👑 زن و زندگــے 👑














کدوم زندگی نیلوفر تو فقط تویه رویایه خودت یک زندگی ساخته بودی همین.. من با کیان صحبت کردم و از احساساتش نسبت به تو مطمئن شدم برای همین قبولش کردم نیلوفر از جاش بلند شد و گفت: این حرف آخرته؟؟ مصمم سری تکون دادم و گفتم: آره حرف آخرم _ پس بشین و ببین از این به بعد چیکار بکنم... سری تکون دادم و گفتم :هر کاری که دلت میخواد انجام بده... راستی بابت نسکافهای هم که خریدی خیلی ممنون... نیلوفر با حرص نگاهشو ازم گرفت کیفشو برداشت و رفت پوزخندی به رفتنش زدم و لیوانو به دهنم نزدیک کردم و یه قلب از نسکافم خوردم که گوشیم زنگ خورد... با دیدن اسم کیان سریع تماس رو وصل کردم +سلام جانم ؟؟ _خوبی آلا کجایی؟؟ + توی کافه دانشگاه نشستم _میشه بیای در دانشگاه ؟؟ +چیزی شده _نه هیچی نشده فقط خواستم ببینمت لبخندی روی لبم نشست و گفتم: باشه الان میام... ادامه دارد... 







کیفمو برداشتم و سریع رفتم سمت خروجی دانشگاه کیان جلویه دانشگاه داخل ماشینش نشسته بود درو باز کردم و کنارش نشستم...
+ سلام سلام آلا جان خوبی؟؟
سری تکون دادم و گفتم :
من خوبم تو چیکار میکنی با این دسته شکستت؟ کیان نگاهی به گچ
دستش کرد و گفت:
دیگه با هم کنار اومدیم..
خندهای کردم و گفتم :
مگه با هم قهر بودین...
کیان سری تکون داد و گفت:
آره روزای اول خیلی باهاش اذیت
میشدم اما دیگه تصمیم گرفتیم که
با هم کنار بیایم..
+کار خوبی کردی
بریم ناهار بخوریم؟؟ نگاهی به ساعت دستم کردم و گفتم :
دانشگاه امروز سلفش بازه کیان شونهای بالا انداخت و گفت :خوب باز باشه من و تو میریم بیرون ناهار میخوریم..
+ باشه پس بزار به دوستام خبر بدم کیان ماشینو روشن کرد و راه افتاد به شادی پیام میدادم که کیان گفت :
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۳.۱K
۱۵:۳۳