👑 زن و زندگــے 👑
🪽 آلما رفت سمت مامان و گفت: تو واقعاً به قصاص رضایت میدی ؟؟؟؟ به نظرت بابا بود همچین کاری میکرد؟؟ اونم یه زن حامله رو ؟؟ آیت با عصبانیت گفت: الکی جو نده آلما زایمان میکنه بعد حکم قصاصش رو اجرا میکنن... آلما سری تکون داد و گفت :دیگه بدتر داداش من چطور میتونی یه نوزاد ۱۰ روزه رو از مادرش جدا کنی؟؟؟ نگاه به بچه خودت بکن چه جوری تو بغل مادرش آرومه دلت میاد یه روز از مادرش جدااش کنی؟؟ آیت با اخم گفت: الکی قضیه رو احساساتی نکن زن من نزده کسی رو بکشه... آلما شونهای بالا انداخت و گفت :به نظر من کتایون هم فقط برای صحبت کردن اومده بود نه به قصد کشتن کسی که اون اتفاق افتاد..... اگه نظر منو بخواین من برای حکم آزادی کتایون رضایت میدم آیت با عصبانیت برگشت سمتم و گفت :تو نظرت چیه +من؟؟؟ _آره تو نظرتو بگو +منم رضایت میدم ادامه دارد...
آیت پوزخندی زد و گفت :خاک بر سرت کنن که به خاطر رسیدن به یه پسر داری از خون بابات میگذری...
با گریه گفتم: به خدا اینجوری که فکر میکنی نیست داداش اصلاً گور بابای کیان خوبه؟؟؟
اصلاً من رابطمو با کیان به هم میزنم حرف من یه چیز دیگه است آیت با عصبانیت گفت: حرفت چیه ؟؟
+من نمیتونم ببینم یه نفر دیگه این وسط کشته بشه حالا اون آدم هرکی که میخواد باشه..
آیت نگاهی به مامان کرد و گفت: نظر تو چیه؟؟ برگشتم سمت مامان و نگاهی بهش کردم که بدون توجه به من و آلما گفت:
من نظرم با تویه پسرم هرچی که بگی برای من حجته.. آلما با بهت گفت :یعنی چی مامان؟؟
نظر خودت رو بگو چیکار به آیت داری ؟؟مامان با گریه گفت : چطور میتونین از خون پدرتون بگذرین ها؟؟
وضعیت زندگی خودمونو نمیبینین هر کدومتون که از راه میاین اول یه دور خونه رو نگاه میکنین تا باباتون رو پیدا کنین اشکامو با پشت دست پاک کردم که مامان گفت:
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۲.۷K
۱۴:۴۴