👑 زن و زندگــے 👑
🤍
هوا تاریک شده بود که سروش دست آلما رو گرفت و گفت: بلند شو عزیزم باید بریم خونتون آلما با هق هق گفت: کجا بیام؟؟؟ خونه ؟؟؟کدوم خونه؟؟؟ بابام امشب اینجاست. سروش سری تکون داد و گفت: میدونم عزیزم اما نمیشه که بالاخره باید بریم به خونتون مادرت باید با خبر بشه...اینجوری که نمیشه ... فردا مراسم دارین آلمان با گریه گفت: اصلاً با چه رویی بیام به مامان بگم که بابا دیگه زنده نیست؟؟؟ چه جوری این خبر بد رو بهش بدم ؟؟؟مامان سکته میکنه... سروش نگاهی به آیت کرد و گفت: آیت جان بلند شو تو باید خودتو جمع و جور کنی.. آیت با گریه از جاش بلند شد و گفت: خیلی برام سخته ....انگار یه کوه از پشتم برداشته شده و پشتم خالی شده وای سروش چه جوری این داغو تحمل کنم؟؟؟؟ سروش دستشو گذاشت رو شونه آیت و گفت: میدونم که برات سخته اما تو مردتر از این حرفایی.... الان پشت و پناه خواهرات فقط تویی باید خودتو جمع و جور کنی وقت برای عزاداری هست... ادامه دارد... 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
🤍
سروش همه رو مجبور کرد که از جامون بلند شدیم و رفتیم سمت خونه.. میثم بهم پیام داد که خاله رو برده پیشه مامان حداقل از بودنش یکم دلم گرم بود...
وقتی رسیدیم آیت دسته کلیدهاش رو داد به سروش که درو باز کرد و بهزاد با ترس گفت: خدا بخیر بگذرونه از آشوب ....
امیدوارم اتفاقی براش نیفته تویه حیاط وایساده بودیم.. هیچ کدوممون پایه رفتن به خونه رو نداشتیم...
که یهو دره خونه باز شد و مامان با پاهای برهنه دوید تویه حیاط و گفت :خدا مرگم بده شماها چرا همتون از بیمارستان اومدین؟؟؟؟
آلما با دیدن مامان یهو نشست روی زمین و شروع کرد خودش رو زدن که سروش دستاشو گرفت...
همینجور که گریه میکرد رو به مامان گفت: کجا میموندم مامان؟؟؟؟ پیش کی میموندم ؟؟؟پیش بابایه بیمعرفتم که مارو تنها گذاشت و رفت؟؟؟
وای خدایا بابای مظلوممو ازم گرفتی جیگرم داره آتیش میگیره مامان یهو چنگی به گونش زد و گفت :
خدا مرگم بده این چه حرفیه که میزنی؟؟؟؟ آیت با گریه رفت سمت مامان دستاشو باز کرد که بغلش کنه.
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
سروش همه رو مجبور کرد که از جامون بلند شدیم و رفتیم سمت خونه.. میثم بهم پیام داد که خاله رو برده پیشه مامان حداقل از بودنش یکم دلم گرم بود...
وقتی رسیدیم آیت دسته کلیدهاش رو داد به سروش که درو باز کرد و بهزاد با ترس گفت: خدا بخیر بگذرونه از آشوب ....
امیدوارم اتفاقی براش نیفته تویه حیاط وایساده بودیم.. هیچ کدوممون پایه رفتن به خونه رو نداشتیم...
که یهو دره خونه باز شد و مامان با پاهای برهنه دوید تویه حیاط و گفت :خدا مرگم بده شماها چرا همتون از بیمارستان اومدین؟؟؟؟
آلما با دیدن مامان یهو نشست روی زمین و شروع کرد خودش رو زدن که سروش دستاشو گرفت...
همینجور که گریه میکرد رو به مامان گفت: کجا میموندم مامان؟؟؟؟ پیش کی میموندم ؟؟؟پیش بابایه بیمعرفتم که مارو تنها گذاشت و رفت؟؟؟
وای خدایا بابای مظلوممو ازم گرفتی جیگرم داره آتیش میگیره مامان یهو چنگی به گونش زد و گفت :
خدا مرگم بده این چه حرفیه که میزنی؟؟؟؟ آیت با گریه رفت سمت مامان دستاشو باز کرد که بغلش کنه.
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
۳.۱K
۱۵:۴۵