👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
با دیدنم ابروهاش پرید بالا و گفت : چیشده؟؟ کی اینجوری کتکش زده؟؟ مامان با اخم گفت : شوهرش. دکتر سری تکون داد که با خجالت چشمامو بستم .. شروع کرد معاینه ی بدنم... _ برگه شکایت پر کنم؟ نگاهی به مامان کردم که گفت : آره آقایه دکتر .....تا یه خش رو بدنش افتاده رو بنویسین.... _نگران نباشین....یکاری میکنم تو دادگاه پدرشو در بیارن... نگاهم رفت سمته بابا که با بغض و ناراحتی زل زده بود بهم.... بخاطره درده شدیده پهلوم دکتر فرستاد تا سونوگرافی انجام بدم با دیدنه جوابش سری تکون داد و گفت : متاسفانه بخاطره ضربه هایه شدیدی که به کلیه و پهلو خورده کلیش ورم کرده..... و این ورم تا فردا بیشتر هم میشه.. مامان نگران گفت : خب باید چیکار کنیم؟؟ _براشون مسکن تجویز میکنم یه هفته ای استراحته مطلق داروهاشونو مصرف کنن و بعده یه هفته دوباره بیان برا سونو.. ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––
تا بینیم تو چه وضعیتیهبابا سری تکون داد که دکتر گفت : الانم میتونین ببرینشون....
بعده نوشتنه گزارش و و گرفتنه داروهام رفتیم سمته خونه بخاطره مسکنی که زده بودن بهم فعلا دردی نداشتم...
وقتی رسیدیم بابا ماشینو برد داخل..بابا ماشینو تو حیاط پارک کرد که آلما با چشمایه نگران اومد سمته ماشین...
مامان دره ماشینو باز کرد وپیاده شد و کمکم کرد تا پیاده بشم آهسته از ماشیت پیاده شدم که آلما با دیدنم شروع کرد به گریه کردن که مامان بهش تشر زد...
_ عه عه.....بر اونطرف آلما چشم غره ای بهش رفت که آلما زیره بغلم و گرفت و گفت :
بیا قربونت برم.....بیا بریم تو هنوز دو قدم برنداشته بودم که زنگه خونه رو زدن...مامان با تعجب گفت : کیه؟؟
با ترس گفتم : هوتنه....هوتنه بابا اخمی کرد و گفت :نترس بابا جان.....از هیچی نترس دیگه در امانی....
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۷:۴۳