👑 زن و زندگــے 👑














شادی شکلاتی از توی سینی برداشت و گفت :خب اگه اینجوریه که میگی پس مسلما همینه دیگه... نگاهی بهش کردم و گفتم: خب حالا میخوای چیکار کنی؟؟؟ نازنین شونهای بالا انداخت و گفت: خودم که گیجم اصلاً نمیدونم چی درسته و چی غلط اما بابام سفت و سخت وایساده و میخواد طلاقمو بگیره..... میگه این پسر آدم زندگیه تو نیست شادی با جدیت گفت :به نظر من کاملاً حرف درستی میزنه... هنوز چند ماه نیست عقد کردی دانیال از تو برگشته به نظرت میتونه یه عمر باهات زندگی بکنه ؟؟؟ معلومه این آدم تنوع طلبه نازی با بغض کرد و گفت :آخه آبروم میره... خودت که داری میگی هنوز چند ماه نیست عقد کردیم... اون وقت خبر طلاقم بپیچه تو درو همسایه و فامیل شادی با عصبانیت گفت : تو به فکر حرف فامیلاتی به فکر آینده و خوشبختی خودت باش مردم همیشه یک چیزی برای حرف زدن دارن... ادامه دارد... 







سری تکون دادم و گفتم :شادی راست میگه یعنی چی که مردم حرف میزنن؟؟
آینده خودت که مهمتره در ضمن شما هنوز خونه خودتون هم نرفتین و این برات خیلی بهتره فقط یه عقد ساده بوده اما وضعیت منو ببین...
نازنین با ناراحتی بهم نگاهی کرد و گفت: یعنی میگی طلاق بگیرم؟؟؟؟+ آره عزیزم چرا نباید این کارو بکنی و با یک مرد هوس باز بری زیر یک سقف؟؟
نازنین شونهای بالا انداخت و گفت: آخه مسئله همش این نیست شادی آهسته گفت:
نکنه باهاش رابطه داشتی؟؟؟ نازنین با تعجب نگاهی کرد و گفت: نه اصلاً_ خوب پس چرا انقدر نگرانی؟؟
نازنین سرشو انداخت پایین و گفت :چون دوسش دارم هنوز دستشو گرفتم و گفتم :
میدونم عزیزم برات سخته منم قبلاً همین فکرو میکردم و نمیتونستم از هوتن دل بکنم اما عقلانی که فکر کردم دیدم بهترین راه برای زندگیم جدا شدنه...
ادامه دارد...
۲.۸K
۱۴:۳۴