👑 زن و زندگــے 👑
🪽 مهین خانم با تعجب گفت: معامله چی؟؟ ابرویی بالا انداختم و رو به هوتن گفتم :مگه به مادرت نگفتی؟ هوتن نگاهش پر از ترس شد که مهین خانم گفت: چیو نگفته ؟؟ برگشتم سمتش و گفتم: اینکه کتایون حاملست و حالا در ازای رضایت دادن ما راضی شد که منو طلاق بده... مهین خانم با تعجب نگاهی به هوتن کرد و گفت: کتایون حاملست ؟؟؟ هوتن جواب نداد که با عصبانیت گفت :با توام پسر حرف بزن.. هوتن همونجور که سرش پایین بود آهسته گفت: بله حاملست مهین خانوم چنگی روی گونش زد و گفت: خدا مرگم بده چرا همچین غلطی رو کردی ها ؟؟چند وقتشه هوتن؟؟ _ حدود سه چهار ماهی میشه +خوب چرا ننداختینش؟؟؟ هوتن با حرص گفت :چون توی زندانه و دستمون از همه جا کوتاس پوزخندی روی لبم نشست برگشتم سمت مهین خانوم و گفتم: ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
به هم زدن زندگی من شیرینه مگه نه؟؟؟ مهین خانم جوابمو نداد که آلما گفت: چه ربطی داره ؟؟
شونهای بالا انداختم و رو به آلما گفتم :چون ایشون میدونسته که کتایون عشق سابق هوتنه....
کسی که هر چقدر اصرار کرده راضی نشده بره خواستگاریش و بعد از اون جریانا اینکه من هوتن رو مجبور کردم....
از اون خونه بریم زورش اومده و رفته سراغ کتایون و به هوتن نزدیکش کرده تا به من خیانت کنن..
خندهای کردم و گفتم :منتها فکر اینجاش رو نکرده حالا نگهداری یه بچه هم از همین الان افتاده به گردنش بریم آلما..
رفتم سمت ماشین نشستم و درو کوبیدم به هم آلما هم از سروش خداحافظی کرد و اومد سوار ماشین شد..
همین که راه افتاد با نگرانی گفتم :خب حالا چی میشه ؟؟_منظورت چیه؟؟
+ برای رضایت دادن آلما سریع بالا انداخت و گفت: اصلاً نگران نباش و به هیچی فکر نکن...
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۳K
۱۵:۱۳