دردناکتره... آلما سری تکون داد و گفت: نباید بهشون توجه کنی اصلاً مگه اونا تو زندگی تو هستن؟؟؟ الا از همین الان نباید وا بدی خودتو جمع و جور کن و به هر کسی که حرفی زد و ناراحتت کرد جوابش رو بده نذار توی زندگیت دخالت کنن... سری تکون دادم و گفتم: سعیمو میکنم.. آلما منو رسوند به خونه ماشینشو گذاشت و خودش با سروش رفت بیرون... وارد خونه شدم که با دیدن خاله مجبوری لبخندی زدم و گفتم: سلام خاله خوب هستین ؟؟خوش اومدین _ تو خوش اومدی عزیزم مامان با تعجب گفت: آلما کجاست ؟؟ +با سروش رفتن بیرون _خب تو چرا باهاشون نرفتی؟؟ + راستش یکم سرم درد میکرد حال و حوصله نداشتم.. ادامه دارد...
مامان با تعجب گفت: چرا یک ساعت پیش که رفتین خوب بودی...
شونهای بالا انداختم و گفتم: نمیدونم دیگه...مامان با نگرانی گفت: برات دمنوش درست کنم؟؟؟قرص بدم؟؟
سری تکون دادم و گفتم :نه میرم بالا یکم استراحت کنم حالم خوب میشه...
خاله با مهربونی سریع تکون داد و گفت: آره عزیزم برو بگیر یکم بخواب حالت بهتر میشه..چیه این قرصهای شیمیایی که میخورین معدهتون رو داغون میکنه...
سری تکون دادم و گفتم: آره قرص که خوب نیست همین که یکم استراحت کنم بهتر میشم با اجازه...
از پلهها رفتم بالا وارد اتاقم شدم و همین که درو بستم بغضم شکست و شروع کردم به بیصدا گریه کردن...
لباسامو درآوردم و هولمو برداشتم تا یه دوش بگیرم از حموم که اومدم بیرون مستقیم رفتم روی تخت دراز کشیدم و پتو رو کشیدم روی سرم...
صورتم حسابی به هم ریخته بود و نمیخواستم مامان منو با این حال و اوضاع ببینه..
۳.۵K
۱۶:۳۳