👑 زن و زندگــے 👑














اگه دوسم داری پس اون بچهای که توی شکم کتایونه چیه؟؟ نگاهی بهم کرد که گفتم: میبینی برای هیچ کدوم از حرفام جواب درست و حسابی نداری حامله شدن کتایون خیلی یهویی و اتفاقی شد.... شونهای بالا انداختم و گفتم: اشکالی نداره بین زن و شوهرا این اتفاق عادیه خودتو ناراحت نکن... اما من هنوزم دوست دارم الا اصلاً تنها زنی هستی که به چشمم میای از شدت حرص و عصبانیت خندم گرفت... +درسته توی زندگی با تو آدم سادهای بودم اما قرار نیست که همیشه همینجوری بمونم اینو یادت باشه تو نمیتونی منو گول بزنی... _من قصد همچین کاری ندارم بهت واقعیت رو میگم.پوزخندی زدم و گفتم: دارم واقعیت رو میبینم هوتن سری تکون داد و گفت: کدوم واقعیت ؟؟ که تو برای زن حاملت داری اینجوری دست و پا میزنی... ادامه دارد... 







هوتن کلافه گفت: خواهش میکنم رضایت بده بیاد بیرون میگم بچه رو بندازه اون وقت طلاقش میدم و با هم برمیگردیم سر زندگیمون...
با تعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم :واقعا همه چیز به این راحتی و آسونیه هوتن؟؟؟
هوتن سری تکون داد که گفتم: حرمتهایی که این وسط ریخته شده چی؟؟؟ خون بابام چی بزارم پایمال بشه؟؟
_ بابا اون فقط یه اتفاق بوده شونهای بالا انداختم و گفتم :میدونی هوتن حتی رضایت دادن یا ندادنش هم دست من نیست...
آیت و مامان اصل کارن که اونا رضایت بده نیستند مخصوصاً آیت_خب اومدم اینجا که تو باهاشون حرف بزنی
+چرا فکر کردی همچین کاری میکنم ؟؟_الا هر کاری که بگی برات انجام میدم فقط خواهش میکنم رضایت بده
+بهت که گفتم دست من نیست بروالتماس آیت رو بکن نه من کیفمو از دستش محکم کشیدم و راه افتادم سمت دانشگاه...
وارد دانشگاه که شدم نفس راحتیکشیدم با دیدنه کیان که با دست شکسته روی نیمکت نشسته بود لبخندی بهش زدم...
ادامه دارد...
Join
۳.۲K
۱۵:۰۵