👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
+خوبی؟ ها؟؟؟ +میگم. خوبی؟؟ _بد نیستم +فکر میکنم بهم ریخته ای لبخندی زد و گفت : نه چیزی نشده +با سروش بحثت شده؟؟؟؟ هیییی هیسسس آرومتر میخای همه بشنون ... خندیدم بهش و گفتم : خب بگو... لباشو اویزون کرد و گفت : آره بحثم شده +خب چیشده؟؟؟ هیچی ...همش اصرار داده بیاد خاستگاری.....بهش گفتم نه.. اونم گفت تو منو نمیخای فقط داری منو تو آب نمک نگه میداری منم بهم برخورد +خب عزیزم .....بهش حق بده. چه حقی؟؟اون اگه منو دوسم داره باید صبر کنه. +تا کی؟؟؟ طفلکو چند ساله منتظر گذاشتی ...خوبه مثله این پسرایه دو هزاری بود که التماسش میکردی نمیومد خاستگاریت؟؟؟؟ آلما کلافه نگاهم کرد که گفتم؛ دوست داره که اصرار به ازدواج داره.. ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ
_نمیتونم آلا .....بابارو نمیشناسی؟؟؟؟اعتقادی به نامزدی نداره منم میترسم یهو عقدش بشم برم زیره یه سقف باهاش.....وضعیته خودتو ببین.
+میفهمم.....درکت میکنم ولی اونم حق داره خب..بذار بیاد خاستگاری..
منم با بابا حرف میزنم که بذاره یه مدت نامزد بمونینمطمئن باش راضی میشه داره اوضاعه منو میبینه دیگه...
آلما نگاهی بهم کرد و گفت : نمیدونم.....گیجم اصلااز یه طرف میگم اول تکلیفه تو مشخص بشه...
با چه رویی به بابا بگم خاستگار راه بده تو این خونه..اخمی کردم و گفتم : بیخود....چه ربطی به من داره؟؟؟
شاید تکلیفه من یه ساله دیگه هم مشخص نشد تو میخای تو این وضعیت بمونی؟؟سروشو دلسرد نکن..
خودم با بابا حرف میزنم نگران نباش آلما سری تکون داد و گفت : لطف میکنی واقعا...
ادامه دارد...
۱.۸K
۹:۴۰