👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
ببین آلا نمیخام بترسونمت ولی بعنوانه یه دانشجویه وکالت بهت میگم که..... باید خودتو قوی بگیری... فکر میکنم هوتن آدمه لجبازیه و اذیتت میکنه برایه طلاق دادن باید دلتو سفت و قرص کنی... بقوله قدیمی ها کفشه آهنی بپوشی تا بتونی پله هایه دادگاهو بالا و پایین بری...سری تکون دادم و گفتم : مگه منو نمیشناسی آلما؟؟؟ من همچین آدمی نیستم من زود کم میارم....زود جا میزنمآلما پوزخندی زد و گفت : میدونم.....ولی یه این دفعه رو جا نزن..... بمون و بجنگ آلا برایه خاسته هات برایه زندگیت بجنگ آلا... اگه قرار باشه ضعیف باشی میشی مثله خانومه موسوی +خانوم موسوی کیه؟؟؟ موکله همین وکیلی که میرم پیشش کارآموزی.....باورت نمیشه سه ساله شوهرش داره اذیتش میکنه و این چون نمیتونه و بقوله تو هی کم میاره هنوز نتونسته طلاقشو بگیره.. تازه اومده پیشه این وکیله تا بتونه براش کاری بکنه.. لبمو گاز گرفتم که آلما گفت : ولی تو اینجوری نیستی میدونم.... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
تو خواهره منی نباید جا بزنی..لبخندی بهش زدم که گفت : قربونت برم من....نگران نباشی ها....منو بابا هستیم کنارت...
مامانم که میبینی دیگه همه جوره جونش برات در میره رو آیت و آشوبم میتونی حساب کنی...ما یه خانواده ایم.... هوایه تو رو داریم تو مشکلاتت...
+میدونم ..خب دیگه.....آبغوره گرفتن
بسه بذار بهت بگم امروز چیشد
تو دفتره وکیله...
+چیشد؟؟..
آلما کلی باهام حرف زد و باباخره
از اون حال و هوا در اومدم..
باهم رفتیم پایین که دیدم آیت
و بابا و آشوب و بهزادم اومدن...
ماهکم تو اتاق داشت بچه رو میخابوند..کناره بابا نشستم
که آشوب لبخندی زد و گفت :
خوبی
+خوبم
بی معرفت چرا بهم نگفتی؟؟؟قبله اینکه حرفی بزنم مامان گفت : مسافرت بودی مادر....نخاستم سفرتونو خراب کنم...
آشوب با بغض گفت : ولی خواهرمه.... حق داشتم بدونم زودتر برمیگشتم حداقل پیشش که بودم..
+الانم که کنارمی عزیزم .....همین مهمه بقیشو ولش کن. آشوب خندید و گفت :
ادامه دارد...
۲.۹K
۱۶:۵۱