👑 زن و زندگــے 👑














+نه مرسی آخه باید تا جایی برم کار دارم یکمم پیادهروی میکنم حال و هوام عوض میشه _خیله خوب پس من میرم فعلاً کاری نداری؟؟ لبخندی بهش زدم و گفتم: نه عزیزم برو به سلامت... شادی که رفت منم آهسته راه افتادم سمت خروجی دانشگاه که گوشیم زنگ خورد.... با دیدن اسم کیان تماسو وصل کردم و گفتم: سلام _سلام آلا خوبی؟؟؟ کجایی.. + در دانشگاه دارم میرم خونه _مگه قرار نبود با هم بریم بیرون + آره اما خبری ازت نشد منم فکر کردم پشیمون شدی یا کاری برات پیش اومده... کیان خندهای کرد و گفت: نه عزیزم همونجا بمون میام دنبالت الان... + باشه من جای ایستگاه اتوبوس وایسادم گوشیو قطع کردم و رفتم سمت ایستگاه.... چشمم افتاد به نیلوفر که با مهتاب که رویه صندلی ها نشسته بودن سعی میکردم نگاهشون نکنم ۵ دقیقه بعد ماشین کیان جلوی پام وایساد و شیشه رو داد پایین و گفت: ادامه دارد...
آلا سوار شو... رفتم سمت ماشین درشو باز کردم و برگشتم سمت نیلوفر که داشت خشمگین نگاهم میکرد..
پشت چشمی براش نازک کردم و سوار ماشین شدم که کیان پاشو گذاشت روی گاز و ماشین با سرعت از اونجا دور شد..
_ خوب چه خبر خوبی؟ سری تکون دادم و گفتم :بد نیستم
کیان نگاهی بهم کرد و گفت: چقدر لاغرتر شدی.. پوزخندی روی لبم نشست و گفتم :
خب این مسئله طبیعیه دیگه مگه نه؟؟ _خوب آره بهت حق میدم واقعا سخته..
سری تکون دادن و گفتم :آره از همه بیشتر برای من که خیلی به بابا وابسته بودم _در مورد کارای طلاقت چیکار کردی ؟؟
شونهای بالا انداختم و گفتم :از هیچی خبر ندارم کیان با تعجب گفت: یعنی چی ؟؟
+چون تا همین چند وقت پیش بابا دنبال کارای طلاقم بود و خودم از همه جا بیخبر بودم بعد بابا هم دیگه اصلاً وقت نداشتم برم پیش وکیل...
ادامه دارد...
۴K
۱۳:۵۵