👑 زن و زندگــے 👑














ساعدی سری تکون داد و گفت: این راحتترین راه بود نفس عمیقی کشیدم و گفتم : در ضمن یه مسئله دیگه هم هست _ بفرمایید؟؟ + کتایون حاملس ساعدی با تعجب نگاهم کرد و گفت: از کجا میدونین؟؟ + خود هوتن گفت البته نمیدونم واقعیت داره یا نه اما چند باری که اومده صحبت کنه یکسره حرف از حامله بودن کتایون میزنه.. اگه کتایون حامله باشه اون وقت تکلیف چیه؟؟؟ ساعدی شونهای بالا انداخت و گفت: اگر واقعاً جواب آزمایش مثبت باشه دادگاه صبر میکنه تا بچه به دنیا بیاد اون وقت حکم قصاص رو انجام میدن... البته در صورتی قصاص میشن که شما چند شاهد زنده داشته باشین سری تکون دادم و گفتم: بودن... حدود ۷ ۸ نفر از همسایهها دیدند و زنگ زدن به پلیس ساعدی سری تکون داد و گفت : بسیار خوب....پس اگه مایل بودین به مادرتون بگین که تا دفتره من تشریف بیارن.... ادامه دارد...
از جام بلند شدم و گفتم: چشم حتماً با ایشون حرف میزنم خیلی خوش اومدین
+ ممنون مزاحمتون نمیشم خداحافظ
از دفتر ساعدی زدم بیرون و یه تاکسی گرفتم و رفتم سمت دانشگاه...
امروز دوتا کلاس بیشتر نداشتیم بعد
تموم شدن کلاسها شادی بهم
گفت :کجا میخوای بری؟؟
+ خونه دیگه
آها چون من زنگ زدم به نازنین +خوب میخوای بری پیشش؟؟
_آره خونشون بود بهش گفتم یه سر میام پیشش +خب منم باهات میام _پس بریم پارکینگ
با خنده گفتم: بازم ماشین آوردی؟؟ شادی با خوشحالی سری تکون داد و گفت: آره کم کم این ماشینو از بابام میگیرم...
+ خوب کاری میکنی سوار ماشین شدیم و به مامان زنگ زدم که میخوام برم پیش دوستم و دیرتر میرم خونه نمیخواستم نگرانم بشه...
ادامه دارد...
J
۲.۹K
۱۴:۴۴